-
تعداد ارسال ها
181 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط baraan
-
موازي پسرك پريد لبهی جوی آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راهرفتن. دخترك اما لبهی ديگر جوی آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوری هميشه كنار هم هستند. سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوی آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همديگر می رفتند، با فاصله يك جوی آب از هم. رسيدنی در كار نبود، حتی تا قيامت!
- 318 پاسخ
-
- 2
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
شقایق (یاشار) خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستانی بود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم: - پلاک 21 ؟! سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت. چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود. شقایق (یاشار) خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستانی بود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست دلم می خواست برگردم خانه و ببینم این مهمان ناخوانده کیست، اما دیر شده بد و اصلاً حوصله غرغرهای رئیس اداره را نداشتم... به محل کارم که رسیدم گوشی تلفن را برداشتم تا از مادرم پرس و جو کنم. یک دفعه یادم افتاد که فیش تلفن را فراموش کرده ام پرداخت کنم و تلفن خانه قطع است. آن روز با کمی حواس پرتی کارهایم را انجام دادم و یکسره رفتم خانه، در همان بدو ورود، مادرم با روی باز اشاره کرد به دخترک و گفت: - شقایق، دوست دوران دانشکده مریم است... خواهرم مریم سالها بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. دوستش برای پیدا کردن کار به تهران آمده بود. مریم هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی آورد و من آنها را نمی شناختم. آن شب شور و نشاط خاصی در خانه ما حاکم بود. از سال قبل که پدرم فوت کرده بود، کمتر در خانه اینقدر پر سر و صدا می خندیدیم و حرف می زدیم، اما حضور شقایق انگار به خانه ما روح تازه ای داده بود. ساده ترین ماجراها را با چنان آب و تابی تعریف می کرد که همه را به وجد می آورد. همان شب احساس کردم به این دختر علاقه مند شده ام. اما به خودم تشر زدم و گفتم: - سعید، خجالت بکش. دختره یک شب آمده خانه شما و تو احساس می کنی یک دل نه صد دل عاشقش هستی؟! اما کار دل را هیچ وقت عقل نمی تواند کنترل کند... روزهای بعد با اشتیاق بیشتری به خانه می آمدم. دلم می خواست پای صحبتش بنشینم. صبح از خانه بیرون می زد و شب با کلی هیجان برایمان تعریف می کرد که کجاها رفته و چه کارهایی انجام داده... خیلی در پیدا کردن کار موفق نبود، اما اصلاً امیدش را از دست نمی داد. می دانستم به طور موقت در خانه ما مانده. خاله ای داشت که به سفر خارج از کشور رفته بود و به محض برگشتن، شقایق به خانه او می رفت. اما حضورش عجیب به همه ما روح تازه داده بود. بعد از فوت ناگهانی پدرم تقریباً هیچ کس حال و حوصله نداشت، اما حالا با حضور شقایق همه چیز عوض شده بود. غروب ها به باغچه می رسید، دوباره شاهی و ریحان کاشتیم و هر روز سر سفره سبزی تازه از باغچه می کندیم و می خوردیم. بعد از چند هفته دیگر یقین پیدا کرده بودم که عاشق شقایق شده ام. حتی در محیط کارم هم همکارانم متوجه تغییر روحیه من شده بودند. کارهایم را با انرژی بیشتری انجام می دادم... بالاخره سر صحبت را با مادرم باز کردم و مادر هم انگار از خدا خواسته بود و قول داد هر چه زودتر از او خواستگاری کند. روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، بر خلاف روزهای قبل خانه آرام بود. شقایق و مریم توی اتاق بودند و مادر توی آشپزخانه. متوجه شدم اتفاقی افتاده. اما نمی توانستم تصور کنم این سکوت نشات گرفته از چیست. بالاخره مادر رو به من کرد و گفت: - شقایق را می خواند به پسردایی اش بدهند. داستانش پیچیده است. دخترک بیچاره اصلاً راضی نیست. ولی کاری از دست کسی بر نمی آید. بهتر است ما دخالت نکنیم و تو هم از این ازدواج منصرف شوی... این جواب برایم کافی نبود. روزهای بعد چیزهای بیشتر و بیشتری دستگیرم شد. شقایق یک پسردایی داشت که چند سال پیش ازدواج کرده بود همسرش به دلایلی نمی توانست صاحب فرزند شود. همه خانواده در تلاش بودند که پسر دایی شقایق (محمود) را راضی کنند زنش را طلاق بدهد. حتی از این هم فراتر رفته و شقایق را برای ازدواج دوم او کاندید کرده بودند. به نظرم خیلی عجیب می آمد، اما شب های بعد سفره دل شقایق باز شد و دنیای پرغم و غصه اش را در پشت آن چهره بشاش و همیشه خندان دیدم. می گفت هیچ کس حق ندارد خلاف نظر بزرگ خانواده حرفی بزند. از طوایق جنوب بودند و این قوانین بسیار سخت و محکم اجرا می شد. محمود پسردایی اش مرد بسیار ثروتمندی بود و از قدیم الایام عاشق شقایق بوده... ولی به دلایلی با دختری ازدواج می کند که انتخاب پدرش بوده و حالا که زندگی شان به بن بست رسیده باز آمده سراغ شقایق و ... حالا او باید انتظار می کشید که بالاخره محمود یا زنش را طلاق بدهد و یا حداقل اجازه ازدواج مجدد را از زنش گیرد. شقایق با قلبی شکسته این داستان ها را برای ما تعریف می کرد و هر وقت من از او می پرسیدم چرا مخالفت نمی کند، با چشم های نمناک خیره نگاهم می کرد و سری تکان می داد: - رسم و قانون در خانواده های ما از همه چیز مهمتر است. همین که اجازه دادند به تهران بیایم تا کار پیدا کنم خودش کلی جای شکر دارد، می خواستم از آن محیط دور باشم و نفرینها و اشک و زاری همسر محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و پای سفره عقد بنشینم... چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی سکه نا امیدی و تلخی است... روز آخر به من گفت: - نگران آینده من نباشید. زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم.
- 318 پاسخ
-
- 2
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
تصویر روياهاي يک مادر هنرمند و کودکش
baraan پاسخی برای MH.Sayyadi ارسال کرد در موضوع : بایگانی آتلیه عکاسی
چه قدر خوشملن چه مامان باحالی- 37 پاسخ
-
- 7
-
-
اگر گاهي صدايم مي گريد ببخش اگر ماه شب را خريده ام ببخش صداي من پاياني براي بارانش نيست نوشتن ازسكوت تلخ زيبا نيست بر دستم سوزانده ام سيگارغم را ولي هنوز دوده اش نشسته است چشمهايم را كلام من با تو بي صداست به شب بگو كه ماه كجاست! ببخش كه بال زخمي تورا از پنجره نگاهم دور ديدم به هر كتاب كه مي روم نمي رود غزل به راه خود! ببخش كه درهواي من پرنده خواب نمي رود به سادگي فراموشي ببخش بیهودگی پنجره ام را...
-
گاه در پاسخ نگا هت باد خزان برگهای خشکیده ام را تکانی می دهد! من با همان نجوای دلم به دنیای دیگری برگزیده شده ام! خدای من شانه هایم با دستهای تو ارامند! لا به لای گرمای مهربانیت خودرا آغاز می کنم! خیالم را از نو می سازم! فرصت رهایی را می چینم! و آرام رقص تردید را از پلکهایم برمی دارم! تنها بگو به من به کدام آ سمان بال پروازی نمی خواهد..!
-
برای تمام روزهای بربادرفته غمی نیست! اگرچه باز نخواهند گشت وارام درخاطرات خفته اند! من برای شکاف قلبم تنها دستهای تورا می شناسم! این راز میان نگاه من و توست! هیچگاه از یاد نخواهم برد لحظه ای که از حصار دردها از آن ره سوخته با اشاره ای لطیف ارامم کردی! وآسمان خالیم را دوباره از نو ساختم! وچه ساده روحم با تو می نوازد...
-
برای یقین از یاد رفته باید دوید برای دستهای رهایی باید بدانم! از کجا به این فصل رسیده ام!؟ که میان دودیوار دست وپا می زنم! برای خویشتن خود زمزمه می کنم و رهایی را با دستهای پینه بسته ام از وسعت نگاه آسمان می خواهم! بگو برایم بگو بارش واژه های سوخته! تمام فریاد من برای بودن یقین برافروخته ! دستهایم را دوباره بگیر رهایم مکن رهایی را باتو آغازکردم وبا تو به یقین آشفته پایان می دهم....
-
واژه ها یکی یکی بال گرفتند در نگاهم درکلامم! آوای سخت حقیقت بود! انگاره ای خیالی درباد بود! به عبث رفت ریشه های من! من باورت را نمی شناختم تا اتفاق... تنها فریادزدم نه! در خلوت باتو گریستم! با تو بغض های دیرینم را چه ساده فریاد کردم! دگرگونه بودن را برای فردای نیامده برای رویای بارانی به بهارمرده قلبم صبوری می دهم...
-
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. ... اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند. این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.بعد توضیح داد : آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود ، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود
- 318 پاسخ
-
- 2
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد . صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی . صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است. صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است . صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
- 318 پاسخ
-
- 2
-
-
- قصه های خوب برای بچه های خوب
- بیا داستان بنویسیم
- (و 4 مورد دیگر)
-
elementry دبستان
-
بی تو باز مانده ام در اسارت لحظه هایی که می گذرند و نگاهم تنها به تمنای طلوع چشمانت تکرار افق را به نظاره نشسته است آهای ... کجاست آن دل که می خوانمش از پشت غبار اندوه شاید بیاید و این مانده ی در حسرت را با دست خویش برهاند ، برهاند از حصار تنگ و تاریک تنهائی ها آهای ... با آمدنت بهار را صدا خواهم زد و خود جاده ای می شوم خیس خیس ... می شمارم گامهایت را با عبور هر ترانه جاده ای می شوم پیچ در پیچ میان انعکاسی از نور جاده ای می شوم که آغوش گشوده برای آرامش لحظه لحظه ی تو ... می دانی ... رود بی ترانه ی باد خاموش است ... خاموش و من بی حضور تو تک درختی بی عبورم ..
-
چه قدر زندگیای سخت هست حتما خیلی اذیت میشن هرچند عادت میکنن:jawdrop:
-
به شقایق سوگند که تو برخواهی گشت من به این معجزه ایمان دارم ... باغبان دلشاد کنج ایوان زمزمه کنان می گوید: " منتظر باید بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... " دیرگاهیست که من روزنه را یافته ام به امید رویش لحظه سبز دیدار بذر بودنت را در دلم کاشته ام ... با خودم می گویم : " نکند بی خبر از راه رسی و من دلخسته با آن همه گلهای آرزو در سحرگاه وصال جان خود را به تن خسته دشت بسپارم ... " از نسیم خواسته ام مژده آمدنت را به من عاشق رنگین بدهد ... شک نباید به دلم پای نهد من خانه قلبم را با اشک مژگانم آب و جارو کردم به امید پیوند به امید لبخند به امید صحبت آسمان می خندد ، ماه همچون کودکی معصوم سرسازش دارد ... موجها می رقصند، نسترن نیز چو آهوی دشت به سرمه مشکی چشمانش می نازد ... عشق را می بویم زندگی می پویم آسمان می جویم دلم اما غمگین سبد شیشه ای نگاه می بوسد ... هیچ تردیدی نیست من به این معجزه ایمان دارم که تو هم می آیی همراه چلچله ها، همصدای چکاوک ، هم پرواز قاصدک هیچ تردیدی نیست من به این معجزه ایمان دارم که تو هم می آیی تو می آیی ...
-
ترسم این است که پاییز تو یادم برود حس اشعار دل انگیز تو یادم برود ترسم این است که بارانی چشمت نشوم لذت چشم غزلخیز تو یادم برود بی شک آرامش مرگ است درونم وقتی حس از حادثه لبریز تو یادم برود من به تقویم خدایان زمان شک دارم ترسم این است که پاییز تو یادم برود با غزلهایت بیا چون همه چیزم شدهاند قبل از آنی که همه چیز تو یادم برود
-
باید عاشق شد و خواند باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند باید عاشق شد و رفت چه بیابانهایی در پیش است رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند پشت دیوار دریاواری بیدار به زنان می نگریست چه زنانی که در آرامش رود باد را می نوشند و برای تو برای تو و باد آبهایی دیگر در گذرست شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان می گویند باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند باید عاشق شد رفت
-
غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیمکسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانشریشه دوانده ؛به بازیش میگیریمهر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،هر چهاو دل نازکتر ، ما بی رحم تر . تقصیر از ما نیست ؛تمامیِ قصه هایِعاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند.
- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
لاله ای آرام و غمگین در سرای بی كسی برگ برگش پر ز آه و غم بی هم نفسی صورتش آكنده از اشك وكبود سینه اش داغ دار و پر زخون سایه اش تصویری از غم بود و درد ساقه اش جا مانده از رویای خرد دشنه اش تنها خدا بود و سكوت هیچ یاری برای درد و دلهایش نبود خاك های زیر پایش را نسیم دزدیده بود ریشه هایش هم دگر خشكیده بود ناگهان پروانه ای سویش رسید خط به خط ، سرگذشت دردناكش را شنید بر دل آزاده اش آرام خزید اشك شوق را برد و چشم عاشق لاله دمید لاله گفت: تا ابد تنها تویی پروانه قلبم همی در جواب گفتمش كه تا جان در بدن دارم تو هم تك لاله ی قلب منی لاله هم رنگ غرور را درون حجله ی عشقش نهاد گز رخش شعر دروغین را نواخت تا به خود آمد بدید در قله ی كوه غرور لیلی اسرار را در زیر پا له كرده بود پروانه و عشقش دگر در قبر غم ها ...
-
تنها برای چشمان تو می نویسم که نگاهت تکراری از آسمان است… تو همانی هستی که بهار را برایم به ارمغان آوردی و من همانی هستم که به عشقت وفادار مانده ام و روزهای بی تو را در دفتر دلم شمارش کردم
-
hospital بیمارستان
-
نقد و بررسی بچه های مهندسی پلیمر خودشونو معرفی کنن
baraan پاسخی برای mim-shimi ارسال کرد در موضوع : پليمر و نانو
که رشته ی شما رو بخونم- 43 پاسخ
-
- 1
-
-
- مهندسی پلیمر
- معرفی
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
نقد و بررسی بچه های مهندسی پلیمر خودشونو معرفی کنن
baraan پاسخی برای mim-shimi ارسال کرد در موضوع : پليمر و نانو
خوش به حالت منم میخواااااااااااام :w00:- 43 پاسخ
-
- 1
-
-
- مهندسی پلیمر
- معرفی
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
نقد و بررسی چرا کاربران مسلمانان اینقدر به آواتارهای غیراسلامی علاقه دارند ؟
baraan پاسخی برای جیرجیری ارسال کرد در موضوع : گفتگوی آزاد
اختیار دارید کی میگه میلاد نباشه؟ انجمن به حضور اینجور افرادیم نیازمنده -
نقد و بررسی چرا کاربران مسلمانان اینقدر به آواتارهای غیراسلامی علاقه دارند ؟
baraan پاسخی برای جیرجیری ارسال کرد در موضوع : گفتگوی آزاد
شاید واسه شما مشگلی نداشته باشه که مسلمانیو ببینید که قران با تفنگ دستشه اما... ادم نمیدونه چی بگه؟؟؟؟؟؟؟/:ws52: -
ببخشید :icon_pf (34): خب: earn بدست اوردن
