رفتن به مطلب

Architect

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    529
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Architect

  1. ای ای دست فضول ها از تاپیک معمار ها کوتاه چشم منو دور دیدین گرد و خاک به پا کردین؟!!!!!
  2. Architect

    نقشه پارکینگ طبقاتی

    پارکینگ های طبقاتی از جمله نقشه هایی هستند که بیشتر توسط شهرداری ها طراحی و اجرا می شوند اما دانشجویان معماری و عمران هم چنین پروژهایی را در دانشگاهها انجام می دهند لینک دانلود یک مجموعه کامل نقشه های معماری و سازه که در فاز 2 هست مشخصات پارکینگ طبقاتی : پلان ها : پلان زیر زمین ( 3 طبقه زیر زمین ) - پلان طبقه همکف و تیپ طبقات به صورت اندازه گذاری کامل – پلان بام به صورت اندازه گذاری شده نما ها : نمای جنوبی – نمای غربی – نمای شرقی برش ها و مقاطع : برش A-A – برش B-B دانلود نقشه ها پسورد: [Hidden Content]
  3. ممنون محمد جان عالیه
  4. Architect

    ► Street Talks ◄

    بدون معطلی:Without hesitation چشم از اون بر ندار : Keep an eye on him مرخصی بود :He was on leave از پسش بر می آییم: We will deal with it پاچه هاشو بالا زده بود: He had rolled up his pant’s legs
  5. Architect

    ► Street Talks ◄

    چرب زبان:Glib tongued چراعی که به خانه رواست به مسجد حرام است:Charity begins at home ز گهواره تا گور دانش بجوی:Learn from your cradle to your grave بهانه آوردن:To give an excuse جبران کردن:To make up
  6. Architect

    ► Street Talks ◄

    آماده عکس گرفتن:Pose for a picture موهای تنم سیخ شد:I got goose flesh چندشم شد:I got the creeps چشم شور:Evil eye بنزین سهمیه بندی شده:The gasoline has been rationed به مخت فشار بیار:Rack your brain دست انداختن:Taunt somebody
  7. Architect

    ► Street Talks ◄

    متاسفم که نا امیدت کردم :I'm sorry to let you down متاسفم :I'm afraid so سعی کن باهاش تماس بگیری :Try to get hold of him یکی طلبت :I owe you one یه اتفاقی افتاده :Some thing has come up از حیرت خشکم زده بود :I was stunned by the activity
  8. Architect

    جبران خلیل جبران

    این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم : در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است . آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم . لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم: دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی ! مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند. چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد : ای مردم ! این مرد دیوانه است ! سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم : مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند! این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم : آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند، می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد !
  9. Architect

    جبران خلیل جبران

    هنگامی که با این فجایع روبرو می گردم با رنج فراوان فریاد بر می آورم: پس زمین ای دختر خدایان آیا انسان واقعی این است؟ و زمین با صدایی رنجیده پاسخ میدهد: این طریق روح است که تیغ ها و سنگ ها سر راه آن قرار گرفته اند. این سایه ای از انسان است. این شب است؛اما صبح خواهد آمد . در سپیده دم زمین دستانش را برچشمان من خواهد گذاشت و هنگامی که دستان او از چشمان من به کناری روند؛ خویشتن را خواهم یافت و جوانی من آرام رو به نزول می رود و آرزوها بر من پیشی می گیرند و به مرگ نزدیک می شوم. *** نفس خود را هفت بار نکوهش کردم: اولین بار:هنگامی که می خواستم با پایمال کردن ضعیفان خودم را بالا ببرم دومین بار:هنگامی که در مقابل کسانی که ناتوان بودند خود را به نا خوشی زدم سومین بار:هنگامی که انتخاب را به عهده من گذاردند به جای امور مشکل امور آسان و راحت را بر گزیدم چهارمین بار:هنگامی که مرتکب اشتباهی شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم پنجمین بار:هنگامی که از ترس سر به زیر بودم و آن وقت ادعا می کردم بسیار صبور و بردبارم ششمین بار:هنگامی که جامه خود را بالا می گرفتم تا با سختیها و ناملایمات زندگی تماس پیدا نکنم هفتمین بار:هنگامی که در مقابل خدا به نیایش ایستادم وآنگاه سروده های خویش را فضیلت دانستم *** ندای زندگی وجود من قادر نیست خود را به گوش زندگی وجود تو برساند؛ اما بگذار با هم سخن بگوییم تا احساسا تنهایی نکنیم هنگامی که مهر می ورزید مگویید: «خدا دردل من است». بگویید: « من در دل خدا هستم».
  10. Architect

    جبران خلیل جبران

    مترسک یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم". دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام." او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند." آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند *** دشمنم به من گفت ((عاشق دشمنت باش))و من حرفش را پذيرفتمو عاشق خود شدم *** شادی و اندوه و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو. و او (مصطفی)پاسخ داد: شادی شما همان ادوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود. و آیا جز این چه میتواند بود؟ هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود. مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟ مگر آن نی که روخ شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟ هرگاه شادی میکنید به زرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشکه اندوه نیست. ونیز هرگاه اندوهناکیدباز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است. پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه برتر است اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند. این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است..
  11. Architect

    جبران خليل جبران

    كبرى روشنفكر مدرس زندگى ، آثار و افكار جبران خليل‏جبران بارها مورد دقت نظر و بررسى‏موشكافانه قرار گرفته است. ناقدان وصاحب نظران هر يك او را به گونه‏اى‏ترسيم نموده‏اند. عده‏اى او را تا مرزپيامبرى بالا برده و گروهى او را دست‏نشانده استعمار، بى‏دين و لاييك‏دانسته‏اند. وجود اينگونه تناقض شديددر آرا، انگيزه لازم براى نگرش مجدد درشخصيت جبران و مطالعه آثار او رافراهم مى‏آورد تا از اين طريق به‏چهره‏اى نزديك به واقع از او دست‏يابيم. جبران خليل جبران در سال 1883 م‏در خانواده‏اى مسيحى و ساكن روستاى‏بشرى واقع در شمال لبنان متولد شد.پدر وى چوپانى خشن و دائم الخمر بودولى مادرى مهربان، دلسوز و فداكارداشت. وى دوران كودكى را با گشت وگذار در دامن طبيعت و مشاهده مناظرزيباى شمال سپرى نمود. از همان كودكى،گوشه‏گير بود و اوقات زيادى به فكر فرومى‏رفت. او در كنار درس به نقاشى‏علاقه‏اى وافر داشت. تا دوازده سالگى‏كنار برادر و دو خواهرش بسان روستاييان‏ديگر زندگى را در فقر گذراند. در سال‏1895م افزايش فشارهاى اقتصادى، مادررا مصمم كرد تا به همراه كودكان جلاى‏وطن كند و پدر كه در زندان به سر مى‏برد،در وطن باقى ماند. هجرت بدون همراهى‏پدر و تحميل مشقات زندگى بر مادر او رانسبت‏به "زن" خوشبين ساخته و "مرد" رادر نظر او در هاله‏اى از بدبينى قرار داد كه‏هيچگاه اين بدبينى از بين نرفت. اعضاى خانواده راهى بوستون - يكى‏از ايالتهاى آمريكاى شمالى - شدند و درفقيرترين محله آن منزل گزيدند. برادربزرگش پطرس، در دكان كوچكى مشغول‏به كار شد. مادر نيز به سختى كار مى‏كرداما از آنجا كه خانواده نسبت‏به جبران‏محبتى خاص داشتند و او را كم سن‏تر ازآن مى‏ديدند كه مسؤوليتى بپذيرد ، وى رابه فراگيرى زبان انگليسى و نقاشى‏ترغيب كردند. جبران در چهارده‏سالگى به‏صلاحديد برادر به لبنان بازگشت تا درمدرسه " حكمت" بيروت و پاى درس‏استاد "يوسف حداد "(1949م - 1865م)با زبان پدرانش هرچه بيشتر آشنا گردد.اين مسافرت فرصتى بود تا بار ديگر به‏مشاهده وطن مينوسرشت پرداخته وروحيه تعمق در هستى و عشق به ميهن درروح و جانش زنده شود. همچنين در اين‏مدت با مشاهده بى‏عدالتيهاى اجتماعى وستمى كه فئودالها بر مردم روا مى‏داشتند،بينش خاص اجتماعى او پايه‏ريزى‏شد. (1) در همين سالها شور جوانى، او راشيفته دخترى به نام " حلا ضاهر" كرد امااولين تجربه عشق براى او به ناكامى‏انجاميد. پايبندى به سنتهاى اجتماعى وفقر اقتصادى كه جبران، آن را دليل‏شكست‏خود در عشق مى‏ديد، انگيزه‏پيدايش اثر ادبى او به نام "الاجنحة‏المتكسرة" (بالهاى شكسته) شد. جبران‏در بالهاى شكسته، عامل اساسى ناكامى‏خود را در اختلاف شديد طبقاتى بين‏خانواده دختر و خانواده خود و نيز دخالت‏كاهن مسيحى براى دسترسى به ثروت‏پدر دختر مى‏داند. از اين رو اين كتاب، فرياد اعتراض آميزى نسبت‏به پولداران ودينمردان است (2) ، هر چند در آثار ديگرنيز ستيزه‏جويى وى با كاهنان و مالداران‏كاملا مشهود است. جبران در 1902م وپس از چهار سال بار ديگر به بوستون‏بازگشت و با مصيبت و غم و اندوه مواجه‏شد. بيمارى سل، خواهرش را به كام‏مرگ درافكنده بود. در چهره مادر نيزعلائمى از اين بيمارى ديده مى‏شد. سال‏بعد از آن هم برادر به ديار ابديت پيوست.به دليل اين مصيبتهاى پى‏درپى، ترس ازمردن، كابوس اوقات تنهايى وى گرديد (3) و شايد براى فراموش كردن اين دلهره‏دائمى بود كه خود را وقف هنر كرد. جبران‏كه تا آن زمان به پشتيبانى خانواده‏اش‏دلخوش بود، خواهر ديگرش را تنها قرين‏خود در سرزمين غريب مى‏ديد. او هم‏تمام نيرو و توان خود را در انگشتانش‏جمع كرده بود تا با گلدوزى زندگى خود وبرادر را تامين كند. خواهر - دومين زن‏زندگى جبران بعد از مادر - ايثار گرانه ازاو حمايت مى‏كرد و همين امر بود كه‏سبب شد وى تا پايان عمر نسبت‏به زن‏ديدى مثبت و قدرشناسانه داشته باشد. اوبعدها در نامه‏اى به "مى‏زياده" ياد آورمى‏شود: " با تمام وجودم مديون "زن "هستم. اگر زن(مادر) و زن(خواهر) وزن(دوست) نبود، در ميان خفتگانى كه‏آرامش دنيا را با خرناسه‏هاى خود بر هم‏مى‏زنند، به خواب مى‏رفتم." او در جاى‏ديگر چنين مى‏نويسد: "زن مانند زندگى‏است كه هر انسانى مالك آن است و مانندمرگ است كه بر هر انسانى چيره مى‏گرددو چون ابديت، همه افراد بشر را در برمى‏گيرد." (4) جبران براى اينكه از خواهر عقب‏نماند به فروش دست نوشته‏ها ونقاشيهاى خود پرداخت. در چنين‏روزگارى پر تب و تاب، اولين اثر ادبى اوبه نام "الموسيقى" منتشر شد. اين اثرادبى، آثار ديگرى چون عرائس المروج(عروس دشتها)، الارواح المتمردة(روانهاى سركش) و الاجنحة المتكسرة(بالهاى شكسته) را در پى داشت. در پاريس جبران به خاطر نقاشيهاى‏خود مورد تحسين قرار گرفت. يكى ازبازديد كنندگان به نام"مارى هاسكل" كه‏شيفته هنر وى شده بود، براى تكميل اين‏فن به او پيشنهاد مساعدت مالى كرد. اوسومين زن زندگى جبران بود كه به كمكش‏مى‏شتافت. با كمكهاى وى در سال‏1908م به نزد نقاش و پيكرتراش معروف‏فرانسوى "رودان" (1840م - 1917م)رفت تا اصول نقاشى را از اين هنرمند فراگيرد. همانجا با افكار و زندگى شاعر وهنرمند انگليسى ويليام بليك آشنا شد.وابستگى به عالم روح ، تامل و انديشه ودرون نگرى تا سر حد غفلت از اطراف، مشاركت دادن "زن" در تاملات هنرى وملاطفت‏با او، خط و مشى زندگى بليك‏بود. جبران پس از شنيدن اين توصيفات‏مصمم شد تا او را الگوى زندگى خود قراردهد. (5) شنيدن خبر فوت مادر در پاريس بر اوگران آمد اما چاره‏اى جز صبر نداشت. درسال 1910 م به بوستون بازگشت تا به‏زندگى هنرى خود ادامه دهد و چون‏تنهايى را ترجيح مى‏داد، در نيويورك درآپارتمان كوچكى كه خود آن را " صومعه"مى‏ناميد، اقامت گزيد. در اين شهر مرحله‏ديگرى از زندگى يعنى تنهايى همراه باتامل و تفكر را آغاز مى‏كند. جبران درصومعه‏اش، بيشتر وقت‏خويش را صرف‏نوشتن و نقاشى مى‏كرد. در همين سالها باميخائيل نعيمه و ديگر ادباى مهجر آشناشد. اين جمع در سالهاى بعد به تشكيل‏انجمن ادبى "الرابطة القلمية" همت‏گماشتند. در سال 1920م جبران رسما به‏عنوان رئيس انجمن انتخاب گرديد. اواكنون به اوج شهرت رسيده بود. با اين‏حال به زبان عربى بسنده نكرد بلكه بافراگيرى زبان انگليسى تاليفاتى نيز براى‏خوانندگان اين زبان به رشته تحرير درآورد. اين تاليفات آنچنان مورد استقبال‏قرار گرفت كه در كليساها و حتى در مراسم‏ازدواج خوانده مى‏شد. اما شهرت وى‏مانع از نفوذ و پيشرفت‏خطير بيماريى كه‏از خويشان به ارث برده بود، نمى‏شد. اوكه طى ساليان عمر براى مبارزه بابيماريهاى اخلاقى جامعه قد علم كرده‏بود، حس مى‏كرد كه از درون چيزى او رامى‏كاهد و او توان مبارزه با آن را ندارد، به‏اين‏ترتيب با اينكه هيچ علاقه‏اى به‏ميراث‏خوارى داشت، با وارث شدن‏بيمارى سل، در دهم آوريل سال 1931م‏در بيمارستانى در نيويورك از پاى درآمد.طبق وصيتش، جسدش را به زادگاهش‏منتقل كردند (6) كه تا ابد از تپه‏هاى وادى"قاديشا" صداى ريزش آب و زمزمه‏چوپانان را بشنود و اين جبران بود كه درهيات كودكى درمانده و فقير از بشرى‏خارج شد اما اكنون هر چند زنده نبود امادر چشم هم وطنان خود به مرتبه پيامبرى‏نزديك مى‏شد و اين همان آرزوى ساليان‏دراز او بود. بر سنگ قبرش نوشتند: " هنايرقد نبينا جبران" - كه البته بعدها اين كلمه‏به "بيننا" تغيير يافت. تاليفات جبران تجلى شخصيت‏اوست. اين تاليفات، شيرين، خواندنى واغلب در قالب داستان است. مكان وقوع‏حوادث، روستاهاى لبنان است و قهرمانهااز ميان روستاييان كشاورز و چوپان‏مى‏باشند كه سادگى و فقر از خصوصيت‏ويژه آنهاست . در ديگر موارد زنان‏ستمديده و قابل ترحم را تصوير مى‏كند وبر آنان دل مى‏سوزاند. شايد بتوان گفت كه‏جبران، براى جبران تحقيرى كه از زمان‏كودكى و در جوانى از جامعه ديده بود،مى‏خواست‏به گونه‏اى مطرح شود ومى‏ديد كه يكى از روشها، حركت مخالف‏با روند عادى جامعه است. لذا همه آنچه‏را كه در جامعه جارى بود ، زير سؤال برده‏و آماج حملات تند و تيز خود قرار مى‏دادو با راه حلهاى خلاف عرف و قاعده‏اى كه‏ارائه مى‏داد، مى‏خواست كرامت از دست‏رفته را به چنگ آورد. (7) اسلوب ادبى جبران : سبك ادبى جبران را متاثر از "اسحاق"(1856-1885)،"روسو"(1712-1778)،"نيچه"(1844-1900) و نيز تورات مى‏دانند (9) با وجود اين بايد اعتراف كرد كه جبران،بانى مدرسه رومانتيك شرقى است;مكتبى كه بعد از او هزاران دنباله رو داشت‏و خصوصيات ويژه‏اش به فكر يازجى ياديگران نمى‏رسيد. رومانتيسم جبرانى،آميزه‏اى از نوع غربى آن و چيزهاى ديگربود. مسائل فردى و درونى با مسائل‏فكرى، عاطفى، سياسى، دينى و تمام‏مشكلات اجتماع انسانى قرين بود. بيان‏راه‏حلهاى واقع‏بينانه يا غير واقعى ودرست‏يا نادرست، اين سبك را از نظيرغربى خود متمايز مى‏سازد. در جاى جاى‏آثار جبران و ديگر پيروانش، قضيه وطن‏عربى چونان ستاره‏اى فروزان مى‏درخشد.در عين حال هريك از آثارش، بيانگرجنبه‏اى از جنبه‏هاى روح اوست. در تمام داستانهاى جبران، گرچه‏قهرمانها متعددند اما همگى يك تنند.جبران همان شبحى است كه پيشه‏اى جزگوركنى ندارد و همان كسى است كه درآخرين دم و قبل از خودكشى مى‏گويد:"زندگى، زنى زيبا اما بد سيرت است;كسى كه سيرت او را بازيابد صورتش رازشت مى‏شمرد." (10) آنچه باعث مى‏شودمخالفان، نوك تيز حمله خود را متوجه‏جبران نمايند، پرداختن افراطى او به‏لذات و عشق جسمانى و ترسيم بدون‏حجاب و پوشش انسان خصوصا "زن" درنوشته‏ها و نقاشيهاست كه اينگونه موارداز آنجا كه با اخلاق دينى در تعارض بوده‏و با لجام گسيختگى و بى بندوبارى‏هم‏سنخ است، بيشتر با باورهاى مذهبى‏متضاد مى‏نمايد. در اين راستا "هاملتون جب" مستشرق‏اسلام شناس در كتاب "مطالعاتى درتمدن اسلامى " در مبحث ادبيات عرب‏مى‏گويد :" شاميان مهاجر مقيم درمصر وبوستون سبكى برگزيدند كه با ذوق عربى‏متناسب نبود. اينان قادر به حل مسائل‏نفسانى عرب نبودند چرا كه از كيش‏مسيحيت پيروى مى‏كردند. حتى مسائل‏مربوط به سبك را لاينحل باقى گذاشتندزيرا سبك عربى سبكى ويژه و برخاسته‏از الگوهاى اسلامى است كه در راسشان‏قرآن و حديث قرار دارد." (11) ... در صف مخالفان ، مصطفى لطفى‏منفلوطى (1876م -1924م) نويسنده‏معروف مصرى قرار دارد كه به عنوان‏منهدم كننده سبك جبرانى مطرح شده‏است. (12) وى در الازهر درس خواند وشاگرد محمد عبده (1849م -1905م)بود. سبك او نيز سبكى برخاسته از آيات‏قرآن كريم است و در قياس با اسلوب‏مهجر كه متاثر از تورات و انجيل است، باذوق ناقدان عربى تناسب بيشترى دارد. در معارضه با جبران، برخى ازتحليلگران شخصيت و آثار وى، آن چنان‏مبالغه نموده‏اند كه به استشهاد عنوانهاى‏انتخابى در آثارش (المجنون - يوحناالمجنون - الاله المجنون) و با استناداعتراف صريحش در مقاله المخدرات والمباضع كه مى‏گويد: "انا متطرف حتى‏الجنون" او را مبتلا به نوعى جنون واختلال عصبى و شيزوفرنى واسكيزوفرنى و ماليخوليا دانسته‏اند. (13) جبران بر همه اين اعتراضها واقف بودولى نه كلام آنان را مردود مى‏شمرد و نه ازحرفهاى خود دست‏بر مى‏داشت. او بين‏خود و مقدسات مردم فاصله‏اى به درازاى‏سالها مى‏ديد لذا بر همه آنها پشت‏پا زده وراه و رسمى وراى عرف جامعه را به نسل‏جوان پيشنهاد مى‏كرد و با اعتقادى به‏شدت افراطى بر آن تاسى مى‏جست چراكه اعتقاد داشت: آنكه در بيان حقيقت، راه‏ميانه در پيش گيرد، تنها موفق مى‏شودنيمى از آن را بازگو كند اما نيمه ديگر حق،همواره در حجاب ترس از گمان و قيل وقال مردم باقى خواهد ماند. (14) با چنين صراحت و اعتماد به نفس وهماهنگى در گفتار و عمل بود كه قشرجوان و نوجوان جامعه چنان به او اقتدامى‏كنند كه "اشتر" مى‏گويد: "نوشته‏هاى او اثر عظيمى در كشور برجاى نهاد و زنان با الگو قرار دادن "وردة‏الهانى " مردان خود را ترك كردند." (15) واين همان چيزى بود كه جبران‏مى‏خواست و هفده سال قبل از مرگش درسال 1914م بدان اعتراف كرد: (16) " آمده‏ام سخنى بگويم و خواهم گفت‏و اگر مرگ اجازه سخن گفتن ندهد، "فردا"هيچ رازى از رازهاى كتاب بى‏نهايت رامخفى نخواهد داشت و آنچه امروز با يك‏زبان مى‏گويم آينده با زبانهاى بيشمارخواهد گفت ." (17) او در كنار سبك رومانتيك، از سبك‏سمبوليسم يا رمزگرايى در بسيارى ازجاها استفاده مى‏كند از اين رو تاريخ‏نويسان ادب عربى ، تبلور مكتب رمزى‏در ادبيات عرب را از سوى جبران‏مى‏دانند. جبران با استفاده از اين اساليب وبا تركيب همه عوامل مؤثر بر افكارش ودر راستاى رسالتى كه بر دوش مى‏ديد ،مدرسه‏اى خاص بنا نهاد كه به نام "اسلوب‏جبرانى" اشتهار يافته است و اديبانى‏همچون ميخائيل نعيمه، نسيب عريضه،رشيد ايوب، امين مشرق، نذره حداد،ايليا ابوماضى، عبدالمسيح حداد و وليم‏كستفليس از جمله پيروان اين اسلوب‏بودند. (18) اين مدرسه داراى مشخصات‏ويژه‏اى بود از جمله: آزادى زبان، جهت دادن نثر به سوى‏شعر، تحكيم پيوند ادب و ساير هنرها،دانستن رسالت اجتماعى براى ادبيات،سير در وادى روحانيت، امتزاج برخى ازارزشهاى ادب غربى با ادب عربى و سوق‏دادن ادبيات به سوى انسانيت. (19) با مرگ جبران، اين چشمه جوشان‏فرو نخشكيد بلكه شعراى مشهورى نظيرابو شبكه، صلاح لبكى و سعيد عقل راسيراب كرد. (20) سبك او گرچه خالى از نقاط ضعف‏نيست، اما مهارتش در ايجاد وحدت بين‏هنر و زندگى با استفاده از رمزگرايى وخيال پردازى، عاطفه رقيقى است كه به‏الفاظش، طنينى خوش و رنگهايى ديده‏نواز مى‏دهد. سبك ويژه او را " نثر شعرى "خوانده‏اند; نثر است از آن جهت كه داراى‏وزن و قافيه نيست اما در عين حال ازشعر، تعبير عاطفى و مجازى و صور وآهنگ آن را به ارث برده است. (21) از ديدبلاغى كه بدان بنگريم در تعابير او،اسلوب انشاء و خصوصا استفهام درمعنى مجازى (انكار، توبيخ، تمنى،تعجب، حيرت و نگرانى و ...) مكررا به‏كار رفته است، همچنين نثر او به صورخيالى و بديعى مزين گشته و مساوات رابه كنار گذاشته و از ايجاز و خصوصااطناب در بسيارى از جاها استفاده‏كرده‏است. به عنوان نمونه وقتى مى‏گويد:"الغباوة مهدالخلو والخلو مرقدالراحة" (22) به گونه‏اى موجز بيانگر اين‏مطلب است كه غفلت و نادانى در طول‏زندگى انسان او را از تفكر و تجزيه وتحليل مسائل و تلاش براى اصلاح وتغيير امور و گام برداشتن در جهت‏پيشرفت‏باز مى‏دارد و به همين ترتيب اواز دغدغه سختيها و رنج و عذابى كه‏اينگونه امور بر انسان هوشمند و آزاده‏تحميل مى‏كند، در آسايش است. يا واژه" كهوف الشرائع و التقاليد" (23) را براى‏تمام عوامل منفى اعم از جهل و ترس وظلم و تباهى ناشى از تقاليد پوسيده وعرف ستمگر جامعه به استعاره مى‏گيرد. از لحاظ صنعت‏بديع نيز شاهد كاربردبى‏حد و حصر اين صنعت‏خصوصا طباق‏در انواع آن در آثارش مى‏باشيم. (24) تاسى‏از كلمات تورات و انجيل و نيز كتاب‏مسلمانان، قرآن، در آثار جبران غير قابل‏انكار است. از اين رو مى‏بينيم در داستان خليل كافر آيات انجيل را مورداستشهاد قرار مى‏دهد (الارواح المتمرد،ص 100- 111- 112- 139 -140 -146)و مقاله نشيد الانسان را با آيه 12 از سوره‏مباركه بقره آغاز مى‏كند. (دمعة و ابتسامة،ص 212) و اصطلاحات و اسلوب قرآنى‏در بسيارى از عبارات او مشاهده مى‏شود.بنابراين افكار او به دور از تعاليم الهى وخصوصا مسيحيت نيست. خودش‏مى‏گويد: يسوع از مدتها پيش به افكارم‏چنگ مى‏انداخت. او بزرگترين حقيقت درحيات بشر است. (25) او همچنين ازپيشواى شيعيان حضرت على‏«عليه السلام‏»تمجيد نموده و از صور بلاغى "نهج‏البلاغه" متاثر شده است. (26) تمايل او به‏مسلك صوفيانه و باطنيه، امرى انكارناپذير است. او همصدا با صوفيان معتقداست كه در اين جهان هرچيزى به سوى‏محبت ره مى‏سپارد و هر انسانى در اين راه‏گام بردارد، از حرص و طمع و تكبر فكرى‏و فرهنگى و نيز پيروى كوركورانه از تقاليدو سنن جامعه خواهد رهيد. بدون شك‏يك چنين گرايشى به افكار صوفيانه‏دلايلى شخصى و اجتماعى دارد كه ازمهمترين آنها مبارزه منفى با قدرت حاكم‏مى‏باشد. آثار جبران : حاصل عمر جبران در دو دسته آثارخلاصه مى‏شود، متون ادبى و نقاشيها;نوشتارهاى او مجموعا به 16 تاليف‏مى‏رسد كه از ميان آنها 8 كتاب با نامهاى:"الموسيقى" ، "عرائس المروج"، الارواح‏المتمردة " ، "الاجنحة المتكسرة" ، "دمعة‏و ابتسامة" ، "المواكب" ، "العواصف " و"البدائع و الطرائف " به زبان عربى نگاشته‏شده و 8 اثر ديگر با نامهاى: "المجنون" ،"السابق ، "النبى "، "رمل و زبد" ، "يسوع‏بن الانسان "،"آلهة الارض"، "التائه " و"حديقة النبى " به زبان انگليسى نوشته وبعدها توسط مترجمان به عربى ترجمه‏گرديده است. تاليفات او به دو قسم ادب داستانى وادب غير داستانى (مقاله - امثال - شعرو...) تقسيم مى‏شوند. بهترين نمونه‏داستان بلند او "الاجنحة المتكسرة" است‏و داستانهاى كوتاه او در كتابهايى چون"عرائس المروج "، "الارواح المتمردة"،"دمعة و ابتسامة" ، "العواصف " ،المجنون ، و "السابق " جاى دارند. در اين‏آثار دو نمايشنامه نيز وجود دارد:"الصلبان" كه در كتاب "العواصف " آمده و"ارم ذات العماد" كه در "البدائع والطرائف" آورده شده است. اين دونمايشنامه تا حدى ضعيف به نظرمى‏رسند چرا كه از حركت و ماجراجويى‏كمترى برخوردارند. و در سرتاسر آنهاگفتگو به شكل ممتدى ادامه دارد. البته‏اين نكته را در اكثر داستانهاى او مى‏بينيم .نويسنده وقتى قصه‏اى را آغاز مى‏كند ، درپى ذكر حوادث و وقايع جالب و شنيدنى‏نيست. بلكه هدفش اين است كه لابلاى‏داستان، از زبان قهرمان يا خود كه راوى ياشاهد ماجراست، به تبليغ عقايد و افكار ونظرات خود بپردازد. زيرا حرفه او داستان‏نويسى نيست. او خود را صاحب پيامى‏مى‏داند كه بايد به گوش جهانيان برساند.از اين رو در داستانها " پيام" بر حوادث‏غلبه دارد. او قضاوت را به خواننده‏وانمى‏گذارد بلكه خود وارد صحنه شده باسخنرانيهاى طولانى و غرا، حكم صادرمى‏كند. او براى رساندن پيام خويش به‏الگو نيازمند است و قهرمان داستانها،الگوهايى هستند كه با مردم جامعه به‏همدردى مى‏نشينند. در عموم داستانها،قيام، راه حل نهايى است گرچه قيامهاى اوگاه غير عملى است زيرا با سبك شرق‏همخوانى ندارد. موضوع داستانها و مقالات او مسائل‏قومى، اجتماعى، فكرى و هنرى يعنى‏چهار گرايشى است كه ويژه ادب معاصرمى‏باشد، در "الاجنحة المتكسرة"،"الارواح المتمردة" ، "عرائس المروج " و"العواصف " متمرد و ناراضى مى‏نمايداما در " دمعة و ابتسامة " رويايى سرگردان‏بوده و در "المجنون " و "السابق " و"المواكب " حكيمى ژرف انديش وسرانجام در "النبى " راهبرى مبشراست. (27) جبران هنرمندى داراى سبك چندمنظوره است. او با تصويرها و رنگهامى‏انديشد و با الفاظ و خطوط، انديشه وتخيلات خود را آشكار مى‏سازد. گاه باقلم‏مو افكار خود را در قالب خطوطريخته و زمانى به زبان مادرى و وقتى‏ديگر با زبان محل زندگى خود - انگليسى- سخن مى‏گويد. نقاشيها و نوشته‏هاى اودو جلوه از ظهور فكر اويند. او در نقاشيهانيز همچون تاليفات از سبك رمزى كمك‏مى‏گيرد. به عنوان مثال وقتى مى‏خواهدبه قدرت خداوند واحد اشاره كند، تصويركف دستى را مى‏كشد كه در وسط آن يك‏چشم وجود دارد و بقيه اجزاى جهان دريك دايره به صورتى منظم دور اين چشم‏قرار دارند و با اين روش وحدانيت وجودرا كه خود از معتقدان بدان است، تصويرمى‏نمايد و وقتى مى‏خواهد گرايش به‏آزادى را نشان دهد ، جوان قوى و قدبلندى را تصوير مى‏كند كه با داشتن دوبال، پاهايش به زنجير كشيده شده است.او همه قوا را جمع نموده و عضلات راكشيده تا پرواز كند اما توان آن را ندارد چراكه به قيد و بندهاى زيادى كه رمز هوى وخواهشهاى نفسانى است ، بسته شده‏است . (28) مبانى انديشه جبران : جبران از معتقدان به وحدت وجوداست. در نظر او خدا و انسان و طبيعت‏همه مظاهر مختلف وجودى يگانه ازلى وابدى‏اند ، از همين رو محور اصلى سخنان"مصطفى " در " النبى" انسان است چرا كه‏در او نفخه اولى دميده شده و ذاتى عارى‏از هر آلودگى دارد :"كالمحيط هى ذاتك‏الربانية فهى ابدا طاهرة من الدنس."(النبى ص 89) اين انسان پس از "جدايى‏از اصل خويش " همواره در اين دنيااحساس غربت مى‏كند و در حالتى مملواز سرگشتگى و حزن و اندوه به سرمى‏برد. او آنگاه عطشش مرتفع مى‏گرددكه يك بار ديگر به ذات مطلق "وصل" گردد. اين معانى با مطالعه مقدمه كتاب"النبى " به دست‏خواهد آمد. شهر"اورفليس" (29) (النبى، ص 43) كه" مصطفى " در آن فرود آمده، رمز دنيا وبيرون شدن از بهشت لقاست و انتظارمصطفى براى بازگشت‏سفينه (عودة‏السفينه، ص 43) رمز اندوه دائمى انسان‏تا اتصال مجدد به منشا هستى مى‏باشد ودرياى بيكران نيز رمز وجود مطلق است.(البحرالواسع، ص‏46) با چنين ديدصوفيانه‏اى، جبران نسبت‏به انسان وهستى خوشبين است و در آنها چيزى جزخير نمى‏بيند و با اعتقاد به اصل وحدت‏وجود، در نظرش همه انسانها سوار برمركبى واحدند تا به ذات الهى‏شان منتقل‏گردند. (30) شايد بارزترين دليل بر صدق‏اين گفتار، مقاله "صوت الشاعر" باشد.جبران در اين مقاله مى‏گويد: "همه جاى‏كره خاكى را دوست مى‏دارم، زيرا كشتزار"انسانيت"يعنى همان روح الهى در زمين‏است. (31) در دنباله مقاله با كاربرد واژه‏هاى"يا اخى" و يا "رفيقى" كه خطابى بر آمده‏از محبت او نسبت‏به انسانيت است،پيوند عاطفى خود را با اطرافيانش به‏نمايش مى‏گذارد: "انت اخى و كلانا ابن‏روح واحد قدوس كلى ... و انت رفيقى‏على طريق الحياة و مسعفى فى ادراك كنه‏الحقيقة المستترة وراء الغيوم. انت انسان‏و قد احببتك يا اخى ... انت اخى و انااحبك ..." (32) او انسان را از آن جهت كه از روح‏واحد منشا گرفته است، مى‏ستايد و آنگاه‏كه بر او ظلم مى‏شود، همدرد با او اشك‏مى‏ريزد. (33) با وجود اين ديد خوش‏بينانه،مى‏بينيم كتاب "العواصف " سراسر مملواز مقالاتى حاكى از مواضع بدبينانه اونسبت‏به انسان مى‏باشد. او ديگر از انسان‏و طبيعت مايوس گشته است و"العواصف " طوفانهاى ترسناكى است‏عليه هرآنچه مى‏انديشيده و همه‏ديدگاههاى مثبتى كه نسبت‏به مظهر خدادر زمين داشته است. او در بعضى از اين‏مقالات (يا بنى امى ، بين ليل و صباح ،المخدرات و المباضع) (34) اعتراف مى‏كندكه تلاشهايش عقيم بوده و تفكرش ره به‏باطل مى‏پيموده است. اين بدبينى و ياس‏آن چنان بر او سيطره مى‏يابد كه حتى به‏انكار ارزش شاعران، هنرمندان و پيامبران- اين سه قشرى كه همواره مورد ستايش‏او بودند - مى‏رسد. چنانكه از زبان "الاله‏المجنون" (35) (مقاله حفار القبور)مى‏گويد: "شعر حرفه‏اى كهنه و قديمى‏است كه نه به سود مردم و نه به زيانشان‏مى‏باشد. خدا و پيامبران و دين الفاظى‏هستند كه پيشينيان وضع نموده‏اند و تو ازآنان اقتباس كرده‏اى. (36) حكمت نيز صفتى‏از صفات انسانهاى ناتوان است." (37) اينگونه بيراه گفتنها، اوج نااميدى او ازانسان و رابطه‏اش با اجتماع را مى‏رساند.به عبارت ديگر انسان خود به تنهايى ازآنجا كه روح خداست، قابل ستايش است، اما همين انسان آنگاه كه نقش خود را به‏خوبى در جامعه ايفا نمى‏كند، سزاوارطعن مى‏گردد. نويسنده در آثارش يك بار شخصيت‏انسانها را از لحاظ فردى و بار ديگر ازجهت اجتماعى بررسى مى‏كند. او عقيده‏دارد، افراد در زندگى هر كدام به تنهايى ازفلسفه خاصى پيروى مى‏كنند و به اين‏ترتيب ديدگاه انسانها نسبت‏به محيطخارج سه گونه است: گروهى بر زندگى‏نفرين مى‏فرستند; دسته دوم مباركش‏دانسته‏اند و گروه سوم در آن تامل‏مى‏كنند. جبران، اولى را به خاطردردمندى‏اش و دومى را به خاطر كرمش وسومى را به پاس شعور والايش دوست‏مى‏دارد. (38) او در قالبى تمثيلى، بينش افراد رانسبت‏به جهان اطراف چندگونه مى‏داند:اول بدبينانى كه به سايه زندگى چشم‏دوخته‏اند. دوم خوش‏بينان سطحى‏نگرى‏كه به جزئيات، دل خوش كرده‏اند. سوم‏رحمدلانى كه به تلاشى بيهوده براى‏يارى رساندن به عدم پرداخته‏اند. چهارم‏صوفيانى كه بتهاى دست‏ساز بشر راعبادت مى‏نمايند. پنجم خيال پردازانى كه‏سرگرم اوهامند. (39) پى‏نوشتها: 1) الفاخورى - حنا: الجامع فى تاريخ الادب‏العربى، دارالجيل، 1995، ط 2 ، ج 2،ص 219-220 2) جبران - جبران خليل: المجموعة الكاملة‏لمؤلفات جبران خليل جبران : (با مقدمه‏ميخائيل نعيمه) لبنان، مكتبة الرسول اكرم ،ص 17-19 3) الفاخورى - حنا: همان منبع 4) غسان - خالد: جبران فى شخصيته و ادبه،بيروت، مؤسسه نوفل، 1983، ط 1، ص 16 5) الفاخورى - حنا: همان منبع ، ص 224 6) حطيط - كاظم: اعلام و رواد، بيروت،دارالكتاب اللبنانى، 1987، ص 439 ; جبران‏جبران خليل: المجموعة الكاملة، ص 30 7) قبش - احمد: تاريخ الشعرالعربى الحديث، بى‏تا، ص 295-298 - على - ابراهيم: مع اعلام الشعرالعربى، بيروت،منشورات دار احمد، 1974، ص‏171-172 - المقدسى - انيس: الفنون الادبيه و اعلامها،بيروت، دارالعلم للملايين، ط 5 1990 ،ص‏324-326 8) شيخ ناصيف يازجى و دو فرزندش ابراهيم وخليل از علماى بنام دوره خود بوده و در تعريب‏تورات و انجيل سهم عمده‏اى داشته‏اند. در شرح‏حال ابراهيم مى‏خوانيم كه او به دستور اسقفان‏مسيحى و پس از 9 سال تلاش ، انجيل را به زبان‏عربى فصيح ترجمه كرد. 9) الحاوى - خليل: جبران خليل جبران ،(مترجم سعيد فارس باز)، بيروت، دارالعلم‏للملايين، 1982 م، ط 1، ص 25 - 60 - جبران - جبران خليل: فى ضوء المؤثرات‏الاجنبية، نذيرالعظمة، دمشق، دار طلاس، 1987،ط 1، ص 173 - 203 - ابى فاضل - ربيعه: المدخل‏الى ادبنا المعاصر،بيروت، دارالجيل، 1985، ط 1، ص 74 10) جبران - جبران خليل: العواصف، بيروت،مؤسسه نوفل، 1988، ط 2 ، ص 74 11) الجندى - انور: خصائص الادب العربى ،بيروت، دارالكتاب اللبنانى، 1985، ط‏2 ، ص‏304 12) همان منبع ، ص 305 13) خالد - غسان: همان منبع، ص 35-36 14) جبران - جبران خليل: العواصف،ص 100 - 109 15) الاشتر عبدالكريم: النثرالمهجرى، ص 136 16) جبران - جبران خليل: المجموعة الكاملة ،ص 5 مقدمه 17) جبران - جبران خليل: دمعة و ابتسامه،بيروت، مؤسسه نوفل، 1988، ط 2، ص 223 18) الخورى - ابراهيم: نوابغ الادب، ص 21 19) زكاء طنسى: بين نعيمه و جبران ، ص 56-58 20) موسى - منيف: الشعرالعربى‏الحديث فى‏لبنان، بيروت، دارالعوده، 1980، ط 1 ، ص 286 و نيز رك : قصيده غلواء ابو شبكه و قصيده سام‏صلاح لبكى و قصيده قدموس سعيد عقل . 21) جيده - عبدالحميد: الاتجاهات الادبية فى‏الشعر العربى المعاصر ، بيروت ، مؤسسه نوفل،1980 ، ط 1 ، ص 319 22) جبران - جبران خليل: الاجنحة المتكسرة ،بيروت، مؤسسه نوفل، 1988، ط 2، ص 28 23) الاجنحة المتكسرة، ص 30 24) الحاوى - خليل: همان منبع، ص 283-295 25) الفاخورى - حنا: همان منبع، ص 224 26) الحاوى - خليل: همان منبع، ص 301 27) زكا طنسى: همان منبع، ص 21 28) الناعورى - عيسى: ادب المهجر ، مصر ،دارالمعارف ، 1961 م ، ص 54-55 29) جبران - جبران خليل: النبى ، بيروت ،مؤسسه نوفل، 1988 ، ط 2 ، ص 43 30) همان منبع ، ص 91 31) جبران - جبران خليل: دمعة و ابتسامة،ص‏216 32) همان ، ص 218 33) همان ، ص 219 34) جبران - جبران خليل: العواصف ، ص‏71،91،100 35) همان ، ص 33 36) همان ، ص 36 37) همان ، ص 38 38) جبران - جبران خليل: دمعة وابتسامة،ص‏172 39) جبران - جبران خليل: المجنون، بيروت،مؤسسه نوفل ، 1988 ، ط 2، ص 71-73 و جبران - جبران خليل: البدائع و الطرائف،بيروت ، مؤسسه نوفل، 1988، ط‏2، ص 100-103
  12. Architect

    جبران خليل جبران

    آثار جبران : "بال هاي شكسته" 1912 "اشك و لبخند" 1914 "ديوانه" 1918 "شن و دريا" 1926 "خدايان زمين" 1929 "سرگردان" 1932 "باغ پيامبر" 1933
  13. Architect

    جبران خلیل جبران

    پروردگارا به من ارامش ده تا بپذيرم انچه را كه نميتوانم تغيير دهم دليري ده تا تغيير دهم انچه را كه ميتوانم تغيير دهم بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم ان مطابق ميل من رفتار كنند
  14. Architect

    جبران خليل جبران

    جبران خليل جبران"، شاعر ، نويسنده و نقاش مشهور لبناني، سال 1883 در شهر بشري لبنان متولد شد و سال 1931 در نيويورك درگذشت. او در زمينه شعر , داستان و مقاله‌‏هاي فلسفي و عرفاني آثار گوناگوني به دو زبان عربي و انگليسي به رشته تحرير درآورده كه همه اين آثار به اين دو زبان و بعضي از آنها به زبان‌‏هاي ديگر ترجمه و منتشر شده است. او اصولا كوتاه‌‏نويس و كلمه‌‏پرداز است، در نوشته‌‏هاي او زير هجوم معاني و مفاهيم، دست و پاي قالب‌‏ها مي‌‏شكند و مرز ميان شعر، قصه و مقاله در هم مي‌‏ريزد. "جبران" در قالب داستان شعر مي‌‏گويد و با زبان شعر داستان مي‌‏نويسد. او نويسنده مفاهيم است. از اين رو آثارش در عبور از صافي سخت‌‏گير ترجمه نسبت به آثار ديگران لطمه كمتري مي‌‏خورد جبران خليل جبران در سال 1883 م ‏در خانواده‏اى مسيحى و ساكن روستاى ‏بشرى واقع در شمال لبنان متولد شد.پدر وى چوپانى خشن و دائم الخمر بودولى مادرى مهربان، دلسوز و فداكارداشت. وى دوران كودكى را با گشت وگذار در دامن طبيعت و مشاهده مناظر زيباى شمال سپرى نمود. از همان كودكى،گوشه‏گير بود و اوقات زيادى به فكر فرومى‏رفت. او در كنار درس به نقاشى‏علاقه‏اى وافر داشت. تا دوازده سالگى‏كنار برادر و دو خواهرش بسان روستاييان‏ديگر زندگى را در فقر گذراند. در سال‏1895م افزايش فشارهاى اقتصادى، مادر را مصمم كرد تا به همراه كودكان جلاى ‏وطن كند و پدر كه در زندان به سر مى‏برد،در وطن باقى ماند. هجرت بدون همراهى‏ پدر و تحميل مشقات زندگى بر مادر او رانسبت‏به "زن" خوشبين ساخته و "مرد" رادر نظر او در هاله‏اى از بدبينى قرار داد كه ‏هيچگاه اين بدبينى از بين نرفت.
  15. Architect

    شل سیلور استاین

    دست از كار كشيدم ، براي اينكه ديگر كاري نداشتم ، و فكر كردم زمان كوتاهي در آن دور و بر پرسه بزنم . گفته بودم كه مثل باد غربي ، مي وزم و مي روم و هيچ كس نميتواند مسير زنگي ام را تغيير دهد. براي اينكه در گذشته هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام . هزار بار ، شايد هم بيشتر ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خوانده ام . و شايد عجيب به نظر مي رسد كه يه سمت در نمي روم ، آخر ، هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام . وقتي كه همه حرف هايم را بزنم ، مي روم . اما با تو كه باشم حرف هايم تمامي ندارد. وقتي كه به فكر فرو مي روم و در راه هاي پر پيچ و خم پرسه مي زنم ميل رفتن ندارم ديشب ، صداي سوت يك كشتي باركس قديمي را شنيدم ، وقتي كه در رختخوابت دراز كشيده بودم . انگار مي گفت : پسر ، اين همان كشتي اي است كه براي سوار شدن آن بار و بنه ات را جمع مي كردي ، اما لبخند زدم و فكر رفتن را از سر به در كردم . چون در گذشته ، هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام . هزار بار ، شايد هم بيشتر ، ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خوانده ام. و شايد عجيب به نظر مي رسد كه به سمت در نمي روم . آخر ، هيچ وقت فكر نكرده ام اين همه مدّت در يك جا بند شوم ... براي اينكه هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام
  16. به ابوذر .........
  17. 1. سلام ارماندیس جان خوبی؟ 2-يه معرفي كلي از خودت بنويس (اسم فاميل و ....) 3. خواهر یا برادر داری ؟ اگه داری چندتا و بزرگترن یا کوچیکتر ؟ 4. رابطت با پدر و مادرت چطوره ؟ 5. نظرت راجع به رئیس جمهور منتخب چیه ؟ 6-نظرت راجع به ازدواج مجدد مردها چیه؟ 7. چه غذایی رو بیشتر دوست داری ؟ 8. فیلم مورد علاقت چیه ؟ 9.آهنگی رو که روی زنگ گوشیت گذاشتی چیه ؟ میتونی برامون آپلودش کنی ما هم گوش بدیم ؟ 10. یه جمله برای (عزرائیل و توپولوف و انجمن نواندیشان) بساز 11. اسمت رو دوست داری ؟ 12.ادرس خونتو كامل بده (می خوایم بچه های انجمن رو دعوت کنیم اونجا) 13.چرا نرفتی ادبیات بخونی؟ 14-تفريحت تو زمان بيكاري چيه؟ 15.كلا تو روز چقدر بيكاري؟ 17.روزي چقدر پشت كام ميشيني؟ 18.اهل موسيقي هستي؟ چه گروهي و چه ژانري و دوست داري؟ خودتم دست به موسيقي هستي؟ 19.در حال حاضر (همين الان ) چه حسي داري؟ 20-اگه یه روز صبح پاشی ببینی کچل شدی چیکار می کنی؟ 21- آرزوت چیه ؟ ( مهمه ها بگی ) 22- اهل چجور خلافی هستی ؟ 23-یه نصیحت به من؟(صداقتو محسن گفته یه چیز دیگه بگو) 24.سوال آخر: _ قد + وزن + سن + رنگ مو + رنگ چشم؟ پ.ن: 1-حواسم بود سن نپرسم 2-سوالهایی که با رنگ قرمز نشون داده شده فقط برای خراب کردن حسته و لاغیر
  18. Architect

    رابیندرانات تاگور

    هرگز روزى اين را خواهيم دانست كه مرگ را هرگز ياراى آن نيست كه آن‏چه را روان‏مان يافته از ما بربايد، چراكه يافته‏هايش با او يگانه‏اند. واقعیت عشقى كه هميشه مى‏تواند از دست ‏برود واقعيتى است كه ما آن را چون حقيقت نمى‏توانيم بپذيريم. بوى خاك بوى خاك ِ خيس ِ باران ‏خورده برمى‏آيد مثل سرود ستايشى از گروه بى‏آواى ناچيزان. خواب می‌بینم خواب ستاره‏ئى را مى‏بينم جزيره‏ئى از نور كه در آن زاده خواهم‏ شد و در عمق آسودگى شتاب‏ آلودش زندگيم كارهايش را به ‏كمال مى‏رساند به‏كردار يكى شالى‏زار در آفتاب پائيزى. راز اى ماه تمام امشب در ميان برگ‏هاى نخل جنشى هست و در دريا برآمدن امواج چون ضربان قلب جهان. تو از كدام آسمان ناشناخته راز دردآلود عشق را در خاموشى‏ات مى‏برى؟ سفر ناشاد است روز روشنا زير ابرهاى عبوس كودكى كتك‏ خورده را ماند با ردّ اشك‏ها برگونه‏هاى بى‏رنگش. و فرياد باد به فرياد جهانى زخم‏ خورده ماند. من اما مى‏دانم كه راهى ِ سفرم به ديدار دوست. مسافر جاودانه اى مسافر جاودانه ردّ گام‏هاى‏ات را در ترانه‏هايم خواهى ‏يافت. خاموشى خدا خاموشى خدا انديشه‏هاى انسان را در سخن مى‏شكفاند. کمال تو از بيابان‏هاى سال‏هاى بى‏ثمر مى‏گذرى تا به لحظه كمال برسى. بوسه خدا متناهى را به عشق مى‏بوسد و انسان نامتناهى را. آفتاب تو آفتاب تو به روزهاى زمستانى دل من لبخند مى‏زند هرگز در گل‏هاى بهارى‏اش ترديدى نيست. یاری عشق بگذار همان‏گونه كه عشق تو شكل‏ مى‏گيرد اين جهان را احساس‏ كنم و آن‏گاه عشق من آن را يارى خواهد كرد. چشم به راه خدا چشم ‏به ‏راه انسان است كه كودكى‏اش را در فرزانگى بازيابد. بیمناک جهان هنگامى انسان را دوست مى‏داشت كه او لبخند مى‏زد. آن‏گاه كه خنديد جهان از او بيمناك شد. زیبایی شب خاموش زيبائى مادر را و روز پر هياهو زيبائى كودك را داراست.
  19. Architect

    رابیندرانات تاگور

    ترجمه : ع.پاشایی واپسین سخن مى‏خواهم واپسين سخنم اين باشد كه: به عشق تو ايمان دارم. دشوار مرا برهان از گذشته‌ی به‏ كمال‏ نرسيده‌ام كه از فراپشت به من چسبيده‏ است و مرگ را دشوار مى‏كند. راه‌ها قُلّه را پيموده‏ام و پناهى ‏نيافته‏ام در ارتفاع ِ بى‌سرپناه و بى‏ثمر ِ آوازه راهنماى من مرا پيش از آن كه روشنا رنگ ‏ببازد راه‏هائى خالى و خاموش در زندگانى من هست. اين‏ها فضاهاى سرگشاده‏اند كه روزهاى شلوغ من نور و هواى‏شان را از آن‏جا گرفته‏اند. غروب پيش‏درآمد ِ شب در موسيقى غروب آغاز مى‏شود در سرود مقدسش به تاريكاى محو نشدنى. جزیره ترانه‌ها مرا بر اين درياى فريادها آرزوى ِ جزيره ترانه‏ها در دل است. «جزيره ترانه‏ها» را آرزو مى‏كنم. حس می‌کنم من در اين لحظه حس‏ مى‏كنم كه تو قلبم را به نظاره نشسته‏اى چون سكوت آفتابى ِ بامداد بر كشتزارى تنها كه خرمنش را برداشته‏اند. تاریخ انسان تاريخ انسان صبورانه چشم ‏به ‏راه پيروزى انسانى است كه وَهنى بر او رفته‏ است. حقیقت سرورم بگذار به ‏حقيقت زندگى ‏كنم تا مرگ مرا حقيقتى شود. موسیقی عشق استادم چون تارهاى زندگيم به‌‏كوك باشد آن‏گاه به هر زخمه تو موسيقى عشق برخواهد خاست. گذشته‌ام خدا در تاريكاى شامگاهى من با گل‏هائى از گذشته‏ام در سبدش تر و تازه مانده پيشم مى‏آيد.
  20. Architect

    رابیندرانات تاگور

    گریه کنی اگر که آفتاب را از دست داده ای ستارگان را نیز از دست بخواهی داد! از شعله به سپاس روشنایی اش سپاس گذاری کن، اما چراغ دان را نیز که همیشه صبورانه در سایه می ایستد از یاد مبر! ای سبزه کوچک گام های تو کوتاه است اما زمین زیر پای توست ” آب هایم را همه سر خوش و شاد می بخشم اگر چه اندکی از آن تشنگان را سیراب می کند.” آبشار چنین می خواند. هر کودکی با این پیام به جهان می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست. ” تو قطره بزرگ شبنمی زیر برگ نیلوفر و من قطره ای خرد روی آن.” این را شبنم به دریاچه گفت. شامگاه به خورشید گفت: ” تو نامه عاشقانه ات را برایم به ماه بفرست، و من پاسخ هایم را با اشک بر علف ها خواهم گذاشت.” ممکن از نا ممکن می پرسد: ” خانه ات کجاست؟” پاسخ می دهد: ” در رویاهای یک ناتوان.”
  21. Architect

    رابیندرانات تاگور

    گر تو خواسته باشى، من سرود خويش را پايان مي‌دهم. اگر نگاه من قلب ترا پريشان مي‌دارد، نظر از چهره تو برمى‌گيرم. اگر ديدار من تو را در راه، مضطرب مى‌سازد، به كنارى رفته، راه ديگر در پيش خواهم گرفت. اگر بهنگام گل چيدن، از ديدن من آشفته مى‌گردى، باغ خلوت تو را ترك مى‌گويم و از آن دورى مى‌گزينم. اگر زورق من آب درياچه را خشمگين و پرتلاطم مى‌كند، زورق خويش را از ساحل تو به دور خواهم داشت.
  22. Architect

    رابیندرانات تاگور

    بیا… همان گونه كه هستي بيا دير مكن… گيسوان مواجت آشفته فرق مويت پاشيده. بيا دلگير مشو بيا همان گونه كه هستی بيا دير مكن چمن ها را پايمال كرده به سرعت بيا. اگر چه مرواريد هاي گردنبندت بيفتد و گم شود. باز بيا و دلگير مشو از كشتزارها بيا، تندتر بيا… ابرهايي كه آسمان را پوشيده است مي بيني در طول رود كه در آن ديده مي شود. دسته پرندگان وحشي در پروازند. بادي كه از روي چمن ها مي گذرد و هر آن شدت مي گيرد باد آن را خاموش خواهد كرد چه كسي مي تواند ترديد داشته باشد كه به ابروان و مژگانت سرمه نپاشيده اي زيرا ديدگان طوفانيت از ابرهاي باراني هم سياه ترند اگر هنوز حلقه ي گل بافته نشده، چه مانعي دارد؟ اگر زنجير طلايت هم بسته نشده آن هم بماند آسمان از ابر آكنده است دير شده همان گونه كه هستي بيا… بيا فقط بيا… (بخشي از نامه ي رابيندرانات تاگور به همسرش)
  23. Architect

    رابیندرانات تاگور

    پنداشتم، سفرم پايان گرفته است، به‌غايتِ مرزهای توانايی‌ام رسيده‌ام. سد کرده است راه مرا، ديواری از صخره‌های سخت. تاب و توان خود از دست داده‌ام و زمان، زمانِ فرورفتن در سکوتِ شب است. اما ببين، چه بی‌انتهاست خواهش تو در درون من. و اگر واژه‌های کهنه بميرند در تنم، آهنگ‌های تازه بجوشند از دلم؛ و آنجا که امتدادِ راه‌ِ رفته، گُم شود از ديدگان من، باری چه باک، رخ می‌نمايد، گسترده و شگرف، افق تازه‌ای در برابرم ترجمه: خسرو ناقد
  24. Architect

    رابیندرانات تاگور

    رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست، اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست، خدا هست. زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است. زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود، دامان خدا را می جويد . خورشيد هنوز طلوع ميكند فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است : بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد : امواج دريا، آواز می خوانند، بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند. گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند . نيستی نيست . هستی هست . پايان نيست. راه هست. تولد هر كودك، نشان آن است كه : خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .
  25. Architect

    رابیندرانات تاگور

    رابیندرانات تاگور (متولد 7 مه 1861 و در 7 اوت 1941 میلادی در گذشته است او موسیقدان شاعر،فیلسوف و چهره‌پرداز هندی بود. شهرتش بیشتر به خاطر اشعار اوست. وی نخستین کسی است که از آسیا توانست به جایزه نوبل دست یابد. پدرش دبندرانات و مادرش سارادادیوی نام داشت. به تاگور لقب گوردیو Gurdev به معنای پیشوا داده‌اند. ********* رابیندرانات در بامداد هفتم ماه مه سال 1861 ترسایی زاده شد. او چهاردهمین و واپسین فرزند مهاریشی بود. وی را در میان خانواده رابی می‌خواندند. سیزده سال و ده ماه از زندگیش گذشته بود که مادرش را از دست داد. از آنجا که پدرش که زمیندار بزرگی بود پیوسته در سفر بود نگهداری وی بر گرده برادرانش افتاد. وی زیر تأثیر خانواده از کودکی با فلسفه و چهره‌پردازی و موسیقی و شعر و نویسندگی آشنا شد. خواندن و نوشتن را در خانه آموخت. او از هشت سالگی شعر می‌گفت. وی را به آموزشگاههای گوناگون فرستادند ولی وی با مدرسه خو نمی‌گرفت و از آن گریزان بود چنانکه در بزرگسالی مدرسه را آمیزه‌ای از بیمارستان و زندان خواند. هنگامی که وی دوازده ساله بود پدرش وی را با خود به هیمالیا برد. دیدار از طبیعت و نیایشگاههای هندوان اثر بسیاری در او گذارد. وی دانشگاه تاگور را در جایی که در این سفر دیده بود و پسندیده بود در آینده برپا داشت. این سرزمین را که خاکی سرخ داشت خریداری کرد و چندی پس از آن در آنجا خانه و باغی ساخت و آنجا را شانتی نیکتان (به معنای رامشگاه) نامید. او از این پس دلبستگی بسیاری به طبیعت پیدا کرد. پدرش بدو سانسکریت و انگلیسی و ادب بنگالی می‌آموخت. وی در سال 1875 هنگامی که چهارده ساله بود دیگر مدرسه را کنار گذاشت. در همین هنگام بود که مادرش درگذشت. برادرش جوی‌تیرین‌درانات وی را به خانه خود برد و همسرش کادامبری چون مادر از او پرستاری کرد. در آوریل 1884 کادامبری به دلیلی ناآشکار خودکشی کرد. مرگ وی بر رابی جوان اثر بدی گذاشت. مهاریشی به پیشنهاد ساتین‌درانات برادر دیگر رابی وی را برای دانش‌اندوزی به انگلستان فرستاد. در سپتامبر1878 رابی به همراه برادرش ساتین‌درانات به انگلستان رفت. او را در آغاز برای خواندن حقوق بدانجا فرستادند ولی رابی به موسیقی و شعر و ادب پرداخت. در1883 رابیندرانات به خواست پدر در هنگامی که بیست و دو ساله بود با دختری از گروه برهمنان به نام بهاوتارینی ری چودری پیمان زناشویی بست. رابیندرانات پس از آن همسرش را مری‌نالینی می‌خواند. در22 دسامبر 1901 وی به شانتی‌نیکتان رفت و در آنجا آموزشگاهی را به نام برهماچاریه اشرام گشود .این آموزشگاه در آغاز پنج شاگرد داشت که یکی از آنان بزرگ‌ترین پسر خود تاگور بود. همچنین آنجا پنج آموزگار نیز داشت. از آنجا که از میان آموزگاران پنج تن مسیحی بودند برپایی چنین جایی بر هندوان دیندار خوش نیامد. در همان سال همسرش مری‌نالینی سخت بیمار شد،وی را به کلکته بردند ولی وی در23 نوامبر 1902 درگذشت. از او پنج فرزند به جای ماند. چندی پس از آن دومین دخترش رنوکا بیمار گشت و سرانجام در سپتامبر 1903 نه ماه پس از مادر و در سیزده‌سالگی در گذشت. چندی پس از آن در پی با مرگ یکی از شاگردانش به بیماری آبله روبرو شد و چون این بیماری واگیر بود به ناچار آموزشگاه را به جای دیگری به نام شلیدا برد. در 9 ژانویه 1905 پدرش مهاریشی در هشتاد و هشت سالگی جان سپرد. در23 نوامبر 1907 جوانترین پسرش سامیندرا مرد و پدر را داغدار کرد،وی هنگام مرگ سیزده ساله بود. این رویدادهای تلخ بر شعرهای تاگور اثر بسیاری گذارد.
      • 7
      • Like
×
×
  • اضافه کردن...