رفتن به مطلب

:: یک روز خوب (هشتمین صعود) ::


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

سابولیک:icon_pf (44):

 

خب اینم گزارش یا داستان یا هر چیز دیگه اولین صعود سال 1390!:a030:

 

 

زمان : جمعه 1390/02/09

 

مکان : ارتفاعات دربند

 

اعضای تیم : ADMIN - Mohammad.A - delnavaz - delnavaz sister -CodePlus - setiya

 

===

 

طبق معمول ! من اول رسیدم .. یعنی فکر میکردم که اول رسیدم :thk:

 

ولی زهی خیال باطل یکی از منم زودتر رسیده بود .. و اون کسی نبود جز هوخشتره .. .. آخ .. نه.. ستی .. :4chsmu1:

 

ساعت حدودا 7 و یه خورده اینور یه خورده اونور بود که به ممد اس دادم .. په کوشییییییی :w000: گفت حالا خیلی مونده .. :w768: ولی ستی انگاری اومده اونجاس :w888: گفتم باشه و تلق .. قطع کردم ..

 

پاشدم یه نیگا انداختم ... گفتم خب .. به به .. حالا ستی کدوم ایناس .... :w58: ماشالا یه هزار نفری اونجا بودن که حداقل 500 تاشون دخمل بودن ..

 

اما یه دختره اون وسط چشممو گرفت .. :6404:.. یعنی چشم اون منو گرفت .. نمدونم .. ولش کن .. یه دخملی بود یا وقار .. خانووم .. تپل !! (خودت گفته بودی تپلم بمن چه:4chsmu1:) .. گفتم خو حتمی خودشه .. ولی بزار خودش بیاد جلو .. :viannen_38: .. خودتو کوچیک نکن:ws3:

 

بنده خدا هی میرفت .. هی میومد . هی منو نیگا میکرد .. هی گوشیشو نیگا میکرد .. خلاصه کلافه ای بود برا خودش .. :ws17:

 

به ممل اس دادم گفتم بهش اس بده مشخصات منو بده : یه پسمل قد بلند - خوشتیپ - خوشگل - 4 شنه - ماشالا گردن کلفت - شلوار نظامی - پوتین - بولوز کرم .. :flowerysmile::ws3:

بمحض اینکه مسیج ارسال شد .. ییهو دیدم همه دارن منو نیگا میکنن .. !! خدایا .. یعنی همشون ستی اند .. ! :mpr: بعد دیدم نه ... خله نشستی رو کاپوت ماشین یه بابایه . :ws3:

 

یه چن مین بعد ... ییهو یه بنده خدایی اومد گفت من ستی ام .... (الان کجا تپلی تو .. !!!:ws6:)

 

نشستیم منتظر بقیه .. 1 مین - 2 مین - 10 مین - 20 مین - 30 خمپاره .. !نه انگاری اومدنی نبودن اینا .. :ws18:

 

پس از انتظاری طولانی . (نزدیک 1 قرن در واحد توپخانه !) متین و آبجی جان تشریف فرما شدن ....

 

یه قرن بعد هم ممل و اون آقا قرمزه (اسمشو نبر !) تشریف آوردن و انگاری کامل شدیم ..

 

جا داره از دوستانی که نیومدن تقدیر و تشکر ویژه بشه .. ابوذر :vahidrk:- انوشه :vahidrk:- کیوون:vahidrk: .................... نوش جونتون .. :ws3:

 

خب .. راه افتادیم ...

 

در طول مسیر اتفاق خاصی نیافتاد . .. غیر از اینکه یکی از اعضا گاه گاهی عین فشنگ از کنارمون رد میشد .. یه 2 متر جلوتر وامیستاد شارژ میکرد .. دوباره .....:ws28:

 

نزدیک ساعت 12 به هدف رسیدیم ... (با هر بدبختی ای بود .. :ws27:)

 

ابتدا از یال شمالی و از مسیر پاکوپ 2000 متر به سمت پایین صعود کردیم .. بعد در جانپناه امیری شب رو به روز رسوندیم و با فتح قله به سمت بالا سرازیر شدیم .. :ws6: (آرزو بر جوانان عیب نیس که نیس :ws3:)

 

بعد . .. یهو با موجودی روبرو شدیم .. به نام پسرخاله پدری !!:w768:

پسرخاله پدری : موجودی 2 پا که قبل از دمیدن ستاره صبح با سرنیزه خود در دل شب به دشمن یورش برده و نابودش می کند (کلا )

 

پسرخاله پدری .. ! پسرخاله حاج محمد ارشدیان و شیخ مهدی ادمینیان بود ..

 

نمیدونم کی راه افتاده بود که داشت بر می گشت .. :ws52:..

 

انصافا از دیدنش بسی مشعوف شدیم .... یه کوهنورد خوب با یه کوله فنی و سبک ... تا اونجایی که دیدم .. چست و چابک ... کودکی 10 سال بودش تو جنگل های گیلان .. باد و باران ... یاد یاران .. دیم دیریم دام رام دارام دام .. :dancegirl2:

 

بعد از آشنایی و گپ و گفت و اینا .. راهی پایین شدیم .. چون دوتامون عجله داشتن .. :w000:

 

راه رو عین فشنگ برگشتیم .... در طول مسیر برگشت پسرخاله پدری غیب میشد .. ظاهر میشد .. پشت ما بود .. بعد یهو جلوتر منتظر واستاده بود .... کلا موجود عجیبی بود .. :ws3:

 

دیگه ظهر بود که رسیدیم پایین . یه بای بای و از این جلف بازیا و کلی حرف و (مگه ول میکردن حالا :vahidrk:) بعد .. از هم جدا شدیم ..

 

در پایان

 

کلا روز خوبی بود ... یه نمه گرم بود .. ولی خوب بود .. جای همه دوستان خالی بود ... ایشالا یه بار همه بچه های انجمن با هم بریم دربندو فتح کنیم.. :ws3:

 

همه بچه ها هم خوب بودن ... بشرطی که از این به بعد توصیه ها رو جدی بگیرن و انرژیشونو تقسیم کنن تا آخر مسیر یا بین راه خاموش نکنن :ws31:

 

خب تمومید ... راحت شدید .... میدونم عذاب بود خوندنش .. (مرتیکه بی مزه .. :ws3:)

عکس هم نداره .. چون من دوربینو جا گذاشتم خونه .... (همینه که هست .. :vahidrk:)

  • Like 36
  • پاسخ 191
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

خوشحالم خوش گذشته :icon_redface:

 

جای ما خالی :ws3:

  • Like 6
ارسال شده در

منم دوست داشتم بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام :w821::w821:

:pichak29:

 

 

 

 

ستی بی من خوش گذشت؟

 

میدونم نگذشت دیگه

میدونم دیگه

بیا بگو نگذشت

:ws44:

 

گفتم حمیدو محمد و بندازی پایین انداختی؟

  • Like 7
ارسال شده در

خیلی تعریف کردنت باحال بود رفیق :w16:

اتفاقا منم امروز رودخونه و کوه بودم از صبح جاش شما خالی :ws3:

اما خیلی دوست داشتم با شما بودم :icon_gol:

دوستمم که واسه تهران اومدن جا زد پس شنبه هم نمیتونم بیام پس بازم دوستامو نمیبینم :ws37:

کلا خوشحالم که بهتون خوش گذشت :ws50:

  • Like 7
ارسال شده در
خیلی تعریف کردنت باحال بود رفیق :w16:

اتفاقا منم امروز رودخونه و کوه بودم از صبح جاش شما خالی :ws3:

اما خیلی دوست داشتم با شما بودم :icon_gol:

دوستمم که واسه تهران اومدن جا زد پس شنبه هم نمیتونم بیام پس بازم دوستامو نمیبینم :ws37:

کلا خوشحالم که بهتون خوش گذشت :ws50:

قربونت .. جات خالی ...

  • Like 4
ارسال شده در
منم دوست داشتم بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام :w821::w821:

:pichak29:

 

 

 

 

ستی بی من خوش گذشت؟

 

میدونم نگذشت دیگه

میدونم دیگه

بیا بگو نگذشت

:ws44:

 

گفتم حمیدو محمد و بندازی پایین انداختی؟

 

 

ها ها ها ها ... به یه پوست خیار فروختت بنده خدا ... :ws28:

  • Like 7
ارسال شده در

حمید جای باقالی چی میفروختن اندفه تو اون گاریا ؟:banel_smiley_4:

  • Like 6
ارسال شده در

عین مرشد و بچه مرشد،تعریف کردی......

 

تو مرشد و ستی بچه مرشد......

 

یعنی ستی که اینقدر گامبو است چطور از کوه رفته بالا!!!!!!!!

  • Like 6
ارسال شده در
حمید جای باقالی چی میفروختن اندفه تو اون گاریا ؟:banel_smiley_4:

هیچی .. فقط آلوچه لواشک بود ....

 

خوب شد نیومدی .. وگرنه حسابی حالت گرفته میشد .. :ws3:

  • Like 5
ارسال شده در
ها ها ها ها ... به یه پوست خیار فروختت بنده خدا ...

پیشته بابا...

افجیم قبلا هماهنگ شده با من :ws3:

فقط نمیدونم چرا تو رو ننداخته پاین ....بهش اس ام اس دادماااااااااا:ws28:

  • Like 6
ارسال شده در
عین مرشد و بچه مرشد،تعریف کردی......

 

تو مرشد و ستی بچه مرشد......

 

یعنی ستی که اینقدر گامبو است چطور از کوه رفته بالا!!!!!!!!

آره .. یه پرده کم بود ...:ws3:

 

نگو بابا ...... بچه گوشت و پوست و استخون بود .. :ws3:

  • Like 5
ارسال شده در
عین مرشد و بچه مرشد،تعریف کردی......

 

تو مرشد و ستی بچه مرشد......

 

یعنی ستی که اینقدر گامبو است چطور از کوه رفته بالا!!!!!!!!

 

:icon_pf (34):

افجیم مثل مانکنه کجاش گامبوئه؟ :w000:

خودت اگه از غیبت کبری در اومدی شنبه اومدی میبینیم کی گامبوئه!:icon_razz:

  • Like 4
ارسال شده در

خب .. ...حرف زدن در مورد وزن و هیکل مردم دیگه بسه (جدی)

  • Like 4
ارسال شده در
:icon_pf (34):

افجیم مثل مانکنه کجاش گامبوئه؟

 

خودت اگه از غیبت کبری در اومدی یکشنبه اومدی میبینیم کی گامبوئه!:icon_razz:

 

چرا یکشنبه !!!!!!!!

 

یکشنبه چه خبره،هنوز برنامه ظهورم را پیک موتوری فرشته،بهم اعلام نکرده !!!!!

 

جو زمین خرابه،نتونسته پیام ظهور را بهم ابلاغ کنه.

  • Like 4
ارسال شده در
چرا یکشنبه !!!!!!!!

 

یکشنبه چه خبره،هنوز برنامه ظهورم را پیک موتوری فرشته،بهم اعلام نکرده !!!!!

 

جو زمین خرابه،نتونسته پیام ظهور را بهم ابلاغ کنه.

همون شنبه منظورم بود :4chsmu1:

  • Like 1
ارسال شده در
خب .. ...حرف زدن در مورد وزن و هیکل مردم دیگه بسه (جدی)

باشه از کوهنورد ها بگو.....

 

کی نفسش از همه بیشتره و زبونم لال،مثل بُز از کوه میره بالا؟ (شرمنده ) :icon_pf (34):

  • Like 4
ارسال شده در
هیچی .. فقط آلوچه لواشک بود ....

 

خوب شد نیومدی .. وگرنه حسابی حالت گرفته میشد .. :ws3:

عههههههههههه ... محمد نخرید؟ محمد ......... :w74:

تو میخریدی خو واسم ... :hanghead:

  • Like 5
ارسال شده در
باشه از کوهنورد ها بگو.....

 

کی نفسش از همه بیشتره و زبونم لال،مثل بُز از کوه میره بالا؟ (شرمنده ) :icon_pf (34):

 

 

همه بچه ها خوبن خدایی

 

دم پر ترشی نرن یه چی میشن .... البته باید یاد بگیرن حرف گوش کنن یه کم .. :ws3:

  • Like 4
ارسال شده در
من الان واقعا اینجوریم :imoksmiley:

:ws3:

خسته ای؟

 

واسه همینه من کوه نمیام دیگه :ws3: دیدی که همه جا میام فقط کوه نمیام:ws3:

  • Like 4
ارسال شده در
عههههههههههه ... محمد نخرید؟ محمد ......... :w74:

تو میخریدی خو واسم ... :hanghead:

تو بیا .. خودم قول میدم برات بخرم .. :ws3:

  • Like 4
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...