spow 44202 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 واژه هایت در قلب من دایره های سطح اب را می مانند بوسه ات بر لبانم به پرنده ای در باد می ماند چشمان سیاهم بر روشنای اندامت فواره های جوشان در دل شب را یاداورند چونان ستاره ی زحل بر مدار تو دور دایره می گردم در رویاهایم بر مداری می چرخم عشق من نه به درون می روم نه باز می گردم فدریکو گارسیا لورکا 1
spow 44202 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 به خاطر بالهایم بر خواهم گشت بگذار برگردم می خواهم در سرزمین سپیده بمیرم در دیار دیروزها به خاطر بالهایم بر خواهم گشت بگذار برگردم می خواهم دور از چشم دریا در سرزمین بی مرزی ها بمیرم فدریکو گارسیا لورکا 1
spow 44202 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 زخمام مزن خنجر میشکافد دل را چنان تیغهی گاو آهن که شخم میزند بیابان را. نه، نه، زخمام مزن. خنجر، چون پرتو خورشید میسوزاند مغاکهای موحش را. نه، نه، زخمام مزن. 1
spow 44202 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 این ترانه میخواهد نور باشد این ترانه. در تاریکی رشتههای فسفرین دارد، ماه دارد این ترانه. در حدود عینالشمساش نمیداند چه میخواهد نور، خود را مییابد و باز میگردد. 1
spow 44202 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 سویل عشق ندارد نه دریا پرتقال دارد نه سویل، عشق. دخترک سبزه، چه شعلهی آتشی! چترت را به من بده! رخساره سبز خواهم کرد، عصارهی لیمو و لیموتُرُش. کلماتات، ماهیان قنات به گرداگرد من شنا میکنند. دریا پرتقال ندارد آه عشق! سویل هم عشق ندارد. 1
spow 44202 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 شب و روز همیشه آرام است شب. روز میآید و میرود. مرده و بلند شب. به تنها یک بال روز. بر فراز آینهها شب، و در نشیب باد روز. 1
spow 44202 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 برج های بلند برجهای بلند. رودهای بلند. پریچهر، حلقهی عروسی را بگیر پدربزرگهایت برایت آوردهاند. هزار دست به زیر خاک دلشان برایش تنگ میشود. من، میخواهم در دستهایم گل بیشمار انگشتان را لمس کنم و اشارات حلقه را. خودش را نمیخواهم. برجهای بلند. رودهای بلند. 1
spow 44202 ارسال شده در 7 خرداد، 2014 یادت هست ؟ حالا خود را گشادهاست گل بامداد. اعماق عصر یادت هست؟ سنبل ماه منتشر میکند عطر سرد خویش را. نگاه مرداد یادت هست؟ 1
spow 44202 ارسال شده در 19 خرداد، 2014 سکوت گرد شب سکوت گرد شب بالای خط حامل نامتنهاهی. و عریان بالغ از شعرهای گمشده به خیابان میروم. آن سیاه، دریده به آواز زنجرهها، با خود آن آتش بیهوده را دارد، بیجان، از صدا. آن نور آهنگین که جان را در مییابد. اسکلتهای هزار پروانه در چاردیواری من میخوابند. بر فراز رود جوانیِ نسیمهای مجنون در گذر است. 1
ارسالهای توصیه شده