-
تعداد ارسال ها
8583 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط mani24
-
گل صحرا واریس دیری شهلا فیلسوفی انتشارات چشمه واریس دختری است که در صحرای گرم و بی آب و علف سومالی در خانواده ای مسلمان به دنیا می آید . دختری که در زندگی فقط سختی را می شناسد و بزرگ ترین آرزوی زندگیش داشتن یک جفت کفش است . آنها زندگی کوچ نشینی دارند و با گله هایشان در صحرا می گردند . او زمانی که دختری هفت هشت ساله است مجبور است گاهی به تنهایی چند روز در صحرا به دنبال آب بگردد ..... زمانی که واریس 13 سال دارد پدرش تصمیم می گیرد او را به پیرمردی شوهر دهد و واریس بیچاره بدون هیچ آب و غذایی در صحرا فرار می کند و این فرار راهی می شود تا او به یکی از سوپرمدل های آمریکا تبدیل شود ! کتاب زندگی حقیقی واریس دیری است . ارزش ادبی زیادی نداره ولی خیلی زیباست چون حقیقیه و آدم واقعا می فهمه چه قدر برای زندگی خودش حق نشناسه چه قدر بی تلاش و آماده خوره و از تو حرکت از خدا برکت واقعا یعنی چی . خیلی زیبا نشون می ده یک دختر چطور با چنگ و دندون برای زندگیش می جنگه و مبارزه می کنه . من خوشم اومد . به بعد ادبیش کاری ندارم از نظر اخلاقیش ولی خیلی به درد بخور بود .
- 1285 پاسخ
-
- معرفی کتاب
- معرفی کتابهای ادبی
- (و 9 مورد دیگر)
-
قمار عاشقانه موضوع: عرفانی نویسنده: دکتر عبدالکریم سروش ناشر: صراط معرفی کتاب: این کتاب مجموعه ای از مقالات دکتر سروش درباره مولانا و برخورد او با شمس و... است. مقالات به نکات ظریف و ناگفته ای در شناخت شخصیت مولانا و شمس تبریزی اشاره می کنند.در مقاله ای تحت عنوان «موسی و شبان و رازهای پنهان» به نکاتی تازه درباره داستان معروف موسی و شبان می پردازد و جنبه های مختلف *آن را بررسی می کند. مقدمه نویسنده: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش بـنـماند هـیـچـش الاّ هـوس قـمـار دیـگـر این کتاب، شرح جهش جانانه و جنونآمیز جوانمردی است که پیش از آن که صبح معرفت از مشرق سرّش بردمد و «شمس» عشق در افق اقبالش طالع شود، زاهدی با ترس، سجادهنشینی باوقار، شیخی زیرک، مردهای گریان، و شمع جمع منبلان بود و وقتی در چنگال «شیخگیر» افتاد و دولت عشق را نصیب برد، زندهای خندان، عاشقی پرّان، یوسفی یوسف زاینده، و آفتابی بیسایه شد و این همه را وامدار آن بود که دلیرانه و کریمانه و فارغ از بندگی و سلطنت و شریعت و ملت، تن به قضای عشق داد و پا در قماری عاشقانه نهاد و سرخوش از باختن و فارغ از بردن، خانومان خود را به سیل تند عشق سپرد و دیوانهی عشق دیوانه و امّارهی نفس امّاره گشت و فرعونوار نه به سوی نیل، بل خلیلوار به جانب آتش رفت تا عاقبت ناسوتش در حرم لاهوت نشست و فروختههایش نیکوتر خریده شد و نازکیهایش سر از فربهی برون آورد و اسب تجربهاش گنبدی کرد و از گردون درگذشت و سینهی جوانمردش شرابخانهی عالم گشت. داستان این قمار شنیدنی و خاطرنواز، که در مواضع مختلف این کتاب، به مناسبتهای مختلف مکرر شده است، چون قند مکرر، ذائقهی خرد را شیرین میکند و ملال خاطر نمیافزاید و به پرسشی سترگ در باب شخصیتی سترگ، پاسخی درخور میدهد. امّا علاوه بر آن داستان، نکتههای چند دیگر، که صاحب آن قلم در طی دوران بلند و خجستهی تعلم از خداوندگار مثنوی آموخته و به مناسبتهای گوناگون در خطابههای خود با مستمعان درمیان نهاده (از قصهی تأویل گرفته تا رأی مولانا در باب شهادت حسین بن علی و ماجرای موسی و شبان و مجادلهی ابلیس و معاویه) از ساکنان این سفینهاند. «ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست» و به همین دلیل، این دفتر میتوانست بسی فربهتر از این باشد. لکن «خویش فربه مینماییم از پی قربان عید» و تا در رسیدن نوبت آن قربانی، تقدیم این بضاعت فروتنانه موجه مینماید. قدیمترین مقالات این کتاب عمری سیزده ساله، و جوانترینش عمری دو ساله دارد. عمر خوانندگان گرانی دراز باد و خدای عزّوجل همگی را مزید عزت و دوام کرامت عطا کناد. بمنّه و کرمه. عبدالکریم سروش ـ فروردین ماه 1379 __________________
- 565 پاسخ
-
- 2
-
-
- قطعه ای از یک کناب
- کتاب
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
نیمه پنهان چندین بار خواندمش ، چندین بار از ابتدا تا انتهایش را ورق زدم. هر چه كردم نتوانستم چیزی بنویسم كه درخور او باشد. حسی كه از خواندن كتاب به انسان دست می دهد، حس غریبی است و بیان نكردنی. خودتان بخوانید، متوجه می شوید. نیمه پنهان ماه 1 چمران به روایت همسر شهید نوشته ی حبیبه جعفریان روایت فتح *** اسم چمران برایم با جنگ همراه بود، فكر می كردم نمی توانم بروم او را ببینم . از طرف دیگر پدرم ناراحتی قلبی پیدا كرده بود و من خیلی ناراحت بودم. سید غروی یك شب برای عیادت بابا آمد خانه مان و موقع رفتن دم در تقویمی از سازمان اَمَل به من داد، گفت هدیه است. آن وقت توجهی نكردم، اما شب در تنهایی، همان طور كه داشتم می نوشتم، چشمم رفت روی این تقویم. دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه كه همه شان زیبایند، اما اسم و امضایی پای آن ها نبود. یكی از نقاشی ها زمینه ای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع كوچكی می سوخت كه نورش در مقابل این ظلمت خیلی كوچك بود. زیر این نقاشی به عربیِِ جمله ی شاعرانه ای ، نوشته شده بود : «من ممكن است نتوانم این تاریكی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی كوچك فرق ظلمت و نور وحق و باطل را نشان می دهم و كسی كه به دنبال نور است این نور هرچه قدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.» كسی كه به دنبال نور است، كسی مثل من، آن شب تحت تأثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه كردم. انگار این نور همه وجودم را فرا گرفته بود. اما نمی دانستم كی این را كشیده. بالأخره یك روز همراه یكی از دوستانم كه قصد داشت برود مؤسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفی كردند به آقایی و گفتند ایشان دكتر چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم، فكر می كردم كسی كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می ترسند باید آدم قسی ای باشد، حتی می ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گیر كرد. دوستم مرا معرفی كرد و مصطفی با تواضع خاص گفت«شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم، زودتر از این ها منتظرتان بودم.» مثل آدمی كه مرا از مدت ها قبل می شناخته حرف می زد، عجیب بود، به دوستم گفتم «مطمئنی دكتر چمران این است؟» مطمئن بود. مصطفی تقویمی آورد مثل همان كه چند هفته قبل سید غروی به من داده بود. نگاه كردم و گفتم «من این را دیده ام.» مصطفی گفت «همه تابلوها را دیدید؟ از كدام بیشتر خوشتان آمد؟» گفتم: «شمع. شمع خیلی مرا متأثر كرد.» توجه او سخت جلب شد و با تاكید پرسید «شمع؟ چرا شمع؟» من خود به خود گریه كردم، اشكم ریخت. گفتم «نمی دانم. این شمع، این نور، انگار در وجود من هست، من فكر نمی كردم كسی بتواند معنای شمع و از خودگذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان بدهد.» مصطفی گفت «من هم فكر نمی كردم یك دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درك كند.» پرسیدم « این را كی كشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش، آشنا شوم.» مصطفی گفت «من.» بیشتر از لحظه ای كه چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب كردم «شما! شما كشیده اید؟» مصطفی گفت «بله من كشیده ام» گفتم «شما كه در جنگ و خون زندگی می كنید، مگر می شود؟ فكر نمی كنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید.» بعد اتفاق عجیب تری افتاد. مصطفی شروع كرد به خواندن نوشته های من. گفت«هر چه نوشته اید خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز كرده ام.» و اشك هایش سرازیر شد. این اولین دیدار ما بود و سخت زیبا بود. *** ... بی هوا خندید، انگار چیزی ذهنش را قلقلك داده باشد؛ او حتی نفهمیده بود یعنی اصلا ندیده بود كه سر مصطفی مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان می گذشت كه دوستش مسأله را پیش كشید«غاده! در ازدواج تو یك چیز بالاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگارهایت خیلی ایراد می گرفتی، این بلند است، این كوتاه است... مثل این كه می خواستی یك نفر باشد كه سر و شكلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دكتر را كه سرش مو ندارد قبول كردی؟» غاده یادش بود كه چه طور با تعجب دوستش را نگاه كرد. حتی دلخور شد و بحث كرد كه «مصطفی كچل نیست. تو اشتباه می كنی.» دوستش فكر می كرد غاده دیوانه شده است كه تا حالا این را نفهمیده. آن روز همین كه رسید خانه، در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفی، شروع كرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می خندی؟» و غاده كه چشم هایش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفی، تو كچلی؟ من نمی دانستم!» و آن وقت مصطفی هم شروع كرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی هم تعریف كرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می گفت: «شما چه كار كردید كه غاده شما را ندید؟»
- 565 پاسخ
-
- 2
-
-
- قطعه ای از یک کناب
- کتاب
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ﯾﻪ زمانایی ﺩﻟﺖ ﻃﻮﺭﯼ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﻣﻐﺰﺕ ﮐﺎﻣﻼ ﻓﻠﺞ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺪﯼ ﻫﺎﺵ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺮﻩ ﻧﺎﻣﺮﺩﯾﺶ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯽ ﻣﺤﺒﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﻠﺨﺶ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺮﻩ زمانی که ﺑﺎ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﯽ ﺗﻨﻬﺎﺕ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺮﻩ ﻓﻘﻂ میگی ﺧﺪﺍﯾﺎ ﯾﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﺒﯿﻨﻤﺶ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻭﺍﻣﻮﻧﺪﻩ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﻪ...
- 323 پاسخ
-
- 3
-
-
دلم یک دیوار میخواهد که بیاید خودش را بکوبد به سر من من که جرات نداریم سرم را به دیوار بکوبم
- 323 پاسخ
-
- 1
-
-
مـی دانـم یـک شــهــر ، بـا خـــــانـــــه هایش ، بـا آدم هـــــایـــــش ، بـا درخــــت هایش ، بـا آســـمــانـــشحـتـی بـا آفــــــتـــــــــابـش خـسـتـه اسـت ! بـایـد گـهواره هـا را از کـودکـانِ ایـن شـهـر پــَــس بـگـیـریـم ، بــبـخـشـیـم بــه آدم بــزرگ هــا آهــای آدم هــای خــسـتـه ، تــابــتــان مــیــدهـــم تـــــآب ...تــــآب ... تـــــآب بـرایـتـان یـک خـواب آرآم آرزو مــیــکـــنــم ، بـخـوابـیـد بـخـوابـیـد ، آرام آرآم ، بـرایـتـان یـک شــبِ بــی دغـدغـه آرزو مـیـکـنــم ، از آن شـبـهـایـی کـه خـیـلـی سـال پــیــش هــا ، در آغــوش مـادرانـتـان داشـتـه ایـد ! آهــای آغــوشـهـای خـسـتـه ، بـرایـتـان هـمـیـن یــک شــب را فــرامــوشــی آرزو مـیـکـنـم ، یــادِ مــن تــو را فــرامــوش ، یـادِ هــمـه مـا تـو را فــرامــوش ... مــن امــشـب تـمـام دستـهـایِ خـستـه ی ایـن شــهــر را نــوازش مـیـکـنـم نـــــآز... نـــــآز ... نـــــآز آهـای چـشـمـهـای خـسـتـه ، مـن امـشـب بـه جـایِ شـمـا زار مـیـزنــم زآر ... زآر ... زآر بــخــوابــیــد بـخــوابــیــد لـــآی ... لــآی ... لـــآی نیکی فیروز کوهی
-
گاهی سخت می شود … دوستش داری و نمی داند دوستش داری و نمی خواهد دوستش داری و نمی آید دوستش داری و سهم تو از بودنش فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت دوستش داری و سهم تو از این همه ، تنهایی است ....
-
وز لابلای برگ چناران دیرسال جز نیزه های نور نمی تابید و سوت کارخانه یعنی که وقت کار شبانه آغاز می شود آنجا که رنج هست ولی دسترنج نیست م...............
-
کارگردان : وودی آلن بازیگران : اوون ویلسون - ریچل مک آدامز - ماریون کوتیار - کتی بیتس - آدرین برودی - کارلا برونی - لیا سیدوکس ژانر : کمدی موضوع ک در مورد یه فیلمنامه نویسه که به پاریس میاد و میتونه نیمه شب ها به گذشته برگرده ...
- 3176 پاسخ
-
- 2
-
-
- فیلم
- لیست فیلم های هالیوودی
- (و 5 مورد دیگر)
-
.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.
mani24 پاسخی برای - Nahal - ارسال کرد در موضوع : گاه نوشته های نواندیشی ها
نفسم عشق من ... چقدر بیتابم در این لحظات که نیستی و یادت را به اغوش میکشم .... چقدر بیتابم ... چقدر بیتابم این لحظات را که دوریت را به رخ عاشقانه های من میکشند ... ای کاش ......می امدی و نمیگذاشتی که روزگار فاصله ها برای عشقمان علم کنند ... ای کاش بیایی و مرا با خود به سرزمین قلبت به حصار زیبای اغوشت بری ... چشمانم خمار و مست از دیدار تو .........تنم گرم از اغوش تو .... من تو را میخواهم .....لحظه های با تو بودن را .... تو را ... عشق من ... -
در هجوم انجمادی سخت تلخ دست تقدیر نام من را برنوشت در کنار ادم و باغ بهشت زن پدید امد حوا و سرنوشت او اگر شاخه شکست من ساختم آدم ار بیفتد من برداشتم خانه را از بهر او من روفتم یک دو سه فرزند هم اندوختم لیک ادم قلب پاکم را ندید حس و روح رنگ و ذاتم را ندید مرد گردید آدم و در این میان نام زن را بر جبین من فشاند طرح گندم را چشیدن خود سرشت مجرم طرد بهشت، زن را نوشت بر زمین افتاده ام با او کنون این من و این زند و این مرد جبون گه بخود اتش زنم تا بنگرد درد ظلمی را که خود او مصدرست گه بنام عزت و ننگم بدار گه بنام غیرت مردان چه خوار گه تعصب خون من جاری کند گه پدر در مرگ من یاری کند گه برادر با غرور و ادعا گه ز همسر گشته عمر من تباه تا به کی این سوختن ها تا به کی دهشت و تاریکی و صد ناله نی من دگر هرگز نخواهم این مجال رنج و درد و اه و غم هرگز محال وقت انست تا به دست خویش من ریشه های جهل و ظلمت را به چنگ برکنم از خاک و جایش زیستن بودن زن را به این دهر کهن با جهاد خویش اموزم ز جان تا که دانند قدر من قدر زنان هر که زن را از جهان برتافتست نسل خود را در کف خود باختست این جهان بی من، چی بیرنگ و کسل هر چه خوبیست از زنانست ای خجل! گر به دار و گر به خون و گر به اشک بهترش سازم برای نسل بعد تا که بر ارامگه من، دخترم گویدم صد افرین بر مادرم لینا حیدری
-
زن زمستون من زنم همزاد بارون...هم نژاد کو ه و تیشه طعم شیرین یه آغوش..معنی درخت و ریشه عطر من اگه بپیچه..ذهن شعرا تازه میشه اگه دستامو بکارم ...سبز میشم تا همیشه من زنم که روح عشقو... میسپاره به سینه مرد من زنم مرهم درد دل عاشقای شبگرد تنم از جنس بهاره..تو شبای کهنه و سرد تک درخت ایستاده ...تو هجوم وحشیه درد اما تو عمق نگاهم یه قبیله بی کسی هست روی هر گوشه قلبم زخم بی همنفسی هست من زنم زن زمستون زن شعرای پریشون رو تنم زخم یه غربت تو چشام هوای بارون...
-
بوسه هایت انار را می ترکاند ... نفس هایت سیب را می رساند ... آغوشت ابر را می باراند ... پاییزی ترینی تو .
- 254 پاسخ
-
- 1
-
-
هی ...!! پاییـــــــــز...!! ابرهایت را زودتر بفرست شستن این گرد غم از دل من چند پاییز باران میخواهد... [TABLE=class: cms_table_ncode_imageresizer_warning] [TR] [TD=class: cms_table_td1] [/TD] [TD=class: cms_table_td2] [/TD] [/TR] [/TABLE]
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
گاهی دور از چشم ابرها هم میتوان عاشق شد میتوان بغض کرد ، میتوان بارید گاهی دور از چشم مداد رنگی ها هم میتوان نقاش شد میتوان آسمان داشت ، میتوان آبی شد اما گاهی دور از چشم گذشته نمی توان امروز را پشت هیچ فردایی پنهان کرد !
-
ای ادمها زندگی هنگامه فریاد هاست ، سرگذشت و درگذشت یادهاست ، عاشقی فریاد تنها بودن است ، رنج ما تاوان انسان بودن است ...
-
من تنهـــــــایی را دوســــت دارم… تنها کِ باشی ۱۰۰ سال یه بار موبایلت رو می زنی تو شارژ… تنهآ کِ بآشی قهوه ات هرگز سرد نمی شود … تنهآ کِ بآشی نور زیآد است … تنهآ کِ بآشی دیرتر شب می شَود … تنهآ کِ بآشی همه خُوشحآلنَد … تنهآ کِ بآشی موهایَت رآ مُرتب نمی کنی … تنهآ کِ بآشی شیشه عَطرِت پربآقی می ماند .. تنهآ کِ بآشی بهمن هم مارلبروست . . . تنهآ کِ بآشی هیچ چیز خنده دآر نیست . . . ! تنهایی خوبـــــــــــه …
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
[h=1]زوج های شاغل میتوانند خوب و خوش باشند؟[/h] همیشه کارهایی هست که نمی دانید! اما به مرور که در زندگی جا افتاده تر شوید، دستتان می آید که چی به چیست و قاعده و حساب و کتابش را تا حد خوبی می توانید خودتان بچینید؛ به جای اینکه زندگی خودش شما را به هر وری که خواست بکشاند. همشهری جوان: همیشه کارهایی هست که نمی دانید! اما به مرور که در زندگی جا افتاده تر شوید، دستتان می آید که چی به چیست و قاعده و حساب و کتابش را تا حد خوبی می توانید خودتان بچینید؛ به جای اینکه زندگی خودش شما را به هر وری که خواست بکشاند. منتها به قول قدیمی ها باید مراقب باشید خشت اول را کج نگذارید که کارتان بیخ پیدا نکند. شما زن و شوهر که دوتایی تان صبح تا شب را بیرون خانه به سر می برید، نیاز جدی تری به مراقبت از این خشت های اول دارید که زندگی تان رنگ و بوی تازه اش را حفظ کند و «هم سر» بمانید. به قول معروف، «برای نیل هر چه بیشتر به این مقصود»، نگاهی به این پیشنهادها بیندازید بد نیست. فرمان 1- جدول تقسیم کار تهیه کنید لابد تا الان فهمیده اید که قول و قرارهای ازدواج برای انجام کارها پایه و اساس درستی ندارد. اولا که خودتان نمی دانستید چه چیزی در انتظارتان است؛ ثانیا اینقدر درگیر روابط عاطفی و خانوادگی شده اید که آن نامه های امضا شده پذیرش مسئولیت را از یاد برده اید. پس حالا بنشینید یک لیست درست و درمان از کارهای خانه بنویسید و به نسبت عادلانه و معقول - که لزوما هم مساوی نیست - بین خودتان تقسیمش کنید. از آنجا که ممکن است آقایان مهارتشان در برخی کارها کمتر باشد، خوب است خانم خانه دستشان را بازتر بگذارد تا آنچه در آن توانایی بیشتری دارند یا حتی ترجیحش می دهند را بردارند تا بعدا جای گله و بهانه ای نماند. بهتر است در مورد کارهای متفرقه و غیرثابت هم پیش بینی داشته باشید که وقتی یکهو اتفاق افتاد، هر کس به آن یکی گیر ندهد. مثلا درباره کارهای تاسیساتی که لااقل یکی دو باری در سال پیش می آید، فکری بکنید.اگر خانم هستید، از این جور کارها نترسید و گول جعبه ابزار و قیافه جدی مردها را وقت انجامشان نخورید. اولا که در بسیاری موارد خودشان هم زنگ می زنند یک تاسیسات چی بیاید کار را ردیف کند (که خوب شما هم دستتان معیوب نیست و می توانید تلفن بزنید)، ثانیا بعضی کارها از جمله عوض کردن واشر و مغزی شیر و درزکشی کردن کاشی ها کار یک دقیقه است. باور کنید مهارت دست شما بیشتر از آقایان هم هست! در عین حال، اینکه «می توانید»، معنایش این نیست که تمام مسئولیت ها را شخصا برعهده بگیرید. فرمان 2- گول نخورید و مقاومت کنید مردها معمولا انجام کار را تا بتوانند به بعد موکول می کنند. هم به نظر خیلی هاشان، کارهای خانه بی اهمیت است و سه سوته انجام می شود، هم بعضی شان از ته دل می دانند اگر کمی تعلل کنند، خانم خانه کاسه صبرش لبریز می شود و خودش کار را تمام می کند. پس خانم ها! مقاومت کنید. حرص نخورید و بگذارید همسر عزیز هم هر چقدر می خواهد ماجرا را به تعویق بیندازد. به مرور دستش می آید که کارها وقت گیرتر از این حرف ها هستند و نباید بیندازندش به لحظات آخر شب، دوم اینکه می فهمند اگر کارشان را انجام ندهند، خودشان هم به دردسر می افتند. اگر شبِ نوبتِ پخت و پزشان ببیند کسی یک لقمه نان دستش نمی دهد، خودش حساب کار دستش می آید. یا وقتی ببیند لباس مورد علاقه اش همچنان در ماشین در انتظار و چشم به راه است مجبور می شود بلندش ودو کلیدش را فشار دهد. اما اگر خانم ها وا بدهند، قافیه را باخته اند؛ یا باید برای بازگرداندن آب به راه اصلی اش انرژی واعصاب خردی زیادی را صرف کنند یا بی خیال شوند و مسئولیت کوزت بودن در خانه را ناخواسته بپذیرند. فرمان 3- در کار هم دخالت نکنید کی خوشش می آید یکی هی بیاید بالای سرش و بکن و نکن راه بیندازد؟ حالا که وظایف هر کدامتان معلوم است، بی زحمت سرتان به کار خودتان باشد و هی به کار هم سرک نکشید. بکن و نکن ها مال زمان نوشتن لیست بود. اگر لیستی برای تهیه غذا آماده کرده اید، پس می دانید چیزی که عادتان می شود، خیلی غافلگیرانه یا «از زیر کار در رو»یی نیست. مشخص است که آقا نباید هر شب نوبتش را تخم مرغ آب پز بدهد به خوردتان یا از بیرون غذا بگیرد. پس هی توی آشپزخانه نروید و سراغ کارهایی که باید انجام شود را نگیرید. فقط منتظر باشید هر کسی طبق برنامه کارهایش را انجام دهد. حالا اگر آقا دلش می خواهد دو تکه لباس را در طول 3 ساعت و 45 دقیقه اتو کند، به خودش مربوط است. شما سرتان به کار خودتان باشد. فرمان 4- کار امروز را به فردا نیفکنید اگر هر شب قبل خواب نیم ساعت وقت بگذارید، فرداتان روز روشن تری خواهد بود. این نیم ساعت، با هم نیم ساعت های جهان فرق می کند و زمانی است شگفت انگیز در خانه. در این نیم ساعت پایانی لیوان های کثیف را بشویید. لباس های کف خانه و کتاب ها و مجلات و ریخت و پاش ها را جمع کنید. حتی دستی هم به جاهای گرد گرفته بکشید. ظرف های چیده شده توی آب چکان را در جای مخصوصش بگذارید و خرت و پرت های روی گاز را جمع کنید. به مرور زمانی که برای این کارهای خرده ریز می گذارید، کمتر هم می شود اما حتی اگر نیم ساعت هم باشد، در عوض فردا صبح که بیدار شوید، با یک خانه دسته گل مواجه می شوید. هیچ چیزی که به پایتان بگیرد و سکندری بخورید روی زمین نیست، هیچ کثیفی چشمتان را نمی آزارد و در کل صبحتان به هم ریخته و در هم و برهم نیست. ضمن اینکه وقت برگشت به خانه هم نگرانی تمیز کاری و مرتب کردن ندارید و اگر یکهو تصمیم به دعوت میهمان گرفته باشید، از آبرویتان نمی ترسید. این تایم آخر شب در گذر زمان، از شما آدم مرتب تری هم خواهد ساخت. فرمان 5- سر ماه خرید کنید یکی از دغدغه های همیشگی منزل، انجام خریدهای ضروری است. وقتی در خانه چیزی کم داشته باشید، کارتان به طرز مسخره و بیهوده ای زیاد می شود و جر و بحث هاتان فزونی می گیرد. خانم خانه یکدفعه می بیند کیسه زباله ندارد و از آقا که لم داده جلوی تلویزیون، می خواهد دوباره لباس بپوشد و راهی سوپری محل شود. مهم نیست که سوپری چقدر دور یا نزدیک باشد؛ مهم این است که آقا حوصله تکان خوردن از جایش را ندارد و هی تعلل می کند و در نتیجه بساط دعوا به راه می افتد. بنابراین هر ماه یک پنج شنبه را وقت اساسی بگذارید و بروید مایحتاج ماه خانه را تهیه کنید. از ما می شنوید، حتی خرید دو ماه را انجام دهیدو فقط گوشت و مرغ را ماهانه بخرید. از خرید تا جابجا کردن و نصب (!) اقلام تهیه شده در مکان مخصوص خود، نهایتا یک نصفه روز وقت صرف خواهد شد. در عوض در طول ماه خیالتان راحت است که همه چیز در دسترستان است و کمتر مجبور می شوید جای گرمتان را برای خرید یک شیشه رُب ترک کنید. فرمان 6- غذاهای آماده داشته باشید خیلی هم سختگیر نباشید. حالا اگر هر کدامتان گاهی دل و دماغ پخت و پز نداشت، چه ایرادی دارد؟ سخت نگیرید در عوض برای اینکه مسئولیت کم حوصلگی یکطرفه به گردن دیگری نیفتد، مقداری غذای آماده و نیمه آماده داشته باشید. هیچ خانه ای از داشتن چند عدد قوطی تن ماهی، کنسرو بادمجان، بسته ناگت یا کباب لقمه ضرر نکرده. حالا گیریم که ناگت و کباب لقمه آماده چندان هم غذاهای سالمی نباشند اما یکی دو بار خوردنشان در ماه که آدم را نمی کشد! بعد هم راحتی اعصاب و روانتان مهمتر است یا اوضاع شکمی؟ به این غذاها که به خصوص موقع سر رسیدن میهمان ناخوانده به کمک صاحبان خانه می آیند، تا حدی احترام بگذارید! فرمان 7- یک بار مصرف ها را امتحان کنید چه ایرادی دارد وقتی مهمان غیرجدی و «ندار» دارید، از ظروف یک بار مصرف استفاده کنید؟ سفره یک بار مصرف، بشقاب یک بار مصرف، پیاله و کاسه یک بار مصرف زندگی را به کامتان شیرین خواهد کرد. از نوع دوستدار طبیعتش هم استفاده کنید که نه وجدان درد داشته باشید نه نگرانی بابت سلامت. ضمنا طرح و رنگ های زیبایی هم دارند که مایه خجالت نشوند. به خصوص شما آقایان که نوبت کاریتان است، مقابل تعارف ها وملاحظات بی دلیل خانم مقاومت کنید. اینطوری مهمانی به کامتان شیرین تر خواهد بود، چون بعدش مجبور نیستید. یکی دو ساعت را پای ظرفشویی و خشک و مرتب کردن ظرف ها بگذرانید. مهمان ها هم علی القاعده باید به خاطر روی باز شما آمده باشند، نه ظروف چینی و کریستالتان. البته درباره اقوام همسر برای پیشگیری از دلخوری ها، بی خیال این ظروف شوید، به صواب نزدیکتر است! فرمان 8- ساعت ها را تنظیم کنید طبیعی است که زن و شوهرهای شاغل نتوانند وقت خیلی زیادی را با هم بگذارنند. یک سوم شبانه روز خواب، یک سوم دیگرش کار، رفت و آمد و ... این مشاغل علی رغم همه محاسنشان گاهی دشمنی نرمی با نهاد خانواده دارند. هر چند به طرزی موزمارانه این وجه خودشان را نشان نمی دهند و خیلی زیرپوستی شما کبوترهای عاشق را از هم دور می کنند. برای مقابله با این جنگ خانمان برانداز خوب است هر کاری که می توانید بکنید تا زمان های با هم بودنتان را افزایش دهید. یکی از راه های این است که مسیر رفت و برگشتتان از/ به خانه را با هم باشید. در صورت امکان مسیرهای مشترک را پیدا کنید و تا جایی از مسیر با هم بروید. حتی اگر قرار است مجبور شوید، نیم ساعت زودتر از خانه یا نیم ساعت دیرتر از محل کار بزنید بیرون ایرادی ندارد. در عوض نیم تا یک ساعت صبح ها و عصرها را با هم خواهید بود. حتی اگر اهل حرف زدن نباشید، همین که گرمای حضور در کنار هم را تجربه می کنید خودش غنیمت است. چه بسا در راه برگشت یکهویی شور و عشقتان گل کرد و چهار قدمی با هم پیاده روی کردید، عصرانه یا شامی به بدن زدید یا ساعتی را در پارکی سینمایی جایی گذراندید. فرمان 9- برنامه های مشترک بگذارید معمولا زن و مردهای شاغل وقتی به خانه برمی گردند، دیگر دل ودماغ و حوصله ای برایشان باقی نمانده. دلشان می خواهد فقط دراز بکشند و استراحت کنند. اگر تقسیم کار صورت نگرفته باشد که دیگر ارتباطشان بالکل قطع می شود؛ زن بعد از کار بیرون فقط مشغول رسیدگی به امور خانه است و حرص خوردن از دست آقا اما شما غیر از تقسیم کار، بهتر است برنامه های مشترکی تعریف کنید که بهتان لذت با هم بودن را یادآوری کند. علاقمندی های مشترک را پیدا کنید و براساس شان هر شب ساعتی را به انجام این فعالیت های دو نفره اختصاص دهید. فیلم ببینید، بازی کنید یا حتی درباره اتفاقات طول روز حرف بزنید و طرف مقابلتان را هم تشویق به حرف زدن کنید. نگذارید کار شما را از هم دور کند.
-
- 2
-
