سیندخت 18786 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ زندگی هم چون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق. این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ، آن قالیچه را جلو پلکان مى اندازى، راهرو را جارو مى کنى، مبل ها به هم ریخته است مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نکرده اى در آشپزخانه واویلاست وهنوز هم کارهات مانده است. یکی از مهمان ها که الان مى آید نکته بین و بهانه گیر و حسود است و چهار چشمى همه چیز را مى پاید. از این اتاق به آن اتاق سر مى کشى، از حیاط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا میروى، بر می گردى پرده و قالى و سماور گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن و حسین و مهشید و مهسا... غرقه درهمین کشمکش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات و مى روى و مى آیى و مى دوى و مى پرى که ناگهان سر پیچ پلکان جلوت یک آینه است، از آن رد مشو...! لحظه اى همه چیز را رها کن، خودت را خلاص کن، بایست و با خودت روبرو شو نگاهش کن خوب نگاهش کن ا و را مى شناسى ؟ دقیقا ور اندازش کن کوشش کن درست بشناسیش، درست بجایش آورى، فکر کن ببین این همان است که مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه کسى و چه کارى فوری تر و مهم تر از این که همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تکرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى، او را درست کنى، فرصت کم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مى گذرد مثل صفحات کتابى که باد ورق مى زند، آن هم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد. 11 لینک به دیدگاه
M.P.E.B 4852 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ ما سالهاست كه همه چيز را رها كرده ايم اي كاش يكي يه كم استرس بهم تزريق كنه و از اين بيخيالي نجاتم بده 5 لینک به دیدگاه
azarafrooz 14221 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ من دارم همه چیز رو رها میکنم :hapydancsmil: تا حالا یه کوچولو موفق بودم :hapydancsmil::hapydancsmil::hapydancsmil::hapydancsmil::hapydancsmil::hapydancsmil: 5 لینک به دیدگاه
sookut 13735 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ ما سالهاست كه همه چيز را رها كرده ايماي كاش يكي يه كم استرس بهم تزريق كنه و از اين بيخيالي نجاتم بده عوضش من اونقده استرس دارم که نمیدونم چیکار کنم دکتر گفته اینجوری ادامه بدی سکته میکنی 5 لینک به دیدگاه
azarafrooz 14221 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ عوضش من اونقده استرس دارم که نمیدونم چیکار کنمدکتر گفته اینجوری ادامه بدی سکته میکنی ببین منم یه زمانی مثل تو بودم.... الان بعد از چند سال فهمیدم اصلا ارزش نداره ... بچسب به شادی ... به لحظه لحظه زندگیت .... بیخیال همه .... بیخیال... چیزی که به من کمک کرد نوشتن افکار منفیم بود و رسیدم به اینکه چقدر تهی هستند... بنویس و یا بسوزون یا بریز سطل زباله جواب میده 4 لینک به دیدگاه
sookut 13735 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ ببین منم یه زمانی مثل تو بودم.... الان بعد از چند سال فهمیدم اصلا ارزش نداره ... بچسب به شادی ... به لحظه لحظه زندگیت .... بیخیال همه .... بیخیال... چیزی که به من کمک کرد نوشتن افکار منفیم بود و رسیدم به اینکه چقدر تهی هستند... بنویس و یا بسوزون یا بریز سطل زباله جواب میده این کارها رو کردم اثری نداشت اخه من الان یه بحرانی تو زندگیم هست که تا رد شدنش حالم همینطوریه هر کاری هم میکنم باز استرس خیلی شدیدی دارم تا جایی که معده ام هم داره از کار میفته چون در اثر استرس ترشح اسیدش زیاد میشه و من هم تو حالت استرس نمیتونم چیزی بخورم و خیلی خیلی لاغر شدم 3 لینک به دیدگاه
azarafrooz 14221 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ این کارها رو کردم اثری نداشت اخه من الان یه بحرانی تو زندگیم هست که تا رد شدنش حالم همینطوریه هر کاری هم میکنم باز استرس خیلی شدیدی دارم تا جایی که معده ام هم داره از کار میفته چون در اثر استرس ترشح اسیدش زیاد میشه و من هم تو حالت استرس نمیتونم چیزی بخورم و خیلی خیلی لاغر شدم فدات شم منم داشتم مریضی بحران ... الان که 2 سال میگذره به این نتیجه رسیدم هیچی موندگار نیست ... اثر داره اگر تو بخوای :flowerysmile: فقط بخوای شاید بحرانم زودتر بگذره :flowerysmile: بخواه از الان بخوا میگذره امتحان کردم که میگم 3 لینک به دیدگاه
sookut 13735 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ بحران منم دست من نبود .... اما گذشت مریضیهاش موند !!!! حالا به حماقتم میخندم :icon_pf (34): کاش دست خودم بود 2 لینک به دیدگاه
azarafrooz 14221 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ کاش دست خودم بود شاید بحران رو نشه کارش کرد اما میشه راحت تر تحملش کنی :flowerysmile: 2 لینک به دیدگاه
sookut 13735 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ شاید بحران رو نشه کارش کرد اما میشه راحت تر تحملش کنی :flowerysmile: آخه چه جوری؟ وقتی یه لحظه تنها میشم، یهو فکر همه چی هجوم میاره به ذهنم و باز حالم بد میشه 2 لینک به دیدگاه
sarevan 9753 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور، ۱۳۹۱ سخته ...وقتی متوجه خیلی چیزا درزندگی میشیم و میرسیم به اینکه چقدرزمان رو هدردادیم ..استرس بالا میره و یه کم ..زندگی سخت میشه... یک روش میخواد برای رها شدن... 3 لینک به دیدگاه
B nam o neshan 12214 اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور، ۱۳۹۱ منم دارم براي اين رهايي تلاش مي كنم...ولي خداييش خيلي سخته!صبر ايوب مي خواد...:icon_pf (34): خدا به هممون صبر بده! 1 لینک به دیدگاه
M.P.E.B 4852 اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور، ۱۳۹۱ عوضش من اونقده استرس دارم که نمیدونم چیکار کنمدکتر گفته اینجوری ادامه بدی سکته میکنی نه اين شوري شوري نه به اون بي نمكي كاش ميشد ما دوتا را با هم تركيب كرد و يه چيز متعادل بوجود آورد 2 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده