Niyayesh 21 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ نشوم یکدل و یکرنگ تو را تا نســازی دل او از خـون رنگ :icon_pf (34): 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگنشوم یکدل و یکرنگ تو را تا نســازی دل او از خـون رنگ :icon_pf (34): گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سر آيد گفتم كه ماه من شو ،گفتا اگر بر آيد گفتم ز مهر ورزان ، رسم وفا بياموز گفتا ز خوب رويان ، اين كار كمتر آيد 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستاد در عشق تو از بس که خروش آورديم درياي سپهر را به جوش آورديم چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت رفتيم و زبانهاي خموش آورديم 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 مرا دردی سـت بی درمان، علاجش هیـچ درمــانــی چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟ 2
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 مرا دردی سـت بی درمان، علاجش هیـچ درمــانــی چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟ من منتظرت شدم ولي در نزدي بر زخم دلم گل معطر نزدي گفتي كه اگر شود مي آيم اما مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 یاد باد آن كه ز ما وقت سفر یاد نكرد به وداعی دل غم دیده ما شاد نكرد 2
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 یاد باد آن كه ز ما وقت سفر یاد نكردبه وداعی دل غم دیده ما شاد نكرد دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 يکي مي پرسد اندوه تو از چيست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کيست؟ برايش صادقانه مي نويسم براي آنکه بايد باشد و نيست 2
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 يکي مي پرسد اندوه تو از چيست؟سبب ساز سکوت مبهمت کيست؟ برايش صادقانه مي نويسم براي آنکه بايد باشد و نيست تست کردم چشمانم را که نگاهی بکند بر رخ زیبای نگار رفته عمری و هنوزم مست آن تست قشنگم انگار 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود دیگر به چه امید در این شهر توان بود 2
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بوددیگر به چه امید در این شهر توان بود دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم بـــر ســر بالينت امـشـب از غــم فــردا بســوزم 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا يا چــه بــوده است مـــراد وي از ايـن سـاختنم 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا يا چــه بــوده است مـــراد وي از ايـن سـاختنم من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را 4
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 از درد سخن گفتن و از درد شنیدنبا مردم بی درد ندانی که چه دردیست تازه عاشق شده بودم هدف تير شدم دوقدم مانده به معشوق زمين گير شدم 4
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 ماهم این هفته برون رفت وبه چشـمم سالیست حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 ماهم این هفته برون رفت وبه چشـمم سالیستحال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست تا شکن زلف توست سلسله جنبان دل جمع نخواهد شدن حال پریشان دل گر چه صبوری خوش است در همه کاری ولی کردن صبر از رخت کی شود امکان دل 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور و رنه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دورو رنه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست تو همچنان نفس من،حیات بخش منی به هرنفس که کشیدم ترادعاکردم 3
ارسالهای توصیه شده