spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 خوشبختی فریاد می زند کودک با دسته ای بلیت به دستش از راه می رسد مردی می گوید : - آه ای درخت خوشبختی! برگی به من بده 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 بهشت آدم به جرم خوردن گندم با حوا شد رانده از بهشت اما چه غم حوا خودش بهشت است 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 شعری از شمس لنگرودی در رثای مرحوم عمران صلاحی واقعا زیبا سروده شده در حق مردی که هنوز ناگفته ها از او وحقی که برگردن ادبیات داشت بسیاراست ما ماندهايم و کمي مرگ که قطرهچکاني هر روزه نصيبمان ميشود. * آخر برادرم، عمران! ارزش داشت زندگي که بهخاطر آن بميري؟ * همه اندوهناکاند بقاليها که خريداري از کفشان رفته است روزنامهها، کهنهفروشيها، شاعران که شغل دومشان تجارت رنج است، و قاتلان که مفت و مسلم نمونهي سربهراهي را از دست دادهاند. آخر چهوقت غمناک کردن اين مردم مهربان بود؟! * اما نه، تو بايد ميمردي ببين چه منزلتي پيدا کرده شعر! راديوهاي وطن نيز شعرهاي تو را ميخوانند و روي شيشههاي مغازهها عکست را نصب کردهاند تو هميشه سودآور بودي عمران هميشه کارهاي ثمربخشي ميکردي. * و ميگويم حالا که راه و رسم مردم خود را ميداني خوب است گاهگاه برخيزي و دوباره فاتحهاي... که شعر ديگر بچهها را هم بخوانند راديوهاي وطن ارزش آدم مرده را ميدانند. * چه کار بجايي کردي ماهها بود بغضي توي گلويمان گير کرده بود و بهانهي خوبي در کف نبود تنها تو بودي با مرگ مختصرت که راضيمان ميکردي و تو تنها بودي که حقبهجانب و نيمرخ ميتوانستيم در صفحهي روزنامهاي بهخاطر او بگرييم، ديگر دوستان که ميداني خردهحسابي داشتيم... * آه عمران عزيزم! ببين همهجا طنزها ستايش شعرهاي توست تو کلاه گشادي بر سر و خم بر ابرو که زير کلاهت پيدا نبود. * تو بايد ميمردي نه بهخاطر خود بهخاطر ما که چنين مرگت زندگي را خندهآورتر کرده است. * اما ميترسم عمران ميترسم که همين کارهايت نيز شوخي بوده باشد و سپس شرمندهي اين شعرها، آهها، پوسترها... ميترسم ناگهان ته سالن پيدا شوي و بيايي بالا و ببينيم آري همهمان مردهايم همهمان مردهايم و چنان به کار روزمرهي خود مشغوليم که از صف محشر بازماندهايم. * نه، عمران! اين روزگار درخور آدمي نيست درخور آدمي نيست که بگوييم جاي تو خالي 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 عکس هایی از جوانی های عمران صلاحی نفر قد بلندتر عمران صلاحی است 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 نذر باد آمد و روزنامه خوان شد باران می ریخت به صفحه ی حوادث ناگاه کلاغها رسیدند با تکه ی شب به زیر منقار از نور ستاره ها گرفتیم وز صخره و کوه و سنگ بالا رفتیم پیراهن و کفش من کتانی و آن هر دو پر از تب جوانی سنجاقک صد صدا بر آب نشسته بود شب با آب می رفت به ریشه ی درختان رفتیم به قهوه خانه شب ما خسته و چای ، تازه دم بود تاریکی و ترس ، پشت دیوار ناگاه یک نور درشت آن نور ،پناهگاه ما بود آمد پدرم به خوابم آن شب انداخت به روی من پتو را خورشید برخاست شب را آهسته تکاند از لبانش خورشید با مجمعه ی طلایی خود می ریخت به روی کوه آتش آنجا ته دره سنگی خزه پوش دیده می شد آب از خزه می چکید نم نم من قمقمه ام چه عشق می کرد ناگاه کلاغ ها چادر به سر آمدند از دور پهلوی امامزاده بودیم من شمع گرفته نذر کردم قاطرچی پیر ، قاطرش را آنجا لب حوض ، نعل می کرد 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 در یک هوای سرد در یک هوای سرد ِ پس از باران مردی رمیده بخت با سرفه های سخت دیدم که پهن می کرد عریانی خودش را روی طناب رخت 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 تور صبح سیم اندام در کنار حوض هر چه بر تن داشت ، دور انداخت نغمه ی مرغان بازیگوش باغ را در شوق و شور انداخت دود و داد صد موتور ، ناگاه روی صبح و نغمه تور انداخت 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 مهتاب نامه مهتاب دامن به دست دارد و در دشت می گردد و برنج می افشاند مهتاب را که خوب ترین بانوست آب غلیظ شالیزار تا زانوست مهتاب دم پایی مرا پوشیده رفته کنار ساحل مهتاب در قایقی نشسته و تورش را انداخته در آب 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 قلیان پک به قلیان می زنم شعر غلغل می کند روی قلیان طبع من گل می کند 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 درخت در کنج پیاده رو درختی با دست دراز و قامت خم می گفت به عابری شتابان : - در راه خدا به من کمک کن 2
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 مستی و راستی شاپورخان می گوید : - وقتی که مست مستم - تازه یک آدم معمولی هستم 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 سنگ و آب شده ام پرتاب مثل سنگی که بلغزد بر آب خطر غرق شدن مثل یک دایره دور سر من می چرخد می روم لغزان - لغزان ، تا دور لب آب وزغی می خندد 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 حرکت ابرها در حرکت خانه ها ساکن کاشکی ابرها ساکن بودند خانه ها در حرکت بادها در حرکت باغ ها ساکن کاشکی بادها ساکن بودند باغ ها در حرکت نوبتی هم باشد نوبت خانه و باغ است که گشتی بزنند 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 تیله با صدایش گنجشک تیله ای می سازد شیشه ای و رنگارنگ تیله قل می خورد و می آید مثل گردوی درشتی سر راهش دل من 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 نیلوفری ماه نیلوفر در دستش پاورچین- پاورچین، می آید بالا از پله و اتاقم را آبی می سازد عشق پیراهن خوابش بر تن پاورچین-پاورچین، می آید بالا از پله و مرا در بر می گیرد 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 درخت و شعله درخت شعله کشید حیاطمان تب کرد نسیم با هیجانش، نفس نفس می زد درخت، بار آورد دو تا انار آورد دو تا انار رسیده ، دو تا انار درشت انار به رنگ شرم درآمد درخت، دختر شد 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 آتش و عطش ای درختان بلند! این مسافر، خسته ست و نگاهش را بر شاخه ی لرزان شما مثل برگی بسته ست سایه را مثل پتویی پاره بر زمین پهن کنید شهر در بستر تب سوخته است در گلویم عطشی آتش افروخته است روی این کهنه پتو ، یاد کسی می نشیند ، و به من آب می نوشاند 3
spow 44202 سازنده ارسال شده در 31 آبان، 2012 حادثه نهاد زیر سرش صفحه ی حوادث را و مثل حادثه ای روی آن دراز کشید باران یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید من ولی منتظر بارانم 3
ارسالهای توصیه شده