kimia 4172 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 نمیتونم یه لحظه ام فراموش کنم که الان حامی چقدر ناراحته خدا چشمای هیشکی رو بارونی نکن
vahid hipodamus 7044 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 از خدا پرسیدم :چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟ گفت : گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو ،ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز،شکهایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن ،زندگی شگفت انگیز است اگر فقط بدانی خدا با توست(آبجی فرزانه فرستاده) 1
kimia 4172 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 خداااااا تنها چیزی که آرومم میکنه میبینی وحید دنیا به تار مویی بنده بعد ما آدما راه به راه دل میشکنیمو عین خیالمونم نیس 1
kimia 4172 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 خیلی سخته منم شده عزیزی رو از دست بدم البته نه مث حامی عزیزترین و نزدیکترین کسمو ولی یادمه کسی بود که خودم بزرگش کرده بودم خبر فوتشو خیلی بد شنیدم درست مث خبر فوت پدر حامی
vahid hipodamus 7044 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 آره به خدا خیلی وقتا فک میکنم آگه بهم میگفتن میخوای بمیری چیکار میکردم 1
vahid hipodamus 7044 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 خیلی سختهمنم شده عزیزی رو از دست بدم البته نه مث حامی عزیزترین و نزدیکترین کسمو ولی یادمه کسی بود که خودم بزرگش کرده بودم خبر فوتشو خیلی بد شنیدم درست مث خبر فوت پدر حامی جدا؟ میفهمم چون خودمم یه بار برام پیش اومده (بابا بزرگم)بعد از 3 ماه تازه باور کردم که فوت شده 1
kimia 4172 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 جدا؟میفهمم چون خودمم یه بار برام پیش اومده (بابا بزرگم)بعد از 3 ماه تازه باور کردم که فوت شده روحشون شاد
vahid hipodamus 7044 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 نه این چه حرفیه من امروز یه جوری بودم کلا ،بعد از ظهرم که کلا خواب بودم 2
*mini* 37779 ارسال شده در 14 بهمن، 2010 تو ما رو میفرستی تو شهرسازی بعد خودت میای اینجا :w00: :ws28::ws28: 1
ارسالهای توصیه شده