Sepideh.mt 17530 ارسال شده در 17 آبان، 2012 درود اول بگم واقعا ممنونم از استقبالتون...خیلی خیلی خوشحالمون کردین...16 تا نوشته واسه شرکت تو مسابقه ارسال شد عالیه ... یه دنیا ممنون نظر سنجی رو شروع میکنیم، فقط چندتا نکته که باید بگم (با اینکه میدونم کسی پست اول رو کلا نمیخونه و لی میگم که بعدا نگین نگفتی ) 1. اینارو رعایت کنین : قوانین عمومی شرکت در مسابقات تالار ادبیات 2. نظر سنجی تو دو مرحله انجام میشه تو هر تاپیک 8 تا از نامه هارو میذارم و از هر تاپیک 3 نامه میره مرحله نهایی 3. چون میدونم بازم کسی قوانین عمومی رو نمیخونه پس دوباره میگم که: با تشکر از دوستان تازه وارد که درنظرسنجی ها شرکت میکنن اما متاسفانه رای دوستانی که زیر 50 پست ارسالی دارن حساب نمیشه و از تعداد آرا کسر میشود. 4. نظرسنجی با تاپیک فراخوان فرق داره موضوعش پس هیچگونه اسپمی اینجا نباشه و پستای اسپم به سرعت پاک میشن 5. کساییکه تو مسابقه شرکت کردن نیان خودشونو تابلو کنناااااا...مثلا از نوشته ای (که من و خودش میدونیم ماله اونه) بیاد دفاع کنه... وگرنه حذف میشه از مسابقه 6. تبلیغ لینک مسابقه فقط به عهده مدیر تالار و کاربران ویژه تالار ادبیاته...کاربران دیگه و مخصوصصصصصصاااااا شرکت کننده ها لطف کنن تبلیغ نکنن 7. انتخاب بصورت چندگانه است و نظرسنجی تا سه شنبه بازه با تشکر از همکاریتون 43
Sepideh.mt 17530 مالک ارسال شده در 17 آبان، 2012 نامه شماره 1 سلام ... آغاز میکنم نامه را با حس حضورت ... حس داشتنت ... تو همیشه بودی... هستی ... در لحظات تنهایی ... لحظاتی که گمان میکردم دیگر به پایان راه رسیده ام .... لحظاتی که سقوط در پرتگاه نیستی برایم مسجل بود .... در انگاهان تو و تنها تو آغوش مهربانت را برایم گشودی... مرا تنگ در بر گرفتی ... بانجوایی گرم در گوشم زمزمه کردی گریه کن . بی ریا گریه کن . اکنون میخواهم این جسم و روح و ذهن خسته را به دستان پر مهر تو بسپارم ... این تکه پاره های دوران را بپذیر... یاریم کن از نو طرحی نو در اندازم از آنچه بودم و هستم و باید باشم .... میدانی که ناگاه در لحظات تنهایی ترسی موهوم مرا در بر میگیرد و تو چه صبورانه به حرفهایم گوش فرا میدهی میشنوی اشکهایم را با انگشتان نوازشگرت به رسم مهربانی از گونه های باران خورده ام میزدایی و چه مهربانانه عشق را در گوشم نجوا میکنی .... مهربان همیشه یاور ... رفیق لحظات تنهایی و ترس از عمق قلبم دوستت دارم آنکه همیشه به تو محتاج است نامه شماره 2 از اول دبیرستان تو یک گروه 4 نفره بودیم.اون سال پیش دانشگاهی من موندم و تو.هنوز یادمه نصف حرفامون درمورد دکترمون بود.دکتر ارتودنسیمون مشترک بود و همیشه با هم می گفتیم چقدر دوست داشتنیه.گاهی می گفتیم چقدر بده نامزد داره. همون روزای اول جلسه اولیا بود.مامانت رو که داشت با مشاور مدرسه حرف می زد دیدیم.بهم گفتی باید بریم پیششون.اونجا بود که بهم گفتی از دوم دبیرستان ام اس داشتی و فقط معلما خبر دارن.مشاور بهم گفت مواظبت باشم و نزارم استرس داشته باشی.اون روز چقدر روز بدی بود.چقدر دوستت داشتم و چقدر به خدا غر زدم.چقدر مامان و بابا بهم گفتن زیاد باهات صمیمی نشم که امسال که کنکور دارم ضربه بخورم.موقع درس پرسیدن معلما دستت می لرزید همش دستت تو دستم بود.می گفتم مطمئن باش ازت درس نمی پرسه.روزای دوشنبه که تعطیل بودیم یه فرصت خوب بود برات.یکشنبه ها عصر آمپولت رو میزدی و می تونستی استراحت کنی.بعد از چند سال هنوزم از یک شهر دیگه بهم زنگ می زنی و هنوز تاریخ تولدم یادته .تو همیشه برام بهترین بودی و هستی ... نامه شماره 3 سلامی به پاکی و زلالی ه او..... مرا ک یادت هست؟فرزندت. فرزندی که با عشق دوستش داری. این فرزند این روزها احساس تنهایی دارد!بی تو است و باتو. هنوز هم یادت هست؟آن روز ها آن راز ها!کسی جز من و تو میدانست؟ دیگر توان گریستن در وجودم نیست.چرا مرا با خود نمیبری؟ چرا........ نامه شماره 4 فرستنده: من ... آواره کوچه پس کوچه های دلتنگی گیرنده: تو ... پنهان در هزارتوی شهر عشق سلام آغاز شیرین من میخوام از تو بنویسم و از بیقراری هام تو لحظه های دیدار...از حسی که دارم ، از دلتنگی ای که یه لحظه بعد از خداحافظی تمام وجودم رو میگیره و تا دیدار بعد بیقرارم میکنه واژه ها سنگینن برای توصیف حس لطیفی که دارم...تمام وجودم ذوق از با تو بودن...پر از غرور از تورو داشتن سراپا گوش میشم وقتی حرف میزنی...چیزی از حرفهات نمیفهمم...غرق میشم تو دریای آروم صدات نمیدونم روزهای دیدار ما همه شهر تو خونه هاشون میمونن یا من غیر از تو کسی رو نمیبینم ؟! راستی چطور به تن خاطره ها عطر میزنی که هروقت یادت میافتم هوای شهر ذهنم معطر میشه از عطر لحظه دیدار؟! همیشه ازم میپرسی " چرا از دوست داشتن،علاقه،عشق فرار میکنی؟ " و هیچوقت جوابی جز یک نگاه نگرفتی من یک کوه غرورم ... میترسم اگه تو چشمای تب دارت نگاه کنم و اعتراف کنم به دلسپردگی کوه غرورم تو آغوشت فرو بریزه و چیزی ازش نمونه اما جوابی که همیشه تو دلم به سوالت میدم زمزمه این ترانه است : غرور من دشمن جون و تن من شد وحشت از عاشقی که پیراهن تن شد همش جنگیدم با دلم از روز اول مغلوب شدم ، تو بردی سرباز عشقم، با دلم همش میجنگم گله نکن از من و از این دل سنگم با دلم همش میجنگم نامه شماره 5 به نام خدا. سلام. سلام بی معرفت خودم, سلام عزیز دردونه ی خودم. خوبی؟ حال من که خیلی تعریفی نداره، همش دلتنگی.... یهو دلم خیلی واست تنگ شد، مثل همیشه، مثل همون روزایی که من از دلتنگیام میگفتم و تو میگفتی تا منو داری دلتنگی معنایی نداره. یادته؟ همیشه میگفتم میترسم از دستت بدم، اما تو میگفتی من تا همیشه پیشت میمونم. دیدی نموندی؟ دیدی توام رقتی؟!؟ این نامه ام مثل اون نامه های فبلی که واست نوشتم، همون نامه هایی که نخوندیشون ورفتی.... بی خداحافظی رفتی.. هروقت دلم میگیره؛ عکستو میذارم رو به روم، زل میزنم به چشمات، مثل همون موقع هایی که تو چشمات نگاه میکردم و تو از چشام عشقمو میخوندی. اما حالا دیگه همه چی عوض شده،من موندم و تنهایی هام...... دلم گرفت........... بهم قول داده بودی تا اخرش هستی، کنارم میمونی، واسم از روزای خوشبختی گفتی و منم همیشه میگفتم خوشبختی یعنی داشتن تو، بودن تو........ میبینی؟ حالا دیگه خوشبخت نیستم، از روز رفتنت تا همین حالا دیگه معنای خوشبختی رو نفهمیدم. دل خوشیم تو بودی که رفتی........ هرجا که میرم فقط تورو میبینم، احساس میکنم همیشه کنارمی، کاش بودی... کاش بودی... مثل همون وقتها که تا گریه ام میگرفت میگفتی هروقت من مردم گریه کن من طاقت اشکاتو ندارم. حالا دیگه تو نیستی، کسی نیست که بگه گریه نکن... آخه چرا رفتی؟ من چیکار کنم با اینهمه تنهایی؟!؟ دیروز تولدت بود، مثل همه ی این 2 سال گذشته، اومدم پیشت، باز دلم اروم شد، وقتی اب و گلاب ریختم رو مزارت ، حس کردم مثل همیشه داری با لبخند ازم تشکر میکنی، بازم باهات درد دل کردم، انگار خودت میدونستی که فقط مرگ میتونه ما رو از هم جدا کنه.... دلم واست خیلی تنگ شده، کی میشه منم بیام پیشت، از این همه تنهایی خسته شدم.... بدون تا همیشه دوست دارم. نامه شماره 6 سلامی به وسعت تنهایی من از حس درونم جز تو چیزی درگیرم نگرد هنوز هوای فکرم از تو بارانیست ای کاش گریه هایم تمام میشد تا نوید بر رسیدن تو باشد ای کاش میدانستی که هوای دلم آسمانی میخواهد به وسعت تو خیالم این بود که روزی وجودت ارامش مرا پر خواهد کرد اما حیف که دلم شکست و دستانت سهم تنهایی من نبود نامه شماره 7 چه بی خبر رفتی... ای کاش فقط یه ندای کوچیک بهم میدادی که بعد رفتنت اینجوری سرگردونت نشم... دلم خیلی پره نازنین... عادت ندارم اینقدر بی خبر بمونم ازت , همیشه وقتی دلم برات تنگ میشد یا میدیدمت یا بهت زنگ میزدم یا sms میدادم بهت , اما حالا اونقدر دلتنگی بی تابم کرده که دارم برات مینویسم... نمیخوام به نامم جواب بدی , فقط بی خبرم نذارم که دارم دیوونه میشم... هر روز خودمو به چیزای اطرافم سرگرم میکنم که یادم بره تو نیستی... فکر اینکه دیگه نمیتونم ببینمت دیوونم میکنه... نازنین من دارم خفه میشم اینجا , اینجارو دیدی خودت نیازی نداری بگم چه جوریه... اونجایی که تو توشی رو نمیدونم خوبه یا بد , اما هرجوری هست از اینجا بهتره... دیروز داشتم به قرارمون توی پاییز پارسال فکر میکردم... گفته بودی هرسال این موقع بریم زیر بارون قدم بزنیم و به هیچی فکر نکنیم... نمیدونستم بدقولی میکنی و تنهام میذاری... منتظرم یه روز بیای و بگی اومدم تا دستاتو بگیرم و ببرمت توی آبی بی کران مهربونیا... هیچکس نمیتونه جای خالیتو برای من پر کنه , هیچکس... نامه شماره 8: به نام خدا! همان خدایی که سلام را یادمان داد تا به هنگام آشناییمان حرفی برای گفتن داشته باشیم. سلام بابا لنگ درازم... سالها از کودکی ام و آخرین نامه ای که برایت نوشته ام می گذرد نمی دانم من بی وفا شدم یا دنیا سایه تو را از من گرفت؟ نمی دانم چرا نه آمدنت مثل قصه کارتون کودکی ام بود و نه رفتنت مثل پایان آن، رنگی...! یادت است؟ جای آنکه تو بابایم شوی، من دخترت شدم!؟ یادت است، آنروزهایی که برایم از لذت تاب خوردن بچگی هایت می گفتی و اینکه همیشه دلت می خواست، در آخرین لحظه اوجت از تاب پایین بپری و با قدرت، به گرد و خاکی نگاه کنی که هنگام فرودت، از کنار پایت بلند میشود؟ یادت است، می گفتی از تاب خوردنت لذتی نبرده ای و فقط فکر پریدن بوده ای و بعد دوباره در صف طولانی تاب می ایستادی؟ و من چه کودکانه تو را قهرمان خیالم می دانستم، هر بار از هر تاب بازی روزگار به یاد تو لذت بردم... شاید هیچ کدام از اینهایی که یادم دادی، یادت نباشد! مثل همیشه نا گفته هایت، نامه های بی جوابم، نجواهایی که همیشه با تو و درخیالم می کردم... آری مثل همیشه حق با توست. و چه سخت است بعد از این همه سال، دوباره دست به قلم گرفتن برای بابایی که شاید حتی لنگ هایش هم دراز نیست! و چه تلخ است، این سراب حقیقت، وقتی سالها به نامه های برگشت خورده ام می نگرم که حتی به مقصد هم نرسیده اند! نمی دانم یعنی این بار، نامه به دستت می رسد، بابا...؟! دخترکی که نمی دانست شاید آخر قصه اش به شیرینی کارتون محبوبش نباشد، اما بابایی داشت، به بزرگی خیالی که، هیچ حقیقتی نتوانست آنرا از او بگیرد...!! 39
moein.s 18984 ارسال شده در 17 آبان، 2012 به دست آوردن رای من زیاد سخت نیست،کافی فقط زلال بنویسین. زلال باشین 10
*lotus* 20275 ارسال شده در 17 آبان، 2012 چه استقبال خوبی شد ،ممنون از همتون نوشته ها همشون خوب بودن انتخابو سخت کرده 8
spow 44198 ارسال شده در 17 آبان، 2012 رای دادیم دست همه بچه ها برای همه نامه ها درد نکنه ارزوی موفقیت بیشتر 9
Saba Heidari 14145 ارسال شده در 17 آبان، 2012 سلام. وای چه نامه های قشنگی. خوشم اومد. منم رای دادم. عالی بودن 7
سیندخت 18786 ارسال شده در 17 آبان، 2012 به اینم رای دادم نامه های این سریو از اون یکی بیشتر دوست داشتم 6
*mini* 37778 ارسال شده در 17 آبان، 2012 نوشته ها همه قشنگ بودن... انتخاب سخت بود واسه همینم به همشون رای دادم 6
B nam o neshan 12214 ارسال شده در 17 آبان، 2012 رای دادیم آفرين كار خوبي كردي! ما نيز دوباره راي داديم... دست همگي درد نكنه كارا خيلي خوب بود... 5
taghdir 2528 ارسال شده در 17 آبان، 2012 خسته نباشید دوستان عزیز... بهتون تبریک میگم هر نوشته ای به نوعی احساس عجیبی بهم داد... و منو یاد خیلی چیزا ....همشون عالی بوودن 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 18 آبان، 2012 بسیار جالب و زیبااااااااا :icon_gol: ممنون از همه خوبان شرکت کننده آرزوی موفقیت های بیشترررررررررررر .... 5
ارسال های توصیه شده