-
تعداد ارسال ها
181 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط baraan
-
خیلی قشنگ بود مرسی
- 32 پاسخ
-
- 1
-
-
اره داداش خیلی جای قشنگیه. فکر نکنید فقط خودتون جاهای سر سبز داریدا :ws28:
- 14 پاسخ
-
- 3
-
-
:icon_gol:خواهش میکنم:w139:
- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
آخییییییی چه دورین از اینجا:icon_pf (34):
- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
یه ماهیای خوش مزه ای داره دلت بسوزه:ws3:
- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
:icon_gol: حتما بیاااااااااااااااااااا
- 14 پاسخ
-
- 4
-
-
اره حتما اردیبهشت باید رفت.واقعا جای قشنگیه حتما برید
- 14 پاسخ
-
- 4
-
-
پلنگان اگر از کرمانشاه به سمت کامیاران بروی وقتی به کامیاران می رسی کافی است آدرس پلنگان را بپرسی تا به این سمت تو را راهنمایی کنند. کل مسیر از کرمانشاه حدودا 100 کیلومتری می شود و برای من که انتظار نداشتم اینقدر دور باشد قدری غیر منتظره بود. وقتی به تابلوی روستای پلنگان می رسی می توانی به سمت چپ بپیچی و به سمت این روستای فوق العاده زیبا و دنج و رویایی بروی هم می توانی چند صدمتری به مسیرت ادامه دهی تا به پرورش ماهی پلنگان و مرکز تفریحی آن برسی. پیشنهاد من گزینه دوم است. وقتی به استخر پرورش ماهی رسیدی اگر بساط کباب برده باشی که چه بهتر اگر نه می توانی کباب ماهی تازه صرف کنی. البته این را بگویم که طعم کباب ماهی سفید برگ جوانرود چیز دیگری است. مناظری بسیار بدیع و زیبا در این منطقه خودنمایی می کند و توصیه من برای زمان اوایل اردیبهشت است که هم هوا هنوز گرم نشده و هم رودخانه پرآب و خروشان است. وقتی به استخر ها رسیدی باربرهایی وجود دارند که وسایل شما را به بالاتر منتقل می کنند و شما می توانید پیاده ادامه مسیر داده و هرجای مناسبی دیدید بساط پهن کنید. ی جدای از رودخانه پرآب و زیبا که گویی کوه را شکافته و شکاف عمیقی در آن باز کرده وجود دو روستا در دو طرف رود بر روی بدنه این کوه شکافته شده بسیار زیباست. یک روستا درست مشابه همین در سمت مقابل قرار دارد مسیر آن قدری دور است اما ارزش یکبار دیدن را دارد اما از من به شما نصیحت هرگز روز جمعه یا تعطیل هوس بازدید از این مکان به سرتان نزند که نه تنها مجالی برای استفاده از این همه زیبایی پیدا نمی کنید بلکه ممکن است خاطره خوبی هم در ذهنتان باقی نماند
- 14 پاسخ
-
- 19
-
-
واقعا زیبا بود. انتخابتون هم از صحنه هایی که عکس گرفتید قابل تحسینه:icon_gol:
- 46 پاسخ
-
- 1
-
-
- مجموعه تاریخی
- مجموعه تاریخیه سنگ بست
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد... آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم... چشم هایش آیینه زندگی بود... سرشار از صداقت و یکرنگی... احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد... احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال گردش و تکاپو هستند.... روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد... فقط کافی بود لبخند بزند... . . . . . . . . . . . . شما همان او هستید پس لبخند یادتون نره
- 124 پاسخ
-
- 3
-
-
در ورای گوشت و پوست و استخوان که همه زمینی ست و فانی دلی ست و دستی که می شود آسمانی باشد و جاودانی... دستان تهی از خویش را همراه دلم کرده ام و روانه درگاهت نموده ام بالهای پروازم را که هر روز به ضریح پاک نامهای خوبانت متبرک می کنم باز جانی می گیرم و امیدی! مگر با وجود تو و گستره ی لطف بی نهایت تو نا امیدی را به دل راهی هست؟! دلم آسمان می خواهد و آبی عشق تو دلم پرواز می خواهد و آرامش نگاه تو دلم بال بال زدن می خواهد و گم شدن در فراخنای محبت تو دلم تو را می خواهد ... خود را از من مگیر حتی به چشم بر هم زدنی!
- 124 پاسخ
-
- 3
-
-
هیچ راهی که به تو می رسد بن بست نیست آن هنگام که همگام با تو و با ذکر نام مقدس تو در کوچه باغ یادت قدم می زنم آن چنان مسحور عطر دلاویز عشقبه تو می شوم که همه چیز را از یاد می برم خود را شناورحس میکنم در دریایی بی کرانه، آرام آبی و سرشار از آرامش با تو بودن...
- 124 پاسخ
-
- 3
-
-
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.
- 318 پاسخ
-
- 4
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
بنیامین می گویند: عیسی دشمن روم و یهود بود. اما من می گوسم: عیسی دشمن هیچ انسانی و هیچ نژادی از مردم نبود. شنیده ام که می گفت: پرندگان آسمان و کوه ها به افعیان خفته در سوراخ ها هیچ اعتنایی نمی کنند! پس بگذارید مردگان، مرده های خود را دفن کنند و جامعه ی خویش را در میان زندگان بر تن کنید و به پرواز در آیید. من یکی از شاگردان او نبودم اما همراه سایر مردم برای دیدن چهره اش شتافتم. او به روم و به ما که بردگان رومیان هستیم می نگریست؛ همچون پدری که به کودکانش که سرگرم بازی هستند و سپس با یکدیگر می ستیزند، به ما می نگرید. آنگاه به ما می خندید. آری! عیسی از همه ی ما بزرگتر بود. بلکه از ولایت و امّت و انقلاب نیز بزرگتر... تنها و گوشه نشین بود اما کاملاً هوشیار... بر آنچه اشک نریخته بودیم می گریست و بر هر انقلاب و سرکشی ما لبخند می زد. و ما دانستیم که او می توانست با آنان که متولد نشده اند، متولد شود و به آنان کمک کند تا دید بصیرت داشته باشند. عیسی آغاز یک حکومت جدید در زمین بود؛ مملکتی که پایانی ندارد. او فرزند و نوه ی همه ی فرمانروایانی بود که مملکت روح را بنا ساخته اند. و هیچ کسی بر جهان ما حکمرانی نکرد، جز فرمانروایان روح!
- 318 پاسخ
-
- 4
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
دهان او همچون اناربود دهان او همچون انار بود و سایه ی چشمانش، ژرف... بسان مردی که نیروی خود را می شناسد، لطیف بود. پادشاهان زمین را در خواب هایم دیده ام که برای ادای احترام در برابر او ایستاده اند. دوست دارم صورتش را توصیف کنم اما نمی دانم چگونه؟ او همچون شبی بود به دور از تاریکی و مانند روزی که غوغای رود را نمی شناسد. صورتش اندوهگین بود اما سرشار از شور و شعف... به خوبی به یاد دارم چگونه یک بار دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد و انگشت هایش همچون شاخه های نازک نمایان شدند. و به خوبی به یاد دارم چگونه آب را با گام هایش می سنجید. او راه نمی رفت بلکه خود، راه بود که بر جاده قدم می گذاشت. همچون ابری بر روی زمین؛ فرود می آمد تا زمین را زنده کند. و چون در برابرش ایستادم و با او سخن گفتم، صورت مردانه اش چشم هر بیننده ای را سرشار می کرد. و به من گفت: میریام! از من چه می خواهی؟ پاسخش را ندادم اما بال هایم راز مرا در بر گرفت و گرما در جسمم به جریان افتاد. و چون نتوانستم نور او را تحمّل کنم، رهایش کردم و به راه خود رفتم اما شرم از من جدا شد و چیزی جز زندگی برایم باقی نماند. آرزو کردم تنما باشم تا انگشت هایش بر تار دلم بنوازد.
- 318 پاسخ
-
- 1
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
شاهزاده ی خیال به ویرانه های باستانی « تَدمُر» رسیدم و از فرط خستگی بر روی علفهایی که در میان ستونهای تاریخ روئیده اند نشستم و دربارهی صاحبان و قدرتمندان این آثار اندیشیدم.و چون شب فرا رسید و مخلوقات جامه ی آرامش بر تن کردند بوی خوشی به مشامم رسید و دستهای پنهانی را احساس کرم که عقلم را لمس می نمایند لذا پلک هایم سنگین شدند و خویش را ر بوستانی بی نظیر یافتم و با حوریانی زیبارو که بر چنگ می نواختند روبرو شم.ناگهان ساهزادهی خیال با چهره ای تابان از لابه لای شاخه های شکوفه ار ظاهر شد و آرام به سوی بارگاهش رفت و بر تخت نشست. کبوتران سفی به شکل هلال کنار پایش نشستند آنگاه با یک اشاره همه ی دوشیزگان از رقص و آواز دست کشیدند و سکوت حکمفرما گردید. ساهزاده رو به من کرد و گفت: ای انسان زاده! من تو را به اینجا فراخواندم. من فرشته ی خیال و مالکِ جنگل رویاها هستم پس خوب به سخنانم گوش فراده و پندهایم را به گوش انسانها برسان! به آنان بگو که شهر رویاها یک جشن بزرگی است که دربان آن یو غول پیکری است و کسی بدون جامه ی مخصوص جشن اجازه ی ورود ندارد. به آنان بگو که بهشت خیال توسط فرشتگان عشق نگهبانی می شود و کسی نمی تواند وارد آن شود مگر اینکه نشان عشق بر پیشانی داشته باشد. اینجا باغ تصورات است. رودهایش همچون شراب گوارا و پرنه هایش مانن فرشتگان پرواز می کنند و خوشبوترین گلها را دارد که کسی آنها را زیر پا له نمی کند جز فرزند رویاها. به انسانها بگو من جام شادی را به آنان بخشیده بودم اما با جهلشان جام را واژگون ساختند لذا فرشته ی تاریکی به آنان شراب اندوه داد و همگی نوشیدند و مست شدند اشیعیای نبی حکمت را با تارهای عشق گره زد و یوحنّا خوابش را با زبانم نقل کرد و اگر راهنمایی من نبو انته نمی توانست از دست ارواح بگذرد. سرزمین اندیشه بالاتر و فراتر از عالم مادّی است و تنها ابرهای شای ر آسمانش دیده می شدو.خیالات، تصاویری هستند که در آسمان فرشتگان پدید می آیند و در آینه ی منعکس می شوند. ناگهان شاهزاده ی خیال با قدرت افسونش مرا به سوی خود جذب نمود و لبهایم را بوسید و گفت: و نیز بگو، آنکه زنگی اش را با خیال سپری نکند برده ی زندگی می شود. سرود فرشتگان دوباره طنین انداز شد و دود مجمرها آنقر متصاعد گشت که دیگر نتوانستم جلویم را ببینم. آنگاه خویشتن را دوباره در میان ویرانه های غم آلود یافتم در حالی که سپیده دم لبخند می زد و این کلمات را تکرار نمودم: « آنکه زنگی اش را با خیال سپری نکند برده ی زندگی می شود! ».
- 318 پاسخ
-
- 1
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
دو طفل شاه در بالکن قصر ایستاد و مردمی که در باغ قصر جمع شده بودند را صدا زد و گفت: به شما مژده می دهم و به شرزمینم تبریک می گویم زیرا ملک برای من و برای شما پسری به دنیا آورد تا به او افتخار کنید زیرا سلطنت و عظمت نیاکانم را به ارث خواهد برد. پس اینک شادی کنید و جشن بگیرید! مردم فریاد زدند و هلهله شان در فضا طنین انداز شد و برای نوزاد تازه از راه رسیده سرود خواندند و جام های شادی را نوشیدند. آنان شاه را تمجید می کردن و خو را حقیر می نموند و می خنیند در حالی که فرشتگان بر حالشان می گریستند. در همان موقع زنی بیمار ر خانه ای محقّر راز کشیده بود و نوزادش را در سینه ی تب آلودش می فشرد. زن در فقر بسر می برد و بی شک فقر یک نگون بختی بشمار می رو. انسانها او را رها کردند و ستم شاه قدرتمند، شوهر ناتوانش را به قتل رساند. ر آن شب فرشتگان برای آن زن نوزی فرستاند تا مانع از ادامه ی حیات و کار و تلاس و به دست آوردن روزی شود! زن به سوی نوزادس چشم دوخت و گریه ی تلخی کرد آنگاه با صدایی دلخراش گفت: ای جگر گوشه ی من! چرا عالم ارواح را رها کردی و به اینجا آمدی؟؟ چرا به من رحم نکردی و چرا فرشتگان و آسمان بی کران را ترک نمودی و به این دنیای تنگ و پر از سختی و خواری آمدی؟ ای فرزند تنهاییم! چیزی جز اشک برای تو ندارم. آیا می توانی با آن تغذیه کنی؟ جانوران از گیاهان تغذیه می کنند و لانه های امنی دارند و جوجه ها دانه می خورند و در میان شاخه ها می خوابند. اما تو چیزی جز آه و ناتوانی من نداری! زن اینرا گفت و کودکس را برای دومین بار در سینه اش فشرد. گویی می خواست با او یکی شود شپش چشمهایش را به سوی بالا برد و فریاد زد و گفت: پروردگارا! به ما رحم کن! و چون ابرها در برابر صورت ماه پراکنده شدند، پرتو لطیف ماه از پنجره ی آن خانه ی محقّر داخل شد و بر روی دو جسد تابید!
- 318 پاسخ
-
- 1
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
>>> عکاسی پسر مشهدی از میدان امیر چخماق یزد <<<
baraan پاسخی برای Ali.Akbar ارسال کرد در موضوع : من و دوربینم
من تا حالا یزد نرفتم اما انقدر عکسات قشنگن لازم شد برم حتما:flowerysmile::4uboxsmiley:- 55 پاسخ
-
- 1
-
-
:icon_pf (34):اما اگه خدا هم محدود بود به جا و مکان دیگه با بقیه ی موجودات چه فرقی داشت؟ خودشم میشد مخلوق.که چون جسم داشت مریض میشد،گرسنش میشد و خلاصه نیازمند میشد که در اون صورت من خدایی رو که خودش نیاز مند باشه و محدود نمیپرستیدم.
- 28 پاسخ
-
- 3
-
-
یعنی شما واقعا نیاز به پرستشو تو خودتون احساس نمی کنید؟؟؟؟انسان از بدو ورودش این نیازو داشته که دنبال خدایی بودن تو ماه و ستاره و ... میگشته باور نمیکنم انسانی این نیاز و تو خودش نبینه.
- 28 پاسخ
-
- 3
-
-
در مطب دکتر به شدت بصدا در آمد . دکتر گفت : در را شکستی ! بیا تو . در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم . دختر گفت ولی دکتر من نمی توانم اگر شما نیایید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا علائم بهبود در او دیده شود . زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر بخاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما" میمردی ! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! فرشته ای کوچک و زیبا
- 318 پاسخ
-
- 1
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
اکنون کجايی ای خود ديگر من؟ ايا در اين سکوت شب بيداری؟ بگذار نسيم پاک تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند. کجايی ای ستاره زيبای من؟ تيرگی زندگی مرا در اغوش کشيده و اندوه بر من چيره گشته است. لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد! از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد! کجايی ای محبوب من؟ اه ؛ چه بزرگ است عشق! و چه بی مقدارم من! جبران خليل جبران
-
:ws28::ws28::ws28::ws28:
-
وااااااای چه وحشتناک:icon_pf (34):
-
مردی مهربان و بذله گو به مرور زمان به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده بود. زن او هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت ، اما دریغ از این که چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود، تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از این رو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعت ها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه راهب رساند. قصه خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد. راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. زن گفت : ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟ راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند . زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه کوهستان شد. آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد . از شدت ترس بدنش می لرزید، اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد . هر شب چند گام به غار نزدیک تر می شد. تا آن که یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد ، اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شب های متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیک تر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید. تا این که در یکی از آن شب ها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیک تر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر این گونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند . زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد، به ملایمت به او غذا می داد. هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود. هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید . چند ماه دیگر نیز این گونه گذشت . تا آن که شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه خانه اش شد. صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت . تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود. زن، هاج و واج نگاهی کرد . در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد، ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، تویی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دورساز !! “
- 318 پاسخ
-
- 2
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
