-
تعداد ارسال ها
529 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Architect
-
ای ای دست فضول ها از تاپیک معمار ها کوتاه چشم منو دور دیدین گرد و خاک به پا کردین؟!!!!!
- 7850 پاسخ
-
- معماری
- نبینمتون بیکارااااااااااااااااااااااااااااااااااا
- (و 3 مورد دیگر)
-
پارکینگ های طبقاتی از جمله نقشه هایی هستند که بیشتر توسط شهرداری ها طراحی و اجرا می شوند اما دانشجویان معماری و عمران هم چنین پروژهایی را در دانشگاهها انجام می دهند لینک دانلود یک مجموعه کامل نقشه های معماری و سازه که در فاز 2 هست مشخصات پارکینگ طبقاتی : پلان ها : پلان زیر زمین ( 3 طبقه زیر زمین ) - پلان طبقه همکف و تیپ طبقات به صورت اندازه گذاری کامل – پلان بام به صورت اندازه گذاری شده نما ها : نمای جنوبی – نمای غربی – نمای شرقی برش ها و مقاطع : برش A-A – برش B-B دانلود نقشه ها پسورد: [Hidden Content]
- 1 پاسخ
-
- 8
-
-
- نقشه پارکینگ طبقاتی
- پارکینگ
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هفت منبع بزرگ یافتن کتاب الکترونیکی رایگان [free ebook]
Architect پاسخی برای Mohammad Aref ارسال کرد در موضوع : بحث و گفتگوی علمی کامپیوتری
ممنون محمد جان عالیه- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
بدون معطلی:Without hesitation چشم از اون بر ندار : Keep an eye on him مرخصی بود :He was on leave از پسش بر می آییم: We will deal with it پاچه هاشو بالا زده بود: He had rolled up his pant’s legs
- 53 پاسخ
-
- 10
-
-
چرب زبان:Glib tongued چراعی که به خانه رواست به مسجد حرام است:Charity begins at home ز گهواره تا گور دانش بجوی:Learn from your cradle to your grave بهانه آوردن:To give an excuse جبران کردن:To make up
- 53 پاسخ
-
- 6
-
-
آماده عکس گرفتن:Pose for a picture موهای تنم سیخ شد:I got goose flesh چندشم شد:I got the creeps چشم شور:Evil eye بنزین سهمیه بندی شده:The gasoline has been rationed به مخت فشار بیار:Rack your brain دست انداختن:Taunt somebody
- 53 پاسخ
-
- 5
-
-
متاسفم که نا امیدت کردم :I'm sorry to let you down متاسفم :I'm afraid so سعی کن باهاش تماس بگیری :Try to get hold of him یکی طلبت :I owe you one یه اتفاقی افتاده :Some thing has come up از حیرت خشکم زده بود :I was stunned by the activity
- 53 پاسخ
-
- 6
-
-
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم : در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است . آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم . لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم: دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی ! مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند. چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد : ای مردم ! این مرد دیوانه است ! سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم : مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند! این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم : آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند، می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد !
- 205 پاسخ
-
- 12
-
-
هنگامی که با این فجایع روبرو می گردم با رنج فراوان فریاد بر می آورم: پس زمین ای دختر خدایان آیا انسان واقعی این است؟ و زمین با صدایی رنجیده پاسخ میدهد: این طریق روح است که تیغ ها و سنگ ها سر راه آن قرار گرفته اند. این سایه ای از انسان است. این شب است؛اما صبح خواهد آمد . در سپیده دم زمین دستانش را برچشمان من خواهد گذاشت و هنگامی که دستان او از چشمان من به کناری روند؛ خویشتن را خواهم یافت و جوانی من آرام رو به نزول می رود و آرزوها بر من پیشی می گیرند و به مرگ نزدیک می شوم. *** نفس خود را هفت بار نکوهش کردم: اولین بار:هنگامی که می خواستم با پایمال کردن ضعیفان خودم را بالا ببرم دومین بار:هنگامی که در مقابل کسانی که ناتوان بودند خود را به نا خوشی زدم سومین بار:هنگامی که انتخاب را به عهده من گذاردند به جای امور مشکل امور آسان و راحت را بر گزیدم چهارمین بار:هنگامی که مرتکب اشتباهی شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم پنجمین بار:هنگامی که از ترس سر به زیر بودم و آن وقت ادعا می کردم بسیار صبور و بردبارم ششمین بار:هنگامی که جامه خود را بالا می گرفتم تا با سختیها و ناملایمات زندگی تماس پیدا نکنم هفتمین بار:هنگامی که در مقابل خدا به نیایش ایستادم وآنگاه سروده های خویش را فضیلت دانستم *** ندای زندگی وجود من قادر نیست خود را به گوش زندگی وجود تو برساند؛ اما بگذار با هم سخن بگوییم تا احساسا تنهایی نکنیم هنگامی که مهر می ورزید مگویید: «خدا دردل من است». بگویید: « من در دل خدا هستم».
- 205 پاسخ
-
- 12
-
-
مترسک یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم". دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام." او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند." آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند *** دشمنم به من گفت ((عاشق دشمنت باش))و من حرفش را پذيرفتمو عاشق خود شدم *** شادی و اندوه و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو. و او (مصطفی)پاسخ داد: شادی شما همان ادوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود. و آیا جز این چه میتواند بود؟ هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود. مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟ مگر آن نی که روخ شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟ هرگاه شادی میکنید به زرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشکه اندوه نیست. ونیز هرگاه اندوهناکیدباز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است. پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه برتر است اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند. این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است..
- 205 پاسخ
-
- 11
-
-
كبرى روشنفكر مدرس زندگى ، آثار و افكار جبران خليلجبران بارها مورد دقت نظر و بررسىموشكافانه قرار گرفته است. ناقدان وصاحب نظران هر يك او را به گونهاىترسيم نمودهاند. عدهاى او را تا مرزپيامبرى بالا برده و گروهى او را دستنشانده استعمار، بىدين و لاييكدانستهاند. وجود اينگونه تناقض شديددر آرا، انگيزه لازم براى نگرش مجدد درشخصيت جبران و مطالعه آثار او رافراهم مىآورد تا از اين طريق بهچهرهاى نزديك به واقع از او دستيابيم. جبران خليل جبران در سال 1883 مدر خانوادهاى مسيحى و ساكن روستاىبشرى واقع در شمال لبنان متولد شد.پدر وى چوپانى خشن و دائم الخمر بودولى مادرى مهربان، دلسوز و فداكارداشت. وى دوران كودكى را با گشت وگذار در دامن طبيعت و مشاهده مناظرزيباى شمال سپرى نمود. از همان كودكى،گوشهگير بود و اوقات زيادى به فكر فرومىرفت. او در كنار درس به نقاشىعلاقهاى وافر داشت. تا دوازده سالگىكنار برادر و دو خواهرش بسان روستاييانديگر زندگى را در فقر گذراند. در سال1895م افزايش فشارهاى اقتصادى، مادررا مصمم كرد تا به همراه كودكان جلاىوطن كند و پدر كه در زندان به سر مىبرد،در وطن باقى ماند. هجرت بدون همراهىپدر و تحميل مشقات زندگى بر مادر او رانسبتبه "زن" خوشبين ساخته و "مرد" رادر نظر او در هالهاى از بدبينى قرار داد كههيچگاه اين بدبينى از بين نرفت. اعضاى خانواده راهى بوستون - يكىاز ايالتهاى آمريكاى شمالى - شدند و درفقيرترين محله آن منزل گزيدند. برادربزرگش پطرس، در دكان كوچكى مشغولبه كار شد. مادر نيز به سختى كار مىكرداما از آنجا كه خانواده نسبتبه جبرانمحبتى خاص داشتند و او را كم سنتر ازآن مىديدند كه مسؤوليتى بپذيرد ، وى رابه فراگيرى زبان انگليسى و نقاشىترغيب كردند. جبران در چهاردهسالگى بهصلاحديد برادر به لبنان بازگشت تا درمدرسه " حكمت" بيروت و پاى درساستاد "يوسف حداد "(1949م - 1865م)با زبان پدرانش هرچه بيشتر آشنا گردد.اين مسافرت فرصتى بود تا بار ديگر بهمشاهده وطن مينوسرشت پرداخته وروحيه تعمق در هستى و عشق به ميهن درروح و جانش زنده شود. همچنين در اينمدت با مشاهده بىعدالتيهاى اجتماعى وستمى كه فئودالها بر مردم روا مىداشتند،بينش خاص اجتماعى او پايهريزىشد. (1) در همين سالها شور جوانى، او راشيفته دخترى به نام " حلا ضاهر" كرد امااولين تجربه عشق براى او به ناكامىانجاميد. پايبندى به سنتهاى اجتماعى وفقر اقتصادى كه جبران، آن را دليلشكستخود در عشق مىديد، انگيزهپيدايش اثر ادبى او به نام "الاجنحةالمتكسرة" (بالهاى شكسته) شد. جبراندر بالهاى شكسته، عامل اساسى ناكامىخود را در اختلاف شديد طبقاتى بينخانواده دختر و خانواده خود و نيز دخالتكاهن مسيحى براى دسترسى به ثروتپدر دختر مىداند. از اين رو اين كتاب، فرياد اعتراض آميزى نسبتبه پولداران ودينمردان است (2) ، هر چند در آثار ديگرنيز ستيزهجويى وى با كاهنان و مالدارانكاملا مشهود است. جبران در 1902م وپس از چهار سال بار ديگر به بوستونبازگشت و با مصيبت و غم و اندوه مواجهشد. بيمارى سل، خواهرش را به كاممرگ درافكنده بود. در چهره مادر نيزعلائمى از اين بيمارى ديده مىشد. سالبعد از آن هم برادر به ديار ابديت پيوست.به دليل اين مصيبتهاى پىدرپى، ترس ازمردن، كابوس اوقات تنهايى وى گرديد (3) و شايد براى فراموش كردن اين دلهرهدائمى بود كه خود را وقف هنر كرد. جبرانكه تا آن زمان به پشتيبانى خانوادهاشدلخوش بود، خواهر ديگرش را تنها قرينخود در سرزمين غريب مىديد. او همتمام نيرو و توان خود را در انگشتانشجمع كرده بود تا با گلدوزى زندگى خود وبرادر را تامين كند. خواهر - دومين زنزندگى جبران بعد از مادر - ايثار گرانه ازاو حمايت مىكرد و همين امر بود كهسبب شد وى تا پايان عمر نسبتبه زنديدى مثبت و قدرشناسانه داشته باشد. اوبعدها در نامهاى به "مىزياده" ياد آورمىشود: " با تمام وجودم مديون "زن "هستم. اگر زن(مادر) و زن(خواهر) وزن(دوست) نبود، در ميان خفتگانى كهآرامش دنيا را با خرناسههاى خود بر هممىزنند، به خواب مىرفتم." او در جاىديگر چنين مىنويسد: "زن مانند زندگىاست كه هر انسانى مالك آن است و مانندمرگ است كه بر هر انسانى چيره مىگرددو چون ابديت، همه افراد بشر را در برمىگيرد." (4) جبران براى اينكه از خواهر عقبنماند به فروش دست نوشتهها ونقاشيهاى خود پرداخت. در چنينروزگارى پر تب و تاب، اولين اثر ادبى اوبه نام "الموسيقى" منتشر شد. اين اثرادبى، آثار ديگرى چون عرائس المروج(عروس دشتها)، الارواح المتمردة(روانهاى سركش) و الاجنحة المتكسرة(بالهاى شكسته) را در پى داشت. در پاريس جبران به خاطر نقاشيهاىخود مورد تحسين قرار گرفت. يكى ازبازديد كنندگان به نام"مارى هاسكل" كهشيفته هنر وى شده بود، براى تكميل اينفن به او پيشنهاد مساعدت مالى كرد. اوسومين زن زندگى جبران بود كه به كمكشمىشتافت. با كمكهاى وى در سال1908م به نزد نقاش و پيكرتراش معروففرانسوى "رودان" (1840م - 1917م)رفت تا اصول نقاشى را از اين هنرمند فراگيرد. همانجا با افكار و زندگى شاعر وهنرمند انگليسى ويليام بليك آشنا شد.وابستگى به عالم روح ، تامل و انديشه ودرون نگرى تا سر حد غفلت از اطراف، مشاركت دادن "زن" در تاملات هنرى وملاطفتبا او، خط و مشى زندگى بليكبود. جبران پس از شنيدن اين توصيفاتمصمم شد تا او را الگوى زندگى خود قراردهد. (5) شنيدن خبر فوت مادر در پاريس بر اوگران آمد اما چارهاى جز صبر نداشت. درسال 1910 م به بوستون بازگشت تا بهزندگى هنرى خود ادامه دهد و چونتنهايى را ترجيح مىداد، در نيويورك درآپارتمان كوچكى كه خود آن را " صومعه"مىناميد، اقامت گزيد. در اين شهر مرحلهديگرى از زندگى يعنى تنهايى همراه باتامل و تفكر را آغاز مىكند. جبران درصومعهاش، بيشتر وقتخويش را صرفنوشتن و نقاشى مىكرد. در همين سالها باميخائيل نعيمه و ديگر ادباى مهجر آشناشد. اين جمع در سالهاى بعد به تشكيلانجمن ادبى "الرابطة القلمية" همتگماشتند. در سال 1920م جبران رسما بهعنوان رئيس انجمن انتخاب گرديد. اواكنون به اوج شهرت رسيده بود. با اينحال به زبان عربى بسنده نكرد بلكه بافراگيرى زبان انگليسى تاليفاتى نيز براىخوانندگان اين زبان به رشته تحرير درآورد. اين تاليفات آنچنان مورد استقبالقرار گرفت كه در كليساها و حتى در مراسمازدواج خوانده مىشد. اما شهرت وىمانع از نفوذ و پيشرفتخطير بيماريى كهاز خويشان به ارث برده بود، نمىشد. اوكه طى ساليان عمر براى مبارزه بابيماريهاى اخلاقى جامعه قد علم كردهبود، حس مىكرد كه از درون چيزى او رامىكاهد و او توان مبارزه با آن را ندارد، بهاينترتيب با اينكه هيچ علاقهاى بهميراثخوارى داشت، با وارث شدنبيمارى سل، در دهم آوريل سال 1931مدر بيمارستانى در نيويورك از پاى درآمد.طبق وصيتش، جسدش را به زادگاهشمنتقل كردند (6) كه تا ابد از تپههاى وادى"قاديشا" صداى ريزش آب و زمزمهچوپانان را بشنود و اين جبران بود كه درهيات كودكى درمانده و فقير از بشرىخارج شد اما اكنون هر چند زنده نبود امادر چشم هم وطنان خود به مرتبه پيامبرىنزديك مىشد و اين همان آرزوى سالياندراز او بود. بر سنگ قبرش نوشتند: " هنايرقد نبينا جبران" - كه البته بعدها اين كلمهبه "بيننا" تغيير يافت. تاليفات جبران تجلى شخصيتاوست. اين تاليفات، شيرين، خواندنى واغلب در قالب داستان است. مكان وقوعحوادث، روستاهاى لبنان است و قهرمانهااز ميان روستاييان كشاورز و چوپانمىباشند كه سادگى و فقر از خصوصيتويژه آنهاست . در ديگر موارد زنانستمديده و قابل ترحم را تصوير مىكند وبر آنان دل مىسوزاند. شايد بتوان گفت كهجبران، براى جبران تحقيرى كه از زمانكودكى و در جوانى از جامعه ديده بود،مىخواستبه گونهاى مطرح شود ومىديد كه يكى از روشها، حركت مخالفبا روند عادى جامعه است. لذا همه آنچهرا كه در جامعه جارى بود ، زير سؤال بردهو آماج حملات تند و تيز خود قرار مىدادو با راه حلهاى خلاف عرف و قاعدهاى كهارائه مىداد، مىخواست كرامت از دسترفته را به چنگ آورد. (7) اسلوب ادبى جبران : سبك ادبى جبران را متاثر از "اسحاق"(1856-1885)،"روسو"(1712-1778)،"نيچه"(1844-1900) و نيز تورات مىدانند (9) با وجود اين بايد اعتراف كرد كه جبران،بانى مدرسه رومانتيك شرقى است;مكتبى كه بعد از او هزاران دنباله رو داشتو خصوصيات ويژهاش به فكر يازجى ياديگران نمىرسيد. رومانتيسم جبرانى،آميزهاى از نوع غربى آن و چيزهاى ديگربود. مسائل فردى و درونى با مسائلفكرى، عاطفى، سياسى، دينى و تماممشكلات اجتماع انسانى قرين بود. بيانراهحلهاى واقعبينانه يا غير واقعى ودرستيا نادرست، اين سبك را از نظيرغربى خود متمايز مىسازد. در جاى جاىآثار جبران و ديگر پيروانش، قضيه وطنعربى چونان ستارهاى فروزان مىدرخشد.در عين حال هريك از آثارش، بيانگرجنبهاى از جنبههاى روح اوست. در تمام داستانهاى جبران، گرچهقهرمانها متعددند اما همگى يك تنند.جبران همان شبحى است كه پيشهاى جزگوركنى ندارد و همان كسى است كه درآخرين دم و قبل از خودكشى مىگويد:"زندگى، زنى زيبا اما بد سيرت است;كسى كه سيرت او را بازيابد صورتش رازشت مىشمرد." (10) آنچه باعث مىشودمخالفان، نوك تيز حمله خود را متوجهجبران نمايند، پرداختن افراطى او بهلذات و عشق جسمانى و ترسيم بدونحجاب و پوشش انسان خصوصا "زن" درنوشتهها و نقاشيهاست كه اينگونه موارداز آنجا كه با اخلاق دينى در تعارض بودهو با لجام گسيختگى و بى بندوبارىهمسنخ است، بيشتر با باورهاى مذهبىمتضاد مىنمايد. در اين راستا "هاملتون جب" مستشرقاسلام شناس در كتاب "مطالعاتى درتمدن اسلامى " در مبحث ادبيات عربمىگويد :" شاميان مهاجر مقيم درمصر وبوستون سبكى برگزيدند كه با ذوق عربىمتناسب نبود. اينان قادر به حل مسائلنفسانى عرب نبودند چرا كه از كيشمسيحيت پيروى مىكردند. حتى مسائلمربوط به سبك را لاينحل باقى گذاشتندزيرا سبك عربى سبكى ويژه و برخاستهاز الگوهاى اسلامى است كه در راسشانقرآن و حديث قرار دارد." (11) ... در صف مخالفان ، مصطفى لطفىمنفلوطى (1876م -1924م) نويسندهمعروف مصرى قرار دارد كه به عنوانمنهدم كننده سبك جبرانى مطرح شدهاست. (12) وى در الازهر درس خواند وشاگرد محمد عبده (1849م -1905م)بود. سبك او نيز سبكى برخاسته از آياتقرآن كريم است و در قياس با اسلوبمهجر كه متاثر از تورات و انجيل است، باذوق ناقدان عربى تناسب بيشترى دارد. در معارضه با جبران، برخى ازتحليلگران شخصيت و آثار وى، آن چنانمبالغه نمودهاند كه به استشهاد عنوانهاىانتخابى در آثارش (المجنون - يوحناالمجنون - الاله المجنون) و با استناداعتراف صريحش در مقاله المخدرات والمباضع كه مىگويد: "انا متطرف حتىالجنون" او را مبتلا به نوعى جنون واختلال عصبى و شيزوفرنى واسكيزوفرنى و ماليخوليا دانستهاند. (13) جبران بر همه اين اعتراضها واقف بودولى نه كلام آنان را مردود مىشمرد و نه ازحرفهاى خود دستبر مىداشت. او بينخود و مقدسات مردم فاصلهاى به درازاىسالها مىديد لذا بر همه آنها پشتپا زده وراه و رسمى وراى عرف جامعه را به نسلجوان پيشنهاد مىكرد و با اعتقادى بهشدت افراطى بر آن تاسى مىجست چراكه اعتقاد داشت: آنكه در بيان حقيقت، راهميانه در پيش گيرد، تنها موفق مىشودنيمى از آن را بازگو كند اما نيمه ديگر حق،همواره در حجاب ترس از گمان و قيل وقال مردم باقى خواهد ماند. (14) با چنين صراحت و اعتماد به نفس وهماهنگى در گفتار و عمل بود كه قشرجوان و نوجوان جامعه چنان به او اقتدامىكنند كه "اشتر" مىگويد: "نوشتههاى او اثر عظيمى در كشور برجاى نهاد و زنان با الگو قرار دادن "وردةالهانى " مردان خود را ترك كردند." (15) واين همان چيزى بود كه جبرانمىخواست و هفده سال قبل از مرگش درسال 1914م بدان اعتراف كرد: (16) " آمدهام سخنى بگويم و خواهم گفتو اگر مرگ اجازه سخن گفتن ندهد، "فردا"هيچ رازى از رازهاى كتاب بىنهايت رامخفى نخواهد داشت و آنچه امروز با يكزبان مىگويم آينده با زبانهاى بيشمارخواهد گفت ." (17) او در كنار سبك رومانتيك، از سبكسمبوليسم يا رمزگرايى در بسيارى ازجاها استفاده مىكند از اين رو تاريخنويسان ادب عربى ، تبلور مكتب رمزىدر ادبيات عرب را از سوى جبرانمىدانند. جبران با استفاده از اين اساليب وبا تركيب همه عوامل مؤثر بر افكارش ودر راستاى رسالتى كه بر دوش مىديد ،مدرسهاى خاص بنا نهاد كه به نام "اسلوبجبرانى" اشتهار يافته است و اديبانىهمچون ميخائيل نعيمه، نسيب عريضه،رشيد ايوب، امين مشرق، نذره حداد،ايليا ابوماضى، عبدالمسيح حداد و وليمكستفليس از جمله پيروان اين اسلوببودند. (18) اين مدرسه داراى مشخصاتويژهاى بود از جمله: آزادى زبان، جهت دادن نثر به سوىشعر، تحكيم پيوند ادب و ساير هنرها،دانستن رسالت اجتماعى براى ادبيات،سير در وادى روحانيت، امتزاج برخى ازارزشهاى ادب غربى با ادب عربى و سوقدادن ادبيات به سوى انسانيت. (19) با مرگ جبران، اين چشمه جوشانفرو نخشكيد بلكه شعراى مشهورى نظيرابو شبكه، صلاح لبكى و سعيد عقل راسيراب كرد. (20) سبك او گرچه خالى از نقاط ضعفنيست، اما مهارتش در ايجاد وحدت بينهنر و زندگى با استفاده از رمزگرايى وخيال پردازى، عاطفه رقيقى است كه بهالفاظش، طنينى خوش و رنگهايى ديدهنواز مىدهد. سبك ويژه او را " نثر شعرى "خواندهاند; نثر است از آن جهت كه داراىوزن و قافيه نيست اما در عين حال ازشعر، تعبير عاطفى و مجازى و صور وآهنگ آن را به ارث برده است. (21) از ديدبلاغى كه بدان بنگريم در تعابير او،اسلوب انشاء و خصوصا استفهام درمعنى مجازى (انكار، توبيخ، تمنى،تعجب، حيرت و نگرانى و ...) مكررا بهكار رفته است، همچنين نثر او به صورخيالى و بديعى مزين گشته و مساوات رابه كنار گذاشته و از ايجاز و خصوصااطناب در بسيارى از جاها استفادهكردهاست. به عنوان نمونه وقتى مىگويد:"الغباوة مهدالخلو والخلو مرقدالراحة" (22) به گونهاى موجز بيانگر اينمطلب است كه غفلت و نادانى در طولزندگى انسان او را از تفكر و تجزيه وتحليل مسائل و تلاش براى اصلاح وتغيير امور و گام برداشتن در جهتپيشرفتباز مىدارد و به همين ترتيب اواز دغدغه سختيها و رنج و عذابى كهاينگونه امور بر انسان هوشمند و آزادهتحميل مىكند، در آسايش است. يا واژه" كهوف الشرائع و التقاليد" (23) را براىتمام عوامل منفى اعم از جهل و ترس وظلم و تباهى ناشى از تقاليد پوسيده وعرف ستمگر جامعه به استعاره مىگيرد. از لحاظ صنعتبديع نيز شاهد كاربردبىحد و حصر اين صنعتخصوصا طباقدر انواع آن در آثارش مىباشيم. (24) تاسىاز كلمات تورات و انجيل و نيز كتابمسلمانان، قرآن، در آثار جبران غير قابلانكار است. از اين رو مىبينيم در داستان خليل كافر آيات انجيل را مورداستشهاد قرار مىدهد (الارواح المتمرد،ص 100- 111- 112- 139 -140 -146)و مقاله نشيد الانسان را با آيه 12 از سورهمباركه بقره آغاز مىكند. (دمعة و ابتسامة،ص 212) و اصطلاحات و اسلوب قرآنىدر بسيارى از عبارات او مشاهده مىشود.بنابراين افكار او به دور از تعاليم الهى وخصوصا مسيحيت نيست. خودشمىگويد: يسوع از مدتها پيش به افكارمچنگ مىانداخت. او بزرگترين حقيقت درحيات بشر است. (25) او همچنين ازپيشواى شيعيان حضرت على«عليه السلام»تمجيد نموده و از صور بلاغى "نهجالبلاغه" متاثر شده است. (26) تمايل او بهمسلك صوفيانه و باطنيه، امرى انكارناپذير است. او همصدا با صوفيان معتقداست كه در اين جهان هرچيزى به سوىمحبت ره مىسپارد و هر انسانى در اين راهگام بردارد، از حرص و طمع و تكبر فكرىو فرهنگى و نيز پيروى كوركورانه از تقاليدو سنن جامعه خواهد رهيد. بدون شكيك چنين گرايشى به افكار صوفيانهدلايلى شخصى و اجتماعى دارد كه ازمهمترين آنها مبارزه منفى با قدرت حاكممىباشد. آثار جبران : حاصل عمر جبران در دو دسته آثارخلاصه مىشود، متون ادبى و نقاشيها;نوشتارهاى او مجموعا به 16 تاليفمىرسد كه از ميان آنها 8 كتاب با نامهاى:"الموسيقى" ، "عرائس المروج"، الارواحالمتمردة " ، "الاجنحة المتكسرة" ، "دمعةو ابتسامة" ، "المواكب" ، "العواصف " و"البدائع و الطرائف " به زبان عربى نگاشتهشده و 8 اثر ديگر با نامهاى: "المجنون" ،"السابق ، "النبى "، "رمل و زبد" ، "يسوعبن الانسان "،"آلهة الارض"، "التائه " و"حديقة النبى " به زبان انگليسى نوشته وبعدها توسط مترجمان به عربى ترجمهگرديده است. تاليفات او به دو قسم ادب داستانى وادب غير داستانى (مقاله - امثال - شعرو...) تقسيم مىشوند. بهترين نمونهداستان بلند او "الاجنحة المتكسرة" استو داستانهاى كوتاه او در كتابهايى چون"عرائس المروج "، "الارواح المتمردة"،"دمعة و ابتسامة" ، "العواصف " ،المجنون ، و "السابق " جاى دارند. در اينآثار دو نمايشنامه نيز وجود دارد:"الصلبان" كه در كتاب "العواصف " آمده و"ارم ذات العماد" كه در "البدائع والطرائف" آورده شده است. اين دونمايشنامه تا حدى ضعيف به نظرمىرسند چرا كه از حركت و ماجراجويىكمترى برخوردارند. و در سرتاسر آنهاگفتگو به شكل ممتدى ادامه دارد. البتهاين نكته را در اكثر داستانهاى او مىبينيم .نويسنده وقتى قصهاى را آغاز مىكند ، درپى ذكر حوادث و وقايع جالب و شنيدنىنيست. بلكه هدفش اين است كه لابلاىداستان، از زبان قهرمان يا خود كه راوى ياشاهد ماجراست، به تبليغ عقايد و افكار ونظرات خود بپردازد. زيرا حرفه او داستاننويسى نيست. او خود را صاحب پيامىمىداند كه بايد به گوش جهانيان برساند.از اين رو در داستانها " پيام" بر حوادثغلبه دارد. او قضاوت را به خوانندهوانمىگذارد بلكه خود وارد صحنه شده باسخنرانيهاى طولانى و غرا، حكم صادرمىكند. او براى رساندن پيام خويش بهالگو نيازمند است و قهرمان داستانها،الگوهايى هستند كه با مردم جامعه بههمدردى مىنشينند. در عموم داستانها،قيام، راه حل نهايى است گرچه قيامهاى اوگاه غير عملى است زيرا با سبك شرقهمخوانى ندارد. موضوع داستانها و مقالات او مسائلقومى، اجتماعى، فكرى و هنرى يعنىچهار گرايشى است كه ويژه ادب معاصرمىباشد، در "الاجنحة المتكسرة"،"الارواح المتمردة" ، "عرائس المروج " و"العواصف " متمرد و ناراضى مىنمايداما در " دمعة و ابتسامة " رويايى سرگردانبوده و در "المجنون " و "السابق " و"المواكب " حكيمى ژرف انديش وسرانجام در "النبى " راهبرى مبشراست. (27) جبران هنرمندى داراى سبك چندمنظوره است. او با تصويرها و رنگهامىانديشد و با الفاظ و خطوط، انديشه وتخيلات خود را آشكار مىسازد. گاه باقلممو افكار خود را در قالب خطوطريخته و زمانى به زبان مادرى و وقتىديگر با زبان محل زندگى خود - انگليسى- سخن مىگويد. نقاشيها و نوشتههاى اودو جلوه از ظهور فكر اويند. او در نقاشيهانيز همچون تاليفات از سبك رمزى كمكمىگيرد. به عنوان مثال وقتى مىخواهدبه قدرت خداوند واحد اشاره كند، تصويركف دستى را مىكشد كه در وسط آن يكچشم وجود دارد و بقيه اجزاى جهان دريك دايره به صورتى منظم دور اين چشمقرار دارند و با اين روش وحدانيت وجودرا كه خود از معتقدان بدان است، تصويرمىنمايد و وقتى مىخواهد گرايش بهآزادى را نشان دهد ، جوان قوى و قدبلندى را تصوير مىكند كه با داشتن دوبال، پاهايش به زنجير كشيده شده است.او همه قوا را جمع نموده و عضلات راكشيده تا پرواز كند اما توان آن را ندارد چراكه به قيد و بندهاى زيادى كه رمز هوى وخواهشهاى نفسانى است ، بسته شدهاست . (28) مبانى انديشه جبران : جبران از معتقدان به وحدت وجوداست. در نظر او خدا و انسان و طبيعتهمه مظاهر مختلف وجودى يگانه ازلى وابدىاند ، از همين رو محور اصلى سخنان"مصطفى " در " النبى" انسان است چرا كهدر او نفخه اولى دميده شده و ذاتى عارىاز هر آلودگى دارد :"كالمحيط هى ذاتكالربانية فهى ابدا طاهرة من الدنس."(النبى ص 89) اين انسان پس از "جدايىاز اصل خويش " همواره در اين دنيااحساس غربت مىكند و در حالتى مملواز سرگشتگى و حزن و اندوه به سرمىبرد. او آنگاه عطشش مرتفع مىگرددكه يك بار ديگر به ذات مطلق "وصل" گردد. اين معانى با مطالعه مقدمه كتاب"النبى " به دستخواهد آمد. شهر"اورفليس" (29) (النبى، ص 43) كه" مصطفى " در آن فرود آمده، رمز دنيا وبيرون شدن از بهشت لقاست و انتظارمصطفى براى بازگشتسفينه (عودةالسفينه، ص 43) رمز اندوه دائمى انسانتا اتصال مجدد به منشا هستى مىباشد ودرياى بيكران نيز رمز وجود مطلق است.(البحرالواسع، ص46) با چنين ديدصوفيانهاى، جبران نسبتبه انسان وهستى خوشبين است و در آنها چيزى جزخير نمىبيند و با اعتقاد به اصل وحدتوجود، در نظرش همه انسانها سوار برمركبى واحدند تا به ذات الهىشان منتقلگردند. (30) شايد بارزترين دليل بر صدقاين گفتار، مقاله "صوت الشاعر" باشد.جبران در اين مقاله مىگويد: "همه جاىكره خاكى را دوست مىدارم، زيرا كشتزار"انسانيت"يعنى همان روح الهى در زميناست. (31) در دنباله مقاله با كاربرد واژههاى"يا اخى" و يا "رفيقى" كه خطابى بر آمدهاز محبت او نسبتبه انسانيت است،پيوند عاطفى خود را با اطرافيانش بهنمايش مىگذارد: "انت اخى و كلانا ابنروح واحد قدوس كلى ... و انت رفيقىعلى طريق الحياة و مسعفى فى ادراك كنهالحقيقة المستترة وراء الغيوم. انت انسانو قد احببتك يا اخى ... انت اخى و انااحبك ..." (32) او انسان را از آن جهت كه از روحواحد منشا گرفته است، مىستايد و آنگاهكه بر او ظلم مىشود، همدرد با او اشكمىريزد. (33) با وجود اين ديد خوشبينانه،مىبينيم كتاب "العواصف " سراسر مملواز مقالاتى حاكى از مواضع بدبينانه اونسبتبه انسان مىباشد. او ديگر از انسانو طبيعت مايوس گشته است و"العواصف " طوفانهاى ترسناكى استعليه هرآنچه مىانديشيده و همهديدگاههاى مثبتى كه نسبتبه مظهر خدادر زمين داشته است. او در بعضى از اينمقالات (يا بنى امى ، بين ليل و صباح ،المخدرات و المباضع) (34) اعتراف مىكندكه تلاشهايش عقيم بوده و تفكرش ره بهباطل مىپيموده است. اين بدبينى و ياسآن چنان بر او سيطره مىيابد كه حتى بهانكار ارزش شاعران، هنرمندان و پيامبران- اين سه قشرى كه همواره مورد ستايشاو بودند - مىرسد. چنانكه از زبان "الالهالمجنون" (35) (مقاله حفار القبور)مىگويد: "شعر حرفهاى كهنه و قديمىاست كه نه به سود مردم و نه به زيانشانمىباشد. خدا و پيامبران و دين الفاظىهستند كه پيشينيان وضع نمودهاند و تو ازآنان اقتباس كردهاى. (36) حكمت نيز صفتىاز صفات انسانهاى ناتوان است." (37) اينگونه بيراه گفتنها، اوج نااميدى او ازانسان و رابطهاش با اجتماع را مىرساند.به عبارت ديگر انسان خود به تنهايى ازآنجا كه روح خداست، قابل ستايش است، اما همين انسان آنگاه كه نقش خود را بهخوبى در جامعه ايفا نمىكند، سزاوارطعن مىگردد. نويسنده در آثارش يك بار شخصيتانسانها را از لحاظ فردى و بار ديگر ازجهت اجتماعى بررسى مىكند. او عقيدهدارد، افراد در زندگى هر كدام به تنهايى ازفلسفه خاصى پيروى مىكنند و به اينترتيب ديدگاه انسانها نسبتبه محيطخارج سه گونه است: گروهى بر زندگىنفرين مىفرستند; دسته دوم مباركشدانستهاند و گروه سوم در آن تاملمىكنند. جبران، اولى را به خاطردردمندىاش و دومى را به خاطر كرمش وسومى را به پاس شعور والايش دوستمىدارد. (38) او در قالبى تمثيلى، بينش افراد رانسبتبه جهان اطراف چندگونه مىداند:اول بدبينانى كه به سايه زندگى چشمدوختهاند. دوم خوشبينان سطحىنگرىكه به جزئيات، دل خوش كردهاند. سومرحمدلانى كه به تلاشى بيهوده براىيارى رساندن به عدم پرداختهاند. چهارمصوفيانى كه بتهاى دستساز بشر راعبادت مىنمايند. پنجم خيال پردازانى كهسرگرم اوهامند. (39) پىنوشتها: 1) الفاخورى - حنا: الجامع فى تاريخ الادبالعربى، دارالجيل، 1995، ط 2 ، ج 2،ص 219-220 2) جبران - جبران خليل: المجموعة الكاملةلمؤلفات جبران خليل جبران : (با مقدمهميخائيل نعيمه) لبنان، مكتبة الرسول اكرم ،ص 17-19 3) الفاخورى - حنا: همان منبع 4) غسان - خالد: جبران فى شخصيته و ادبه،بيروت، مؤسسه نوفل، 1983، ط 1، ص 16 5) الفاخورى - حنا: همان منبع ، ص 224 6) حطيط - كاظم: اعلام و رواد، بيروت،دارالكتاب اللبنانى، 1987، ص 439 ; جبرانجبران خليل: المجموعة الكاملة، ص 30 7) قبش - احمد: تاريخ الشعرالعربى الحديث، بىتا، ص 295-298 - على - ابراهيم: مع اعلام الشعرالعربى، بيروت،منشورات دار احمد، 1974، ص171-172 - المقدسى - انيس: الفنون الادبيه و اعلامها،بيروت، دارالعلم للملايين، ط 5 1990 ،ص324-326 8) شيخ ناصيف يازجى و دو فرزندش ابراهيم وخليل از علماى بنام دوره خود بوده و در تعريبتورات و انجيل سهم عمدهاى داشتهاند. در شرححال ابراهيم مىخوانيم كه او به دستور اسقفانمسيحى و پس از 9 سال تلاش ، انجيل را به زبانعربى فصيح ترجمه كرد. 9) الحاوى - خليل: جبران خليل جبران ،(مترجم سعيد فارس باز)، بيروت، دارالعلمللملايين، 1982 م، ط 1، ص 25 - 60 - جبران - جبران خليل: فى ضوء المؤثراتالاجنبية، نذيرالعظمة، دمشق، دار طلاس، 1987،ط 1، ص 173 - 203 - ابى فاضل - ربيعه: المدخلالى ادبنا المعاصر،بيروت، دارالجيل، 1985، ط 1، ص 74 10) جبران - جبران خليل: العواصف، بيروت،مؤسسه نوفل، 1988، ط 2 ، ص 74 11) الجندى - انور: خصائص الادب العربى ،بيروت، دارالكتاب اللبنانى، 1985، ط2 ، ص304 12) همان منبع ، ص 305 13) خالد - غسان: همان منبع، ص 35-36 14) جبران - جبران خليل: العواصف،ص 100 - 109 15) الاشتر عبدالكريم: النثرالمهجرى، ص 136 16) جبران - جبران خليل: المجموعة الكاملة ،ص 5 مقدمه 17) جبران - جبران خليل: دمعة و ابتسامه،بيروت، مؤسسه نوفل، 1988، ط 2، ص 223 18) الخورى - ابراهيم: نوابغ الادب، ص 21 19) زكاء طنسى: بين نعيمه و جبران ، ص 56-58 20) موسى - منيف: الشعرالعربىالحديث فىلبنان، بيروت، دارالعوده، 1980، ط 1 ، ص 286 و نيز رك : قصيده غلواء ابو شبكه و قصيده سامصلاح لبكى و قصيده قدموس سعيد عقل . 21) جيده - عبدالحميد: الاتجاهات الادبية فىالشعر العربى المعاصر ، بيروت ، مؤسسه نوفل،1980 ، ط 1 ، ص 319 22) جبران - جبران خليل: الاجنحة المتكسرة ،بيروت، مؤسسه نوفل، 1988، ط 2، ص 28 23) الاجنحة المتكسرة، ص 30 24) الحاوى - خليل: همان منبع، ص 283-295 25) الفاخورى - حنا: همان منبع، ص 224 26) الحاوى - خليل: همان منبع، ص 301 27) زكا طنسى: همان منبع، ص 21 28) الناعورى - عيسى: ادب المهجر ، مصر ،دارالمعارف ، 1961 م ، ص 54-55 29) جبران - جبران خليل: النبى ، بيروت ،مؤسسه نوفل، 1988 ، ط 2 ، ص 43 30) همان منبع ، ص 91 31) جبران - جبران خليل: دمعة و ابتسامة،ص216 32) همان ، ص 218 33) همان ، ص 219 34) جبران - جبران خليل: العواصف ، ص71،91،100 35) همان ، ص 33 36) همان ، ص 36 37) همان ، ص 38 38) جبران - جبران خليل: دمعة وابتسامة،ص172 39) جبران - جبران خليل: المجنون، بيروت،مؤسسه نوفل ، 1988 ، ط 2، ص 71-73 و جبران - جبران خليل: البدائع و الطرائف،بيروت ، مؤسسه نوفل، 1988، ط2، ص 100-103
-
آثار جبران : "بال هاي شكسته" 1912 "اشك و لبخند" 1914 "ديوانه" 1918 "شن و دريا" 1926 "خدايان زمين" 1929 "سرگردان" 1932 "باغ پيامبر" 1933
-
پروردگارا به من ارامش ده تا بپذيرم انچه را كه نميتوانم تغيير دهم دليري ده تا تغيير دهم انچه را كه ميتوانم تغيير دهم بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم ان مطابق ميل من رفتار كنند
- 205 پاسخ
-
- 15
-
-
جبران خليل جبران"، شاعر ، نويسنده و نقاش مشهور لبناني، سال 1883 در شهر بشري لبنان متولد شد و سال 1931 در نيويورك درگذشت. او در زمينه شعر , داستان و مقالههاي فلسفي و عرفاني آثار گوناگوني به دو زبان عربي و انگليسي به رشته تحرير درآورده كه همه اين آثار به اين دو زبان و بعضي از آنها به زبانهاي ديگر ترجمه و منتشر شده است. او اصولا كوتاهنويس و كلمهپرداز است، در نوشتههاي او زير هجوم معاني و مفاهيم، دست و پاي قالبها ميشكند و مرز ميان شعر، قصه و مقاله در هم ميريزد. "جبران" در قالب داستان شعر ميگويد و با زبان شعر داستان مينويسد. او نويسنده مفاهيم است. از اين رو آثارش در عبور از صافي سختگير ترجمه نسبت به آثار ديگران لطمه كمتري ميخورد جبران خليل جبران در سال 1883 م در خانوادهاى مسيحى و ساكن روستاى بشرى واقع در شمال لبنان متولد شد.پدر وى چوپانى خشن و دائم الخمر بودولى مادرى مهربان، دلسوز و فداكارداشت. وى دوران كودكى را با گشت وگذار در دامن طبيعت و مشاهده مناظر زيباى شمال سپرى نمود. از همان كودكى،گوشهگير بود و اوقات زيادى به فكر فرومىرفت. او در كنار درس به نقاشىعلاقهاى وافر داشت. تا دوازده سالگىكنار برادر و دو خواهرش بسان روستاييانديگر زندگى را در فقر گذراند. در سال1895م افزايش فشارهاى اقتصادى، مادر را مصمم كرد تا به همراه كودكان جلاى وطن كند و پدر كه در زندان به سر مىبرد،در وطن باقى ماند. هجرت بدون همراهى پدر و تحميل مشقات زندگى بر مادر او رانسبتبه "زن" خوشبين ساخته و "مرد" رادر نظر او در هالهاى از بدبينى قرار داد كه هيچگاه اين بدبينى از بين نرفت.
-
دست از كار كشيدم ، براي اينكه ديگر كاري نداشتم ، و فكر كردم زمان كوتاهي در آن دور و بر پرسه بزنم . گفته بودم كه مثل باد غربي ، مي وزم و مي روم و هيچ كس نميتواند مسير زنگي ام را تغيير دهد. براي اينكه در گذشته هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام . هزار بار ، شايد هم بيشتر ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خوانده ام . و شايد عجيب به نظر مي رسد كه يه سمت در نمي روم ، آخر ، هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام . وقتي كه همه حرف هايم را بزنم ، مي روم . اما با تو كه باشم حرف هايم تمامي ندارد. وقتي كه به فكر فرو مي روم و در راه هاي پر پيچ و خم پرسه مي زنم ميل رفتن ندارم ديشب ، صداي سوت يك كشتي باركس قديمي را شنيدم ، وقتي كه در رختخوابت دراز كشيده بودم . انگار مي گفت : پسر ، اين همان كشتي اي است كه براي سوار شدن آن بار و بنه ات را جمع مي كردي ، اما لبخند زدم و فكر رفتن را از سر به در كردم . چون در گذشته ، هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام . هزار بار ، شايد هم بيشتر ، ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خوانده ام. و شايد عجيب به نظر مي رسد كه به سمت در نمي روم . آخر ، هيچ وقت فكر نكرده ام اين همه مدّت در يك جا بند شوم ... براي اينكه هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام
- 88 پاسخ
-
- 19
-
-
اتاق شیشه ای بعدی واسه کی باشه؟
Architect پاسخی برای Mohammad Aref ارسال کرد در موضوع : اتاق شیشه ای
به ابوذر ......... -
1. سلام ارماندیس جان خوبی؟ 2-يه معرفي كلي از خودت بنويس (اسم فاميل و ....) 3. خواهر یا برادر داری ؟ اگه داری چندتا و بزرگترن یا کوچیکتر ؟ 4. رابطت با پدر و مادرت چطوره ؟ 5. نظرت راجع به رئیس جمهور منتخب چیه ؟ 6-نظرت راجع به ازدواج مجدد مردها چیه؟ 7. چه غذایی رو بیشتر دوست داری ؟ 8. فیلم مورد علاقت چیه ؟ 9.آهنگی رو که روی زنگ گوشیت گذاشتی چیه ؟ میتونی برامون آپلودش کنی ما هم گوش بدیم ؟ 10. یه جمله برای (عزرائیل و توپولوف و انجمن نواندیشان) بساز 11. اسمت رو دوست داری ؟ 12.ادرس خونتو كامل بده (می خوایم بچه های انجمن رو دعوت کنیم اونجا) 13.چرا نرفتی ادبیات بخونی؟ 14-تفريحت تو زمان بيكاري چيه؟ 15.كلا تو روز چقدر بيكاري؟ 17.روزي چقدر پشت كام ميشيني؟ 18.اهل موسيقي هستي؟ چه گروهي و چه ژانري و دوست داري؟ خودتم دست به موسيقي هستي؟ 19.در حال حاضر (همين الان ) چه حسي داري؟ 20-اگه یه روز صبح پاشی ببینی کچل شدی چیکار می کنی؟ 21- آرزوت چیه ؟ ( مهمه ها بگی ) 22- اهل چجور خلافی هستی ؟ 23-یه نصیحت به من؟(صداقتو محسن گفته یه چیز دیگه بگو) 24.سوال آخر: _ قد + وزن + سن + رنگ مو + رنگ چشم؟ پ.ن: 1-حواسم بود سن نپرسم 2-سوالهایی که با رنگ قرمز نشون داده شده فقط برای خراب کردن حسته و لاغیر
- 37 پاسخ
-
- 5
-
-
هرگز روزى اين را خواهيم دانست كه مرگ را هرگز ياراى آن نيست كه آنچه را روانمان يافته از ما بربايد، چراكه يافتههايش با او يگانهاند. واقعیت عشقى كه هميشه مىتواند از دست برود واقعيتى است كه ما آن را چون حقيقت نمىتوانيم بپذيريم. بوى خاك بوى خاك ِ خيس ِ باران خورده برمىآيد مثل سرود ستايشى از گروه بىآواى ناچيزان. خواب میبینم خواب ستارهئى را مىبينم جزيرهئى از نور كه در آن زاده خواهم شد و در عمق آسودگى شتاب آلودش زندگيم كارهايش را به كمال مىرساند بهكردار يكى شالىزار در آفتاب پائيزى. راز اى ماه تمام امشب در ميان برگهاى نخل جنشى هست و در دريا برآمدن امواج چون ضربان قلب جهان. تو از كدام آسمان ناشناخته راز دردآلود عشق را در خاموشىات مىبرى؟ سفر ناشاد است روز روشنا زير ابرهاى عبوس كودكى كتك خورده را ماند با ردّ اشكها برگونههاى بىرنگش. و فرياد باد به فرياد جهانى زخم خورده ماند. من اما مىدانم كه راهى ِ سفرم به ديدار دوست. مسافر جاودانه اى مسافر جاودانه ردّ گامهاىات را در ترانههايم خواهى يافت. خاموشى خدا خاموشى خدا انديشههاى انسان را در سخن مىشكفاند. کمال تو از بيابانهاى سالهاى بىثمر مىگذرى تا به لحظه كمال برسى. بوسه خدا متناهى را به عشق مىبوسد و انسان نامتناهى را. آفتاب تو آفتاب تو به روزهاى زمستانى دل من لبخند مىزند هرگز در گلهاى بهارىاش ترديدى نيست. یاری عشق بگذار همانگونه كه عشق تو شكل مىگيرد اين جهان را احساس كنم و آنگاه عشق من آن را يارى خواهد كرد. چشم به راه خدا چشم به راه انسان است كه كودكىاش را در فرزانگى بازيابد. بیمناک جهان هنگامى انسان را دوست مىداشت كه او لبخند مىزد. آنگاه كه خنديد جهان از او بيمناك شد. زیبایی شب خاموش زيبائى مادر را و روز پر هياهو زيبائى كودك را داراست.
- 10 پاسخ
-
- 6
-
-
ترجمه : ع.پاشایی واپسین سخن مىخواهم واپسين سخنم اين باشد كه: به عشق تو ايمان دارم. دشوار مرا برهان از گذشتهی به كمال نرسيدهام كه از فراپشت به من چسبيده است و مرگ را دشوار مىكند. راهها قُلّه را پيمودهام و پناهى نيافتهام در ارتفاع ِ بىسرپناه و بىثمر ِ آوازه راهنماى من مرا پيش از آن كه روشنا رنگ ببازد راههائى خالى و خاموش در زندگانى من هست. اينها فضاهاى سرگشادهاند كه روزهاى شلوغ من نور و هواىشان را از آنجا گرفتهاند. غروب پيشدرآمد ِ شب در موسيقى غروب آغاز مىشود در سرود مقدسش به تاريكاى محو نشدنى. جزیره ترانهها مرا بر اين درياى فريادها آرزوى ِ جزيره ترانهها در دل است. «جزيره ترانهها» را آرزو مىكنم. حس میکنم من در اين لحظه حس مىكنم كه تو قلبم را به نظاره نشستهاى چون سكوت آفتابى ِ بامداد بر كشتزارى تنها كه خرمنش را برداشتهاند. تاریخ انسان تاريخ انسان صبورانه چشم به راه پيروزى انسانى است كه وَهنى بر او رفته است. حقیقت سرورم بگذار به حقيقت زندگى كنم تا مرگ مرا حقيقتى شود. موسیقی عشق استادم چون تارهاى زندگيم بهكوك باشد آنگاه به هر زخمه تو موسيقى عشق برخواهد خاست. گذشتهام خدا در تاريكاى شامگاهى من با گلهائى از گذشتهام در سبدش تر و تازه مانده پيشم مىآيد.
- 10 پاسخ
-
- 5
-
-
گریه کنی اگر که آفتاب را از دست داده ای ستارگان را نیز از دست بخواهی داد! از شعله به سپاس روشنایی اش سپاس گذاری کن، اما چراغ دان را نیز که همیشه صبورانه در سایه می ایستد از یاد مبر! ای سبزه کوچک گام های تو کوتاه است اما زمین زیر پای توست ” آب هایم را همه سر خوش و شاد می بخشم اگر چه اندکی از آن تشنگان را سیراب می کند.” آبشار چنین می خواند. هر کودکی با این پیام به جهان می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست. ” تو قطره بزرگ شبنمی زیر برگ نیلوفر و من قطره ای خرد روی آن.” این را شبنم به دریاچه گفت. شامگاه به خورشید گفت: ” تو نامه عاشقانه ات را برایم به ماه بفرست، و من پاسخ هایم را با اشک بر علف ها خواهم گذاشت.” ممکن از نا ممکن می پرسد: ” خانه ات کجاست؟” پاسخ می دهد: ” در رویاهای یک ناتوان.”
- 10 پاسخ
-
- 6
-
-
گر تو خواسته باشى، من سرود خويش را پايان ميدهم. اگر نگاه من قلب ترا پريشان ميدارد، نظر از چهره تو برمىگيرم. اگر ديدار من تو را در راه، مضطرب مىسازد، به كنارى رفته، راه ديگر در پيش خواهم گرفت. اگر بهنگام گل چيدن، از ديدن من آشفته مىگردى، باغ خلوت تو را ترك مىگويم و از آن دورى مىگزينم. اگر زورق من آب درياچه را خشمگين و پرتلاطم مىكند، زورق خويش را از ساحل تو به دور خواهم داشت.
- 10 پاسخ
-
- 7
-
-
بیا… همان گونه كه هستي بيا دير مكن… گيسوان مواجت آشفته فرق مويت پاشيده. بيا دلگير مشو بيا همان گونه كه هستی بيا دير مكن چمن ها را پايمال كرده به سرعت بيا. اگر چه مرواريد هاي گردنبندت بيفتد و گم شود. باز بيا و دلگير مشو از كشتزارها بيا، تندتر بيا… ابرهايي كه آسمان را پوشيده است مي بيني در طول رود كه در آن ديده مي شود. دسته پرندگان وحشي در پروازند. بادي كه از روي چمن ها مي گذرد و هر آن شدت مي گيرد باد آن را خاموش خواهد كرد چه كسي مي تواند ترديد داشته باشد كه به ابروان و مژگانت سرمه نپاشيده اي زيرا ديدگان طوفانيت از ابرهاي باراني هم سياه ترند اگر هنوز حلقه ي گل بافته نشده، چه مانعي دارد؟ اگر زنجير طلايت هم بسته نشده آن هم بماند آسمان از ابر آكنده است دير شده همان گونه كه هستي بيا… بيا فقط بيا… (بخشي از نامه ي رابيندرانات تاگور به همسرش)
- 10 پاسخ
-
- 6
-
-
پنداشتم، سفرم پايان گرفته است، بهغايتِ مرزهای توانايیام رسيدهام. سد کرده است راه مرا، ديواری از صخرههای سخت. تاب و توان خود از دست دادهام و زمان، زمانِ فرورفتن در سکوتِ شب است. اما ببين، چه بیانتهاست خواهش تو در درون من. و اگر واژههای کهنه بميرند در تنم، آهنگهای تازه بجوشند از دلم؛ و آنجا که امتدادِ راهِ رفته، گُم شود از ديدگان من، باری چه باک، رخ مینمايد، گسترده و شگرف، افق تازهای در برابرم ترجمه: خسرو ناقد
- 10 پاسخ
-
- 5
-
-
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست، اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست، خدا هست. زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است. زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود، دامان خدا را می جويد . خورشيد هنوز طلوع ميكند فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است : بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد : امواج دريا، آواز می خوانند، بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند. گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند . نيستی نيست . هستی هست . پايان نيست. راه هست. تولد هر كودك، نشان آن است كه : خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .
- 10 پاسخ
-
- 7
-
-
رابیندرانات تاگور (متولد 7 مه 1861 و در 7 اوت 1941 میلادی در گذشته است او موسیقدان شاعر،فیلسوف و چهرهپرداز هندی بود. شهرتش بیشتر به خاطر اشعار اوست. وی نخستین کسی است که از آسیا توانست به جایزه نوبل دست یابد. پدرش دبندرانات و مادرش سارادادیوی نام داشت. به تاگور لقب گوردیو Gurdev به معنای پیشوا دادهاند. ********* رابیندرانات در بامداد هفتم ماه مه سال 1861 ترسایی زاده شد. او چهاردهمین و واپسین فرزند مهاریشی بود. وی را در میان خانواده رابی میخواندند. سیزده سال و ده ماه از زندگیش گذشته بود که مادرش را از دست داد. از آنجا که پدرش که زمیندار بزرگی بود پیوسته در سفر بود نگهداری وی بر گرده برادرانش افتاد. وی زیر تأثیر خانواده از کودکی با فلسفه و چهرهپردازی و موسیقی و شعر و نویسندگی آشنا شد. خواندن و نوشتن را در خانه آموخت. او از هشت سالگی شعر میگفت. وی را به آموزشگاههای گوناگون فرستادند ولی وی با مدرسه خو نمیگرفت و از آن گریزان بود چنانکه در بزرگسالی مدرسه را آمیزهای از بیمارستان و زندان خواند. هنگامی که وی دوازده ساله بود پدرش وی را با خود به هیمالیا برد. دیدار از طبیعت و نیایشگاههای هندوان اثر بسیاری در او گذارد. وی دانشگاه تاگور را در جایی که در این سفر دیده بود و پسندیده بود در آینده برپا داشت. این سرزمین را که خاکی سرخ داشت خریداری کرد و چندی پس از آن در آنجا خانه و باغی ساخت و آنجا را شانتی نیکتان (به معنای رامشگاه) نامید. او از این پس دلبستگی بسیاری به طبیعت پیدا کرد. پدرش بدو سانسکریت و انگلیسی و ادب بنگالی میآموخت. وی در سال 1875 هنگامی که چهارده ساله بود دیگر مدرسه را کنار گذاشت. در همین هنگام بود که مادرش درگذشت. برادرش جویتیریندرانات وی را به خانه خود برد و همسرش کادامبری چون مادر از او پرستاری کرد. در آوریل 1884 کادامبری به دلیلی ناآشکار خودکشی کرد. مرگ وی بر رابی جوان اثر بدی گذاشت. مهاریشی به پیشنهاد ساتیندرانات برادر دیگر رابی وی را برای دانشاندوزی به انگلستان فرستاد. در سپتامبر1878 رابی به همراه برادرش ساتیندرانات به انگلستان رفت. او را در آغاز برای خواندن حقوق بدانجا فرستادند ولی رابی به موسیقی و شعر و ادب پرداخت. در1883 رابیندرانات به خواست پدر در هنگامی که بیست و دو ساله بود با دختری از گروه برهمنان به نام بهاوتارینی ری چودری پیمان زناشویی بست. رابیندرانات پس از آن همسرش را مرینالینی میخواند. در22 دسامبر 1901 وی به شانتینیکتان رفت و در آنجا آموزشگاهی را به نام برهماچاریه اشرام گشود .این آموزشگاه در آغاز پنج شاگرد داشت که یکی از آنان بزرگترین پسر خود تاگور بود. همچنین آنجا پنج آموزگار نیز داشت. از آنجا که از میان آموزگاران پنج تن مسیحی بودند برپایی چنین جایی بر هندوان دیندار خوش نیامد. در همان سال همسرش مرینالینی سخت بیمار شد،وی را به کلکته بردند ولی وی در23 نوامبر 1902 درگذشت. از او پنج فرزند به جای ماند. چندی پس از آن دومین دخترش رنوکا بیمار گشت و سرانجام در سپتامبر 1903 نه ماه پس از مادر و در سیزدهسالگی در گذشت. چندی پس از آن در پی با مرگ یکی از شاگردانش به بیماری آبله روبرو شد و چون این بیماری واگیر بود به ناچار آموزشگاه را به جای دیگری به نام شلیدا برد. در 9 ژانویه 1905 پدرش مهاریشی در هشتاد و هشت سالگی جان سپرد. در23 نوامبر 1907 جوانترین پسرش سامیندرا مرد و پدر را داغدار کرد،وی هنگام مرگ سیزده ساله بود. این رویدادهای تلخ بر شعرهای تاگور اثر بسیاری گذارد.
-
- 7
-
