رفتن به مطلب

من،کتایون...


پست های پیشنهاد شده

خیلی وقته دغدغه ی این جا نوشتن رو دارم...

فروغ بهم یه تلنگر زد...منم دیدم شاید خوندن ماجرای من خیلی هم برای شما خالی از لطف نباشه....

این جا قراره یه قصه بشه...قصه ی من...از 6 سال پیش...

هر شخصیتی که نیاز باشه توصیف می کنم...

سعی می کنم پستام کوتاه باشه و حوصله تون رو سر نبره...

دیگه فعلا همینا... تا به زودی...

لینک ارسال

1 دی 84...

 

زهرا اومده بود خونه مون...ازون تپلاس که دیوونه شم...هر وقت که میاد باید 7 صبح بیدار شم...

به دو دلیل...

اول این که همه چی رو می کوبه به هم الی الخصوص درای کابینتو...

دوم این که عاشقه اینه که در حین کار آواز بخونه اونم چه آوازایی...

اون روز اما خودش اومد بالا سرم...

-چه دختری داریم مااااااااااااا...پاشو پاشو مگه جشن نداری امسال...

-وای زهرا بی خیال خسته ام تا صبح داشتم اون خزعبلات اون مرتیکه ی کچلو ترجمه میکردم...

-کی؟صداقتی؟

-آره دیگه کی جز اون سریشه...تو روحش گند زد تو شب تولدم...

-من نمی دونم پاشو املت درست کردم واست حال کنی...

-دروغ میگی میگم مستمااااااا بگو از بوی املت توئه...

 

غش می کنههههههههه...عاشق ریسه رفتناشم...

 

دو تا دختر داره...یکی 8 یکی 12..البته الان، اون موقع کوچیکتر بودن...سارا و ستاره...اونام مثل خودش میخندن...اصلا با هم باشن میخوام همشونو قورت بدم بس که شیرینن...

 

املته زهرا رو خوردم باید میرفتم دفتر اون صداقتیه فلان فلان شده...میگم باش تا برگردم...

تو راه دفتر صداقتی سحر زنگ زد بهم گفت عصرتو خالی کن...با امیر میایم دنبالت بریم یه جاییییییییییییییییی...

لینک ارسال

در فرهنگ اصطلاحات سحر بریم یه جاییییییییییییییییییی سه تا معنی میده...

 

1-برات یه تیکه پیدا کردم بیا و ببین(محل قرار کافی شاپ غروب)

2-فرانک دوباره ازون مهمونی های جفنگش گرفته دختر و پسر با پوشش و بی پوشش رو ریخته اون جا(محل قرار خونه ی فرانک اینا)

3-دپ زده میخواد بره بام تهران(محل قرار هر جایی می تونه باشه)

 

می دونستم ازین سه حالت خارج نیست...اما بازم همین جوری محض خنده پرسیدم چه جاییییییییییییییییییییی؟!

 

-تو سئوال نمیپرسی...فقط میگی باشه...من تو رو جای بد میبرم؟

- نه والله...من تسلیم...ساعتشو بهم بگو پس...منتظرم...

 

با سحر رفیق گرمابه و بوستانیم... ولی رسما هیچ ربطی به هم نداریم...

 

کارام که با اون صداقتیه بی خِرَد تموم شد...گوله کردم رفتم خونه که هم یه ذره بخوابم هم این که می دونستم قرمه سبزیه زهرا در انتظارمه و هیچ چیز از ظهرای تولدم که با هم غذا میخوردیم و شروع میکرد از اون شوهر مسخره ش تعریف کردن و بعدشم میرسید به درد زایمان واین که عقلت تاب داره اگه شوهر کنی و........ بهتر نیست...همیشه این جای ماجراش مامانم میرسید و میگفت خوب خلوت کردین و...

 

با همه ی تکراری بودنش اگه یه سال تولدم نباشه مُردم...

 

بعد از نهار زهرا میخواست بره که یهو یادش افتاد بهم بگه که دختر خواهرش دو هفته دیگه نامزدیشه و گفته اگه نرم خونمو میریزه...

دختر خواهرش مهسا...

مهسا کپی برابر اصل زهراس..یه مقدار قد بلند تر و به قول خودش ترکه ای تر...

ازون دخترای سرکش...عاشق یه پسره یه لا قبا و مفنگی شده بود...هر چی ام بیشتر تو گوشش می خوندی کمتر گوش میکرد...

گفتم زهرا منو معاف کن..خون میریزه که میریزه من پامو تو مراسم حماقت یه آدم نمیذارم...

 

تو جنگم با زهرا بودم که سحر زنگ زد و گفت می تونی 7.5 غروب باشی؟!!!!

اون قدر از شنیدن اسم غروب عصبی شدم که یادم رفت بهش بگم لامصب تو که قرار بود با اون امیرت بیای دنبالم...........

لینک ارسال

همین جور تو دلم داشتم فحش هایی که از بچگیم تا اون روز یاد گرفته بودم رو نثارش میکردم، که گفت مومو(momo) رو یادته؟

 

مومو رو تقریبا دورادور میشناختیم...اونم تو چیزای مزخرف...ندیده بودمش...اشتیاقی ام به دیدنش نداشتم...نمیشد یه بار امیرو ببینی و از شیرین کاری های این حضرت آقا تعریف نکنه...از پیچوندن دوست دخترش تو مهمونی گرفته تا ول کردن درس و زار و زندگیش تو 20 سالگی و راهی دیار غربت شدن...کلا موجودی بود به غایت منفور، حداقل تو ذهنیّات من...

 

گفتم نکنه این دفعه این کلکسیون عیب و ایراد و واسم لقمه گرفتی؟ اگه بگی آره، برای باقیه عمرم میذارمت تو لیست سیاه...

-نه بابا تحفه جون...اون تو این خطا نیست دیگه...توبه کرده انگار...همین جوری قراره بریم میخواد واسمون شعر بخونه...

-مگه ازین کارام بلده؟

-آره بابا شاعره...

-بعید می دونم...تفریح خوبی میشه...

 

تا این دیالوگ احمقانه ام با سحر تموم شه زهرام رفته بود و مامانم داشت حسب المعمول دنبال یه چیزی که میگشت...

 

گفتم کمک خواستی بگو...

-بیا این جا ببینمت...بابات زنگ نزد واسه تولدت؟

-چرا دیشب...منم تو خواب و بیداری و وسط کارای این صداقتی نفهمیدم چی گفتم بهش...کادوم کو راستی؟

-تو راهه...آخه امروز هر چی گرفتمش وصل نشدم آخر...

-وصل میشی غصه نخور...هر جا بره برمیگرده پیش خودت...جلدته دیگه...

-راست میگی؟

-آره بابا...

 

سر به سرش که میذارم عین این دخترای 18 ساله قرمز میشه...همیشه به این عشق بابام افتخار می کنه...یه جوری از اون موقع هاشون حرف میزنه که فکر می کنی همین هفته ی پیشه...با جزییات...حتی رنگ لباساشونو یادشه...حافظه نیست که...

 

مامانم که رفت...موندم که تا 7.5 چیکار کنم...

نهایت پروسه ی لباس پوشیدنم که نیم ساعته...تا اون جام که نیم ساعت راه بود...کلا یه ساعت... با حساب سر انگشتی 2 ساعت وقت اضافی داشتم...

 

به سرم زد که پیاده گز کنم تا اون جا............

لینک ارسال

در وصف حماقت و دیوونگی من همین بس که تو اون سرما و بارون 2 ساعت تموم خیابون گز کردم و آخرش به شکل کتایون آب کشیده رسیدم دم در غروب...

 

رو همون میز همیشگی نشسته بودن...قیافه ی سحر عصبانی بود چون دراین میون یه چند بارم بهم زنگ زده بود و من با بی انصافی تمام جوابشو نداده بودم...حقش بود باید تنبیه میشد تا دیگه منو به این ضیافت های مسخره شون دعوت نکنه...

 

زنگ زدم گفتم سحر آماده باش که قرار نیست با یه موجود شُسته رُفته برخورد کنی...تا اومد بگه باز چیکار کردی..پریدم تو...دیدم چشمش گرده و داره لبشو گاز میگیره...

 

عین خیالمم نبود که اون موجود 2 متری که کم مونده بود بچسبه به سقف همین جور ریز ریز داره بهم میخنده...گفتم خواهش می کنم بفرمایید...

 

نشستم رو صندلیه ی رو به روی مومو نه به خاطر این که عاشق چشم ابروش شدم نه...فقط به این خاطر که مجبور نشم تمام شب رو با چشم غرّه های وقت و بی وقت سحر سپری کنم...

 

امیر گفت مومو کتایون..کتایون مومو...

با کراهت نیم خیز شدم و دست دادیم و گفتم خوشبختم...گفت البته کتی کلی تعریفتو کردم برای مومو..مشتاق بود ببینمت...

رو زبونم گفتم مرسی امیر لطف داری...تو دلم ،آخ آخ سحر مگه دستم بهت نرسه چند بار گفتم به این شاخ شمشادت بگو از من با این دوستای بی ربطش حرف نزنه...

 

امیر گفت خب کتی همون لاته ی همیشگی...با لاته ی غروب شوخی نداشتم حتی در بدترین حال هم لجبازی باهاش بی معنی بود و فقط چند دقیقه از بهترین لحظات زندگیمو از دست میدادم...گفتم آرهههههههههههه...خیر از جوونیت ببینی...

بازم دیدم داره ریز ریز میخنده...

 

بعدها فهمیدم که شیرین کاری و لحن اون لحظه ام بوده که کارو به اون جا کشونده................

لینک ارسال

مومو، یه پسر با سابقه ی یک ازدواج ناموفق ظاهرش چنگی به دل من نمیزد...اما شال گردن بلندش و مدل راه رفتنش یه جورایی دل هر دختر 20 ساله ای رو می تونست به یغما ببره...

 

یه جوری راه می رفت که انگار جاذبه ی زمین تقریبا صفر فرض شده...

انگشتاش کشیده و لاغر بود...

موهاش کوتاه و موج دار...همراه با رگه های سفید...

با توجه به قدش زیادی قَلَمی بود...

و شاید دلیل عمده ی لق زدنش همین بود...شایدم بی خیالی و ژست هنریش ...

 

تا لاته ی من حاضر بشه...یکی از اثراتش رو تقدیم حضور ما کرد...در حین خوندن شعرش مدام نگاهش از امیر به سحرو از سحر به امیر جا به جا میشد و منم چیزی نبودم جز یک ماده که فضا اشغال میکرد...

این جور نادیده گرفته شدن ها رو دوست داشتم چه کاری بود که مجبور باشم چنین موجودی رو که شاید دیگه تا آخر عمرم نبینمش با سر تائید کنم...دُر فشانیش که تموم شد، گفتم روی صحبتتون با کی بود؟!!!

در یک چرخش دلبرانه رو کرد بهم گفت مهمه؟ گفتم خب باید بدونم از کجا میاد حالا مهم که نه ولی دونستنش خوبه...دستشو گذاشت زیر چونه ش یه جوری که مشتش جلو لباشو گرفت...

 

در اثنای زل زدن جناب شاعر تو چشمای من لاته رسید و منم خوشحال از این که راهی برای فرار کردن از شر نگاه های ناپاکِ اون موجود پیدا کرده بودم شروع کردم به هم زدن پر سر و صدای لاته ی زبون بسته...

 

دیری نپایید که به بهونه ی دستشویی میزو ترک کرد و امیر و سحر بنا رو گذاشتن به سرزنش من که روانی تازه دوران نقاهتشو پشت سر گذاشته و افسردگی حاد داشته و فلان و بهمان که...

با لحن آشنام که ناشی از خونسردیه بیش از حدم در شرایط مشابه بود گفتم اینی که من دیدم فقط یه مشکل داره...

سحر و امیرم که سابقه ی طولانی در هم صدایی های این چنینی داشتن یک صدا گفتن: چیییییییییییییییییییی؟!!!

لینک ارسال

نه که ادعای روانشناسیم بشه ها نه...اما این جماعت رو خوب میشناختم...

 

تو ذهن من این گونه آدما کم و بیش از یک بیماری شناخته شده رنج میبردن...چیزی شبیه یک فقدان تو زندگیشون...

اون قدر ازین شاخه به اون شاخه پریده بود که نسبت به هیچ چیز شناخت درست و واقعی نداشت اینو از شعراشم میشد فهمید...البته ناگفته نماند که استعداد بی نظیری در زمینه ی غزل داشت و بی انصافی بود که بخوام هنرشو زیر سئوال ببرم...

 

به امیر گفتم تو چه دوستی هستی که نمی دونی این الان داره میمره واسه این که یه زن وارد زندگیش بشه...تو که دست و بالت بازه بگرد یه دونه شو واسش پیدا کن...

گفت مگه نمیبینی تو این خطا نیست اصلا تارک دنیا شده...نمیدیدم...

سحرم به نشانه ی تائید حرفای عشقش یه دونه ازون لبخند ژکونداش تحویلش داد...

 

مومو که دوباره پشت میز مستقر شد من گفتم که باید برم و امیرم که می دونستم دیگه اون رگ غیرتش اجازه نمیداد که من اون وقت شب تک و تنها برم تو خیابون بلند شد و به مومو گفت با ما میای، اونم بدون لحظه ای درنگ گفت نه میمونم میخوام یه ذره خلوت کنم...

آخ که حالم ازین تریپ روشنفکری ها و سیگاری در دست و صدایی خسته و امثالهم به هم میخورد و البته شایان ذکره که خودم الان به این بیماری مبتلام...

 

موقع خداحافظی زل زد تو چشمام و گفت خیلی دوست دارم یه روز با بچه ها تشریف بیارین خونه ی ما خانم کتایون...ای لعنت به این ادبیات دختر فریب...

 

تا خونه، یکی سحر گفت یکی امیر که کتی خبر نداری................در و تخته که میگن همین دو تان...

 

رسیدم خونه کله ام پر بود از دری وری های اون دو تا جونور، هنوز مامانم نیومده بود یه چیزی خوردم و کله مو ول کردم رو بالش و فکر کنم که بیهوش شدم...

لینک ارسال

سحرو یه هفته بعد سر کلاس فیزیک 1 دیدم...

 

مثل همیشه دیر اومد و کیفمو انداخت رو صنلیه بغلیش و نشست کنارم...از راه نرسیده گفت تو کی آدم میشی؟ تلفناتو چرا جواب نمیدی؟!!!

هنوز لب به سخن نگشوده بودم که استاد مربوطه طی یک حرکت تکراری رو کرد به ما و گفت: خوشحال میشم حرفاتونو بیرون بزنین...

گفتم سحر بیا خوبت شد هر دفعه باید یه چی بهمون بگه...

گفت یه دقیقه بیا بریم بیرون جونِ سحر...طاقت ندارم...

-خب یه ساعت زبون به دهن بگیر تموم میشه میریم بیرون...ترم تموم شد ما محض رضای خدا یه جلسه ی کامل سر کلاس نبودیم....

-بترکی،حالا نمیخواد عذاب وجدان بگیری بیا کارت دارم...من میرم تو چند مین دیگه بیا...

-برو دیگه تو که بند نمیشی این جا...

سرخ و سفید شدم تا برم بیرون...

 

لامصب نذاشت از چارچوب در خارج شم منو کشید سمت خودش گفت کتیییییییییییییییی...یعنی باورت نمیشه...من و امیر یه روز تمام هنگ بودیم وقتی فهمیدیم...

 

-خب حالا توام، چی شده؟ آرش زن گرفته؟ سمیرا بچه دار شده؟ اون دختره کی بود؟ آهان...فاطمه...اون دماغشو برای بار 3 ام عمل کرده؟ چیزی ام موند برای نفس کشیدنش؟

-خودتو مسخره کن..دارم میگم بشنوی میمیری...

- قول میدم نمیرم..بگو...

-یعنی حقا که تحفه ای..مومو...

-آخه مُرد؟ هی گفتم مواظبش باشین...گوش نکردین...عیب نداره دیگه عمره دیگه مال یکی کمه مال یکی زیاد...

-کوووووووووووووووفت...کتییییی گیر داده به امیر که یه روز با تو بریم خونه اش...امیر میگه هر جا میشینه میگه سحر یه دوست داره فلان و بهمان...

-وای وای بگیر منو مُردم...کی میریم حالااااااا دیگه طاقت ندارم...بذار یه اعترافی بکنم از همون نگاه اول ...............

-لوس نشو.. طرف خوب چیزیه...

-یعنیییییییی سحر هی من هیچی نمیگما...دقیقا چیش خوبه؟ تو هنوز از این وصل کردن من به این و اون خسته نشدی؟

-من می دونم این فرق می کنه...

 

این دفعه رو راست می گفت فرق میکرد...

لینک ارسال

تا دو هفته بعد ازین واقعه، سحر روزی سه وعده منو به اندرزهاش مهمون میکرد...

صبح،ظهر،شب...

 

یه شب از همون شبا خونه ی مریم و احسان زوج به ظاهر خوشبخت مهمون بودیم که سحر بهم زنگ زد و گفت باشه حق با توئه فقط پاشو بیا بریم حرفاتو بهش بزن به خدا نه من دیگه توان پیچوندشو دارم، نه امیر،خب یه ذره ام به ما حق بده ما این وسط چیکاره ایم اصلا، یعنی به جون خودت اگه بهم التماسم کنی من دیگه واسه تو ازین کارا نمی کنم...ببینم کی میترشی...

 

اینارو که گفت اصلا نتونستم جلو خنده مو بگیرم و گفتم بمیری تو با این دغدغه هات...باشه بابا آخر هفته غروب قرار بذار بریم ببینم حرف حسابش چیه...

مکالمه همین جا به پایان رسید...تا اومدم یه نفس راحت بکشم و برای ادامه ی عمرم که احتمالا آروم و بدون کیس های جور واجور سحر سپری میشد رویا پردازی کنم،مریم خانم وارد شد و فهمیدم گاوم شش قلو فارغ شده به سلامتی...

 

مریم ازون دختراس که اگه به خاطر نیلوفر نبود عمرا باهاش دوستی نمیکردم...قبل ازین که احسان رو از بین خروار خروار خواستگار رنگ و وارنگش انتخاب کنه،روزی و شاید بهتر باشه بگم ساعتی نبود که به شوهر آینده ش فکر نکنه...هر وقت مجبور بودم ببینمیش عزا میگرفتم ...

 

ممکن بود یه ماه ازش بی خبر باشیم...اما اون تو این مدت بیکار نمینشست،یه لیست بلند بالا از همه ی پسرایی که تو این مدت از کنارش رد شدن و شاید در بی خبری مطلق از بیماری نادرِ مریم، بهش زیر چشمی نگاه کردن و شایدم در یک حرکت ضعیف و احمقانه از ظاهر دلفریبش حرفی به زبون آوردن تهیه میکرد و با استعداد غیر قابل وصفش در جلوه دادن تمام این موجوداتِ از همه جا بی خبر به شکل یک عاشق دل خسته می تونست یه روز کامل رو برات آسمون ریسمون ببافه ...

 

تا اومد تو گفت چی شدهههههههه؟ راستشو بگو...

 

و تصور کنین که من به چنین موجودی درباره ی چنین موضوعی چی می تونستم بگم...

لینک ارسال

از هر جا میخواستم شروع کنم میرسید به همون جا که نباید میرسید....

 

و فکراین که بتونم در اون لحظه از خودم یه دروغی بسازم که طبیعی جلوه کنه در حوزه ی توانایی های من نبود...

 

گفتم هیچی بابا چیزی نشده که یه طفلک معصومی هست توهم زده منو دوست داره...

-واااااااااااااااااااااااااااااااای کتیییییییییییییییییییییییییییییی خیلی خوشحالم برات...احسان بیا ببین چی میگه؟

 

چیزی نمی گفتم...اون لحظه بود که فهمیدم ازونی که فکر میکردم اوضاعش وخیم تره و حتی ازدواج هم نتونسته دردی رو دوا کنه...

 

احسانم که انگار موشو آتیش زده باشن به ثانیه نکشیده سر صحنه ظاهر شد...کتایون چی شده، داشتیم؟!!!

 

نمی دونستم این داشتیم و کی تو دهنش انداخته بود...تو هر جمله اش یه داشتیم بود...در کل موجود خنثی ای بود،زیاد حرف میزد اما چیز قابل توجهی نمی گفت...مرد بی دست پایی نبود ولی عنان زندگیش دست مریم بود...صبح به صبح پول تو جیبی میگرفت میرفت بیرون، شبم میومد حساب پس میداد که فلان قدر دادم فلان چیزو گرفتم...اگرم کاشف به عمل میومد که جنس ابتیاع شده فاقد ارزشه...دیگه حسابش با جیغای مریم بود...

 

بی نهایت بی دفاع بودم...از نیلوفرم خبری نبود...فقط تو دلم خدا خدا میکردم نیلوفر برسه و منو از دست اینا خلاص کنه...

 

با طفره رفتن سعی میکردم وقت بخرم تا نیلو بیاد که اومد...

 

نیلوفر رو قبلا در جریان امور قرار داده بودم می دونستم با سیاست بی نظیرش اوضاع رو به دست میگیره و منو از شرِّ این سئوال های بی سر و ته این زوج بی حد کنجکاو خلاص می کنه...

تا از راه رسید گفت مریم بدو بیا اینا رو از دستم بگیر...چیه همه تون جمع شدین اون جا...

همیشه در کوتاه ترین زمان ممکن بهترین تصمیمو میگیره...ندیده می تونستم حدس بزنم که یه چیزی خریده که می تونه این دو تا رو تا شب بذاره سرِ کار...

مریم و احسان که رفتن خودمو انداختم رو تختشون...و یه نفس راحت کشیدم.............

لینک ارسال

همیشه وقتی زل میزنم به سقف حس می کنم داره باهام حرف میزنه...من و سقف با هم داستان ها داریم...وسط دیالوگ های همیشگیم با سقف نیلو اومد تو...

 

-کتی این داره از فضولی میمیره...بیا برو یه مشت دروغ بباف بهش بگو بذار آروم بگیره...

-ولش کن یادش میره...من که می دونم این الان حس می کنه کارت عروسیمم پخش کردم سرش مونده بی کلاه...

-اینو بی خیال...نگرانتم به خدا...میخوای چیکار کنی بالاخره؟ دیروز محمد میگفت...........

-وای نیلوفر تو دیگه شروع نکن اصلا حوصله ی این حرفارو ندارم...الکی نگرانی...حلش می کنم...

-باشه...پاشو بریم اون ور...ببین چه کاری دادم دستشون...

-برو،میام...

 

نیلو که رفت...رفتم جلوی دراور مریم...به هم ریخته و کلافه بودم انگار نیلو حق داشت نگران باشه...درو دیوار اتاقشون پر از عکسای دو نفره شون بود...به عکساشون که نگاه می کردم بی اختیار خنده ام میگرفت...یاد جریان آشنایی شون میفتادم...چه قدر می خندیدیم...یادمه یه روز تموم سر ماجرای اولین قرارشون ،بلاانقطاع خندیدیم...آخر شبش نیلو عذاب وجدان گرفته بود ومی گفت مطمئنم امشب یه بلایی سرمون میاد...باورم نمیشد یه سال از اون روزا گذشته بود و مریم دیگه زنِ زندگی آدمی بود که یه روز بهمون گفته بود حتی نمی تونه دستشو بگیره...

 

کتییییییییی بیا شام...مریم بود...رفتم...

 

تا نیلو رو برسونم خونه شون چند بار نزدیک بود تصادف کنیم...تمرکز نداشتم...نمی دونستم چرا...نیلو نگرانم بود از چشاش می فهمیدم...گفت نمیذاره با این حال تنها برم خونه...قانعش کردم که خوبم و قول دادم که زنده بمونم...از خودش بهتر میشناسمش...

حتی وقتی پیاده شد،حتی وقتی دور شدم،بازم از توی آینه میدیدم که نگرانه...

لینک ارسال

اون شب خیلی بد و طولانی بود....

 

فرداش سه شنبه بود با سر درد بیدار شدم...باید میرفتم دانشگاه هفته ی آخر بود...سحر رو دم درِ حراست دیدم حوصله نداشت انگار با امیر دعواش شده بود فقط میخواست یه چیزی بگه و بارِ مسئولیتشو در قبال من سبک کنه... گفت پنج شنبه همون حول و حوش 7-7.5 میریم غروب بشینین حرفاتونو بزنین...حرفی نداشتیم...حوصله ی کَل کَل کردن باهاشو نداشتم یه باشه گفتم و خلاص...اونم انگار حوصله ی پاپیچ شدن نداشت...

 

سر کلاس مونا با نیش همیشه بازش وارد شد...

همیشه میخنده...ازون الکی خوشای روزگاره...بی مزه ترین حرف عالم رو هم که بزنی یهو می بینی داره از خنده به خودش میپیچه...در کل خوشم میاد ازش..اون موقع بیشتر الان کمتر...ازون دختراس که کفش های دو سایز بزرگ تر می پوشه...لباساش همیشه گشاد و شل و وله با کوله پشتی های بزرگ و بلند...تو این همه وقت ندیدم کوچکترین آرایشی داشته باشه...یه جورایی شبیه پسراس...قبل ازین که بیشتر بشناسمش شک نداشتم که ترانسه...بعد که دیدم سر و گوشش میجنبه خیالم راحت شد...

 

تا عصرش یه چند ساعتی با سحر و مونا بودم...یه چند باری رفتم بالای منبر...یه چند باری هم نشستم پای منبر...

 

تو راه برگشت سحر کلی واسم درد و دل کرد...گفت اگه میشه با امیر حرف بزنم...میخواستم از در نصیحت وارد شم که دختر، آبت نبود نونت نبود؟امیرت چی بود؟... که پیش خودم گفتم همه که مثل تو از سنگ خارا نیستن دل دارن دلدار میخوان...

 

با امیر که حرف زدم دیدم از سحر داغون تره...گفتم شما دو تا یه چیزیتون میشه ها...دلتون تنگ شده واسه هم چرا این قدر خودتونو اذیت می کنین...قرار شد فرداش بیان خونه ی ما بشینن حرف بزنن...

 

خوب لالایی بلد بودم اما خوابم نمیبرد...امیر راست میگفت...

لینک ارسال

فرداش دوباره با صدای زهرا بیدار شدم...

 

-ک تا یوووووووون...

-به به زهرا بانو...ازین ورا...

-برو برو باهات قهرم هیچ معلوم هست کجایی...

-با من؟ بمیرم اگه بتونم یه روز قهر تو رو تحمل کنم...راستی مهسا خوبه؟ نامزدیش خوب بود؟ خوشگل شده بود؟

-نمیگم که بمونی تو خماریش..میخاستی بیای...

-خب حالا توام...نگو، تحفه اس...زهرا میگم امروز ناهار مهمون داریم...

-کی؟

-کیا؟

-خب حالا کیا؟

-سحر و امیر...

-دوباره؟

-اوهوم...

-باشه پس پاشو کمکم کن...کی میرسن؟

-دمِ ظهر...

-خب الان که دمِ ظهره...

-چنده مگه؟

-10.5...

 

تا اون ساعت خواب بودم یعنی؟ عجیب بود واسم...

 

تا اومدم به خودم بجنبم و به غذاهای زهرا ناخنک بزنم..سحر رسید و در کمتر از یک ربع بعدش امیر...

 

سر ناهار یکی من گفتم یکی زهرا...زهرا که هر چی میشد میگفت من و آقای مسلمی این جوری بودیم و اون جوری بودیم...ماجراهاشون از ماجراهای دوست دختر دوست پسرای امروزی بامزه تره...یه جوری ام تعریف می کنه که میخوای پهن زمین شی از خنده...ماجرای خواستگاریش و ادا اطوارای خواهر شوهر مادر شوهرشو و نگاه های زیر زیرکی خودشو ممد ابراهیم رو بیشتر از 100 بار شنیدم ولی بازم وقتی تعریف می کنه عین دفعه ی اول منتظره آخرشم که در کمال ناباوری همه همون شب عاقد میاد و عقدشون می کنه...

 

زهرا که باشه همه چی حله...حتی مشکلات سحر و امیر...

 

وقتی داشتن میرفتن...قراره فرداشو فیکس کردیم...و استرس عجیبی همه وجودمو گرفت...

لینک ارسال

بیدار که شدم دنیا دور سرم میچرخید...

 

یه خوابی دیده بودم درست یادم نبود چی...ازون خوابای محو...صدای مامانمو میشنیدم که داشت با تلفن حرف میزد...کشون کشون خودمو تا آشپزخونه رسوندم...یه لیوان چایی ریختم نشستم پشت میز...مامانم انگار صدای اومدنمو شنیده بود...

 

-چه قدر زود بیدار شدی...کتی؟ چی شدی؟ بخواب ببینمت...

 

فشارمو گرفت..انگار پایین بود...

 

-چی شده باز؟

-هیچی...

-دیشب چیزی شده بود؟ زهرا میگفت حالت خوب نبود...

-نه اون شلوغش می کنه...

-پاشو با من بیا بیمارستان...

-نه خوبم...

-نیستی...پس من دیرتر میرم...

 

دوست داشتم بمونه...موند...

 

واسم ازون غذاهای من درآوردیش درست کرد...ازونا که هیچکس بلد نیست...ازون ترکیبا که به قول خودش یادگار دوران دانشجوییشه...

 

دیگه باید میرفت...حالم بهتر بود...گفت بهم زنگ میزنه...حواسم به گوشیم باشه...حواسم نبود...

 

حول و حوش 5 راه افتادم به همون سبک مسخره ی قبل خودمو رسوندم به غروب...با این فرق که بارونی در کار نبود و ازون هواهای مزخرف زمستونی بود...

هنوز یه ساعت به قرارمون مونده بود...اما مومو نشسته بود پشت همون میز همیشگیمون...

نمیخواستم برم تو...

اما چیکار باید میکردم...

سرمو انداختم پایین رفتم تو...به سحر و امیرم زنگ زدم که در یک حرکت هماهنگ جواب ندادن......

لینک ارسال

منو دید که رفتم تو...بلند شد...مضطرب بود...همون شال بلند...انگار ریشش بلند شده بود...نمی دونستم چرا دقت میکردم...چه اهمیتی داشت...من که اومده بودم بهش بگم دست از سرم برداره...هیچی نگفت،فقط سلام کرد...منم فقط جواب دادم...نشستم رو به روش اما یه صندلی اون ور تر...

-چیزی میخوری؟

-نمی دونم ،فکر کنم بهتره بچه ها بیان...

-بچه ها؟ مگه قراره بیان؟

 

انگار یه سطل آب سرد ریخته باشن رو سرم...یخ کردم...باید حدس میزدم...با این سئوالم فقط خودمو احمق جلوه داده بودم...به خودم گفتم کتی خونسرد باش چه با اونا چه بی اونا...

 

-آره لاته...

-خانم کتایون...من مطمئنم اگه چیزی بگم جوابی که میخوام رو نمیگیرم...اما میخوام مطمئن باشی که رفتارم از سر بی تجربگی نیست...

 

مطمئن بودم...احتمالا از زیادی تجربه بود ولی خب ادمای با تجربه ام اشتباه می کنن گاهی بیشتر از بی تجربه ها..حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم...

 

-نمی دونم چرا این حس به شما دست داده...اما اینو می دونم که اشتباهه...قصدم ندارم قضیه رو بزرگش کنم...فقط دوست ندارم دیگه چیزی در این رابطه بشنوم...

 

ساکت شد...سکوتش طولانی بود...لاته اومد...تلخ بود...زیادی تلخ بود...

 

-قول میدم که دیگه هیچی نمیشنوی..

 

نیم ساعت بعدش دمِ در بودیم...

 

-ماشین نداری؟

-نه نیازی ندارم الان...تاکسی هست...

-این وقت شب...اجازه میدی باهات بیام؟

 

ازین حرفای تکراری..ازین واژه های بی سر و ته...

 

-مرسی میرم خودم...

-پس حداقل وایسا برات ماشین بگیرم...

 

حوصله ی کلنجار رفتن باهاشو نداشتم و این که واقعا دیر وقت بود و زمستون و خیابونا خلوت...یه تاکسی واسم گرفت...خداحافظی کردیم...

 

اون لحظه مطمئن بودم که دیگه نمیبینمش....

لینک ارسال

راننده ی تاکسی ازون پیرمردهای سایلنت بود...تا خونه هیچی نگفت و ما تو سکوت مرضیه و بنان گوش دادیم...پیاده که شدم سحر زنگ زد...

-کتی میخوای لهم کنی نه؟

-نه...واسه چی؟

-من که می دونم رفتی...مومو جواب امیرو نداد...بگو ببینم چی شد؟

-تو که همه چیو می دونی از من چرا میپرسی پس...

-نتیجه رومیخوام...

-نتیجه مشخصه...

-خیلی موجود بیخودی هستی به خدا...یعنی؟

همیشه به من لطف داشت...

-اوهوم همون یعنی...باشه برو دیگه..منم برم تو...سرده...

 

اون شب میون نگرانی های مامانمو و فکر و خیالای خودم خوابم برد...

 

فردا صبش با صدای گریه ی پرستو بیدار شدم...

باز اون لعنتیییییی...

 

پرستو رو از 10 سالگیم میشناسم...کم سن و سال بود که با یه مردی که دوبرابر سنشو داشت ازدواج کرد...اجباریم در کار نبود..هیچ اجباری..دیوونه شد یهو...عاشق،به قول خودش...هر وقت که اون لعنتی میزنه به سرش و شروع می کنه به بد وبیراه گفتن چشای مشکی و عمیق پرستو و با اون مژه های مخملی تصور می کنم که داره همچنان با همون عشق همیشگیش سعیدو نگاه می کنه...هم سن و سالیم اون موقع 3-4 سال بود که ازدواج کرده بود و تازه فهمیده بود شوهرش چه لعبتیه...با این حال هیچوقت نشنیدم که شکایت کنه...اونم از مردی که تمام زندگیشو ازش گرفته...درسشو...خانوادشو...دوستاشو...حتی مادر بودنشو...فقط منم...اونم چون سعید از پس من برنمیاد...اما تو این همه مدت که شاهد زجر کشیدناش بودم هیچ کاری نکردم...جز دو بار که اونم فایده ای نداشت و دوباره همه چی شروع شد.....

لینک ارسال

سعید الکلیه...از اولش همین جور بود...اما پرستو به خیال عوض کردنش رفت تو زندگیش...عاشق پرستو بود...میگه هنوزم هستم...باورش سخته...اما پرستو باور می کنه... نمی دونم دقیقا چند بار رفت خواستگاری پرستو...باباش راضی نمیشد...هیچکس راضی نبود...من از همه ناراضی تر...فکر اینکه همبازیم یهو بی مقدمه با یه مرد سیبیل از بناگوش در رفته بشینه سر سفره ی عقد،دیوونه ام میکرد...اما عشق حتی هوشِ دل فرزانه ها رو هم میبره...وای به حال پرستو...وای به حال پرستو که بی شک یکی از زلال ترین آدماییه که میشناسم...اونم بعد از پافشاریهای سعید...

 

اون روز خیال داشتم یه کم درس بخونم، 7-8 روز بعدش امتحانا شروع میشد و منم یه ابلهِ واقعی بودم...اما چاره ای نبود...پرستو واجب تر بود...البته ناگفته نماند که در زمان امتحانات هر چیزی می تونست حائز اهمیت باشه،هر چیزی جز درس...

تا عصرش یه چند ساعتی با هم بودیم...واسه عوض شدن فضا هر کاری کردم...فقط برای لبخندش...لبخندِ بچگیش...

مامانم که اومد گفت هیسسسسس هیچی نگو قول بده...

-باشه،هیچوقت نگفتم...گفتم؟

سرشو انداخت بالا...رفت...

 

نشستم به درس خوندن...فکر و خیال پرستو یه طرف...غرغرهای صداقتی یه طرف دیگه...شدنی نبود...اما به هر جون کندنی بود 2 ساعتی خودمو مشغول کردم...

 

صبح اولین امتحان به زور سر نیزه و خواهش التماس های مامانم بیدار شدم...بنده خدا اون موقع هنوز کور سوی امیدی بهم داشت...چه قدر ناراحتم که اونم ازش گرفتم...البته خب بالاخره باید با حقایق مواجه شد...خودش همیشه میگفت...

لینک ارسال

روزای امتحان تو کل دوران شریف دانشجوییِ من 3 حالت داشت:

 

1-شبش به مقدار کافی خوابیده بودم و این نمایانگر آن بود که دسترسی به نمره ی شیرینِ 10 کاری بود به غایت سهل ...

2-تا صبح بیسکویت خورده بودم و درس خونده بودم و از شدت استرس پوست لبمو کنده بودم بدان معنا که هیچ امیدی به رحم استاد محترم نیست و باید رو پاهای خودم وایسم..

3-تا نصف شب بیدار مونده بودم و هیچی دستگیرم نشده بود وبعدش خوابیده بودم و تنها برای آشنایی با سئوالا و آمادگی در ترم آینده در جلسه ی امتحان حضور به هم میرسوندم...

 

امتحانای ترم مذکور،همه و همه شامل حالت سوم بود و در کمال ناباوری همگان ناپلئون دین خودشو به من ادا کرد و من تمام دروس رو در حرکتی شبیه معجزه پاس کردم...

به خاطر غرهای زدن های بی حد و حصرم در ایام جانکاه امتحانات به سحر و امیر و بهناز قول داده بودم که اگه تمام درسای اون ترم شرش کم شه شام مهمونش کنم...بعد از کمک های نیروهای ماوراءالطبیعه و پاس شدن درسام قرار رو برای یه شب قبل از انتخاب واحد تنظیم کردیم...

 

و ناگفته پیداست که سر و کله ی کی تو اون مراسم کذایی پیدا شد...

لینک ارسال

روز موعود قبل از همه سر قرار حاضر شدم...

بعد از نیم ساعت سحرو بهناز با موهای میزانپیلی شده وارد شدند...

پشتشونم دو تا سایه در حال ورود به روشنایی بودند...اظهر من الشمس بود که یکیشون امیره...

سحر تا منو دید بدو بدو خودشو رسوند بهم...

 

-قربونت برم...من بی تقصیرم...امیر رفته بود اون وری...اونم که می دونی نخود تو دهنش خیس نمیخوره........

-چی میگی تو؟ درست حرف بزن ببینم.........

 

دیگه نیازی نبود...درست در فاصله ی یه متریم مومو رو میدیدم که زل زده بهم...

بعد از اجرای مناسک سلام و خوش آمد گویی که در کمال خونسردی و بی تفاوتی من انجام شد،گفت معذرت میخوام که بی دعوت اومدم خانم کتایون،راستش وقتی شنیدم.......

 

-نه این حرفا چیه...خوش اومدین...

 

بعدشم رو کردم به امیر و با یه خنده ی مصنوعی گفتم کار خوبی کردی ...می دونست که به حسابش میرسم...اما قصد نداشتم بیشتر ازون خودمو سر اون وجوده لق لقوی 2 متری آزار بدم...به هر حال میزبان بودم و محکوم به شاد بودن...

 

البته حضورش خیلی هم خالی از لطف نبود...یه چند تا شعر خوند برامون که شرح حال روزای عاشقیش بود و بدم نبود...

 

بعد از شام به سحر گفتم باهام بیاد دمِ درِ خونه مون که چند تا کتاب و فیلم بدم بهش...ولی خب سحر که اومد ،کاروانم دنبال من حرکت کرد...

 

تا به خودم اومدم دیدم تو آشپزخونه مو دارم واسه مهمون های ناخوانده ام چایی درست می کنم...

 

مومو ام در اثنای آماده شدن چایی فرصت رو غنیمت شمرد و اومد تو آشپزخونه پیش من و شروع کرد به فلسفه بافتن ...منم چون هیچ راهی برای ساکت کردنش پیدا نمیکردم..سینی چایی رو دادم دستش که ببره واسه بچه ها...

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...