رفتن به مطلب

مـهـران ِ پـيـرسـتـانـي


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

این شعر ها را باید گذاشت در ِ کوزه ...

 

و آب شان را خورد ؛

 

وقتی هنــــــــــوزعرضه ندارند ....

 

تو را عاشق کنند!

 

-------------------

مهران پیرستانی

  • Like 3
  • پاسخ 49
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

چشم هایم را به بیمارستان می برم

 

 

نمیدانم چه مرگشان شده !؟؟

 

 

هرشب در خواب ، جایشان را خیس میکنند .

  • Like 2
ارسال شده در

من که شـــاعر نبودم ...

 

کلمات و واژه هایم کنار هم قرار نمی گرفتند

 

همگی با هم غـریبه بودند .

 

حالا دیگــــر خوب از تو یاد گرفته اند ...

 

با هر غریبه ای خوابیـــدن را!!

  • Like 2
ارسال شده در

این پنبه ها را از گوش ات در بیار

 

نتـــــــــــرس ؛

 

گاهی آنچنان این بغض ها میشکنند ...

 

که دیگر صدای قلبی را که شکستی ، به گوش خودم هم نمیرسد!

  • Like 2
  • 3 ماه بعد...
ارسال شده در

با احتیـــــاط بخـــوانید ...

 

.

 

.

 

.

 

این شعـــر لغزنده ست

 

بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت.

  • Like 2
ارسال شده در

باید دهان را مهــر و موم کرد ...

 

وقتی تنها یک حرف میتواند اینهمه فاصله بیاورد

 

یکی را ، به " قربت " ...

 

دیگری را ، به " غربت " !

 

-----------------

مهران پیرستانی

  • Like 2
ارسال شده در

تمام اسپند های دنیا را نذر ِ دوباره دیدن َت ؛

 

می سوزانم ...

 

تا دودشان در چشم خودم برود

 

و باز هم بهانه ی اشک هایم باشد!

  • Like 2
ارسال شده در

زمین بوی نا گرفت

 

از بسکه آسمان ...

 

به حال ما گریه کرد!

  • Like 2
  • 11 ماه بعد...
ارسال شده در

"شايد"

 

شـــايد

 

ســرم را از تـــه تراشيـــدم

 

شـايد

 

خـاطرات دسـتانت از ياد گيســـوانم بـــرود!

  • Like 1
ارسال شده در

نگران نباش

 

پاچه هايم را بالا زده ام

 

تا فرق ميان رعيت و عاشق

 

معلوم نشود

  • Like 1

×
×
  • اضافه کردن...