رفتن به مطلب

سیندخت

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    3066
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط سیندخت

  1. سیندخت

    شعـری بـرای تـو...

    کاش می دانستی بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم! خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید پلک دل باز پرید من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور زود برخیز عزیز جامه تنگ در آر وسراپا به سپیدی تو درآ. وبه چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است! چشم خندید و به اشک گفت برو بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه. و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت. دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده! وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند خاطرم راگفتم: زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی. ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست. جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم و به لبها گفتم: خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار و نبینم دیگر که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول افتادست ومبارک بادت وصل تو با برق نگاه و تپش های دلم را گفتم: اندکی آهسته آبرویم نبری پایکوبی ز چه برپا کردی نفسم را گفتم: جان من تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه پای در راه شدم دل به عقلم می گفت: من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید عقل به آرامی گفت: من چه می دانستم من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم بین من با دل او صحبت صد پیوند است سینه فریاد کشید: حرف از غصه و اندیشه بس است به ملاقات بیندیش و نشاط آخر ای پای عزیز قدمت را قربان تندتر راه برو طاقتم طاق شده چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید عقل شرمنده به آرامی گفت: راه را گم نکنید خاطرم خنده به لب گفت نترس نگران هیچ مباش سفر منزل دوست کار هر روز من است عقل پرسید :؟ دست خالی که بد است کاشکی... سینه خندید و بگفت: دست خالی ز چه روی !؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست! چشم را گریه شوق قلب را عشق بزرگ روح را شوق وصال لب پر از ذکر حبیب خاطر آکنده یاد...
  2. سیندخت

    حکایت و داستان ها

    روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن." شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد. سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. " عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! " عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند
  3. اگه این جوری بخوای حساب کنی، پس بین یک ادم دروغ گو با یه قاتل هم فرقی نیست. چون اونم داره کم کم جامعه شو نابود می کنه. یا همین طور یه گرون فروش یا ..... سر این مسائل این مثال ها به کار نمی یاد، باید منطقی فکر کرد. من خودم با این رویه اعدام فعلی که نه معلوم می شه طرف جرمش چی بوده نه این که واسه چی این حکمو براش بریدنو همین طور فرتی به جرم مخالفت با فلانی و این جور چیزا اعدام می کنن کاملا مخالفم. ولی در عین حال با اینایی که می گن حکم اعدام کامل باید برداشته بشه مخالفم. اونم توی یه مورد کسی که در شرایط صحت عقلی از روی عمد دست به قتل کسی می زنه. (و معتقدم این قانون باید در مورد همه کامل با این شرایطی که گفتم اجرا شه. در حالی که ظاهرا اگر پدری فرزند خودش رو از روی عمد بکشه، حکم قصاص براش جاری نمی شه چون ولی دمش محسوب می شه. چند وقت بعدم راست راست می تونه توی خیابون راه بره.) در مورد تجاوز هم واقعا معتقدم باید مجازات سنگینی براش بگذارن. فرهنگ سازی و این حرفا خیلی خوبه ولی یکم جنبه شعار داره. من تا کی منتظر بشم که فرهنگ جامعمون درست شه بعد پامو از خونه بذارم بیرون. ببخشیدا ولی شما یه پسری این مسائلو کم تر لمسشون کردی. هیچ وقت توی زمستونا چه زمان تحصیل چه کار برات دغدغه نبوده که تا قبل 5 خودتو برسونی خونه. و اگه این 5 مثلا شد 8 شب فقط با هزار دلهره مجبور شی از یه سری جاها رد شی. بخشش خیلی خوبه. سر چیزای دیگه سر مسائل شخصی هر چی قدرت بخشش بیشتری داشته باشی خودت آرامش روحی بیشتری داری. خودت راحت تری. بیشترین لطفو اول از همه به خودت کردی. ولی نباید همه چیزو با هم قاطی کرد . اگه این طور باشه سنگ رو سنگ بند نمی شه.
  4. سیندخت

    بهترین تاپیک هفته

    کاش می شد یه تاپیک برتر و یه همکار تاپیک برتر انتخاب کرد تا به کسی مثل من بین 2 و 5 نمی تونه انتخاب کنه، کمک کنه.
  5. ای که در کوی خرابات مقامی داری .........جم وقت خودی ار دست به جامی داری صمیمانه ترین تبریکات به هر دو عزیز:icon_gol:
  6. منم تبریک می گم لیلیان:flowerysmile:
  7. سیندخت

    به درک!!!

  8. منم نگران شما
  9. هر دو تاش نگران کنندست.
  10. آره رفتم یکم جمع کردم تا فهمیدن ایرانیم پرتم کردن بیرون. نه بابا کشور ما خوبه. هوتن بیچارم که داشت از شهر هرت می گفت. اصلا به ایران چیکار داشت. خودت اولش شروع نکردی؟
  11. اینو خوب اومدی نه بابا ما چیکاره ایم کاریو که اونا نمی خوان انجام بدیم. مخلص همشونم هستیم. هنوز یه کوچولو امید داریم
  12. عادت نکردیم. وجود داره. نه کارشناسی نمی کنیم. سیاست چیزیه که هر جا می ری پات رو دمشه. ازت جدا نیست. اینایی که می گن من اصلا آدم سیاسی نیستم یا واقعا از اساس پرتن. یا از جایی چیزی بهشون می رسه که ایجاب می کنه اینو بگه. آره وضعیت ناجوره نه به این بزرگیو تلخی که بعضیا می گن، بلکه خیلی خیلی تلخ تر از اون. بخوای بازش کنی حرف زیاده. خیلی شانس بیاری نیان بگیرنت، فقط 4 تا اخطار این جا بخوری. ترجیح می دادم اگه توی خیابون از کنار کسی رد می شم مطمئن باشم اسلحه داره، تا این که حتی به نون خشکیه کوچمونم اعتماد نکنم که مبادا امنیتی باشه. اون جوری آدم خیالش راحت تره.
  13. چون بدیها غالبن. چون با پوست و استخونمون حسشون می کنیم.
  14. سیندخت

    فقط تصور کنید

    فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم ! در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم ! اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت . انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و... حالا ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!! او از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!
      • 6
      • Like
  15. من نمی دونم این چه جور وصیتی بعضیا می کنن؟ اعصاب آدم خرد می کنن.:4chsmu1: من که با یه جاهاییش مخالفم. گوشم نمی کنم. می خواد راضی باشه می خواد نباشه. بعد 120 سال
  16. سیندخت

    خر و چه به مقام بالا........

    راحت باش. فعلا امین که نداریم. سهیلم هر سه روز یه بار میاد. قفل کیلو چند؟
  17. سیندخت

    حکایت و داستان ها

    دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام
  18. سیندخت

    حکایت و داستان ها

    امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند
  19. سیندخت

    زني آهسته گفت ...

    چه نکته لطیفی چه پهنای دیدی تا به حال بدین سان نیندیشیده بودم.
  20. می گم شما بلا به دور همیشه با مچی داغون بنویس خوش خط تر بود خوب:girl_yes2:
  21. این دو تا آخری دو تا سبکه متفاوت بود؟ اولیشو بیشتر دوست داشتم.
  22. خیلی هم قشنگه. پس چرا از اول نذاشتینش ؟ چرا دست راستتون داغونه ؟:JC_thinking: نه عزیز خودت هرچی خواستی به خودت گفتی! ولی من دوست دارم دست خطتتو. یه جور سبک فانتزی هم داره. و مهم تر از همه این که خیلی خواناست. چه رسمیه همه باید این شکست نفسیه رو اولش بکنن. دست خطتتون بی نظیره. عالی.:girl_yes2: بقیه چرا نمی ذارن؟:w74:
  23. لطفا یکی دقیقا شفاف سازی کنه:imoksmiley:
×
×
  • اضافه کردن...