alimec 23105 ارسال شده در 4 آذر، 2011 کشف تو سخته خوشگلم اره این اعترافهفهمیدن نگاه تو مثل یه اکتشافه جادوی چشمای تو این دل و خالی می کنه این دل عاشق منو حالی به حالی می کنه دستای گرمتو بده بانوی عاشق سفر کوچ تو زوده نازکم تو این روزای پر خطر خندیدن چشمای تو یه موج انفجاره می خوام که غرق تو بشم دوباره باز دوباره:girl_blush2: اخر اعترافمه تو قدیس زمینی:w874: این نکته یک سواله چرا تو بهترینی 4
hamidbala 2844 ارسال شده در 4 آذر، 2011 بلد نیستم شعر بگم! فقط میگم دوستت دارم! چه با من چه بدون من:yes: 4
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 5 آذر، 2011 و باز هــم ... نفســم میـگیرد در هــوایی که نفس های تو نیـست... 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 5 آذر، 2011 نگاه کن چگونه می نویسمت؛ قلم به دستِ من همیشه گریه می کند؛ و نامِ تو میانِ دفترم؛ همیشه تاب می خورد. از این ستون به آن ستون؛ ببین رسیده ام به اوجِ آسمان؛ کنارِ خانۀ خدا؛ برایِ عشقمان ستاره ای شدم. به رویِ دامنش چه گریه ها نمی کنم؛ و با حضورِ اسمِ تو؛ قلم شکسته شد میانِ دستِ من ؛ و نامِ تو هنوز هم ؛ از این ستون به آن ستون؛ چه پیچ و تاب می خورد ... 4
PinkGirl 1453 ارسال شده در 5 آذر، 2011 بگذار ببووسمَت نگران نباش کسی ما را نمی بیند این شعرها همه سانسوور میشوند! ( رضا کاظمی ) 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 5 آذر، 2011 بعد از تو بايد کنار خاطره ها ايستاد بايد کنار خاطره ثاقب را در گوش ساعات و سال در گوش سالها و سفرها خواند بايد تمام سفرها را با نام خاطره آغازيد اي خوب روزگار شيدايي در دل هواي با تو بودن در سر هواي تو را ديدن بعد از تو، روزهاي من ستوه و تنهايي است بعد از تو پنجره غمگين است بعد از تو ، خآطره ها و سراب ديدارت بعد از تو سال من قرني بعد از تو ساعتم ساليست بعد از تو خاطره هاي تو خواهد ماند بعد از تو.... بي تو.... هر آوازي آواز ياد تو و ....درد پاييز است بعد از تو فصل پاييز است بعد از تو ...فصل پاييز است ... 2
PinkGirl 1453 ارسال شده در 6 آذر، 2011 مرا ببر به افسردگیهای موضعیات... بگذار کنار تو باشم که بیایم به صرع به تشنجهای عصرگاهیات... تکهای از شعر: بنفشه فریسآبادی 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 6 آذر، 2011 در شهر خویش، بود مرا دوستان بسی کردم جدا، هوای تو از دوستان خویش من در هوای دوست، گذشتم ز جان خویش دل از وطن بریدم و از خاندان خویش من داشتم به گلشن خود، آشیانهای آواره کرد عشق توام ز آشیان خویش میداشتم گمان که تو با من وفا کنی ورنه، برون نمیشدم از بوستان خویش 4
PinkGirl 1453 ارسال شده در 6 آذر، 2011 بی هیچ پیش شرطی دوست دارمَت و در وجود تو زندگی و مرگَم را نفس میکشم من کاملن آگاهانه مرتکب تو شدم اگر تــــو ننگی باشی خوشـــا چنین ننگی! از چه پروا کنم و از که؟! من آنَم که روزگار بر طنین تارهایم به خواب رفته است.. نزار قبانی 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 8 آذر، 2011 قومي متفکرند اندر ره دين قومي به گمان فتاده در راه يقين ميترسم از آنکه بانگ آيد روزي کاي بيخبران راه نه آن است و نه اين! "حکيم خيام" 5
lilac 5892 ارسال شده در 8 آذر، 2011 من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است... بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است... 4
PinkGirl 1453 ارسال شده در 8 آذر، 2011 من در خود گره خورده ام تا تو نه با دست نه با دندان بلکه با بوسه هایت باز کنی این گره کور را. سعید شجاعی 6
lilac 5892 ارسال شده در 9 آذر، 2011 تو چراغ آفتابی ، گل آفتابگردان نکند به ما نتابی ، گل آفتابگردان گل آفتاب ما را ،لب کوه سر بریدند نکند هنوز خوابی ، گل آفتابگردان؟ نه گلی فقط که نوری ، نه که نور بوی باران تو صدای پای آبی ،گل آفتابگردان نه گلی نه آفتابی ، من و این هوای ابری نکند به ما نتابی ، گل آفتابگردان ؟ 5
sokut.n 1212 ارسال شده در 9 آذر، 2011 صدايم کن من اينجايم غريبانه چه تنهايم صدايم کن در اين غربت بسي خوابيده در چشمم هزاران خواب و روياها که بي تو من نمي يابم نه فردا را نه شبها را نه عشقي بر زبان دارم نه رويايي به دنبال هزاران خواب تنهايي نه طاقت را که بر ساحل روان دارم صدايم کن من اينجايم به صد اندوه تنهايي چه ويرانم نمي دانم چرا اينگونه بر کنج خرابات دلت من تکيه مي دادم به روياها پيام قاصدکها هديه مي دادم به باران چهره گرم تو را من بوسه مي دادم خداوندا .... غريبانه ، چه تنهايم صدايم کن که بي تو من نمي يابم نه روياي شبانگاهي نه پرواز نگاه منتظر برچشم تنهايي و خود را به صدها غم ، به صد اندوه چه مي بازم صدايم کن به تنهايي مرا خواندي به چشمانت فرا خواندي و من بر حجم غربتها و اندوهت چه تنها، آشيانها را بنا دادم و بر دستان گرمت تکيه مي دادم و از اندوه تلخم صد هزاران قصه مي گفتم که تو پادشه اين قصه ها باشي که تو ساحل به درياي غمم باشي من اينجايي از اين روياي تلخ دوريت عمري گريزانم خداوندا ... رهايم کن از اين اندوه تنهايي رهايم کن تو مي داني بر اين غربت تو آگاهي تو مي داني ... چه شبها در پِيَش اشکي روان دارم چه دردي بر دل خسته نهان دارم زبان گنگ است از گفتار زبان خاموش و سنگين است از حجم غم پندار صدايم کن رهايم کن از اين غربت ، خلاصم کن پريشانم.... از اندوه نگاهت بس گريزانم به چشمان هميشه منتظر عمري گرفتارم صدايم کن ز چشمانت رهايم کن ، خلاصم کن گريزانم... در اين غربت پريشانم بر اين ويرانگي چه مي داني که من هر شب چه گريانم از اندوهت خلاصم کن صدايم کن فقط يک آن .... نگاهم کن براي آخرين ديدار براي آخرين گفتار به يک لحظه نگاهم کن براي مرگ اين پندار تو ... تنها آشيان لحظه هاي من براي آخرين لحظه آخرين ياد نگاهم کن تو اي يارا .... عزيز من .... صدايم کن... 3
محمدa 1104 ارسال شده در 10 آذر، 2011 چرا دنیا پره از حادثه های وارونه عاشق یکی میشی که عاشقی نمیدونه من به دنبال تو و تو دنبال کسی دیگه هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمیگه من واسه چشم های نازنین تو یه دیوونم من دوستت دارم ولی علتشو نمیدونم حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم تا یه بار دیگه میخوام این دل و ساکت بکنم 2
*mishi* 11920 ارسال شده در 10 آذر، 2011 باتو هستم ای غریبه،آشنایم میشوی؟ آشنای گریه های بی ریایم میشوی؟ من تمام درد باران را خودم فهمیده ام مثل باران آشنای بی صدایم میشوی؟ روزگار، این روزگار بی خدا تا زنده است ای غریب آشنا، آشنا با خدایم میشوی؟ من که شاعر نیستم شکل غزل را میکشم , رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟ ای غریبه با شکوه و دلخوشی , همسرای خنده های باصفایم میشوی؟ بوی غربت میدهد این لحظه های بی کسی با تو هستم ای غریبه , آشنایم میشوی؟ 2
sweetest 4756 ارسال شده در 11 آذر، 2011 از این دنیا تو را دارم که بسیاری ... که بیداری ... که با شمع غزلسوزت تو از پروانه سرشاری تو از جنس گل و شبنم تو از باران تو از مریم برای زخم شبهایم تو مثل مرهمی مرهم ببار ای ابر هم بغضم که دیوانی پر از سوزی که نقاشی پر از روزی " و من با تو نفهمیدم که باران از تو می بارد نه آنکه بر تو می بارد 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 13 آذر، 2011 او خالی از هر نقش، از هر رنگ من خالی از هر شوق، بس دلتنگ در کنج زندان فراموشی رنجیده از یاران بس دلسنگ جولان تنهایی در روحمان،از چهره ی مأیوسمان پیداست "بوم سفیدم" مثل من تنهاست گرچه وجودش ،تاروپودش، پارچه ست اما... میدانم او هم مثل من لبریز از احساس بی انتها تنهاست 4
Ashley.G 443 ارسال شده در 13 آذر، 2011 اقیانوس توحید خانه ای داشتم از جنس بلور ته یک جاده دور روی یک صخره تیز روبروی اقیانوس نور خانه اما تاریک یک شب سرد زمستانی خواب میدیدم من خواب یک کشتی سرخ لنگرش عقربه های ساعت بادبانش امید ناخدایش بینش دیده بانانش عقل ملوانانش عشق و سکانداریش کودکی دریا دل و اسیرانش: حرص تفرقه کینه خشم در فراز ساحل صاف می رفت به سوی خورشید سوی شهری از نور شاید از جنس بلور با صدایی ناگاه من پریدم از خواب نیمه شب کیست که می کوبد در این خانه تنهایی را؟ می کند آشفته خواب زیبای مرا؟ شاید این شیطان است آمده تا که بدزد از من گوهر قیمتی دانش را معنی ایمان را شادی و جوشش را گفتم اما نه زیرا شیطان بی صدا می آید خانه ام با خداست بی خدا می آید بستر خواب رها کردم و افسوس کنان بی خیال و آرام بگشودم در را کولی رمالی فال بینی دیدم خسته از خاطره ها خواندن و رفتن ها ایستادست و به من خیره شده نه به لب لبخندی نه به چشمش اشکی دست مرا بگرفت گفت با لحن شعر: نیست آینده تو در کف دستانت نیست حتی پیدا طرحی از یک امید جز سفر سوی قبر نیست پیدا چیزی و کمی هم تکرار شب و روز و روز و شب دست من را انداخت گفت با طعنه تلخ خواب یار مرگ است تو بهاری ای سبز خیز ای دریا دل که زمستان تو صدها سال است نرسیده به بهار پشت بهمن مانده خنده پاک عمو نوروزت و تو در خواب و خیالی برخیز کار تو فریاد است مرگ را آتش زن دیو را بیرون کن مرد هستی یا زن؟ ساحل این دنیا نیست جای لنگر یا سرافرازی کن یا در این ره ده سر گفتم ای مرد تنها شاعر تنها گرد تو بمان من رفتم خانه ام را بشکن می روم اینک من مثل ققنوسی پاک می روم تا ساحل می روم تا دریا می کنم آشفته خواب شیطانها را به خدا طوفانی در راه است که به هم می کوبد کشتی دزدان دشمن دریاها 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 آذر، 2011 آمد که من و تو را به ما قاب شود قندی به دل تنگ غزل آب شود آبستن عشق ، زندگی نه ماهه است سیبی که تولدش به مهتاب شود باریده خدا گلوی باران خیس است روئیده زمین که زندگی ناب شود می سازمش ای صنم به قلبم طاقی ابروی کمانی که چو محراب شود نیت شده ام به نیت نایَت نی فالی که گشوده ام در این باب شود می ترسم از اینکه اشک در قاب دو چشم تا صبح غزل گوید و بیتاب شود.... 3
ارسالهای توصیه شده