*atefeh* 13017 اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ این هم گاهنوشته های من :))) از نظر من اشکال نداره نظراتتون رو بگید اینجا. خوشحال هم میشم تازه :)) 16 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ دلنوشته : کاش باران ببارد و بشوید تمام گناهانم را تمام خاطراتم را تمام تکه های دلم را اشکهای خشکیده صورتم را کاش باران ببارد و بشوید تمام هستی ام را چشمانی که تو را نخواهند دید گوشهایی که صدایت را نخواهند شنید دستانی که تو را در آغوش نخواهد گرفت لبهایی که تو را نخواهند بوسید مشامی که تو را نخواهند بویید کاش باران ببارد و بشوید تمام این دنیا را 11 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ دلنوشته: زنده ای در تاریکی ژرف مدفون در تابوت حجم مادری ارام خفته بود به ناگاه همهمه ای برخاست طبال بر طبل کوبید اسرافیل در صور دمید ناقوس به صدا در آمد آیه های مقدس در گوش مرده ای پس از هنوز طنین انداز شد در پس نفرینی ناشناس طلسمی زاده شد من آغاز شدم در پی افتادن برگهای تقویم بر گستره تاریخ بزرگ شدم با چشمان همیشه متلاطم منتظر با دستان بی نمک با لبانی که نام تو بر آن جاریست با گونه های خیس از نبودت با دهانی پر از حسرتهای تمام نشدنی با گلویی لبالب از بغض با ذهنی از هرچه توست من بزرگ شدم اما خوشبختی هایم سرگذشت غریبی داشتند سرگذشتی به تاریکی تابوتم زندگی ارزانی هر که خواست مرا همراه خوشبختی هایم در تابوتم دفن کنید... 92.9.10 11 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ دلنوشته... تو هربار از من امتحان می گیری و من هربار تقاص عاشقی پس می دهم تو هربار مرا رد می کنی و من هربار دوباره و دوباره مرور میکنم درسهای عاشقی را اما باز هربار نتیجه همان می شود و من هربار مردود می شوم..... 16.9.92 10 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ دلنوشته... من در هجوم طوفان عشق باز به یاد تو پناه آوردم در دریای بی کسی در ساحل چشم تو به گل نشستم در جزیره خشک چشمانت بی هیچ امیدی جان خواهم داد باران نگاهم کویر یخ زده چشمانت را حاصلی نخواهد بود بذر محبتی در دیدگانت نیست روزی از نگاهت کوچ خواهم کرد یا نجات میابم یا در دریای بی کسی غرق میگردم (۱۷.۸.۹۲) 8 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ دلنوشته: خدایا چرا موقع خلقت احساس رو به دخترا دادی؟ چرا وقتی زمین رو آفریدی سختیا رو به دخترا دادی؟ این روزا قدرت به درد مردا نمیخوره احساس به درد دخترا نمیخوره این روزا هیچی سر جاش نیس نه من نه تو نه او جهانمون جهنمی شده واسه خودش تمومش کن خدا... 26.1.92 9 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ دلنوشته: خدا احساس رو به دخترا داد قدرت رو به پسرا وقتی پسر با همه قدرتش میشکنه از بی مهری دیگران دختر با همه احساسش چی میاد به سرش؟ 9 لینک به دیدگاه
ENG.SAHAND 31645 اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ خیلی خوب بود آقا سهند ولی کی پاکش کرد؟ خودم خواستم اینجا فقط برا شما باشه باز باران با ترانه میبرد غم را ز خانه من جوانی پاک هستم از اسم عشقم مست هستم دست در دستش میپرم از سر جو دور میگردم ز غم ها یادم اید یادم اید.... این شعر را الان گفتم نمی دونم خوب از کاردرآمد یا نه؟ 8 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ ...(دلنوشته) دلم میخواست عینک دودی میزدم و عصای سفیدی در دست میگرفتم و در این شهر راه می افتادم تا رنگهای واقعی این مردمان را راحت تر می دیدم... دلم میخواست سمعکی به گوشم میگذاشتم و در این شهر راه می افتادم تا حرفهایی که پشت سرم می گویند را راحت تر می شنیدم... دلم میخواست در این شهر راه می افتادم و با دستانم با دیگران حرف می زدم تا شاید راحت تر حرفهایم را به آنها می رساندم... دلم میخواست ساعتی دنیا می ایستاد و آواها و صداها قطع می شد. اصلاً هم چیز آسمان بود و دریا، بی آنکه موجودی این بیکرانگی را مزاحم باشد تا در آن ساعت، دمی می آسودم از این تزویرها و رنگین کمان آدمها و صدای گوشخراش دروغها و گناهها... آن زمان قلبم را پر می کردم از هرچه خوبیست تا کم نیاورم در ادامه مسیرم در این دنیای پوچ و فانی...! 12 لینک به دیدگاه
sama-sh 6913 اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد، ۱۳۹۳ دلنوشته: زنده ای در تاریکی ژرف مدفون در تابوت حجم مادری ارام خفته بود به ناگاه همهمه ای برخاست طبال بر طبل کوبید اسرافیل در صور دمید ناقوس به صدا در آمد آیه های مقدس در گوش مرده ای پس از هنوز طنین انداز شد در پس نفرینی ناشناس طلسمی زاده شد من آغاز شدم در پی افتادن برگهای تقویم بر گستره تاریخ بزرگ شدم با چشمان همیشه متلاطم منتظر با دستان بی نمک با لبانی که نام تو بر آن جاریست با گونه های خیس از نبودت با دهانی پر از حسرتهای تمام نشدنی با گلویی لبالب از بغض با ذهنی از هرچه توست من بزرگ شدم اما خوشبختی هایم سرگذشت غریبی داشتند سرگذشتی به تاریکی تابوتم زندگی ارزانی هر که خواست مرا همراه خوشبختی هایم در تابوتم دفن کنید... 92.9.10 من عاشقققققققققققق اینم.... من هنوزم معتقدم اگه بین ژرف و مدفون ویرگول بذاری بهتر میشه عزیز دلم...... 7 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، ۱۳۹۳ دلنوشته: آدم من حوایت را ببین قلبش مانند سیبی که خورد و از بهشت رانده شد درد دارد چک چک بلورهای چشمهایش را ببین که تک تک از بهشت دیدگانش رانده می شوند مانند روزهایی که تنها و دلتنگ، بی قرار، در پی تو بود آدم من حوایت را ببین دلش تنگ است برایت ببین با همه خستگی از سرزنش هایت تندی هایت، قهر و بی محلیهایت باز هم قلبش برای تو می تپد آدم حوایت تمام شد حوایت سوخت از بی مهریت آدم سیب و گندم بهانه بود تو رانده شدی به خاطر بی انصافیت، به خاطر غرورت، خودخواهیت آدم تو هم بهشت خواستی و هم سیب و گندم را حوا گناهی نداشت جز اینکه عاشق تو بود حوا مقصر شد تا غمی در دلت نماند و حال تو هم او را از خود راندی آدم حوا بغض دارد لغزش اشک بر گونه هایش را ندیدی چشمهایت را بسته بودی گفتی نمی خواهی حتی خیالش را هم سمت تو پرت کند صدای هق هقش را نشنیدی شاید یک پری در گوشت زمزمه می کرد آدم حوا دوستت داشت، دوستت دارد اما پری... پری هم مثل حوا بود؟ مثل حوا دوستت داشت، حتی برای لحظه ای؟ حاضر بود غرهای مردانه ات، گلایه های بی حسابت را به جان بخرد و دم نزند؟ آدم دنیا را هم بگردی، بهشت و جهنم را هم بگردی حتی کسی شبیه حوا را نخواهی یافت حتی حوا هم شبیه حوا نیست قلبش احساسش و غرورش زا شکستی آدم ببین حوا را ببین دیگر شبیه خودش نیست... 10 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، ۱۳۹۳ ...(دلنوشته) برای چه میچکی اشک؟ کسی منتظر تو نیست در خانه ات بمان و بمیر تا ننگ یک رسوایی دیگر را بر دل حک نکنی سنگ باش اشک این روزها گوهر ناب تو را خریداری نیست این روزها عشق حراج است به قیمت یک شب هم آغوشی 21/12/92 9 لینک به دیدگاه
sama-sh 6913 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، ۱۳۹۳ سلام عزیزم....پست 13 آدم و حوا تاریخشو نذاشتی! مال کی هستش؟ 8 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، ۱۳۹۳ سلام عزیزم....پست 13 آدم و حوا تاریخشو نذاشتی!مال کی هستش؟ توی یه روز خاص ننوشتم 6 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، ۱۳۹۳ من 3 شنبه اولین امتحانمه. نصفه جزوه رو نوشتم :) یکمش رو دوستم از روی اسلایدای استاد عکس گرفته بود، اونارو پرینت کردم با کیفیت بد. یکمش رو هم کلاً ندارم یکمش هم توی یه چک نویس نوشته بودما اما هرچی گشتم پیداش نکردم :)) هر ترم شرایط همینه و در پایان هر ترم قول منظم شدن به خودم میدم که الکیه :)) خدایا امتحان مارو بخیر بگذرون آمیییییییییییییییییین 5 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، ۱۳۹۳ (دلنوشته) به من دروغ بگو و نگران فاش شدنش هم نباش. خودم روی آنها سرپوش میگذارم، تاغرور اعتماد خوش باورم نشکند.... 21.1.93 6 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، ۱۳۹۳ دلنوشته: دلتنگ خاطراتم امروز دفتر خاطرات کهنه را ورق زدم خاطرات نبودنت را دوباره مرور کردم امروز باز سیل اشک بر گونه هایم روان شد امروز دوباره دلم شکست خرد شد نمی دانم سهم من از زندگی چیست اما میدانم دیگر چیزی نمی خواهم بعد از رفتن تو چه فرقی می کند چه بر سر من آید روزها چگونه بگذرند شبها چگونه سپری شوند دنیا چه رنگی باشد باران ببارد یا نه پرنده بخواند یا نه خورشید طلوع کند یا نه ماه بدرخشد یا نه ستاره چشمک بزند یا نه قلم بنویسد یا نه دل بشکند یا نه گل شکوفا شود یا نه هوا گرم باشد یا نه عید باشد یا نه تولدم باشد یا نه قهوه تلخ باشد یا نه وقتی تو نباشی هیچ چیز دیدن ندارد شنیدن ندارد بوییدن ندارد لمس کردن ندارد چشیدن ندارد 14/12/92 6 لینک به دیدگاه
An@hita 8666 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، ۱۳۹۳ کاش میشد آدم گاهی... به اندازه ی نیاز بمیرد... بعد بلند شود آهسته آهسته خاک هایش را بتکاند گردهایش بماند اگر دلش خواست برگردد به زندگی دلش نخواست بخوابد تا ابد... 6 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 20 خرداد، ۱۳۹۳ چشمم شور بود، دستم بی نمک، زبانت تند و نگاهت تلخ از سفره دلم عقب کشیدی ... بعد از تو عشق حسرت شد... حال من مانده ام و حسرت هایی که میخورم و تمام شدنی نیستند....( 14 اسفند91) 4 لینک به دیدگاه
*atefeh* 13017 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 20 خرداد، ۱۳۹۳ خیلیـا دوست دارن برگردن به عالم بچگیشون چون دیدن بزرگ شدن آرزوی بدی بود اما من دلم به حال اونـایی میسوزه که بچگی هم نداشتن و به این آرزوی بد رسیدن حالا دیگه نمیتونن آرزوی خوب برگشتن به بچگی رو داشته باشن درسته مثه اینا کاش شمـا بزرگ شدن براتون خوب باشه کــــــــــــاش 6 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده