-
تعداد ارسال ها
494 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط captain
-
یکی از دانشجوها چند ترمه اینجاست. امتحان پایان ترم یه درس رو خراب کرده. توی طول ترم هم خیلی غیر فعال و ضعیف بود. اومده یه جوری دل من رو به دست بیاره بهش نمره بدم: میگه: استاد شما من رو یادتون نمیاد؟ من: چند ترم هست اینجا می بینمت.. - نههههه , منظورم اینه که شما سال 1385 توی ...... کار نمی کردید؟ - آره. اونجا مشغول بودم. - یه روز نرفته بودید به یکی از دوستاتون سر بزنید؟ من: خوب یادم نیست ولی فکر کنم آره. - خوب من هم توی اتاقشون بودم دیگه... نباید هم یادتون بیاد !!! چون من داشتم براتون چایی دم می کردم دیگه !!!!!!!!!!!!!!:jawdrop:
- 2547 پاسخ
-
- 29
-
-
- ماجراهای و اتفاقات جالب
- اتفاقات خنده دار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
نظرسنجی مسابقه : گاه نوشته های شخصی (دور چهارم)
captain پاسخی برای - Nahal - ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
من هم رای دادم. فکر کنم تا حالا دیگه اندازه "یه چلو کباب" یا "یه مهر توی شناسنامه" رائ داده باشیما !!!!- 59 پاسخ
-
- 5
-
-
نمیگی چقدر توی سربازی به خوردمون دادن !!!!
- 5 پاسخ
-
- 4
-
-
بعد از چند ماه دوری از زادگاه , تو تعطیلات تاسوعا و عاشورا رفته بودم شیراز..:hapydancsmil: به محض ورود به شهر , بارون شدید می بارید و من هم خیلی سر خوش فقط داشتم در و دیوار و ساختمونا رو نگاه میکردم. تو همون حال و هوا به یه تابلو رسیدم که چهار تا فلش روش بود و جلوی هر کدومش اسم یه خیابون و !!!... داشتم توی عوالم خودم یکی یکی اسمها رو می خوندم و تو فکرم میگفتم یادش به خیر ... اااه این خیابون و اون بولوار و .... یه دفه خانمم داد زد مواظب باش !!!!! چکار میکنی ؟!!!!:w768: به خودم اومدم دیدم درست وسط چهار راه هستم , چراغ هم قرمزه , از دو طرف هم داره ماشین میاد !!! همچین ترمزی زدم که ماشین تا یکی دو دقیقه وسط چهار راه دور خودش میچرخید... اصلا" روم نمیشد سرم رو بالا بگیرم و از راننده های دور و بر عذر خواهی کنم... خیلی خیلی خدا رحم کرد و به خیر گذشت
- 2547 پاسخ
-
- 19
-
-
- ماجراهای و اتفاقات جالب
- اتفاقات خنده دار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلف سرویس دانشگاه خیلی خیلی به هم ریخته و کثیف بود. شستن ظرفها یه داستانی داشت !! همه چیزا و کارا قابل دیدن بود یعنی همه توی آشپزخونه و محیط شستشوی ظرفها رو می دیدن !! همه ظرفها رو با مخلفات باقیمانده ته ظرف می ریختن توی یک سینک بزرگ پر از اب و کف, و بعد بدون دست کشیدن بهشون درش میاوردن میچیدن کنار دیوار و با یه شیلنگ بهشون آب می پاشیدن... یه روز یکی از کارگرا پسر 3-2 سالشو آورده بود توی سلف سرویس و اون هم نامردی نکرد و حسابی ظرفهای چیده شده کنار دیوار رو با ... آب پاشی کرد !!!!! تا دو روز هیشکی نمیرفت غذا بخوره !!!
-
من اولین حقوقم به دلار بود. بلافاصله تا اومدم , رفتم تبدیلش کردم.. اولش با یکی از دوستام توی فامیل (خدا بیامرزدش توی 26 سالگی فوت کرد) رفتیم یه شام توی باشگاه نفت خوردیم. بعد هم یه کامپیوتر خریدم که به تاریخ پیوست !! ماجراش خیلی جالبه: به یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان سفارش سوار کردن یک PC دادم. اون موقع بالاترین هاردی که توی بازار بود 3.2 گیگ بود !!!! فرداش زنگ زد با خوشحالی گفت مژده بده شنیدم هارد 6.4 هفته دیگه میاد تو بازار. یه هفته صبر کن برات بگیرم !!! کامپیوتر رو با هارد 6.4 و ویندوز 3.2 به همراه 7 تا فلاپی نصب Dos برام آورد !!!!
-
ماه رمضون بود. با بچه ها تا سحر بیدار می موندیم مثلا" درس می خوندیم بعد از خوردن سحری می خوابیدیم.. هر شب ساعت 3-2 یه سر و صدای عجیب و غریبی توی شهر می پیچید. صدای طبل و شیپور و آواز و ...:Laie_28: خیلی بحث بود که چی می تونه باشه. چند تا از بچه های جنوب میگفتن اینا یه سری مراسم بومی ها با اجنه و "زاری" ها و ... هست. قرار گذاشتیم یه شب بریم ببینیم. جنوبی ها خیلی سعی کردن مانع بشن ولی 4 نفری رفتیم. از دیوار دانشگاه بالا رفتیم پریدیم بیرون و رفتیم دنبال صدا.. رسیدیم به یکی از محله های قدیمی و "حلبی آباد" شهر. روشنایی نداشت و همه ی خونه ها چوبی و "کپر و آلاچیق" مانند بود. داشتیم توی تاریکی مطلق میرفتیم به طرف منبع صدا که یه دفه برای چند دقیقه سکوت مطلق شد !! یه دفه از 2 متریمون صدای طبل و " آهااااااااااااااااااااای هوووووویییییی لالالالالا........." بلند شد همه کپ کرده بودیم و از ترس و وحشت هر کدوم یه طرف فرار کردیم.... بعد از مدتی به خودمون اومدیم و برگشتیم دیدیم یه آقای سیه چرده با یه طبل و شیپور داره توی کوچه ها میچرخه. نگو کارش اینه که هر شب توی کوچه ها مردم رو برای سحری ماه رمضون بیدار می کنه. بهمون گفت اولش که یه دفه توی اون ساعت شب توی اون محله چند تا غیر بومی دیده , یه کم ترسیده و خواسته با غافلگیر کردنمون حالمون رو بگیره.. قضیه رو اونجوری که خودمون دوست داشتیم برای بقیه دوستان تعریف کردیم و چند روزی سر کارشون گذاشتیم...
-
فرودگاه شهر دستگاه اسکن نداشت. 8-7 تا میز گذاشته بودن پشت هر کدومش هم یه سرباز بود. تمام وسایلت رو می تکوند روی میز و دونه دونه با دست می گشت. جیبها رو می تکوند و بعدش هم با پشت دست همه رو می ریخت پایین می گفت سریع برو جمع کن و داد میزد: نفر بعد... مصیبتی بود دوباره جا دادن اون همه وسیله که بعد از یه ترم دوری از خونه به زور توی ساک جا داده بودی.. چون با دست همه چیز رو می گشتند , سرعت پایین بود و همه مسافرا توی صف می موندن تا نوبتشون بشه. برای آخر ترم معمولا" نصف پرواز دانشجوها بودن. هممون نفری چند تا ساک وچمدون و کارتون سوغاتی و ... داشتیم و توی صف یکی یکی می بردیم جلو و به بقیه هم کمک می کردیم.. ** قاچاقچی های مواد مخدر میومدن از این فرصت سوء استفاده می کردن و چند تا بسته مواد رو توی یه نایلکس میذاشتن قاطی وسایل. ما هم که خبر نداشتیم توش چیه و فکر میکردیم وسایل دوستامونه توی صف جابجاش می کردیم جلو در که میرسیدیم از هم می پرسیدیم بچه ها این مال کیه؟.. تازه معلوم میشد که قضیه چیه !! اگه کسی گیر می افتاد که سرش بالای دار بود و اگه هم از بازرسی رد میشد , یارو اونطرف به یه روشی دوباره موادش رو می گرفت. دو بار برای خود من اتفاق افتاد. خیلی خیلی شانس آوردم..
-
هزینه کنسل کردن بلیط هواپیما 100 تومن بیشتر نبود.. چون هر روز فقط یه پرواز به تهران بود و احتمال کنسل شدن پرواز به خاطر شرایط جوی زیاد بود , میرفتیم برای 5-4 روز متوالی بلیط میگرفتیم. هر روزی پرواز انجام می شد بقیه رو کنسل میکردیم. بازار جعل کارت شناسایی و چسبوندن عکس یه نفر دیگه روی کارت دانشجویی برای استفاده از بلیط بقیه بچه ها هم داغ داغ بود.. یادش بخیر
-
یه حاج آقا داشتیم دروس اسلامی را درس می داد. توی یه کلاس 65 نفره , 10 نفر نشسته بودیم ولی هر وقت حضور غیاب میکرد "همه" حاضر بودن !! هر کدوم قرار میذاشتیم جای چند نفر حاضری بزنیم. هر اسمی رو که میخوند یه چیزی میگفتیم: حسینی : بله حاج آقا حمیدی: اینجام حاج آقا اکبری: بفرمایید در خدمتم حاج آقا امیدی: حاضر ... بنده خدا اول کلاس حضور غیاب میکرد , همه نشسته بودن , بعد تا میرفت پای تخته یه چیزی بنویسه یکی یکی از کلاس فرار میکردن اگه آخر ساعت هم حضور غیاب میکرد می دیدی آخرای کلاس یکی یکی به نفرات اضافه میشه و کلاس پر شده... یادش بخیر آخر ترم هم 20 تا سئوال با جواب می داد از 10 تاش امتحان می گرفت
-
شیطنت های میز و صندلی کلاسه دیگه. هر کسی توی هر سن و موقعیتی پشتش بشینه همینه !! --- در روز فقط دو تا نیم ساعت آب داشتیم. نیم ساعت صبح نیم ساعت غروب. همه جلو در حمام خوابگاه صف می کشیدیم و به محض وصل آب , 6-5 نفری میپریدیم توی حمام... این دیگه برامون روتین و عادی شده بود. توی جشن فارغ التحصیلی هر سال هم , یه پای ثابت تئاتر و نمایشها , موضوع آب و حمام "عمومی" بود. توی سربازی هم ترک عادت نکردیم و چند نفره حموم میرفتیم !! همه ی سربازا و فرمانده ها کف کرده بودن که: اینا دیگه کین؟
-
بورسیه بودیم و خوابگاه و ... همه توی دانشکده بود. شبها ساعت 1-2 دزدکی از دیوار بالا میرفتیم و میپریدیم توی استخر ... یه شب که لو رفته بودیم ,مسئول استخر از راه رسید و هر کدوم از یه طرف در رفتیم !! یکی از بچه ها توی فرار لباسهاش رو جا گذاشت و همونجور لخت در رفت. فرداش مسئول استخر لباسها رو آورده بود جلوی خوابگاه و دنبال صاحبش میگشت. بیچاره از ترس لو نداد و یه دست لباسش پرید !!
-
(امیدوارم از دانشجوهای خودم کسی عضو انجمن نباشه !!!) یادش بخیر با بچه ها قرار گذاشته بودیم که اگه استادا دیر کردند فقط 5 دقیقه تو کلاس منتظر بمونیم !! اون اواخر دیگه پر رویی رو تمام کرده بودیم و روی تخته می نوشتیم: استاد ما اومدیم شما تشریف نداشتید !! یه روز 5 دقیقه شد استاد نیومد. اومدیم بریم که یکی از بچه ها گفت استاد داره میاد. سریع بی صدا رفتیم توی یک کلاس دیگه , چراغ رو خاموش کردیم و کاملا بی صدا نشستیم. بنده خدا رفت توی کلاس دید کسی نیست برگشت رفت.. سالها بعدش یه روز که رفته بودم خونشون , جلو خانمش داستان رو تعریف کردم... همه از خنده روده بر شده بودیم
-
تو خونه نشسته بودم پای تلویزیون و غرق توی فیلم که موبایل خانمم یه sms گرفت. گوشی رو گرفتم خوندمش. دیدم خواهرم بدون سلام و احوالپرسی نوشته: " دستت درد نکنه. این بود جواب اون همه مهر و محبت ها. اصلا" از تو انتظار نداشتم. میدونم باهات چکار کنم و ..." یه دفه کپ کردم گفتم ای وای که "عروس و خواهر شوهر بازی" در آوردن و کلی فکر و خیال.. سریع sms رو پاک کردم که خانمم نبینه و بلا فاصله زنگ زدم به خواهرم. اول کلی احوالپرسی کردم و از در و دیوار پرسیدم که ببینم میتونم بفهمم قضیه چی بوده یا نه؟!! بعدش که ازش پرسیدم قضیه چیه زد زیر خنده گفت بابا مگه sms رو تا پایین نخوندی؟ گفتم نه پاکش کردم.!! نگو پایینش این بوده: "ستاد وارد کردن شوک لحظه ای" !!! اصلا" به خانمم هیچی در موردش نگفتم
- 2547 پاسخ
-
- 41
-
-
- ماجراهای و اتفاقات جالب
- اتفاقات خنده دار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
خالی بندیه... اس ام اسش برای من هم اومد. یه هفته هست اینترنتی پرداخت کردم ولی هدیه و جایزه ای در کار نبود !!!!
-
سر یکی از کلاسها, دانشجوها قرار گذاشتن که هر کسی سر کلاس موبایلش صداش در بیاد یا زنگ بخوره باید برای کل کلاس شیرینی یا بستنی بگیره.. دیروز گرم صحبت بودم و کلاس هم سکوت مطلق. یه دفعه یکی از بچه ها که اتفاقا" گوشیش silent هم بود با ویبره گوشی از جا پرید !! بیچاره هول کرده بود و با اینکه صدایی از گوشیش در نمی اومد, می خواست خاموشش کنه اشتباهی گوشیش رو از silent در آورد و کلاس پر شد از صدای موسیقی و بعدش هم انفجار خنده کلاس خلاصه مجبورش کردند بره شیرینی بخره !!
- 2547 پاسخ
-
- 25
-
-
- ماجراهای و اتفاقات جالب
- اتفاقات خنده دار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
یه مدته ورد زبونم شده به رییسمون میگم "گوسفند کبیر". هم توی اداره و هم توی خونه و ... - یه روز که داشتم توی ماشین با خانمم صحبت میکردم گفتم امروز گوسفند کبیر می گفت:.... که یهو دخترم از صندلی عقب ماشین پرسید بابا مگه گوسفندا هم حرف میزنن ؟!! - امروز هم که با رییسمون یه بحث جانانه کرده بودم داشتم توی دفتر با همکارام در موردش صحبت می کردم و "گوسفند کبیر" بود که بینمون رد و بدل می شد !! یه دفعه ناغافل از در اومد تو:icon_pf (34):و در رو بست ...:gnugghender: یه یک ساعتی درگیر بودیم تا جمع و جورش کنیم !!!!
- 2547 پاسخ
-
- 20
-
-
- ماجراهای و اتفاقات جالب
- اتفاقات خنده دار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
دیگر نگران موهایزاید خود نباشید فقط کافیست به سایت ما آمده و قیمت لحظه ای طلا و دلار را ببینید !! ریزش کرک و پشم 100% تضمینی !! mesghal.com
