mani24 29665 اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آذر، ۱۳۹۱ دخترک، ساده و بیرنگ، سراسیمه و سرد، بی تزلزل، بی تاب. از کجا آمدهای؟! دخترک، سایه ات بیتردید، بی تبسم، بی خشم، بی هیاهو و هراس از شبح آینه ها. از کجا آمدهای؟! دخترک، رنگ نگاهت آبی، صورتت مهتابی، گل لبخند تو یاس، طرح اندام تو همچون پیچک، پیچ و تابش به تن تاک جوانی مانند، نبض بیرنگ زمان در دستت، ساک تو لب به لب از پنجرهها، کیف دستت، پراز اندیشۀ ناب، پاک و مغرور و پر از رویایی. از کجا آمدهای؟! □ شهر ما: سرد و عبوس است و کثیف، کوچه هایش باریک، خانه هایش تاریک، مردمش پرنیرنگ، زشت و نامردم و پست. زندگیمان: شب یلدای دراز، بیتمنای سحر. گذران شب و روز، بیثمر، بی سامان، بیخیالِ دلِ همسایۀ تنها و غریب، بیخبر از گذر عمر و سفر، کارمان: سفسته بازی و قمار، روی پرپر شدن قاصدک تازۀ باغ. میفروشیم هر روز، نان به نرخ فردا، خون به نرخ دیروز. میفروشیم هر روز، عشق، احساس، ترانه، پرواز، هرچه آیینه که در آن لبخند. و در اندیشهمان: رُفتن شب زدههاست، از تن مردۀ شهر. و چراغانی و آذین بستن، به شب زهد فروشان زمان. چشممان : پرسه زن و حیض، نگامان بی شرم. ما پر از آواریم، ما پر از زنگاریم، و پی خانۀ ما، روی آواز خوش قمری هاست، ما غریبیم به شب بو، به نسیم... □ تو کجا آمده ای؟!! 2 لینک به دیدگاه
mani24 29665 اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آذر، ۱۳۹۱ راست میگفتی تو راست میگفتی تو، دستمان فاصله داشت و مردد بودیم، من نمی فهمیدم. راست میگفتی تو، شب ما خسته و بیحوصله بود، خانه مان، کوچه مان، من نمی فهمیدم. من ندیدم، لب تو خنده نداشت و فقط، طرح لبخند بر آن پیدا بود. من ندیدم، صبح آن روز دلت، مرغ پرکنده و بی تاب، پی راه فرار، از من و از ما بود. دیدم ام، دل من نخواست باور بکند، که سفر رفتن تو، آخر قصۀ عشق ما بود. راست میگفتی تو، من ندیدم، من نمی فهمیدم. 1 لینک به دیدگاه
mani24 29665 اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آذر، ۱۳۹۱ اندیشه ها تا پیش از این خیال میکردم: عشق را خدای، به انسان هدیه کرد، شاید نگاه، رنگی دوباره به خلقت، قلم زند. شاید که دستهای بزرگی، به قلب او اکسیر جاودان محبت کند نثار. شاید که هیچ انتظار را، در بند خود کند. شاید دوباره زاده شود، در طنین شب، دستی که بخشش او جاودانه است. □ امروز لیک، در اندیشه ام چرا؟ وقت تولدم اینگونه مهربان نبودم؟!! یا اینکه در طلب لطف ایزدم، در پای عشق خویش، هماندم نمره ام؟!! امروز لیک، در اندیشه ام چرا؟ دستم تولد بخشندگی نبود؟!! در انتظارهای پر عطشم، برق آسمان، چتری بر آنچه که هستم گشوده بود؟!! امروز که گیسوان سپیدم درآینه، احساس خوب مرگ بر اندام سردم است، امروز که مرگ من، مهری بر اینهمه فریاد بی صداست، امروز که اشکهای کودکیم، حتی، یاد آور رسیدن دستم به انتهاست، اندیشه میکنم: آن ایزدی که مرا عاشق آفرید، آیا غریبتر از این، آفریده بود؟!! 2 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور، ۱۳۹۲ با تو میگویم از، رنگ بی رنگ وداع. از تو تنها یک اشک مانده با من امشب، می چکد اشک و تو را پاک از خاطر من خواهد شست از تو تنها یک حرف مانده با من امشب که بگویک با تو، که فراموش شوی لای این خاطره ها از تو تنها یک حس مانده با من امشب که تو را گم بکنم پای بیهودگی احساسم … آخرین بار سلام آخرین بار خدا حافظ تو 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور، ۱۳۹۲ هی سوأل و هی سوأل هی دلم لبریز تفسیرمحال هی خیالم رنگ رنگ از یادتو هی دلم در انتظار لحظۀ دیدارتو هی بهانه از نبودنهای تو هی هراسانم فراموشم کنی چون چراغی، با طلوع صبح خاموشم کنی هی تنم میلرزد اینجا نیستی سردم است و فکر سرما نیستی هی تو میخندی به رویاهای من کی تو باور میکنی شکلمحبتهای من هی تو عشقی، من تمنایی خموش می بری از یاد من هی عقل وهوش هی به قلبم هی نزن آرام من باش تا باشم کنارت عشق بی پروایمن 1 لینک به دیدگاه
Hanaaneh 28168 اشتراک گذاری ارسال شده در 28 بهمن، ۱۳۹۲ تو رو تو خواب میبینم؟! چرا لبهای تو رو سرخ و بی تاب میبینم؟! چرا باز دلت میخواد منو زا براه کنی؟! تو میای به خواب من که آتیش به پا کنی؟! مثل روز اولت با همون موی سیات منو دنبال خودت میکشونی با نگات کجا میبری منو بگو از من چی میخوای؟! چرا بر میگردی باز تو که من رو نمیخوای؟! حتی توی خوابمم هی باهام قهر میکنی لذت دیدنتو واسه من زهر میکنی آخه چی میشد اگه مهربون من بودی؟! بی وفا نمیشدی همزبون من بودی؟! حالا که حتی تو خواب منو تنها میذاری حالا که فقط تو خواب به دلم پا میذاری بهتره منم برم سراغ یار دیگه شاید آروم شه دلم با یه دلدار دیگه میرمو نگاهتو من فراموش میکنم آتیش عشقی و من تو رو خاموش میکنم دیگه به چشات بگو توی خواب من نیان هی بهم دروغ نگن که هنوز منو میخوان 1 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده