Sepideh.mt 17530 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ درود نواندیشان عزیز نظر سنجی دور دوم مسابقه برترین گاهنوشته های شخصی رو شروع میکنیم (با عرض شرمندگی از تاخیر یک روزه) از تمام دوستانی که در مسابقه شرکت کردند سپاسگزاریم (اوناییم که افتخار ندادن شرکت کنن سری بعد زوریه:gnugghender:) همونطور هم که میدونید به 3 نفر برتر به ترتیب 150...100...و50 امتیاز تعلق میگیره نظرسنجی بصورت چندگانه و عمومی هست و تا روز پنجشنبه 5 مرداد فعاله از اونجاییکه هیچکدوم از کاربرا (به غیر از چند نفر) تاپیکقوانین عمومی شرکت در مسابقات تالار ادبیات رو نخوندن و اصلا لینکشم باز نکردن یکی از قوانین رو دوباره اینجا میذارم: 6. با تشکر از دوستان تازه وارد که درنظرسنجی ها شرکت میکنن اما متاسفانه رای دوستانی که زیر 50 پست ارسالی دارن حساب نمیشه و از تعداد آرا کسر میشود. پیشاپیش از تمام دوستانی که در نظرسنجی شرکت میکنند سپاسگزاریم نتایج: رتبه برتر این دورمون که با 37 رای اول شد گاهنوشه زیبای شماره 5 بود ... 150 امتیاز تقدیم دوست عزیزمون zzahra رتبه دوم گاهنوشته زیبای شماره 3 با 24 رای ... 100 امتیاز تقدیم دوست خوبمون sharook ورتبه سوم با 19 رای گاهنوشته زیبای شماره 1 ... 50 امتیاز تقدیم دوست گلمون کهربا 2 دوست عزیز دیگمون که در این مسابقه شرکت کردن : گاهنوشته شماره 2 ... نوشته ای از دوست خوبمون shahramg و گاهنوشته شماره 4 ... نوشته ماتینا ی عزیزمون 49 لینک به دیدگاه
Sepideh.mt 17530 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ گاهنوشته شماره 1: روزی که روی بوم زندگی ام نقاشی کشیدی رو یادت هست؟ یادش بخیر ... سفید بود، سفید سفید سفید ... تو هم تنها با سفید می کشیدی و نقشی نمایان نمی شد و همچنان بی نقش و نگار مانده بود. . . . زمان گذشته ، زمان زیادی گذشته نه تو ماندی و نه من ... تو به روزهای دور رفتی و من به آینده نزدیک. سپیدی ام بودنت را کتمان می کرد! خود قلم برداشتم و رنگ زدم روی تمام خطوط سپیدی که تو کشیدی. ... این روزها به دیوار دنیا آویزان ست بوم من! پر نقش تر از همیشه ... می ایستند و محو تماشایش می شوند، زیباییش را می ستایند و گاهی بهایی برای خریدش پیشنهاد می دهند! من اما نمی فروشمش به گزاف ترین بها ها ... می دانی عاقبت چه کسی آن را از من خواهد خرید ؟ کسی که ببیند سپیدی زیر رنگ ها را ... گاهنوشته شماره 2: من به یک خاطره از بودن تو خرسندم من به یک خنده ی شیرین، به نگاهت بندم من نه امروز، که فردا را هم با تو می خواهم و دل به یاد تو میبندم. چه کسی میگوید عشق را باید جست؟ عشق خود می آید در پس آیینه ای از دو نگاه. کاش هر لحظه سحر با ما بود کاش مهتاب کمی اینجا بود کاش تنهایی من تنها بود. من به یک لحظه ی ما محتاجم خنده ای از سر شوق و نگاهت که به زیبایی یک پرواز است کاش یک روز که در فکر توام قدمی در دل تنگم بنهی در قلبم که به رویت باز است. زیر مهتاب شبی پاییزی پشت هر پنجره ی تنهایی لا به لای شاخه ی سبز کلام عشق هم می شکفد، تو اگر می آیی. گاهنوشته شماره 3: چه بیرحم می شوی تقدیر، آن گاه که می گویی: تقصیر خودت بود!! و فراموش میکنی که هـمان یک مشـت دانه ی احســاسی که بین ما پاشیدی چطـور خیـال پـرواز را از سـر این پـرنده پـــــراند....؟ فقط یک سؤال.....!؟ از خُرد شدنمان لذت هم میبری؟!! 34 لینک به دیدگاه
Sepideh.mt 17530 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ گاهنوشته شماره 4: وقتی که او کوچ کرده بود آلبوم خاطره تو خونه جامونده بود با رفتنش تو روزنامه تیتر شده بود *** هر روز غروب رو صندلی پارک شهر دو لیوان نسکافه ولی امروز با خیال تو قهوه تلخ *** تولدم است صندلی روبه رو خالی از حجم نگاه توست *** هنوز ماه بر آبادی می درخشد و من بر آخرین برگ زرد خاطره ام می نویسم ای عشق تو را فراموش کردم گاهنوشته شماره 5: سرم را روی زمین گذاشته ام.از این زاویه اولین چیزی که میبینم انگشتها و ناخن هایی بلند که آرمیده اند روی صفحه ی خط خطی تقویم...و بعد،حرکت خودکار با دستی دیگر...فرش،پایه های چوبی مبل...از بالا، دخترکی خوابیده بر کف زمین،دفتری زیر دستشٍ،موسیقی بی کلام.... اشک هایش امان نوشتن نمیدهند...چقدر این دختر دوست میداشت که کسی خانه نبود،چقدر دلش میخواست که جایی بود که بنشیند و زار زار گریه کند.و کسی نباشد که بگوید چرا؟ و مادری نباشد که از رنج کشیدن های فرزندش غصه بخورد... من پر از فریاد،پر از ناگفته ها،پر از سکوت های نابجا،پر از حرف هایی که هیچ گاه بیان نشد... افراط در هر چیز آن را به انحطاط میکشد و در احساس نیز... گاه به این می اندیشم که چقدر راحتند کسانی که احساس را در خود کشته اند،زندگی آسان تر میشود هر چند خالی از هرگونه زیبایی...! چگونه است که جریانی عظیم در مغز کسی او را به انحطاط میکشد و سپس با گذر زمان، آن بزرگ ترین رنج انسان هم چیزی شاید کوچک پنداشته میشود!! و زمان حلال مشکلات است! و زمان همه چیز را درست میکند و زمان انسان را میسازد هرچند به سختی... و من! دانستم که تنها خودم دسترسی دارم به دنیایی که بیان شدنی نیست...!که هرکس دنیایی دارد با دیگران متفاوت... و دانستم که بیان کردن بزرگ ترین رنج هایی که ممکن است مرا از پا در بیاورند برای کسی دیگر،تنها منجر به گفتن یک (متاسفم)،(خیلی سخته)،(چه بد) و ( وای چه دردناک) میشود!! دانستم که درک رنج های من، تورا ممکن نیست و درک رنج های تو را نیز،من!! بهای گرانی را پرداختم تا بدانم که همه چیز به خود من بستگی دارد!این منی که اکنون در مقابل من ایستاده ساخته ی دست من است..!! دریافتم که همه چیز نسبی است،اگر با بدبینی نگاه کنی همه چیز بنای بد شدن میگذارد ...و اگر خوب بنگری همه چیز را زیبا میبینی...و اگر میانه روی را انتخاب کنی،همه چیز حد وسط خواهد بود! دانستم که هیچ چیز آنقدر زیبا و ناب نیست که بتواند مرا به شعف درآورد ...و هیچ چیز دیگر آن قدر هولناک نخواهد بود که مرا بتواند خرد تر از اینی که شده ام بکند...! و دانستم همواره در طول زندگی انسان هایی بالاتر و پایین تر از من از هر نظر وجود خواهند داشت،پس چقدر بیهوده خواهد بود غرور داشتن و به خود افتخار کردن و حتی ناامید شدن...آری حتی نا امید شدن...! دانستم که هرکسی ارزش دوستی ناب و خالصانه ی انسانی را ندارد!داشتن دوستانی معدود و انگشت شمار ولی ((انسان)) آدمی را کافیست.... هرگاه روزهای خوبی را سپری میکنم باید خود را متذکر این بدانم که این نیز رو به پایان است همان گونه که روزهای بد را نیز پایانی است...آری حتی بدی ها را نیز پایانیست... آموختم که وابستگی به یک انسان هرچند خوب و بت ساختن از یک نفر بزرگ ترین اشتباه میتواند باشد برای انسانی ضعیف همچون من... و حالا باز هم آموخته هایم را میچپانم در خودم...باز هم بزرگ تر میشوم بی آن که خود بخواهم..بزرگ تر و بزرگ تر و بزرگ تر... 36 لینک به دیدگاه
*Cloudy sky* 22513 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ گاهنوشته ی 5 خیلی قشنگ بود 12 لینک به دیدگاه
DavOOd_TiTaN 10472 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ همه چه غمناک نوشتن یا من اینجور حس کردم 11 لینک به دیدگاه
*pedram* 21266 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ من از شماره 2 خیلی خوشم اومد خیلی خوب بود. شبیه نوشته های منه 10 لینک به دیدگاه
شــاروک 30242 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ گاه نوشته دومی خیلی برام آشناست.....خیلی خیلی زیاد 9 لینک به دیدگاه
کهربا 18089 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ چقدر گاه نوشته 5 قشنگ بود و حالا باز هم آموخته هایم را میچپانم در خودم...باز هم بزرگ تر میشوم بی آن که خود بخواهم..بزرگ تر و بزرگ تر و بزرگ تر... 9 لینک به دیدگاه
MechJJ 11368 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ گاهنوشته های بچه ها واقعا قشنگه. نتونستم از بینشون انتخاب کنم.به همشون رای دادم. 8 لینک به دیدگاه
.Pa.Ri.Sa. 4116 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ هرکدوم این گاهنوشته ها تحت تاثیر یه حس خاص توی یه لحظه خاص به وجود اومدن نمیتونم بگم حس پشت کدومشون قشنگتره به همه رای دادم منم 7 لینک به دیدگاه
s.zarei 3090 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ همشون عاليه هركدوم يه سبك خاصي داره و حرفهاي خاصي دست همه درد نكنه 7 لینک به دیدگاه
ooraman 22216 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ مرسی همشون خیلی خوب بودن ولی خودم چون نوع نوشته شماره 3 رو دوست دارم به اون رای دادم 7 لینک به دیدگاه
taghdir 2528 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ همشون قشنگ بووودن....احساسشون حرف نداشت....انتخاب سخت بود بهشون تبریک میگم... رای دادم 6 لینک به دیدگاه
Fo.Roo.GH 24356 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ منم نتونستم انتخاب کنم....به همه رای دادم.. عالی بودن 6 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده