-
تعداد ارسال ها
17 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
اطلاعات شخصی
-
نام واقعی
یاور
اطلاعات شغلی و تحصیلی
-
رشته تحصیلی
ادبیات
-
مقطع تحصیلی
لیسانس
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های یاور
تازه کار (1/14)
77
اعتبار در سایت
-
منابع ذکر شده. لطفا اجازه بدهید مدیر تالار این کار ها را انجام دهد.
- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
اخلاق بحث را در ما بالا ببر:yes:
-
حالا هی بگیم اخ اخ، پیف پیف و کی بود کی بود، من نبودم! تقصیر آستینم بود... به جای این صحبتها از همین الان بیام یه درصد ، فقط یه درصد احتمال اشتباه برای قضاوتمون کنار بذاریم تا بعدا دو درصدش کنیم! :flowerysmile:
-
لطفا توهین نکنید. اگر نکته خاصی در مورد موضوع دارید حرفی نیست ولی این کار شما صحیح نیست.
-
ویسلاوا شیمبورسکا · ویسلاوا شیمبورسکا(WisławaSzymborska) شاعر و مترجم ( از زبان فرانسوی به لهستانی) و مقالهنویس لهستانی متولد دوم جولای 1923 میلادی در شهرBnin (امروزه بخشی است از کورنیکK�rnik) در سال 1996 موفق به دریافت جایزهیِ ادبی نوبل شد. اولین دفتر شعر او " من واژه را میجویمSzukamsłowa" در سال 1945 به چاپ رسید. در فاصلهی سالهای 1945 تا 1948 به تحصیلِ زبان لهستانی و جامعه شناسی مشغول بود. سال 1953 تا 1981 برایِ فصلنامهیِ "زندگیِ ادبی" مقاله مینوشت و از سال 1981تا 1983 سردبیر مجلهیِ " Pismo" بود. شیمبورسکا یکی ازخیلِ نویسندگان کمونیست بود که سالها با نام مستعار مینوشت. "آرکا Arka" و " استانکوزکسکیStanczyk�wna" از جملهیِ نامهای مستعار اوست. سال 1996آکادمی سوئد هنگام اعلان نام شیمبورسکا به عنوانِ برندهیِ جایزهیِ نوبل گفت: "... به خاطرِ شعری که با طنزی ظریف تاریخ و بیولوژی را به صورت ذراتی از واقعیتهایِ بشری به نمایش میآورد". شیمبورسکا در سخنرانی مراسمِ نوبل میگوید:" علیرغمِ میلباطنیاش خودش را شاعر معرفی میکند، طوری که انگار کمی از شاعربودنش شرمنده است. در این روزگارِ وانفسا اقرار به خطا و لغزش اندکی آسانتر شده است، البته اگر لغزشها بزرگ باشند. اما مشکل باورکردنِ شایستگی و لیاقتهائی است که در عمق نشستهاند واز چشم پنهاناند..." شعرِ شیمبورسکا شعر یک انسانِ کامل است. اوهم بازیگوش است هم جدی، با واژهها بازی میکند و به معناهایش وسعت میبخشد. با زبان طنزحرف میزند و خود میگوید که او شاعری شکاک است. مشاهده میکند و میپرسد. از جزء در میگذرد و به کل نظر دارد. شعرهای شیمبورسکا همیشه حاوی یک پیام است. تومی الوفسون Tommy Olofssonدر مقالهای به مناسبتِ ترجمهیِ تازهای از اشعارِ شیمبورسکا به زبان سوئدی در دوم ماه می دوهزاروهشت در بارهیِ نوبل گرفتن شاعر مینویسد: " پیروزیِ اخلاق و نوعدوستی" /.../ شعر شیمبورسکا تمجیدِ زندگی روزمرهیِ انسان و نوعدوستی است". · · تر جمه چند شعر از شیمبورسكا · کجا میرود آهویِ نوشته، در جنگلِ نوشته؟ میخواهد بنوشد از چشمهای که پوزهاش را منعکس میکند به شکلِ یک کُپی؟ چرا سرش را بلند میکند، صدائی شنیده است؟ رویِ چهار پا ایستاده، حقیقت را وام میگیرد وُ گوش تیز میکند زیرِ انگشتهایم. سکوت- واژهای که خش خش میکند رویِ کاغذ و میبرد سمتِ واژهیِ " جنگل " شاخههایِ آویزان. به جَست وُ خیز میفریبند بر صفحهیِ سفید حروفِ الفبایِ به خطا رسیده از اینجا که نجاتی در کار نیست جملهها را به ستوه اوردهاند. در قطرهیِ جوهر، اما چکهیِ بامعنائی هست، از شکارچی و نگاهش در کمین آمادهیِ جهیدن از سراشیبِ پیشانی، گِردِ آهو و تیر، آمادهیِ پرتاب. فراموش میکنند که این زندگی نیست. قانونهایِ دیگری حکم میکند اینجا، سیاه برسفید. من رقم میزنم عمر یک لحظه را در ابدیتهایِ کوچکتری تقسیم میشود، لبریز از گلولههایِ بازِ ایستاده در پرواز. تا ابد دستها، اگر من بگویم، هیچ. بی میلِ من برگی نمیافتد از درخت، یا علفی خم نمیشود زیرِ نقطهیِ سُم. پس، آیا جهانی هست که سرنوشتِ خودمختارش در اختیارِ من باشد؟ که من اسیر کنم یک لحظه را با غل و زنجیرِ علامتهای نوشتاری؟ حضوری به فرمان من به کمال؟ شادیِ نوشتن فرصتِ جاودانه شدن انتقام از یک دستِ مرگبار. برگردان: رباب محب منبع: پیاده رو
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- ميخائيل
- ميخائيل بولگاكوف
- (و 5 مورد دیگر)
-
با تشکر از شما. همانطور که مستحضر هستید حتی این موارد در کتب درسی نیز رعایت نمیشود. اما چه میتوان گفت.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
شـسـت/ شـصت: این واژه ها راهم بسـیاری ها به اشـتباه به جای یکدیگر به کار می برند. شـسـت به معنای انگشـت بزرگ دسـت وپا وشـصت عدد ۶۰ اسـت. آقای ابوالحسن نجفی می نویسـد که چون هر دو عدد فارسی اسـت، تنها برای تمایز میان معـنای آنها است که یکی را با س و دیگری را با ص می نویسـند. ولی درمتون کهن، هردو واژه با " س" آمده اسـت. صد / سـد: چون واژه ی " سـده " فارسی اسـت، سـد را نیز می توان با " س" نوشـت. اما چون در متون کهن و جدید این واژه را با " ص " نوشـته اند، اکنون نوشـتن آن با " س" غـیر متعارف به نظر می رسـد. از سوی دیگر چون معنای دیگر سـد، مانع و بند و حایل اسـت، لابد قـدما، عدد ١۰۰ را برای تفکیک صد از سـد. با " ص" نوشـته اند صفحه/ صحیفه : صفحه به هر کدام از دو روی کاغذ و صحیفه به خود ورق کاغذ ( که دارای دو روی ) اسـت گفته می شـود. البته ورق را در سـال های پسـین برگ نیز می گویند. طوفان/ توفان: اصل این کلمه یونانی اسـت و شکل های دیگر این واژه ی یونانی در بسـیاری از زبان های ارو پایی هم به کار می رود، چون آن که در زبان انگلیسی Typhoon و در زبان فرانسوی Typhon به همین معنای طوفان به کار می رود. در فرهـنگ معین واژه ی طوفان را که اسم و معرب از کلمه یونانی اسـت به معنای باران بسـیار سـخت و شـدید و آب بسـیار که همه را بپـوشد وغرق کند و باد شـدید وناگهانی که موجب خسـارت و خرابی بناها و سـاختمانها شـود و سـبب تشـکیل امواج سـهمگین و مخرب گردد، و همچنان به معنای هر چیز بسـیار است که فراگیر باشـد مانند طوفان آتش یا طوفان باد. اما در همان فرهنگ، یک " توفان " هم درفارسی هست که صفت فاعلی و از مصدر توفـیدن اسـت و به معنی شور و غوغا کننده، فریاد کننده و غُران می باشد. پس برای تفکیک طوفان از توفان باید معنا های لغوی این واژه ها را مد نظر قرار داد. طوطی/ توتی: توتی واژه ای فارسی است و از این رو می توان آن را با "ت " نوشـت. اما قـدمای زبان و ادب فارسی این واژه را با " ط" نوشـته اند و به این دلیل امروزه نیز اگرچه این واژه فارسی می باشد نوشتن آن با "ط " نامانوس و نامتداول است. غلتیدن/ غلطیدن: غلتیدن واژه ای فارسی اسـت و باید با " ت" نوشـته شـود . تر کیبات این فعل را نیز باید با ت نوشـت، مانند: غَلت، غلتیدن، غلتنده، غلتیده، غلتان، غلتک و... غوته / غوطه : " در آب فرو رفتن " به فارسی " غوتیدن " است که امروز در زبان تاجیک نیز به همین شکل و به همین معنی به کار می رود. از این رو غوطه خوردن، غوطه زدن و غوطه ور نیز همگی نادرست است و باید با تای دو نقطه نوشته شود. از این گروهند: تپش، تپیدن، غلتیدن؛ غلت زدن، ؛ غلت خوردن؛ غلتک، غلتان. غیظ / غیض: در عربیغیظ، خشـم و غضب را گویند و غیض به معنای کاهـش آب اسـت. فترت/ فطرت: معنای فترت، رکود وسـسـتی و بی حاصلی اسـت میان دو دوران خوشـبختی، یا فاصله ی میان دو دوره ی فعالیت. اما فطرت به خصوصیت و هر موجود از آغاز خلقتش می گویند و به سـرشـت و طبیعت او. فطیر/ فتیر: فطیر واژه ای عربی و به معنی خمیر ور نیامده و تخمیر نشـده است و از این رو باید با " ط " نوشـته شود و واژه ای به نام فتیر اصلن وجود ندارد. قفص / قفس: این واژه عربی اسـت و باید با "ص " نوشـته شـود . اما در زبان فارسی آن را همیشه با "س " نوشـته اند و املای آن به شکل قفس رایج اسـت. قیمومت / قیمومیت: واژه ی قیمومت را که به معنی قیم بودن است، فارسی زبانان ساخته اند و در زبان عربی کاربردی ندارد و کاربرد قیمومیت نادرست است کُحل / کــَهل: کحل اسم است به معنای " سـرمه" اما کهل ، صفت اسـت برای مرد میان سـال. گزارش ها / گزارشات: برخی ها واژه ی فارسی گزارش را با " ات" عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت لایتجزا / لایتجزی: این واژه با آن که عربی اسـت املای درسـت آن لایتجزا اسـت و معنای آن تجزیه نا پذیر. مآخذ /مأخذ: واژه ی عربی مأخذ مفرد و به معنی منبع و محل گرفتن و مآخذ جمع آن است . اما برخی این واژه ها را به جای یک دیگر یعنی مفرد را به جای جمع وجمع را به جای مفرد به کار می برند. مبرا / مُبری : این واژه ی عربی به معـنی" تبرئه شـده از تهمت" اســت و در فارسی و عربی آ ن را مبرا می نویسـند. مجرا / مجری: واژه ی مجری اسـم فاعـل مصدر اجراء و به معـنای اجرا کننده اسـت، مانند " مجری قانون ". ولی در عربی مجری را به صورت مجرا نیز تلفظ می کنند که در آن صورت، اسـم مفعول مصدر اجراء و به معنای " اجرا شـده، عملی شـده " اسـت که در فارسی به تر است که به صورت "مجرا" نوشـته شـود تا با "مجری" اشتباه گرفته نشـود. محظور/ محذور: واژه ی محظور به معـنای " ممنوع و حرام" اسـت و محذور هم به معـنای " آن چه از آن می ترسـند" و هم به معنای "مانع و گرفـتاری" آمده اسـت. یعنی در مواردی که مراد گرفـتاری و مانع و حجب وحیای اخلاقی باشـد باید محذور نوشـت مانند: " محذور اخلاقی " و یا " در محذور قرار گرفتم و پیشـنهاد اورا پذیـرفـتم "، مسأله / مسئله: این واژه عربی اسـت و در خط عربی به صورت مسـألة نوشـته می شـود و در زبان فارسی هم بسـیاری این اصل را رعایت نموده و آن را به صورت مسأله می نویسـند، نه مسئله. مسـؤول/ مسـئول: املای این واژه به هردو شـکل آن درسـت اسـت. در عربی البته مسـؤول می نویسـند، اما در فارسی همیشه آن را با یک واو نوشـته اند. مزمزه / مضمضه: واژه یمزمزه فارسی و به معـنای چشـیدن و نرم نرم خوردن چیزی است و مضمضه عربی و به معـنای گرداندن اب در دهان برای شـسـتن آن است. مُعتـَنی به/ متنابه: این واژه عربی اسـت و معنی آن، هـنگفت، مهم و قابل اعتنا اسـت و املای آن نیز به صورت معتنی به درسـت اسـت. مقتدا / مقتدی : این واژه را که به معنی پیشوا است در عربی مقتدی نوشته اما مقتدا تلفظ می کنند. از این رو در زبان فارسی برای پرهـیـز از اشـتباه خواندن باید آن را مقتدا نوشـت. منتها / منتهی: این دو واژه را در فارسی به تر اسـت برحسـب تلفظ شـان بنویسـیم مانند: سـاختمان های این ناحیه هـمه بلند اسـت، منتها محکم نیسـت یا " این خیال باطل به جنون منتهی خواهد شـد" . نیاگان / نیاکان : در فارسینیاگ یا نیا به معنی جد است و جمع درست آن نیاگان است نه نیاکان. وهله/ وحله: این کلمه را که به خط عربی وهـله می نویسـند ومعنای آن نوبت و دفعه اسـت، نباید وحله نوشـت، زیـرا که وحله در عربی و در فارسی معنایی ندارد. هیز / حیز: واژه یهـیـز به معنای بدکار و بی شـرم اسـت، مانند: او نگاه هـیـز و دریده ای داشـت. و حیز به معنی جا و مکان است. هیئت / هیأت: واژه ی هیئت عربی و به معنی شـکل و صورت چیزی و نیز به معنی عـده ودسـته ای از مردم است. جمع هیئت نیز هیأت اسـت و نباید یکی را به جای دیگری به کار برد. منابع : در مکتب استاد / دکتر سعید نفیسی امثال و حکم / مهدی پرتوی آملی مهر و فرهنگ / محمد نبی عظیمی
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
بوالهوس / بلهوس: پیشـوند " بُل " برسـر برخی واژه های فارسی می آید ومعـنای پـُر، بسـیار و فراوان دارد، برابر این پیشوند در زبان عربی ابو می باشد که برای واژه های عربی به کار می رود و کوتاه شده ی آن را به صورت بو می نویسند. پس" بُل " برای واژه های فارسی ( مانند بلکامه: پر آرزو، بلغاک: پر شور) و "بو" برای واژه های عربی (مانند بوالهوس : پر هوس، بوالعجب: پر شگفتی) درست است. بوته / بته: معـنای این واژه، گیاه پـر شاخ و برگی اسـت که تنه ی ضخیم نداشـته باشـد و زیاد بلند نشـود و املای درسـت آن بوته اسـت. به نام / بنام: در زبان عربی حرف جر " ب " را هـمیشـه باید به کلمه ی بعد که مجرور اسـت متصل نوشـت، اما در زبان فارسی حرف اضافه " به" را باید همواره جدا از کلمه نوشـت. مگر در اشکال کهن مانند: بدین و بدو.، زیـرا اگر چون این ننویسـیم در موارد بسیاری امکان به جای یکدیگر گرفته شدن واژه ها و معانی (التباس معنی) وجود دارد، مانند همین "به نام" و "بنام " که هر کدام جای کاربرد ویـژه ای دارد. به این نمونه ها دقت کنید: او نویسـنده ی بنامی بود و یا " من او را به نام نمی شـناختم". به همین ترتیب اگر " به روی" را " بروی" بنویسیم معلوم نخواهد شـد که مراد چیسـت؟ آیا منظور از " بروی" فعلی از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروی و... .یا آن که مثلن می خواهـیم بنویسـیم که: این قـلم به روی میز اسـت یا اگر ما " به درد " را " بدرد " بنویسـیم بازهم شباهت معـنا رخ می دهد، زیرا " بدرد : یعنی پاره کند و " به درد " یعنی به غم و اندوه. به همین گونه اند صد ها واژه که باید به هنگام نوشـتن آن ها با احتیاط بود، مانند: به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به کار و بکار، به گردن و بگردن، به کس و بکس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و غیره بها / بهاء : بها به معنی قیمت ، ارزش و نرخ چیزی است . اما معنی بهاء روشنی ، درخشندگی ، رونق ، زیبایی و نیکویی است و به معنای فر وشکوه و زینت و آرایش نیز به کار رفته است . مانند بهاء الدین یا بها ء الحق و یا بها ء الملک که معنای آن ها رونق دین ، شکوه دین و شکوه کشور است. در پشت جلد ( پوشانه ) برخی از کتاب ها می نویسند : بهاء .... ریال . که سخت نادرست است . پائین / پایین :. شاید گروه بسیاری از پارسی نویسان روزانه ده ها بار همزه ی عربی را در نوشته های خود به کار می برند و نمی دانند که این نشانه ی نوشتاری عربی درزبان پارسی جایی ندارد. براین پایه نوشتن واژه هایی مانند " پائیز " ، " پائین " ، "موئین " ، "روئین" ، " آئین " ،" پر گوئی" ، " چائی "، " امریکائی " و... نادرست است و باید پاییز ، پایین ، مویین ، رویین ، آیین ، پر گویی ، چایی، آمریکایی و چون این ها نوشت. تاس / طاس: تاس واژه ای فارسی اسـت که عرب ها آن را گرفته و طاس می نویسند (معرب کرده اند)، یعنی ایرانیان باید آن را به حرف ت بنویسند. تراز/ طراز: تراز واژه ای فارسی است که عرب ها آن را گرفته و طراز می نویسند (معرب کرده اند). به همین سـبب " تراز" و همه ی ترکیبات آن باید با حرف " ت" نوشـته شـود. مانند: تراز نامه، هم تراز، ترازکردن و مانند این ها. تپیدن / طپیدن : تپیدن واژه ای فارسی اسـت. و باید با حرف " ت " نوشـته شـود و نوشـتن واژه های مشـتق از آن نیز مانند: تپش، تپنده، تپید، تپاندن و مانند آن نیز بایسته است. همچنان واژه هایی مانند تالار، تپانچه، تنبور، تشـت وتهران که فارسی اند، نباید با " ط" نوشـته شـود. دیگر آن که در زبان عربی، هم ت وجود دارد و هم ط. مانند تابع و طبیب. از این رو واژه های عربی را می توان به همان صورت عربی نیز نوشت. نکته ی دیگر آن که: اگر کلمه ای مربوط به زبان های بیگانه ی دیگر باشـد، به ت نوشـته می شـود. مانند: ایتالیا، اتریش، اتیوپی، امپراتور، ترابلس. اما برخی نام های خاص مانند سـقراط و بقراط و افلاطون و مانند آن ها که از رهگذر زبان عربی وارد زبان فارسی شـده است می تواند به همان صورت عربی هم نوشته شود و گر نه چه فرقی با اسـامی عربی چون حافظ، نظامی، ملا صدرا، ابوریحان و جز آن دارد که در آن ها تغییری ایجاد نمی شود. ثواب / صواب: نوشـتن یکی از این واژه ها به جای دیگری نیز یکی از غلط های رایج در املای زبان فارسی اسـت. در حالی که ثواب وصواب معانی جدا گانه ای دارد و نباید آن ها را با هم اشـتباه کرد. ثواب اسـم است به معـنی " مزد و پاداش " ، اما صواب صفت اسـت به معـنی "درسـت، به جا و مناسـب". جذر/ جزر: برخی ها درکاربرد درسـت این دو واژه نیز اشـتباه می کنند. جذر به معـنای ریشـه اسـت و در ریاضی نیز عددی اسـت که آن را در خودش ضرب می کنند. مانند عدد ٣ که وقتی آن را در خودش ضرب کنند عدد ۹ به دست می آید که آن را مجذور می گویند. جزر اما فرو نشـسـتن آب دریا، بازگشـتن آب دریا و ضد مد می باشد. جرأت/ جرئت: این واژه را باید جرات نوشت و به صورت جرئت اصلن وجود ندارد. حایل / هایل: این دو واژه را نیز برخی با یکدیگر اشـتباه کرده و به جای هم به کار می برند. حایل اسـم اسـت به معـنای چیزی که پرده وار میان دو چیـز واقع شده و مانع از اتصال آن دو گردد. اما هایل صفـت اسـت به معنای ترسـناک: شـب تاریک وبیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حــال ما سـبکـسـاران سـاحل ها ( حافظ ) خرد/ خورد: معـنای واژه خُرد کوچک و ریز و اندک اسـت مانند: خرد سال یا خرده فروشی، و واژه خورد سـوم شـخص مفرد از مصدر خوردن است در زمان گذشته. نمونه های دیگر: سالخورده یا خورد و خوراک داوود/ داود: املای این گونه واژه ها را در املای زبان فارسی با دو ( واو ) سفارش کرده اند. به همین ترتیب واژه هایی مانند طاوس و کیکاوس را نیز باید با دو ( واو ) نوشـت: طاووس، کـیکاووس. دُچار/ دوچار: این واژه را که گمان می رود ریشـه ی آن دو چهار باشـد، در متون قـدیمی به صورت دوچار می نوشـته اند. اما در سده های اخیر آن را به صورت دُچار نوشـته اند. امروزه نیـز به تر اسـت به همین صورت نوشـته شـود. ذِ لت / ز َ لّت: معـنای ذلت خواری ( متضاد عزت) است، اما زلت یه معنای سـهو و خطا اسـت. رُتیل / رطیل: نوعی عنکبوت زهر دار را به عربی رتیل می گویند و رطیل وجود ندارد. زرع / ذرع: زرع به معـنای " کشـت" و " کاشـتن " اسـت، در حالی که ذرع مقـیاس قـدیم یرای طول و برابر یک دهم از چهارمتر بوده اسـت. زغال / ذغال: املای درسـت این واژه زغال اسـت. زکام / ذکام: این واژه را بایـد با ز نوشـت، سِـتبَر/ سـِطبَر : این واژه را که به معنای درشـت و کلفت اسـت، قـدما با حرف ط هم نوشـته اند.اما چون واژه ای فارسی اسـت به تر اسـت با حرف ت نوشـته شـود. سـؤال / سـئوال: شـکل درسـت آن این واژه سـؤال است. سـوک/ سـوگ: املای این واژه هم با ک وهم با گ درست اسـت. شـرایین/ شـرائین: املای این کلمه به صورت شـرایین درسـت اسـت.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
غلط های املایی مشهور آزمایشـات: واژه آزمایش را که فارسی اسـت برخی از فارسی زبانان با " آت " عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت و باید با " ها" ی فارسی جمع بسته شود. آزمایش ها درسـت اسـت. در جمع بستن واژه ها ی فارسی با " جات " نیز غالبن همین گونه اشتباهات رخ می دهد، چرا که به نظر می رسد که این نوع جمع فرقی با جمع با " آت " ندارد . اما برای نوشتن فارسی فصیح به تر است که این واژه ها نیز با " ها "جمع بسته شود، برای احتراز از عربی مآبی . یعنی به جای روز نامه جات ، کارخانجات ، نوشته جات ، شیرینی جات ، ترشیجات ، دسته جات ، میوه جات ، نقره جات و.... به تر است چون این بنویسیم :روزنامه ها ، کار خانه ها ، نوشته ها، شیرینی ها ، ترشی ها ، دسته ها ، میوه ها ، نقره ها . از غلط های فاحش در همین زمینه یکی هم جمع بستن نام های جمع است. مانند تشکیلات که جمع تشکیل است و هنگامی که با : آت آن را جمع می بندند ، جمع الجمع می شود، از آن جمله اند : آثارها، اخبارها ، ارکان ها ، اعمال ها ، جواهرها یا جواهرات ، حواس ها ، عجایب ها ِ، منازل ها ، نوادرات ، امورات ، عملیات ها و دیگر، که شکل درست نوشتن وگفتن آن چون این است : آثار، اخبار ، ارکان ، اعمال ، جواهر ، حواس ، عجایب، منازل ، نوادر ، امور ، عملیات و .. آذان / اذان: این دو واژه را باید از هم جدا نمود. زیرا که معـنای آذان( گوش ها ) و معـنای اذان اعلام کردن، آگاه کردن، خبردادن وقت نماز با خواندن کلمات مخصوص عربی در سـاعت های معینی از روز در گلدسـته و مناره ی مسجد است. آزوقه / آذوقه: اصل این واژه که آن را آزوغه هم می نویسـند ترکی اسـت. پس باید به" ز" نوشـته شـود. آسـیا / آسـیاب: این واژه را به هردوشـکل می توان نوشـت و بزرگان ادب فارسی هردو شکل را به کار بسـته اند. آن را / آنرا: " را" واژه ی مسـتقلی است و پـیـوسته آن را جدا از کلمه ی پیشـین می نویسـند. مانند: این را، وی را، ایشـان را، تو را، آن را . اتاق / اطاق: از آن جا که این واژه ترکی اسـت و در ترکی مخرج " ط" وجود ندارد پس باید آن را با حرف " ت" نوشـت. اتو / اطو:چون این واژه عربی نیسـت وممکن اسـت فارسی یا روسی باشـد، پس به تر اسـت به " ت" نوشـته شـود . ارابه/ عـرابه: ارابه واژه ی فارسی اسـت و عرابه معـرب آن. پس به تر اسـت آن را به صورت ارابه نوشـت. ازدحام / ازدهام: این واژه را تنها می توان با حرف "ح" نوشـت زیرا ازدهام واژه ای بی معنی اسـت. اسـب / اسـپ: به هردوصورت می توان این واژه را نوشـت. زیرا این واژه پهلوی اسـت نه عربی. امروزه بزرگان زبان بیش تر با " ب" می نویسـند. اما در گذشـته های بسـیار دور با " پ " می نوشـتند وهمین واژه جزء دوم نام های کهن خراسـانیان بوده است. مانند : ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و... اسـتادان / اسـاتید: چون اسـتاد واژه ای فارسی اسـت جمع آن می شـود اسـتادان. این کلمه که به صورت اسـتاذ به عربی رفـته است، در این زبان به صورت اسـاتیذ و اسـاتید جمع بسـته می شـود اسـلحه/ سـلاح: بسـیاری کاربرد درسـت این دو کلمه را نمی دانند. به طوری که گاه به جای اسـلحه، سـلاح و گاه برعکس آن را به کار می برند. در حالی که اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نباید جمع اسـلحه را اسـلحه ها نوشت، زیرا که اسـلحه خود کلمه جمع اسـت و به جای آن می توان واژهء سـلاح ها را به کار برد. اقلاً / اکثراً: این دو کلمه در عربی به هیچ روی تنوین نمی گیرد و کاربرد آن ها بدین صورت از اغلاط مشهور به شمار می آید. به تر اسـت به جای اقلاً " حد اقل " و یا به تر از آن " دسـت کم" و یا " کم از کم " نوشـت و به جای اکثراً " غالبن" و یا به تر از آن " بیش تر " را به کار برد. .همچنین نمی توان واژه هایی مانند دوم وسـوم و چهارم راکه فارسی اند، دوماً و سـوماً و چارماً نوشـت. یا واژه فارسی " زبان " را زباناً . اِن شاء الله / انشاء ألله: جمله ی " ان شاء الله " از سـه کلمه سـاخته شـده اسـت: اِن ( اگر )، شـاء (بخواهد )، الله (خداوند)، یعنی: اگر خداوند بخواهد. اما جمله ی " انشاء الله " از دو کلمه سـاخته شـده اسـت: اِنشـاء ( آفریدن )، الله ( خدا ) به معنی: خداوند بیافریند. آن چه به هنگام نوشتن این جمله مراد نویسنده است جمله ی نخست است ولی آن را به صورت جمله ی دوم می نویسد. انتر / عـنتر: واژه انتر را که فارسی و معـنای آن بوزینه می باشـد باید به همین صورت نوشـت. عـنتر به زبان عربی نوعی مگس و مجازن به معنای شـجاع است. باتلاق/ باطلاق: واژه ی باتلاق ترکی اسـت، نه عربی. پس نوشـتن آن با حرف " ت" درسـت اسـت. باغ ها / باغات: واژه ی باغ فارسی اسـت و جمع بسـتن آن به " ات " عربی نا درسـت اسـت.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
غلط های دستوری استاد: این واژه فارسی است و باید جمع آن را استادان گفت نه اساتید . مهر: مهر واژه ای فارسی است و صلاحیت اشتقاق عربی را ندارد و نباید مثلن گفت حکم ممهور شد، بلکه درست آن است که بگویند: حکم مهر کرده شد یا مهر زده شد. ● غلط های واگویی (تلفظی) پساوند " وَر " در زبان فارسی برای رساندن مالکیت و به معنی " صاحب " و دارنده است. " رنج وَر " به معنی دارنده ی رنج و " مزد وَر " به معنی دارنده ی مزد است. امروزه بر خلاف این قاعده و برخاسته از خط عربی که ایرانیان به کار می برند، این واژه ها را به صورت رنجور و مزدور می نویسند که موجب آن گردیده است تا آن ها را به نادرستی با واو " سیرشده " (مانند واو در واژه ی " کور ") تلفظ نمایند. واژه های دیگر ی نیز مانند دستور ( دست وَر به معنی صاحب منصب، وزیر) و گنجور ( گنج وَر) نیز از این گروه است. ● نامیدن پدر به جای پسر زکریا نام پدر " محمد بن زکریای رازی " و سینا نیز نام پدر " ابوعلی این سینا " بوده است. لیکن همه جا آنان را با نام زکریای رازی و ابن سینا ، یعنی نه با نام خود، بلکه با نام پدران شان می نویسند. " بیمارستان ابن سینا " هنوز نیز در چهار راه حسن آباد تهران با این نام وجود دارد. منصور نیز پدر " حسین ابن منصور حلاج " است که کوتاه شده ی نام وی "حسین حلاج " است. لیکن این نامی ترین عارف وارسته ی ایران در سده ی سوم هجری را همه جا " منصور حلاج " می نامند و نه "حسین وار"، بلکه "منصوروار" بر سر دار می کنند، در حالی که منصور (یعنی پدر حلاج) در آن هنگام در خوزستان به حلاجی و پنبه زنی مشغول بوده است.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
به کارگیری واژه ها یا اصطلاحات با معنی نادرست * جمله هایی مانند : من به او مظنون هستم ( می خواهند بگویند: من به او بدگمان هستم) او در این قضیه ظنین است ( می خواهند بگویند: او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد) هر دو نادرست و درست وارونه ی آن درست است. ظنین صفت فاعلی و به معنی کسی است که به دیگری بدگمان است و مظنون صفت مفعولی و به معنی کسی است که مورد شک و بدگمانی قرار دارد. یعنی صورت درست این جملات می شود: من به او ظنین هستم .( یعنی من به او بدگمان هستم) او در این قضیه مظنون است. ( یعنی او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد) * مصدر عربی فقدان به معنی کم کردن، کم شدن و از دست دادن است و معنی نبود ندارد و درمورد مرگ و فوت کسی هم باید گفت: در گذشت، یا رخت بر بست. * یا مثلن می گویند: " کاسه ای زیر نیم کاسه وجود دارد ". در حالی که کاسه هرگز زیر نیم کاسه جای نمی گیرد و در ادبیات هم همیشه گفته اند: زیر کاسه نیم کاسه ای وجود دارد. * شعر سعدی، یعنی: " بنی آدم اعضای یک پیکرند " را " بنی آدم اعضای یکدیگرند " می گویند. * هنگامی که دانش آموزی در پایان سال تحصیلی در برخی از درس ها نمره ی کافی برای قبولی نمی آورد می گوید در فلان و فلان درس تجدید شدم و یا درباره ی کسی می گویند فلانی امسال تجدید شد. حال آن که این نه خود دانش آموز، بلکه درس های نمره نیاورده است که تجدید می شود و در شهریور ماه باید دوباره جدید شده و از نو امتحان داده شود ، چون این دانش آموزی تجدیدی شده است و باید او را تجدیدی، یعنی دارنده ی درس های تجدید شده نامید.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
واژه ی های دو قلو، سه قلو، چهارقلو و مانند آن واژه ی ترکی دو قلو اسمی مرکب از " دوق " و " لو " است که روی هم همزادها معنی می دهد و هیچ گونه ارتباطی با عدد ۲ (دو) فارسی ندارد که اگر بانویی احیانن سه یا چهار فرزند به دنیا آورد بتوان سه قلو یا چهار قلو گفت. درست مانند واژه ی فرانسوی دو لوکس De Luxe که بسیاری گمان می کنند با عدد ۲ (دو) فارسی ارتباطی دارد و لابد سه لوکس و چهار لوکس آن هم وجود دارد. De حرف اضافه ی ملکی در زبان فرانسوی است به معنی " از" ( مانند Of در انگلیسی یا Von در آلمانی ) و Luxe به معنی " تجمل و شکوه " است و دو لوکس به معنی " از (دسته ی ) تجملاتی " است ، یعنی هر چیزی که دولوکس باشد، نه از نوع معمولی، بلکه از نوع تجملاتی و با شکوه آن است.
- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
منابع : در مکتب استاد/دکتر سعید نفیسی امثال و حکم / مهدی پرتوی عاملی مهر و فرهنگ / محمد نبی عظیمی به کار بردن تنوین برای واژه های فارسی کاربرد تنوین که ابزار ساختن قید در زبان عربی است برای واژه های عربی جایز است، مانند: اتفاقا، تصادفا، اجبارا، ولی واژه های ناگزیر و ناچار و مانند آن ها که فارسی است هرگز تنوین بر نمی دارد و نباید آن ها را چون این به کار برد: گزارشا به عرض می رسانم ( به جای بدین وسیله گزارش می کنم که )، ناچارا رفتم ( به جای به ناچار، یا ناگزیر رفتم). اکنون کار به جایی رسیده است که بسیاری تنوین را حتا برای واژه های لاتین نیز به کار می گیرند و مثلن می گویند: تلفونا به او خبر دادم، یعنی به وسیله ی تلفن، یا تلفنی او را آگاه کردم. تلگرافا به او اطلاع دادم، یعنی با تلگراف یا تلگرافی او را آگاه کردم. در این جا لازم به گفتن است که دیرزمانی است که نوشتن تنوین به صورت ا در خط فارسی به کناری نهاده شده و آن را به صورت ن می نویسند. مثلن : اتفاقن، تصادفن یا اجبارن
- 9 پاسخ
-
- 4
-
-
ابوالفضل اقبالی ما یك رفیقی داشتیم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بكنید كه او كی بود) این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی كار بنائی و عملگی ساختمان (از همین كارگرهائی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنائی بیاید دنبالشان) از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می كند: یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم. سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای كه این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز كارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مكالمت درونی ایشان است اینها!) وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا. بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها كارتون دارم! پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی كار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!! بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون! بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند. بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف كردید! چقدر بدم خدمتتون؟ منم كه حسابی كف و خون قاطی كرده بودم گفتم: - همین؟ گفت: - بله گفتم: - میخواید یه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟ گفت: - نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!! گفتم: - خانم شما آخر دیگه آخرشی ها! گفت: خواهش می كنم لطف دارید آقا!! اگر ممكنه بگید چقدر تقدیمتون كنم؟ منم كه انگار با پتك زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما كه با ما همه كار كردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه! نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا.
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
خزان روشنفکری روشنفکری از جلوه ها و آثار تجدد است و ربطی به فکر روشن و درخشان ندارد. صاحبان اندیشه درخشان همیشه بودهاند و نام و عنوانی غیر از روشنفکر داشته اند. مفهوم روشن رأیی و روشن اندیشی در قرن هیجدهم پیدا شد و چنان اهمیتی یافت که نام جریان غالب تفکر قرن هیجدهم را منورالفکری نهادند و مهم اینکه این منورالفکری ریشه تجدد و جان آن بود اما تجدد که قوام یافت، تعارضهای ذاتی و درونیش به تدریج پیدا و پیداتر شد. هیچ تاریخی را نمیشناسیم که مثل تاریخ غربی در آغاز جوانی گرفتار تعارض و بحران شده باشد. این تاریخ، تاریخ بحران است اما گفتار منورالفکری در باب بحران، سکوت کرده بود و سکوت چاره بحران نبود. چنانکه میدانیم، بحران خیلی زود ظاهر شد و برای مواجهه با آن بود که روشنفکری پدید آمد یعنی گفتار روشنفکری پدید آمد تا راه برونشد از بحران را بیابد و بنماید. رمانتیسیسم با زبان منورالفکری، بحران را نشان میداد بی آنکه بتواند از فائق آمدن بر آن چیزی بگوید. مارکس آشکارترین جلوه های تعارض مدرنیته را در متن زندگی و در صنعتی ترین شهر و کشور جهان دید و نشان داد. تا آن زمان هیچ فیلسوفی این چنین به قلب و مرکز جهان مدرن نزدیک نشده بود. مارکس میرفت تا راه علاجی برای دردهای مدرنیته بجوید اما او که از ظاهر آغاز کرده بود، علاج را هم در رفع تعارضهای ظاهری و طرد ظواهر متعارض و متضاد دید. او زبانی گشود که گرچه با زبان منورالفکری تفاوت داشت، زبان درام تجدد و دفاع از آن بود. بعضی از نویسندگان آخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم میلادی این زبان را از مارکسیسم فرا گرفتند و به آن نام روشنفکری دادند. روشنفکری زبان دفاع از دو اصل اساسی سیاست مدرن یعنی آزادی و برابری است. نویسندگان دائرةالمعارف فرانسه، جان لاک و کانت و آدام اسمیت و استوارت میل و بسیاری دیگر کم و بیش حق آزادی را ادا کرده بودند (آیا معنی دار نیست که کانت فیلسوف مدرنیته، تحقق عدالت را به جهان دیگر حواله کرد؟). مارکس دریافت که در دوره کوتاه تاریخ تجدد عدالت فراموش شده و بورژوازی بنام آزادی، آن را قربانی کرده است گویی میبایست کاری کرد که به نام عدالت، آزادی قربانی شود و این طرح چنانکه میدانیم، اجرا شد. روشنفکری در این ماجرا گناهی نداشت و گرچه از طرح مارکس منشعب شده بود، جانب احتیاط را کم و بیش نگاه میداشت. این جلوه جدید تجدد که از عدالت دل نمیکند، گوشه چشمی هم به آزادی داشت. برای صاحبنظرانی که جان تجربه آموز داشتند، آزمایش کمون پاریس (1870) کافی بود تا به احتمال شکست مارکسیسم توجه کنند ولی این شکست در همان اوائل روی کار آمدن بلشویکها در روسیه آشکار شد. راسل و رومن رولان و آندره رید و جان دیوئی که با انقلاب اکتبر همدردی و همراهی کرده بودند، به زودی از این راه بازگشتند اما از اندیشه حل تعارضهای جامعه جدید منصرف نشدند. جلوه سیاسی تر یا کاملاً سیاسی روشنفکری و پدید آمدن این نام مشهور به زمانی باز میگردد که در پاریس افسری بنام دریفوس را به جاسوسی متهم کردند و عده ای از نویسندگان فرانسه که امیل زولا در رأس آنها بود، به نام انتلکتوئل این اتهام را ناروا و ظالمانه خواندند و به دفاع از متهم برخاستند. زولا مقالهای نوشت و اتهام را متوجه متهم کنندگان کرد. عنوان مقاله این بود: «من متهم میکنم». زولا و دوستانش در جناح چپ قرار داشتند. وقتی فهرست روشنفکران نامدار را مرور میکنیم، همه را کم و بیش مایل به سوسیالیسم و جناح چپ سیاسی اروپا و آمریکا میبینیم. بعضی از آنها نه خود را سوسیالیست میدانستند و نه کسی به آنها چنین عنوانی داده است مثل راسل و دیوئی. دیوئی کمتر از راسل در عالم روشنفکری شهرت داشته و در وادی سیاست عملی کمتر وارد شده است. او که در علاقه به انقلاب اکتبر با راسل شریک بود، بیشتر تمایل به جانب چپ داشت و مخصوصاً از بستگیهای راسل به سنن منورالفکری انگلیسی آزاد بود. دیوئی یک پراگماتیست به تمام معنی بود و با اینکه بیشتر به فیلسوفی شهرت دارد، اثر خود را بر روشنفکری آمریکایی نهاده است چنانکه رورتی به صراحت خود را پوینده راه او میدانست و راولز تبیین جایگاه عدالت در لیبرالیسم را دانسته یا ندانسته به عنوان کوششی برای تحقق طرح دیوئی به عهده گرفت. در طیف دیگر روشنفکری کسانی قرار گرفته اند که خود را نه فقط سوسیالیست بلکه مارکسیست میدانستند. اگر انقلاب اکتبر روی نداده بود، مسلّماً لنین و تروتسکی در عداد روشنفکران مارکسیست قرار میگرفتند اما قرار گرفتن این دو در رأس حکومت بلشویک، آنها را از زمره روشنفکران خارج کرد. من چند سال پیش نوشتم که چهگوارا را آخرین روشنفکر میدانم. نمیدانم او تا چه اندازه مارکسیست بود اما در اینکه علائق مارکسیست داشت، تردید نباید کرد. مهم این بود که او به عهد روشنفکری و مخصوصاً به اصل روشنفکری شرکت نکردن در حکومت وفادار ماند. اگر بگویند چهگوارا اهل مبارزه و مجاهده بود و به قیل و قال نپرداخت، میگویم او در زمره آخرین روشنفکران و از نسل آخر روشنفکری بود و به این جهت او را با نسلهای پیشین روشنفکری نباید قیاس کرد. بهرحال من بعد از چهگوارا کسی را نمیشناسم که واجد صفات روشنفکرانی مثل امیلزولا، آناتول فرانس، رومن رولان و بالاخره ژان پل سارتر باشد. اینها که نام بردم، که بودند و چه صفاتی داشتند؟ اینها همه نویسنده بودند و سارتر علاوه بر هنر نویسندگی، فیلسوف هم بود. اینها عمل حکومتها را با دید چپ سوسیالیست نقد میکردند و هیچکدام در شغل سیاست وارد نشدند. اینها همه از حریم آزادی و عدالت و صلح و آسایش مردمان که میراث منورالفکری قرن هیجدهم بود، دفاع میکردند. وقتی نوبت به سارتر و چهگوارا رسید، این دفاع مشکل شده بود. سارتر در سالهای آخر عمر از کار روشنفکری دست کشید و چهگوارا از میان سیاست و روشنفکری و چریک بودن، این آخری را برگزید. البته هنوز نام و رسم روشنفکر و روشنفکری باقی است و انواع و اقسام عجیب آن مثل روشنفکری دینی هم ظهور کرده است اما این نامها و رسوم دیگر مسمّی و باطن ندارند یعنی روگرفت روشنفکری و نحوی تشبّه به آنند. آن زمان که امثال امیل زولا از عدالت دفاع میکردند، هنوز این اعتقاد قوّت داشت که جهان متجدد بسوی مقصد عدالت و آزادی میرود اما وقتی هیچیک از دو جناح سوسیالیست و لیبرال دموکرات از آزمایش خود چندان رو سفید بیرون نیامدند و امیدها بی پشتوانه شد، صاحبان استعداد روشنفکری چه میتوانستند بکنند جز اینکه سخنان تکراری بگویند. من این نکته را وقتی دریافتم که رهبر جنبش دانشجویی فرانسه در سال 1968 به زودی به حکومت پیوست و صاحبنظران حوزه فرانکفورت که آنان را آموزگار جنبش میدانستند، از قبول انتساب جنبش به خود و حوزه فکریشان امتناع کردند فیلسوف حق دارد که خود را مسئول ایدئولوژی بر گرفته از تفکر خود نداند اما سارتر هم که تا آن زمان مشهورترین روشنفکر بود، در این میدان وارد نشد و مدتی بعد در هنگام انتخابات ریاست جمهوری فرانسه پس از ماهها سکوت چند ساعت مانده به انتخابات اعلام کرد که من به بیقانونی رأی میدهم. سارتر با بیان این جمله به قلب اگزیستانسیالیسم خود بازگشته بود. اگزیستانسیالیسم گرچه به تاریخ مدرن تعلق داشت، گسستها و گسیختگیهای آن را نیز نشان میداد. نمیدانم چرا نپرسیده اند (یا من ندیده و نشنیده ام که بپرسند) چرا سارتر که جوهر فلسفهاش آزادی بود، در تمام دوران روشنفکری خود به سوسیالیسم و مارکسیسم تعلق خاطر داشت. درست است که او در نمایشنامه «دستهای کثیف» به کمونیستها حمله کرد و روزنامه اومانیته ارگان حزب کمونیست فرانسه در مقام مقابله، اگزیستانسیالیسم را فلسفه رنج و بیهودگی خواند ولی او خیلی زود به جناح چپ بازگشت و حتی گاهی خود را ماتریالیست و مارکسیست خواند. در پایان عمر که از او پرسیدند آیا او را اگزیستانسیالیست یا ماتریالیست بخوانند، اول پرسیده بود آیا باید یکی از این دو را برگزینم؟ و چون سکوت کرده بودند گفته بود اگزیستانسیالیسم را ترجیح میدهم. سارتر در سالهای آخر عمر از روشنفکری استعفا کرده بود. این قضیه استعفا از روشنفکری ربطی به اشخاص ندارد بلکه با ظهور پست مدرنیته، عهد روشنفکری پایان یافته و روشنفکران در سنگر دفاع از مدرنیته قرار گرفته اند. اکنون آنها چه بخواهند و چه نخواهند، در برابر سیاست کشورهای غربی نمیایستند و در بهترین صورت سکوت میکنند. آنها در این صورت عهد روشنفکری را شکسته اند. شاید فیلسوفان یعنی امثال فوکو و دریدا و دلوز و ... را نتوان روشنفکر دانست چرا که آنها بی اینکه مخالف اصول مدرنیته باشند، به آن بستگی نداشتند. پوپر و رورتی و . . . نقاد سیاست دولتهای اروپایی و آمریکایی نبودند و اگر گله و شکوه ای داشتند، ربطی به اصول و کلیت این سیاستها نداشت. بنیانگذاران حوزه فرانکفورت هم چون در نقد مدرنیته راسخ نشدند، برای خلف خود هابرماس این زمینه را فراهم کردند که او نقد استادان خود را متوجه خردابزاری مدرنیته بداند و در انتظار خرد همزبانی بماند. اکنون در اروپا و آمریکا از هیچ سویی صدای روشنفکری به گوش نمیرسد. در این وضع امر عجیبی به نام روشنفکری دینی ظهور کرده است. روشنفکری دینی یا باید چیزی مانند چوب آهنی و مثلث پنج ضلعی باشد یا در زمانی که سوسیالیسم و لیبرال دموکراسی مرجعیت خود را از دست داده اند، سیاستها را نه فقط از موضع اعتقادات دینی و اخلاقی بلکه با نظر داشتن به یک نظام دینی گسسته از عهد تجدد، نقد کند. آیا مصداق روشنفکری دینی تاکنون این بوده است؟ اینکه یک پزشک یا مهندس و حقوقدان و جامعه شناس، متدین و متشرع باشند و در سیاست وارد شوند، آنها را روشنفکر دینی نمیتوان نامید. اینهم شوخی بدی است که تحصیلکردگان جهان رو به توسعه که کشور و ملتشان هزار درد و گرفتاری دارد، بکوشند با رجوع به سنن خود درمانی برای دردهای تجدد پیدا کنند. سخن کوتاه کنم. شرط روشنفکری اعتراض به تجاوزی است که به عدالت و آزادی موعود تجدد میشود. مبنای اعتراض هم وعده های صلح و آزادی و عدالت قرن هیجدهم است. اگر روشنفکری به صفت دینی متصف شود، ملاک و مبنای حکم روشنفکر هم باید دین و دینی باشد. چنانکه گفته شد، روشنفکرانی هستند که با ملاک قواعد تجدد به ظلم و اختناق اعتراض میکنند و در عین حال اعتقادات دینی دارند و اعمال دینی به جا میآورند. میتوانیم این روشنفکران را روشنفکران متشرع یا متأدّب به آداب شریعت بدانیم اما اگر اینها خود مسلمان یا مسیحی و . . . باشند، روشنفکریشان به هیچ دینی منسوب نمیشود. در این باب گفتنیهای بسیاری است که در این مجمل مجال ذکر آنها نیست. من گمان میکنم وقتی مارکوزه در دهه شصت وظیفه روشنفکران را به دانشجویان و از طریق دانشجویان به مردم طبقات متوسط واگذار کرد، بر خلاف میل خود شأن نظری مارکسیسم را تقویت نکرد بلکه با پایان دادن به تاریخ روشنفکری، تکلیف را از دوش روشنفکران که نمایندگان شأن بالنسبه نظری جناح چپ تجدد بودند، برداشت. معهذا در همه جا هنوز کسانی به نام روشنفکر وجود دارند اما آنها یا خاموشی و انزوا گزیده اند، یا به کارهای دیگر مشغولند. از زمانی که پایان ایدئولوژی اعلام شد و این نام و عنوان زیبا خیلی زود به معنی مطلق بودن لیبرال دموکراسی موجود تفسیر شد، روشنفکران هر قیدی که داشتند و به هر ملت و کشوری وابسته بودند، جز تائید لیبرال دموکراسی چه میتوانستند بکنند؟ من در باب لیبرال دموکراسی در اینجا چیزی نمیگویم اما اگر لیبرال دموکراسی همه حسن است و آن را ملاک هنر و فلسفه و درک و درایت باید دانست و به آن هیچ اعتراض نمیتوان و نباید کرد، زبان روشنفکر ناگزیر در کام میماند. دموکراسی ایدئولوژی خوبی است اما بدانیم که با مطلق شدن لیبرال دموکراسی، کار روشنفکری پایان مییابد.
