spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 سکوت سفید نشستم در سکونی از زمان. مردابی بود از سکوت، سکوتی سفید، حلقهای عظیم آنجا که ستارگان با آن دوازده عدد سیاه تصادم میکردند.
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 برایم یک صدف آوردهاند برایم یک صدف آوردهاند. درونش دریایی از نقشه آواز میخواند. دلم از آب پر میشود از ماهیهای کوچکِ سایه و نقره. برایم یک صدف آوردهاند.
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 ماه است که میرقصد در حیاط مرگ آن زنبارهی سفید را محترم بدارید! تن کرختش را ببیند! «ماه است که میرقصد در حیاط مرگ.» تن کرختش را ببینید سیاه از سایهها و گرگها. «ماه میرقصد، مادر در حیاط مرگ!» چه کسی زخم میزند اسب سنگی را در آستانهی خواب؟ «ماه است! ماه، در حیاط مرگ!» چه کسی به پنجرههایم خیره میشود با چشمهای پر ابر؟ «ماه است! ماه، در حیاط مرگ!» بگذار در بسترم بمیرم و گلهای طلایی به خواب ببینم. «ماه است که میرقصد مادر در حیاط مرگ!» آه دخترم، با بادِ آسمان سفید میشوم ناگهان! «باد نیست، ماه محزون است در حیاط مرگ.» چه کسی با این ماه میغریود از تبر بزرگ دلتنگی؟ «مادر: ماه است، ماه در حیاط مرگ.» آه، ماه، ماه با تاجی از سرو کوهی که میرقصد، میرقصد میرقصد در حیاط مرگ.
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 تکشاخها تکشاخها و غولهای یک چشم. شاخهای طلایی و چشمهای سبز. بر نشیب در تحیر عظیم جیوهی بیلعابِ دریا را نقاشی میکنند. تکشاخها و غولهای یک چشم. یک مردمک و یک قدرت. چه کسی تردید میکند در تاثیر موحش این شاخها؟ پنهان کن اهدافت را ایطبیعت!
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 نردبان ماه رازیانه، مار و نیِ بوریا. عطر، ردپا و سایهروشن. هوا، خاک و تنهایی. (نردبان به ماه میرسد.)
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 اسب سیاه ِ کوچک در ماه سیاهِ سارقان مهمیزها آواز سر میکنند. اسب سیاه کوچک، سوار مردهات را کجا میبری؟ مهمیزهای سختِ رهزنی ساکن که افسارش را گم کردهاست… اسب سیاه کوچک، چه عطر گل چاقویی! در ماه سیاه، دامنهی سیررا مورهنا خونین بود. اسب سیاه کوچک، سوار مردهات را کجا میبری؟ مهمیز میزند شب بر تهیگاههای سیاهاش که ستارگاناش خلیدهاند. اسب سرد، چه عطر گل چاقویی! در ماه سیاه، یک فریاد! و شاخ دراز آتش. اسب سیاه کوچک. سوار مردهات را به کجا میبری؟
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 افسانهی سه دوست انریکه، امیلیو، لورنزو هرسه یخ میبستند: انریکه در عالم بستر امیلیو در عالم چشم و جراحات دستها لورنزو در عالم مدارس بیسقف. لورنزو، امیلیو، انریکه، هر سه میسوختند: لورنزو در عالم برگها و توپهای بیلیارد امیلیو در عالم خون و سنجاقهای سفید انریکه در عالم مردگان و نشریات فقید. لورنزو، امیلیو، انریکه، هر سه دفن میشدند: لورنزو در یک پستان فلورا امیلیو در جنای راکد که فراموش شده بود در لیوان انریکه در مورچه، دریا و چشمان خالی پرندگان. لورنزو، امیلیو، انریکه، هرسه در دستهای من بودند: سه کوه چینی سه سایهی اسب سه چشمانداز برفی و یک کلبه از گلهای سوسن میان کبوترخانهایی که ماه خود را میگسترد زیر خروس. یک و یک و یک هرسه مومیایی میشدند با مگسهای زمستان با جوهرهایی که سگ برآنها میشاشد و مستک به هیچشان نمیگیرد با بادی که قلب تمام مادران را منجمد میکند با انهدام سفید سیارهی مشتری آنجا که مستان مرگ را لقمه میکنند. سه و دو و یک آنها را دیدم که ترانهخوان و گریان گم و گور میشوند برای یک تخم مرغ برای شب که اسکلت برگهای تنباکویش را نمایان میکند برای درد من، آکندهی چهرهها و خردهشیشههای بران ماه برای شادمانیام از چرخهای دندانهدار و تازیانهها برای سینهام، پریشان از کبوتران برای مرگِ منزویام با تنها یک عابر غافل. من ماه پنجم را کشته بودم و بادبزنها و دستکزنان از فوارهها آب مینوشیدند شیر تازهی ولرم و سربسته گلهای سرخ را با درد بلند سفیدی میتکاند انریکه امیلیو لورنزو دیانا سرسخت است ولی گاه سینههایی دارد ابری سنگ سفید میتواند در خون گوزن بتپد و گوزن میتواند در چشمهای یک اسب رویا ببیند. وقتی اشکال ناب نابود شدند به زیر جیرجیر گلهای آفتابگردان دریافتم که مرا کشتهاند. از کافهها و گورستانها و کلیساها میگذشتند گنجهها و خمها را میگشادند سه اسکلت را دریدند تا دندانهای طلایی را چپاول کنند. حالا پیدایم نمیکنند. مرا پیدا نمیکنند؟ نه. پیدایم نمیکنند. ولی همه میدانند که ماه ششم از سیلاب به بالا گریخت و دریا به خاطر می آورد، ناگهان نام همهی غرقشدگاناش را.
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 سکوت گرد شب سکوت گرد شب بالای خط حامل نامتنهاهی. و عریان بالغ از شعرهای گمشده به خیابان میروم. آن سیاه، دریده به آواز زنجرهها، با خود آن آتش بیهوده را دارد، بیجان، از صدا. آن نور آهنگین که جان را در مییابد. اسکلتهای هزار پروانه در چاردیواری من میخوابند. بر فراز رود جوانیِ نسیمهای مجنون در گذر است. فدریکو گارسیا لورکا
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 به نقطهای دور مینگرند به نقطهای دور مینگرند پسرکان. چراغهای نفتی خاموش میشوند. چند دختر کور از ماه میپرسند و مارپیچهای مویه از راه هوا بالا میروند. به نقطهای دور مینگرند کوهستانها.
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 جَبَن در اندیشهی جانت در چشمانت به خویش نظر کردم. جَبَن سفید. در اندیشهی دهانت در چشمانت به خویش نظر کردم. جَبَن سرخ. در چشمانت به خویش نظر کردم. اما تو مرده بودی! جَبَن سیاه.
spow 44198 ارسال شده در 6 خرداد، 2014 باریکهآبیست باریکهآبیست از عشق هر ترانه. باریکهآبی از زمان گرهای از زمان هر ستاره. و هر آه آب باریکهایست از فریاد. فدریکو گارسیا لورکا
spow 44198 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 مادر میخوام از نقره باشم، مادر! «سردت میشه خیلی پسرم.» میخوام از آب باشم، مادر! «سردت میشه خیلی پسرم.» منو رو بالشت قلابدوزی کن، مادر! «این یکی میشه! همین الان!»
spow 44198 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 ای دل در بامداد سبز میخواستم دل باشم، دل. در غایت عصر میخواستم بلبل باشم، بلبل. نارنجی بپوش ای دل. به رنگ عشق ای دل. در صبح زنده میخواستم خودم باشم، دل. و در عصر ساقط میخواستم صدایم باشم، بلبل. نارنجی بپوش ای دل. به رنگ عشق ای دل.
spow 44198 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 باغ تو باغ تو چار درخت انار دارد. دل تازهام را بردار! باغ تو چار درخت سرو خواهد داشت. دل کهنهام را بردار. و آنگاه خورشید و ماه… نه دل و نه باغ!
spow 44198 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 کوردوبا کوردوبا دور و تنها. یابوی سیاه، ماه بزرگ، و زیتونها در خورجینام. راه را میدانم و هرگز به کوردوبا نخواهم رسید. از راه دشت، از معبر باد یابوی سیاه، ماه سرخ. از برجهای کوردوبا مرگ نگاهم میکند. آه چه راه بلندی! آه یابوی دلیرم! آه که چشم به راه من است، مرگ پیش از رسیدن به کوردوبا! کوردوبا. دور و تنها.
spow 44198 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 پنداري امشب از قديسانم من ماه را به دستم دادند و من دگربار به آسمانش نهادم و خدا اجرم داد يک گل سرخ با طيفي از نور فدريکو گارسيا لورکا
spow 44198 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 لالايي بخواب بخواب از نگاه هاي در به در نترس بخواب تو را نه از پروانه گزنديست نه از واژه نوري که از سوراخ کليد مي تابد بخواب تو به قلب من مانندي باغي را ماني که عشق من در آن انتظار ميکشد آسوده بخواب تنها آن هنگام که واپسين بوسه بر لبانم مي ميرد بيدار شو فدریکو گارسیا لورکا
spow 44198 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 راستش را میگويم آه ، که دوست داشتن تو چنين که دوستت دارم چه دردآور است با عشق تو هوا آزارم میدهد قلبم و کلام نيز پس چه کسی خواهد خريد يراق ابريشمين و اندوهی از قيطان سپيد تا برايم دستمالهای بسيار بسازد ؟ آه ، که دوست داشتن تو چنين که دوستت دارم چه دردآور است فدریکو گارسیا لورکا
spow 44198 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 گناه چه دلپذيراست اينکه گناهانمان پيدا نيستند وگرنه مجبور بوديم هر روز خودمان را پاک بشوييم شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کرديم و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان شکل مان را دگرگون نمي کنند چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم خداي رحيم ، تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس فدریکو گارسیا لورکا
spow 44198 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 مگذار شکوه چشمان تندیس وارت یا عطر گل سرخی شبانه با نفست بر گونه ام می نشیند از دست بدهم می ترسم از تنها بودن در این ساحل چونان درختی بی بار سوخته در حسرت گل برگ جوانی که گرمایش بخشد اگر گنج ناپدید منی اگر زخم دریده یا صلیب گور منی اگر من یه سگم تو تنها صاحبمی مگذار شاخه یی که از رود تو بر گرفته ام و برگ های پاییزی اندوه بر ان نشانده ام را از دست بدهم فدریکو گارسیا لورکا
ارسال های توصیه شده