رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

کشته فحشا هلاک منکر است

تا عصایی لا اله داری به دست

 

(اقبال لاهوری)

  • Like 3
ارسال شده در

تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست

دل سودازده از غصه دو نيم افتادست

  • Like 2
ارسال شده در

تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت

روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده...

  • Like 2
ارسال شده در

هر که دلی دارد از انفاس او

می​شنود تا به قیامت خروش

  • Like 5
ارسال شده در

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ورنه پروانه ندارد به سخن پروائی...

  • Like 5
ارسال شده در

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

  • Like 4
ارسال شده در

تورا ازبين صدها گل جدا كردم

تو سينه جشن عشقت را بپا كردم

  • Like 3
ارسال شده در

مرغان دهن از زمزمه بستند تو گویی

بردند در این تیرگی از یاد سخن را

  • Like 4
ارسال شده در

از تو نپرسند درازای شب

آن کس داند که نخفته​ست دوش

  • Like 4
ارسال شده در

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست

  • Like 4
ارسال شده در

تا شمع حسن افروختی پروانه وارم سوختی

پرده دری آموختی آن امن صد چاک را

  • Like 3
ارسال شده در

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

  • Like 3
ارسال شده در

تا سایه ی سیاه تو اینسان

پیوسته در کنار تو باشد

هرگز گمان مبر که در آنجا

چشمی به انتظاز تو باشد

  • Like 3
ارسال شده در

دل و دین و عقل و هوشم همه را به آب دادی

ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

  • Like 8
ارسال شده در

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین منست

  • Like 5
ارسال شده در

تا توانی دلی بدست آور

دل شکستن هنر نمی باشد

  • Like 5
ارسال شده در

دائم گل این بوستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

  • Like 4
ارسال شده در

یا مجوئید نشان از من سرگشته دگر

یا به آن راه که او رفته نشانم مدهید

  • Like 3
ارسال شده در

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد خدایا دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ

این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد

نمی دانم این چنگی سرونوشت

چه می خواهد از جان فرسوده ام

کجا می کشانندم این نغمه ها

که یکدم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین

لحظه زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیابم بهوش

مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه ماتم است

نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

(فریدون مشیری)

 

برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید.

  • Like 3
ارسال شده در

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

  • Like 2
×
×
  • اضافه کردن...