AmirReza 501 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 باز هم خرداد ماه و تداعی رفتن تو نگاه مهربانت خاطره ای ماندگار در ذهنم و یادت تا ابد در قلبم جاودانه شد رؤیای ثانیه ای دیدن دوباره ات بزرگترین حسرت زندگی ام و دلتنگی عادت یک ساله ام عزیز سفر کرده ام اولین سال تولد دوباره ات مبارک 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 پيش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را قيمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدي که تحمل نکند بار جفا را گر مخير بکنندم به قيامت که چه خواهي دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را گر سرم ميرود از عهد تو سر بازنپيچم تا بگويند پس از من که به سر برد وفا را خنک آن درد که يارم به عيادت به سر آيد دردمندان به چنين درد نخواهند دوا را باور از مات نباشد تو در آيينه نگه کن تا بداني که چه بودست گرفتار بلا را از سر زلف عروسان چمن دست بدارد به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را سر انگشت تحير بگزد عقل به دندان چون تأمل کند اين صورت انگشت نما را آرزو ميکندم شمع صفت پيش وجودت که سراپاي بسوزند من بي سر و پا را چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان خط هميبيند و عارف قلم صنع خدا را همه را ديده به رويت نگرانست وليکن خودپرستان ز حقيقت نشناسند هوا را مهرباني ز من آموز و گرم عمر نماند به سر تربت سعدي بطلب مهرگياه را هيچ هشيار ملامت نکند مستي ما را قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاري 2
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 دلتنگی های دلت را دلتنگ باش... دلت گاهی برای گلبرگ ها تنگ میشود. دلتنگیت را ببین بگذار گلبرگ ها را ٬ لطافتشان را احساس کنی نوازش بده دلت را آرام کن قلب بیتابت را بگذار بفهمد که هنوز صدای غم انگیز احساسش را میشنوی گلی بچین از وادی انسانیت گلی به خوش بویی مریم و طراوت گلهای یاس... و به زیبایی سوسن. قلبت را سرشار کن از رطوبت شبنم! و نفسی بکش عمیق و آرام تا زنده شوی و ببینی بار دیگر زیبایی رنگین کمان هفت رنگ زندگیت را! 2
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز روندگان طریقت ره بلا سپرند رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب که نیست سینه ارباب کینه محرم راز اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز چه گویمت که ز سوز درون چه میبینم ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز بدین سپاس که مجلس منور است به دوست گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست جمال دولت محمود را به زلف ایاز غزل سرایی ناهید صرفهای نبرد در آن مقام که حافظ برآورد آواز 2
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 چون فصل بهار آمد با من به چمن بنشین دامن مکش از دستم بنشین گل من بنشین خوش خویی و گلرویی مهتاب سمن بویی تا دل ببری از گل ای غنچه دهن بنشین تو ماه منی یارا تا خیره کنی ما را مریخ و ثریا را بر زلف بزن بنشین بنشین که صفا داری گیسوی رها داری گر مهر به ما داری چون مه به چمن بنشین گردیم سمندت را صیدیم کمندت را گیسوی بلندت را بر شانه فکن بنشین ای گلرخ گلدامن پرهیز کن از دشمن چون دوست شدی با من بر دیده ی من بنشین ماه چمنی جانا چون یاسمنی جانا سیمینه تنی جانا در پیش سمن بنشین در پای تو چون خاکم نه خاک که خاشاکم بنگر دل غمناکم آن را مشکن بنشین من عاشق دلتنگم خارم چون گل سنگم بر گونه ی بی رنگم یک بوسه بزن بنشین تو عطر وطن داری دانم غم من داری گر شور سخن داری با ما به سخن بنشین 3
EN-EZEL 13039 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت می نوش ندانی ز کجا آمدهای خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت خیام 3
EN-EZEL 13039 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 گرفتار روزگاری هستیم که اهل علم فقط عدهٔ کمی، مبتلی به هزاران رنج و محنت، باقی مانده، که پیوسته در اندیشهٔ آنند که غفلتهای زمان را فرصت جسته به تحقیق در علم و استوارکردن 2
EN-EZEL 13039 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 آبي آبي مهتابي آبي تر از هر آبي از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي درياهاي بي تابي آبي آبي مهتابي آبي تر از هر آبي از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي درياهاي بي تابي آبي يعني دل من دريايي که اسيره اين چهره ي تقديره که رنگ از تو ميگيره وقتي که خيره ميشم به عمق حوز کاشي حس ميکنم تو هستم حتي اگه نباشي من رنگ گنبدا رو چشماي تو ميبينم سجدم به جانب توست اينه معناي دينم آبي آبي مهتابي آبي تر از هر آبي از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي درياهاي بي تابي دل خسته ام از اينجا از آدماي دنيا همين امروز و فردا دل ميزنم به دريا دل ميزنم به دريا رنگ تو رو ميپوشم از عمق آبي عشق چشم تو رو مينوشم آبي آبي مهتابي آبي تر از هر آبي از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي درياهاي بي تابي آبي آبي مهتابي آبي تر از هر آبي از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي درياهاي بي تابي 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 17 شهریور، 2010 نه از قبیله ابرم نه از تبار کویرم که بی بهانه بگریم وبی ترانه بمیرم ستاره ای به درخشندگی ماه ، که دیری است به دست توده ای از ابرهای تیره اسیرم فرو نمیکشد این آب ، آتش عطشم را خوشا که باز بیفتد به چشمه سار مسیرم دلم گرفته برایت ولی اجازه ندارم که از نسیم و پرنده سراغی از تو بگیرم 2
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 17 شهریور، 2010 خورشيد خاموش از پشت شيشه تصوير اين شهر غمگين دلگير هميشه شهر غريبه دل هاي غمگين هواي بي تو هواي سنگين خونه ي بي تو مثل يه زندون حيف منو تو حيف عشقمون حيف تو بود حيف تو بود اي گل من عشق اگه بود عشق تو بود اي گل من حيف تو بود حيف تو بود اي قلب من اول جاده عاشقي تنها شدم گفتي خداحافظ گفتم خداحافظ گفتي پشيموني ؟ گفتم كه هرگز نفس بريده دستاي لرزون اشك توي چشمام حيف نگفتم بمون غم يه عاشق غم كمي نيست چه فايده از اشك وقتي كسي نيست درد يه عاشق درد كمي نيست چه فايده از اشك وقتي كسي نيست 2
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 17 شهریور، 2010 از زمین اوج گرفته است غباری که مراست ایمن از سیلی موج است کناری که مراست چشم پوشیدهام از هر چه درین عالم هست چه کند سیل حوادث به حصاری که مراست؟ کار زنگار کند با دل چون آینهام گر چه هست از دگران، نقش و نگاری که مراست جان غربت زده را زود به پابوس وطن میرساند نفس برق سواری که مراست نیست از خاک گرانسنگ به دل قارون را بر دل از رهگذر جسم غباری که مراست میکنم خوش دل خود را به تمنای وصال سایهٔ مرغ هوایی است شکاری که مراست نیست در عالم ایجاد، فضایی صائب که نفس راست کند مشت غباری که مراست 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 17 شهریور، 2010 تو را سریست که با ما فرو نمی آید مرا دلی که صبوری ازو نمی آید جز این قدر نتوان گفت بر جمال توعیب که مهربانی از آن طبع و خو نمی آید به شیر بود مگر شور عشق سعدی که پیر گشت و تغیر در او نمی آید 4
Soorati 23 ارسال شده در 17 شهریور، 2010 ما هرگز فرصت نميكنيم تحمل از كوه و صبوري از آسمان بياموزيم . حالا سالهاست كه ديگر ما شبيه خودمان هم از خواب و نان و خستگي به خانه برنميگرديم . ما ملاحت يك تبسم بي دليل را حتي از ياد زندگي برده ايم، كاري نمي شود كرد، كبوتر دور و كلمه تاريك و زندگي عطر غليظ كبريت سوخته اي ست كه ديگر براي اين چرخ بي چرا مرده كاري نخواهد كرد ... ! " سيد علي صالحي " 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 19 شهریور، 2010 ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود تو در كنار من بشيني محال بود هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود چشمان مهربان تو پاك و زلال بود پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري با تو چقدر كوچه ما بي مثال بود نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشمهاي تومحتاج بال بود سيب درخت بي ثمر آرزوي من يك عمر مانده بود ولي كال كال بود گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت گفتي مجال نيست وليكن مجال بود يك عمر هر چه سهم من از تو نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چيزي شبيه جام بلور دلي غريب حالا شكست واي صداي وصال بود شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد اما نه با خيال تو بودم حلال بود 6
Doctor_Shovan مهمان ارسال شده در 19 شهریور، 2010 من که باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدیم
marjan17 4150 ارسال شده در 19 شهریور، 2010 شانه هایش از غمهای خودساخته اش خم میشود دیگر سوسویی نخواهد زد از ان لوءلوء چیزی نمانده جانش رفته و تلخ تر از هر مَر است! تمام ماضی را به حال سپرد هسته اش داغ و پوسته اش تَرَکین و مبهوت . . . از تقابل عشق و تنفر !! p.s:i call it love 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 20 شهریور، 2010 تا سحر اي شمع بر بالين من امشب ازبهر خدا بيدار باش سايه غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش کام اميدم بخون آغشته شد تيرهاي غم چنان بر دل نشست کاندرين درياي مستزندگي کشتي اميد من بر گل نشست آه ، اي ياران به فريادم رسيد ورنه مرگامشب به فريادم رسد ترسم آن شيرين تر از جانم ز راه چون به دام مرگ افتادم ،رسد گريه و فرياد بس کن شمع من بر دل ريشم نمک، ديگر مپاش قصه بيتابي دلپيش من بيش از اين ديگر مگو خاموش باش جز تو ام اي مونس شب هاي تار درجهان ، ديگر مرا ياري نماند زآن همه ياران بجز ديدار مرگ با کسي اميد ديدارينماند همدم من، مونس من، شمع من جز توام در اين جهان غمخوار کو؟ وندرينصحراي وحشت زاي مرگ واي بر من ، واي بر من،يار کو؟ اندرين زندان ، امشب شمعمن دست خواهم شستن ازاين زندگي تا که فردا همچو شيران بشکنند 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 20 شهریور، 2010 دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت اي دختر بهار حسد مي برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي با ناز مي گشود دو چشمان بسته را مي شست كاكلي به لب آب نقره فام آن بال هاي نازك زيباي خسته را خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشني دلكشي دويد موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او رازي سرود و موج بنرمي از او رميد خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار اي بس بهارها كه بهاري نداشتم خورشيد تشنه كام در آنسوي آسمان گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود مي رفت روز و خيره در انديشه ئي غريب دختر كنار پنجره محزون نشسته بود 5
Mitra 1723 ارسال شده در 20 شهریور، 2010 من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر سرزده می اید و راه فراری نیست نیست پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 21 شهریور، 2010 عبور مي كنم از جاده هاي بيداري و دور مي شوم از لحظه هاي تكراري هواي خانه پُر است از هواي دلتنگي دلم گرفته از اين حجم تنگ آواري دوباره بال و پرم پر ز حس پرواز است كجاست پنجره اين چهار ديواري كجاست پيك بشارت كسي كه مي آيد به دستگيري اين دست هاي بي ياري وفور گريه ام اما هنوز مي خندم به تلخي همه خنده هاي اجباري چقدر ساده و ارزان به عشق دل داديم حراج دل ما بود و عشق بازاري كمي نشان صداقت هنوز در ما هست هميشه آينه هستيم اگر چه زنگاري ولي دورغ چرا ، دل حريف عشق نبود چنان شكست كه از دل نماند آثاري اگر كه عشق بپرسد كه مرد راهي باز جواب روشنم اين است يك كلام آري
ارسال های توصیه شده