-
تعداد ارسال ها
181 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط baraan
-
نقد و بررسی رتبتون چند شد؟(آزمون سراسری 89)
baraan پاسخی برای mim-shimi ارسال کرد در موضوع : مقالات فارسی مهندسی شیمی
تهران نمیارم حتی شبانه نزدم تهران.اره شهرستانارو زدم. تبریز،رشت،همدان و ...- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
- کنکور سراسری
- گفتگو
- (و 5 مورد دیگر)
-
فقط یه دور بزار بزنم:167::icon_pf (34):
-
نقد و بررسی رتبتون چند شد؟(آزمون سراسری 89)
baraan پاسخی برای mim-shimi ارسال کرد در موضوع : مقالات فارسی مهندسی شیمی
کجاش خوبه؟؟؟؟؟:icon_pf (34):تهران میخواستم همین الان انتخاب رشتمو فرستادم:ws21::ws21:- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
- کنکور سراسری
- گفتگو
- (و 5 مورد دیگر)
-
enemy دشمن
-
نقد و بررسی رتبتون چند شد؟(آزمون سراسری 89)
baraan پاسخی برای mim-shimi ارسال کرد در موضوع : مقالات فارسی مهندسی شیمی
8000:icon_pf (34): گریه گریه- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
- کنکور سراسری
- گفتگو
- (و 5 مورد دیگر)
-
yell فریاد زدن
-
خیلی خوشگله ما چه چیزایی داریم و خودمون نمیدونیم:icon_pf (34): خیلی هم خوب عکس گرفتید
- 32 پاسخ
-
- 2
-
-
space فضا جا.مکان
-
law قانون
-
منم میخوااااااااااااااام اااااااااااااااای خدااااااااااااا:4564::cryingf:
- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
نقد و بررسی رتبتون چند شد؟(آزمون سراسری 89)
baraan پاسخی برای mim-shimi ارسال کرد در موضوع : مقالات فارسی مهندسی شیمی
مرسی خدا کنه خیلی سخته من واقعا زحمت کشیده بودم این حقم نبود...:icon_pf (34)::ws44:- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
- کنکور سراسری
- گفتگو
- (و 5 مورد دیگر)
-
پرسیدم... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر .... ، و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را .. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن .. داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی .. به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد : زلال باش .... ، زلال باش .... ، فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان درتوست
- 124 پاسخ
-
- 5
-
-
نقد و بررسی رتبتون چند شد؟(آزمون سراسری 89)
baraan پاسخی برای mim-shimi ارسال کرد در موضوع : مقالات فارسی مهندسی شیمی
سلام اصلا به فکرمم نمیرسید این رتبه رو بیارم... خدا کنه مهندسی شیمی یا مواد بیارم واقعا روزای بدین...- 10 پاسخ
-
- 6
-
-
- کنکور سراسری
- گفتگو
- (و 5 مورد دیگر)
-
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد! بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند! از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست! به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند! برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای. حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد. برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود . نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت. چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت. قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود.
- 276 پاسخ
-
- 6
-
-
قاصدک حرف دلم را تو فقط میدانی نامه ی عاشقیم را تو فقط می خوانی قاصدک هیچ کس با من نیست همه رفتند تو چرا میمانی؟
- 276 پاسخ
-
- 6
-
-
خواص مكانیكی (تعریف مفاهیم اولیه)
baraan پاسخی برای Peyman ارسال کرد در موضوع : مقالات و کلاس های درس مهندسی مواد
:jawdrop:- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
- قابلیت پلاستیكی
- قابلیت ارتجاعی
- (و 20 مورد دیگر)
-
یک کلمه فارسی بگید و نفر بعدی انگلیسی ان را بگه
baraan پاسخی برای danielo ارسال کرد در موضوع : Break time
shay نخ- 169 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی کشف ششمین رودخانه بزرگ جهان در اعماق دریا
baraan پاسخی برای YAGHOT SEFID ارسال کرد در موضوع : متفرقه
چه جالب:icon_pf (34): -
یک کلمه فارسی بگید و نفر بعدی انگلیسی ان را بگه
baraan پاسخی برای danielo ارسال کرد در موضوع : Break time
rainfull اسب ابی- 169 پاسخ
-
- 2
-
-
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار بر او درد آمد.. یک مُـلا او را دید و گفت : حتما گناهی انجام دادهای. یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را تقریب زد و اندازه گرفت. یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد. یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند. یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت. یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد. یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند.. یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است. یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات بشکنه. سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد…!!
- 318 پاسخ
-
- 3
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم . همان يك لحظه اول ، كه اول ضلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم . كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پيمانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم . كه ميديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون مستانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم . نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمايان ،سبحه صد دانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،آواره و ديوانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اكر من جاي او بودم . بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم . بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد ،گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم . كه ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او باشم . همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من بجاي او چو بودم ،يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد
- 581 پاسخ
-
- 7
-
-
مردی مقابل پور سینا ایستاد و گفت: ای خردمند، به من بگو آیا من هم همانند پدرم در تهی دستی و فقر می میرم؟ پورسینا تبسمی کرد و گفت: اگر خودت نخواهی، خیر به آن روی نمی شوی. مرد گفت گویند هر بار ما آینه پدران خویشیم و بر آن راه خواهیم بود. پور سینا گفت پدر من دارای مال و ثروت فراوان بود اما کسی جز مردم شهرمان او را نمی شناخت. حال من ثروت ندارم اما شهرت بسیار دارم. هر یک مسیر جدا را طی کرده ایم . چرا فکر می کنی همواره باید راه رفته را باز طی کنیم . مرد نفسی راحت کشید و گفت: همسایه ام چنین گفت. اگر مرا دلداری نمی دادید قالب تهی می کردم . پورسینا خندید و در حالی که از او دور می شد گفت احتمالا ترس را از پدر به ارث برده ایی و مرد با خنده می گفت آری آری… متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است . این سخن اندیشمند کشورمان نشان می دهد تکرار تاریخ ممکن نیست . حتی در رویدادهای مشابه ، باز هم کمال و افق بلندتری را می شود دید .
- 318 پاسخ
-
- 1
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرٿتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي ٿلوريدا با برداشتن کتابي از قٿسه ناگهان خود را شيٿته و مسحور ياٿته بود. اما نه شيٿته کلمات کتاب بلکه شيٿته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صٿحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيٿ از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرٿ داشت. در صٿحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرٿ وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرٿي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرٿ به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز ٿرو مي اٿتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالٿت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" ٿرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما 7 چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريٿش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرٿته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گٿت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلٿتش توي کٿش هاي بدون پاشنه جا گرٿته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرٿته ام از طرٿي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش ٿرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرٿي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او اٿتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرٿي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گٿت" ٿرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگٿت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرٿ خيابان منتظر شماست . او گٿت که اين ٿقط يک امتحان است!" تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد. به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گٿت که چه کسي هستي؟
- 318 پاسخ
-
- 1
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
:jawdrop:جالبه اگه واقعا این جوری باشه
-
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برٿ ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقٿ شود. اسميت پياده شد و خودشو معرٿي کرد و گٿت من اومدم کمکتون کنم. زن گٿت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطٿ شماست . وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رٿتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گٿت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنٿر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کاٿه کوچکي رو ديد و رٿت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد ٿهميد. وقتي که پيشخدمت رٿت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رٿته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سٿره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنٿر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رٿت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن ٿکر ميکرد به شوهرش گٿت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه
- 318 پاسخ
-
- 4
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
