رفتن به مطلب

soheiiil

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    3768
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط soheiiil

  1. soheiiil

    ده قانون مهم زندگی

    قانون یكم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست. قانون دوم: با دوستان مواجه می‌شوید، در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، باید به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنید. قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند. قانون چهارم: درس آنقدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آنقدر تكرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع كنید. قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید. قانون ششم: جایی بهتر از اینجا و اكنون نیست. وقتی "آنجای" شما یك "اینجا" می‌شود به "آنجایی" می‌رسید كه به نظر از "اینجای" فعلی‌تان بهتر است. قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنكه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید. قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آنها چه می‌كنید، بستگی به خودتان دارد. قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید. قانون دهم: تمام این‌ها را در بدو تولد فراموش می‌كنید. اگر مشكلات دانستنی‌های درون را از میان بردارید، همه این‌ها را به خاطر خواهید آورد.
  2. به قول دکتر قمشه ای ما چون به فراق فک نمیکنیم واسه خاطر همین قدر داشته هامونو نمیدونیم یه مرد 40 ساله بوده نشسته بوده کنار یه درخت درهنگام بهار ....باخودش فک میکرد من اگه 30 سال دیگه هم عمر کنم .....بازم کمه برای دیدن این همه زیبایی تو این درخت .....چقدر زیبا غنچه ها باز میشن چقدر زیبا تبدیل به میوه میشن .........یا ما به فراق مادر فکر نکردیم نمیدونیم ارزش این گوهر تکدانه رو .......چشمارو باید با وایتکس شست جور دیگر دیدن هم اشکالی نداره
  3. موز فردی با محبت ملایم خونگرم و دلسوز هستید اغلب اوقات از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برید و کمی احساس ترس در شما دیده می شود برخی مواقع مردم از اخلاق خوب شما سو استفاده می‌کند شریک زندگی خود را تحت هر شرایطی که از نظر روحی و جسمی داشته باشید می‌پرستید و ارتباطات شما با دیگران در وضعیت متعادلی قرار دارد. 63.57% درست بید
  4. soheiiil

    اتوپیای تو چه شکلیه؟

    ممنون از آنجلوی عزیز رویکرد های ارائه شده همگی اشتراکشون تحقق جامعه کامل هستش تمام تلاش آدمی هم رساندن هیولا به وحدته حتی وجود منجی رو معلول بر وجود چنین شهریست....برای همینه که در تمامی مذاهب صحبت از منجی شده ..... از دیدگاه های ذکر شده چنین به نظر میرسد که این شرایط هیچ وقت به دست نمیاد و منطقی هم هست ....علتش هم به نظر من اینه که ذات بشر نظم مطلق رو نمیتونه قبول کنه ............چرا که عدالت (نظم) تحت هر شرایطی باید اجرا بشه و دراین صورت واژه های بخشش و توبه باید نمود پیدا نمیکردن ....... پس نمیشه شهر آرمانی داشت اما میشه جامعه رو به طرف همچین هدفی سوق داد .......این که چگونه رو شما بگید......چطور میشه منه شهروند وارسته از خود بشمو به سوی تعالی حرکت کنم؟
  5. soheiiil

    اتوپیای تو چه شکلیه؟

    سلام رفقای بامرام:167: کیف حالکم؟ توی یه فروم دیگه از یه گروهی که به شدت معترض بودن پرسیدم میشه بگید هدفتون از این ناملایمتی چیه ؟.....چه چیزی رو دنبال میکنید؟ خیلیاشون جواب ندادن ولی از جوابایی که داده شد شاخ درآوردم چرا که خواسته هاشون از زمین تا آسمان با هم فرق داشت .....اکثرشون هم همدیگه رو نقض میکرد ........:w00: آیا این درسته که تا ندونی هدف اصلی گروه چیه شترق خودتو از اونا بدونی؟:icon_pf (34): دنیای آرمانی شما چه شکلیه؟ چی از جون این توپ خاکی میخواین ؟.....:167: اگه قدرت مطلق بودید چه تغییراتی در این جامعه ایجاد میکردید؟ هرکی شعار بده یه اخطار میدم بره حال کنه......پس به دور از شعار زدگی آیا واقعا میتونستید بر نفس خودتون غلبه کنید نمونش همین پارتی بازی......میتونستید از خیرش به نفع جامعه آرمانیتون بگذرید؟ هرکی بخونه و نظر نده الهی کچل بشه
  6. به اون طرف سکه هم فک کردی؟:167:
  7. soheiiil

    مرد سالاری ؟ خوب یا بد

    :icon_gol: چیزی که مد نظره اینه که متاسفانه این باور تو جامعه نهادینه شده .....برای این باور زدایی چه راه حل هایی میشه ارائه نمود ........ تا مرد میاد کمک کنه میگه مبادا که همسایه ها منو زن ذلیل بشناسن .......یا مثلا اعتقاد به گربه دم حجله دارن .......هیچ وقت آنطور که بایدو شاید قرانو برا ما تفسیر نکردند .....یه مقاله ای میخوندم در باره آداب زناشویی بر اساس آیات قران ......چه حرفهای نازنینی برا گفتن داره این قران ....ولی حیف که مسلمان نیستیم وگرنه دومین کشور طلاق شناخته نمیشدیم
  8. soheiiil

    مرد سالاری ؟ خوب یا بد

    مرد سالاری خوبه بده؟کمی تا قسمتی ؟یکم بیش از قسمتی؟ گزینه الف و ب؟ هیچکدام؟.................................................................................................... اگه خوبه چرا خوبه ؟.............تا چه حد؟.......اگه بده چرا بده؟......... آیا مردای ما بالاخص ایرانی ها .......میتونن یا توانسته اند از مردسالاری چندین هزار ساله خودشون دست بکشن؟........یه نفر محتاط بوده که رو پشت بوم هی از لبه دور میشد ....آخرش هم بر اثر همان افراط از اینور افتاد پایین........ماجرای ما هم شده همین .......یا افراطیم یا تفریط .......گاها مردایی رو آدم میبینه که عارش میاد به اونا بگه مرد ......یاد حرف یه عزیزی افتادم که میگفت اون شیری که توی قفس سیرک آلت دست یه اجنبی شده به خاطر یه تکه گوشت..... واژه شیر بودنو زیر پا له کرده ......... کی نظر اولو میده؟
  9. حالا به دور از شوخی این شرایط برای همه یکسانه ......به این میگن عدالت
  10. soheiiil

    راز مثلث برمودا چيست؟؟؟؟

    مث همیشه هر چیزی که ناشناخته باشه با اوهام توصیفش میکنن ......شنیدم که گفتن اینجا مخفیگاه امام زمانه................ولی من فک میکنم اینجا گرانش خیلی بیشتری داره........تحقیقاتمو به سمع و نظرتون میرسونم در این باب
  11. خیلی جالب بود......و البته تاسف بار سال 88 ما 25 روز تعطیل رسمی داریم که به اضافه 52 روز جمعه میشه 77 روز که از استاندارد جهانی بیشتره ......قانون کار هم میگه که هر کارکن دولتی 30 روز مرخصی داره که در کل میشه 107 روز پس 107 روز از 365 روز ما رسما بیکاریم در این میان مدیران مرخصی بلاعوضو تعطیلات تابستانی زمستانی بخشش میکنن....همچنین بین دوتعطیلی ها! اینجاست که تفاوت فاحش ما با کشور های پیشرفته مثل ژاپن مشخص میشه که 15 روز تعطیلی دارن! از کمیت که بگذریم به کیفیت کار میرسیم .......که اونم ناگفته پیداست ..... ایشالا که درست میشه ......من مطمئنم
  12. soheiiil

    حکایت و داستان ها

    لیندا در بیست و هشت سالگی مبتلا به سردردهای شدیدی شد که پزشکان وجود یک تومور بزرگ را در مغز او تشخیص دادند. به عقیده پزشکان او تنها دو درصد شانس زنده ماندن داشت. پزشکان تشخیص دادند که شش ماه عمل جراحی او را به تعویق بیندازند. او به استعداد و هنر شگرفی که در وجود خود داشت کاملا واقف بود. درین مدت بر اثر طغیان احساساتش دیوانه وار شعر می سرود و نقاشی می کشید. تمام اشعارش جز یکی در مجله های معتبر به چاپ رسید و تمام آثار هنری اش جز یک تابلو به فروش رفت. بالاخره او تحت عمل جراحی قرار گرفت و شب قبل از آن در وصیت نامه ای نوشت که در صورت مرگ همه اعضایش به بیماران نیازمند اهدا شود. عمل جراحی منجر به شکست شد و او زندگی را وداع گفت. چشم های او به بانک چشم فرستاده شد و از آنجا به دست یک متقاضی رسید و در دنیای تاریک این مرد روشنایی راه یافت. او خواهان این بود که از خانواده اهدا کننده قدردانی کند بنابراین نزد آنان رفت. مادر لیندا استقبال گرمی از او کرد و مرد جوان را دعوت کرد تا تعطیلات آخر هفته را با آنان بگذراند. مرد جوان چند روزی را آنجا سپری کرد. در اتاق لیندا متوجه شد که لیندا کتاب های افلاطون و هگل را می خواند او نیز به این کتاب ها علاقه داشت. روز بعد مادر لیندا نگاه عمیقی به او انداخت و گفت مطمئنم قبلا شما را جایی دیده ام اما به خاطر نمی آورم کجا. ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد به طبقه بالا رفت و آخرین تابلوی لیندا را پایین آورد. آن نمایانگر چهره مرد ایده آل لیندا بود که شباهت بسیاری به مرد جوان داشت. سپس مادرش آخرین شعر لیندا را خواند قلب های دو انسان که رهگذران شب هستند عاشق هم میشوند اما هرگز نمی توانند به چشمان هم روشنی بخشد اما من این سنت را خواهم شکست
  13. soheiiil

    حکایت و داستان ها

    مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشـی خارج شد، دختری را دید که روی جـدول خیابان نشستـه بود و هق هق گریـه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب، چرا گریه می کنی؟ دختر در حالی که گریه می کرد، گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم. وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
  14. soheiiil

    حکایت و داستان ها

    امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
  15. soheiiil

    حکایت و داستان ها

    داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت. قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس ‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت. درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎ شان از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید. این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید. مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد
  16. soheiiil

    حکایت و داستان ها

    روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: "آیا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آری، خداوند وجود دارد." ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: "آیا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد." اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. این بار بودا چنین پاسخ داد: "تصمیم با خود توست." در این هنگام یکی از مریدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امری بسیار عجیب واقع شده است. چگونه شما برای سه پرسش یکسان، پاسخ های متفاوت می دهید؟" مرد آگاه گفت: "چونکه این سه، افرادی متفاوت بودند که هر یک با روش خود به طلب خدا آمده بود: یکی با یقین، دیگری با انکار و سومی هم با تردید!" پائولو کوییلیو
  17. soheiiil

    حکایت و داستان ها

    لطفا تمام داستان ها و حکایات عبرت آموز و طنز آمیز رو تو این تاپیک قرار بدید رفقا ممنون
  18. soheiiil

    دکتر الهی قمشه ای

    حسين محي الدين الهي قمشه اي فرزند چهارم استاد فقيد مهدي الهي قمشه اي و خانم طيبه تربتي در دي ماه 1318 (ژانويه 1940) در تهران به دنيا آمد. تحصيلات ابتدائي، متوسطه و دانشگاهي را به ترتيب در دبستان دانش، دبيرستان مروي و دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران تا درجه دکتري (Ph.D. In Islamic Philosophy & Theology) به پايان برد و نيز تحصيلات حوزوي و سنتي را نزد پدر، و استادان ديگر دنبال کرد. پدر ايشان فيلسوف، مجتهد، شاعر و مترجم برجسته اي بودند و اولين و معتبر ترين ترجمه فارسي قرآن از کارهاي ايشان ميباشد. دکتر قمشه اي پس از پايان تحصيلات دانشگاهي به کار تدريس در دانشگاه تهران و ساير مراکز آموزش عالي در داخل و بعد ها خارج از کشور پرداخت و در کنار آن به تاليف و ترجمه در زمينه عرفان و ادبيات و زيبائي شناسي مشغول شد. ايشان داراي همسر و دو فرزند، يک پسر و يک دختر بنامهاي شاهد و شادي مي باشند. وی همه آموزش هاي او در ايران صورت گرفته و زبان انگليسي، عربي، فرانسه و غيره را نيز در ايران آموخته است. استاد قمشه اي، با خستگي ناپذيري تحسين بر انگيزش همواره پيک آشنايي ايراني و غير ايراني با فلسفه و ادبيات غني عرفاني ايران بوده و در اين راستا در دانشگاههاو مراکز علمي فرهنگي بيشماري در ايران و خارج از ايران تدريس و سخنراني داشته که از آن ميان ميتوان تدريس فلسفه، عرفان، ادبيات، و هنر در دانشگاه تهران و ديگر دانشگاههاي ايران و همچنين دانشگاههاي لندن، آکسفورد، هاروارد، پرينستن، و برکلي کاليفرنيا را نام برد. دکتر قمشه اي همچنين با هنر هايي چون نقاشي و موسيقي و خوشنويسي از نزديک آشنايي دارد و گاهگاهي در زمينه خوش نويسي آثاري از او به نمايش گذاشته شده است. ايشان به موسيقي ارادت خاص دارد و آنرا بيش از ساير هنر ها در سخنرانيهاي خود ستوده و همگان را به آموختن آن تشويق نموده است. به قول يکي از موسيقيدانان هيچيک از سخنرانيهاي دکتر قمشه اي نيست که در آن نکته اي در باره موسيقي نباشد. دکتر قمشه اي از حافظه درخشاني برخوردار است و به نظر مي رسد که قرآن را تقزيبا از حفظ دارد و با مثنوي و حافظ و نظامي و فردوسي چنان است که گويي ديوان آنها در پيش روي او گشاده است و بخصوص گلشن راز شيخ محمود شبستري تماما در خاطر اوست. وي همچنين در ادبيات انگليس و عرب نيز مي تواند ساعتها از حفظ ، اشعار و قطعاتي را بازگو کند. دین راه انسان شدن انسان شدن توسط پیامبر (ص) خودسازی انسان و بهره برداری از قرآن مبارزه با شیطان سیر و سلوک زن و خلاقیت هنر و خلاقیت تجلی پروردگار خداوند و الطاف او خداوند در نظر مردم زیبایی حکمت داستان آفرینش شب و سحر سیری در بسم الله ماهیت قرآن عزاداری امام حسین (ع) سکوت جوانی
      • 6
      • Like
  19. soheiiil

    دلتنگستـان

    ریشه در خاک تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من ترا بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خار نا امیدی سخت آزرده است. غم این نابسامانی همه هوش وتوانت را زتن برده است. تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی. تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی. تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است. تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است. تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران تو را این خشکسالی های پی در پی تو را از نیمه ره بر گشتن یاران تو را تزویر غمخواران ز پا افکند تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد. تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت. و اشک من ترا بدروردخواهد گفت من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می مانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت
  20. :icon_gol:
  21. حالا نمیشه یه زیر میزی بدیم میانببر بزنیم؟ گناه دارم خب کالبراسیون بعضی وسایلو باید از این نگاه کنم:icon_pf (34):
  22. من کتاب metrology for engineers لازمش دارم کسی هست که بتونه کمکم کنه؟
  23. این کلمه بود الان؟
×
×
  • اضافه کردن...