رفتن به مطلب

وصف حالتان با زبان شعر


*Polaris*

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

من ندانم که کیم

من ولی می دانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم...

  • Like 3
ارسال شده در

گاهی به آسانی میشود سرودت و

گاهی سرشار از سکوت است سرودنم

  • Like 2
ارسال شده در

صدای ساز میشوی

در نوایت گم میشوم ...

نسیمی فریبنده میشوی و

ناگهان طوفانی خشمگین

 

و با ان لبخند همیشگی ات

می ایستی ان گوشه

و حالم را نظاره میکنی

 

چه هستی ؟

نسیمی طوفانی ؟

یا خورشیدی یخ زده ؟

که دستانت مرا می خواهند ولی قلبت ...

 

چشمانت چه شیرین دروغ را برایم لالایی میکنند

 

زمزمه های دروغینت را می بافم

و قلب شکسته ام را می بندم

تا برای طوفانی شدن نسیمت

اماده باشد ...

  • Like 5
ارسال شده در

اگر ز چشم تو ای آشنا نیفتادم

بگیر دست مرا تا ز پا نیفتادم

 

کشانده صحبت مستان به کافرستانم

مگو به کنج شبستان چرا نیفتادم

 

به من ببخش اگر از رسم عشق بی خبرم

که من هنوز در این شیوه جا نیفتادم

 

به یُمن یاد تو هنگام برگ ریز خزان

بسان موسم گل از نوا نیفتادم

 

هزار شکر خدا را که در تمامی عمر

ز یاد تو نفسی هم جدا نیفتادیم

 

به خاک راه افتادم ، بلی ، ولی هرگز

به پای بوسی اهل ریا نیفتادم

 

ببخش شعله ی شوقی چراغ چشمم را

اگر ز چشم تو ای آشنا نیفتادم

  • Like 3
ارسال شده در

روزي كه خدا خواست ترا خلق نمايد

رو كرد براي تو تمام هنرش را

 

نقاش دو چشمان تو دستان خدا بود

بايد بزند سردر جنت اثرش را

 

دور سر تو تا سحر عشق نگردد

پروانه اگر داشته باشد جگرش را

 

بر سنگ لحد خورد ولي هوش نيامد

آنكس كه براي تو نياورد سرش را

  • Like 3
ارسال شده در

پشت این در به زمستان باز است

و کسی نیست نداند آن را !

کهنه دردی دارم

و سواری که ز من دور شده

و هوایی که برای تن من سنگین است

  • Like 4
ارسال شده در

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند..

  • Like 3
ارسال شده در

من دانای کل هستم

و دانایی کمش هم مایه‌ی فرسایش است

 

و من دانای کل فرسوده‌ای هستم

که در تمام طول روایت

تکه تکه تحلیل می‌رود

 

کاش

تو راوی سوم شخص غایب این داستان

کاش نگران پلات سست من بودی

 

 

ساختمان این داستان

روی سر

دانای

کل

فرو ریخته است

 

نوبل نمی‌خواهد این نویسنده

دست بجنبان

از زیر این آوار

درش بیاور

و آغوشت را به او اهدا کن

 

پوریا عالمی

  • Like 5
ارسال شده در

دگر سر زیر پر دارم ولی روزی در این گلشن

به مرغان یاد میدادم طریق نغمه خوانی را

  • Like 4
ارسال شده در

عاشقی دل خسته ام داد از فراغ

هستی از کف داده ام داد از فراغ

از تنی بی سر چه ترسانی مرا

من قلندرزاده ام داد از فراغ

  • Like 3
ارسال شده در

مست مستم ساقيا دستم بگير

  • Like 4
ارسال شده در

لبت « نه » می گوید و پیداست می گوید دلت « آری»

که این سان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

 

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را ، همیشه بر زبان رانی

 

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری

 

تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی ِ خویش نگذاری

 

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ، ای معما ! پرده برداری

  • Like 2
ارسال شده در

.

.

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

.

.

  • Like 3
ارسال شده در

خرابم ز مستی خرابم خدایا

شرابم سراپا شرابم خدایا

ره کعبه از هر بیابان که پرسم

دهد خار صحرا جوابم خدایا

 

به هر سینه ای سر نهم ناله خیزد

غمم ، حسرتم ، التهابم خدایا

ز دیدار من دیده آزرده گردد

مگر چهره آفتابم خدایا

 

من از بیوفایان وفا چشم دارم

به دنبال نقش سرابم خدایا

مرا شاید از شعله ها آفریدی

که سر تا به پا پیچ و تابم خدایا

 

چنان در دل اشکها غرق گشتم

که از غم چو نقشی بر آبم خدایا

ز هر موج ویران شود خانه من

به دریای هستی حبابم خدایا

 

دلم شکوه از ماه و پروین ندارد

من از خویشتن در عذابم خدایا

چو موجم سراسر خروشم الهی

چو بادم سراپا شتابم خدایا

 

ز رؤیای هستی به جز غم ندیدم

همین بود تعبیر خوابم خدایا

  • Like 3
ارسال شده در

شادم كه بمانم من و ناشاد بمانم

من نام خود از دفتر ايام زدودم

  • Like 2
ارسال شده در

نقش نامت کرده دل محراب تسبيح وجود

تا سحر تسبيح گويان روی در محراب داشت

ديده‌ام می‌جست و گفتندم نبينی روی دوست

خود درفشان بود چشمم کاندر او سيماب داشت

ز آسمان آغاز کارم سخت شيرين می‌نمود

کی گمان بردم که شهدآلوده زهر ناب داشت

  • Like 2
ارسال شده در

خانه اي خواهم ساخت

آسمانش آبي

باز باشد همه ي پنجره هايش به پذيرايي نور

ساحت باغچه اش پر ز نسيم

حوض ماهي پر آب

قامت پاك درختانش سبز

و تو را خواهم خواند كه در اين خانه كنارم باشي

سينه ي آينه تصوير تو را مي جويد

كه درآيي چون نور

تو به اين خانه بيا

در خيابان اميد

كوچه ي باور سبز

نبش ميدان صبوري

آنجا

خانه اي خواهي يافت

سر در خانه چراغي روشن

روي سكويش گلدان گلي

در دل خانه اجاقي دلگرم

با حضور تو در اين خانه چه جشني برپاست

آسمان شب اين خانه پر از چشمك و مهتاب و نسيم

ناودانش پر موسيقي آب

اي سرآغاز اميد

تو بدين خانه درآ

من به ديدار تو مي انديشم

و به آرامش بودن با تو...

  • Like 2
ارسال شده در

و چنان آرامم که کسی فکر نکرد...

زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی ست!!!

  • Like 3
ارسال شده در

گو به خواب

به چشمِ منِ خراب

درآید

  • Like 4
ارسال شده در

نالد به حال زار من امشب سه تار من

این مایه تسلی شبهای تار من

.

vrtexluozyhi57x609tm.jpg&t=1

  • Like 2
×
×
  • اضافه کردن...