رفتن به مطلب

luhrasp.kashvad

عضو جدید
  • تعداد ارسال ها

    119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

445 Excellent

درباره luhrasp.kashvad

  • درجه
    <b><font color="#0000CC" face="Tahoma">کاربر انجمن</b></font>
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    مذکر
  • محل سکونت
    تهران

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    سایر رشته ها
  • مقطع تحصیلی
    دیپلم و کمتر از آن
  1. سلام بانو افشار ، شبتون پر ستاره . پست آخری که گذاشتم نمیبینم میشه بپرسم علتش چی میتونه باشه . فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  2. با شما موافقم . ولی توی سن ما هوس کمتر رنگ و لعاب داره . و دلم هم بدجوری حالمو میگیره . میهمان من باش . بی کم و کاستی ، به رویاهایت گره می خورم . نشان مرا ، از تمامی خواب هایت بجو . من به تاریکی گیسوانت گره خورده ام . شادی هایم را ، در برق نگاهت می یابی . وغم هایم را ، در زردی سیمایت خواهی یافت . من اهل ، تمامی لحظات خاطراتت هستم . آندم که ،کوتاهی لحظاتش شوقی صد چندان به ارمغان می آورد . من لحظه لحظه با تو بودنم .... .گویا برهان فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  3. [emoji1] [emoji1] [emoji1] [emoji1] [emoji1] اشکال نداره این هم یکی از راههای رشد و تعالیه . بشرط اینکه موضوع تنها جنسی نباشه . از همگی عذر میخوام وقتشون رو گرفتم . فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  4. هرجا که احساس میکردم به خدا نزدیکترم ، بهش میگفتم برای خودم هیچوقت ، از تو چیزی نمیخوام . نه عمر طولانی و نه بقیه شعارهای تو خالی رو .هر چی میتونی به دیگران اعطا کن . از پنجاه سالگی به من درک فهم و اشتیاق شعر گفتن داد . و درک عشق را . میدونستم میخواد چیزی رو به من بفهمونه . ولی من که همیشه اقرار میکردم . تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت یه روز و یه جای نامناسب به یک حرف توجهم جلب شد . مثل این بود که کلید خوردم .. این حرف منو به فکر انداخت راه فراری نداشتم چند سال با خودم دعوا کردم . حال دگرگونی داشتم .هر چی به خودم هشدار میدادم با این سن نمیتوان شوخی کرد نمیشد . یه روز که ذهنم رو از همه چیز خالی کرده بودم ، و نزدیک تر از همیشه به خدا بودم . فهمیدم این حال بیخودی به وجود نیامده . از اونجایی که خیلی شاکی هم بودم ، بهش گفتم بنظرت اینکارت مردی و مردونگی هست . میخواستی حالمو بگیری بی واسطه و مستقیم میگرفتی چرا به کمک کسی دیگه اینکارو کردی . چرا با کسی تبانی کردی و ضعفم رو به رخم کشیدی . ولی دست آخر به من فهموند که وقتی نا نا مناسب و جایی نا مناسبتر گیرت میندازم . که خواهش که هیچ ، گریه هم بکنی . .... اخوی بنظرت سوال خوبی کردی . باشه تو هم حال ما رو بگیر [emoji122] [emoji122] ولی دست بالای دست بسیاره . که روزی در افتی به پایش چو مور .[emoji1] دوستت دارم فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  5. عاشق چنین زنی شدن از مواهب خداست . ولی نمیدانم ، چرا در این سن و سال دچار این درد شدم .[emoji1] از اون سوالا کردی یا . خودت باش ، هیچ وقت به اینکه دیگران چطور راجع به تو فکر میکنند و یا توان هضم افکار تو را دارند یا ندارند نباش تو باعث رشد در اون جامعه هستی و قالب شکن و ساختار شکنی موجب تعالی یک جامعه است . پویا باشید فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  6. صدای زنگ تلفن چند بار شنیده شد ، مرد حدودا شصت ساله ای بود . یکی از جوانهای داخل مترو که کمی هم لودگی قاطی لحنش بود گفت ، حاج آقا گوشی رو بردار حاج خانوم الان به شما مشکوک میشه . مرد لبخندی زد و گوشی رو برداش . انگار میخواست یه جواب دندون شکن به پسره بده . صدای تلفن مثل دونفر که در گوشی زمزمه میکردند ، به گوش اطرافیان میرسید . پسر کنجکاو برای اینکه سوژه ای از پیر مرد بگیره ، خودشو به پیر مرد نزدیک کرد . پیر مرد متوجه منظور پسر شد . و با صدایی رسا گفت کس دیگری هم دلش میخواد بشنوه ، دختر خانمی از بین چند نفر نزدیک پیر مرد گفت بابا بزرگ ، شنیدم حرف شما که لطفی نداره دو نفر پیر مرد و پیر زن که حرف شنیدنی یی ندارند . پیر مرد گفت ، ولی من نظرم اینطور نیست . بهتره شما هم گوش کنی چون بدرتون میخوره. مرد خوش لباسی که نزدیک پیر مرد بود ، گف بزرگوار شما به بزرگی خودتون ببخشید ، این جوانها با جوانهای دوران شما فرق میکنند . بهتره به حرفهای اونها توجه نکنید . پسر رو به مرد کرد و گفت به همین دلیل میخواهیم به حرف حاج آقا گوش کنیم ، بلکه ما هم درسی بگیریم . پیر مرد که هنوز به تلفن جواب نداده بود ، گوشی را برداشت و بلند گوی آن را روشن کرد . صدای دختر جوانی از آنطرف گفت ، سلام ، پیر مرد گفت سلام عزیزم بفرما . میشه امرتون رو بگید . دختر گفت ، حاج آقا میشه بگید کجا تشربف دارید ؟ مرد گفت داخل مترو ، دختر گفت ، ببخشید حاجی شما مگر مترو هم سوار میشید . پیر مرد گفت ، بنظر شما اشکال داره ؟ دختر گفت ، خیر حاجی اگر میفرمودید من هم در معیت شما افتخار بودنتان را بجان میخریدم . سکوت همه گیر شده بود . تنها صدای صوت گاه و بیگاه ترمز مترو گاهی بگوش میرسید . پیر مرد گفت خوش آیند نبود که مزاحم شما بشوم . دختر گفت ، شما که اختیار دار هستید فقط کافیه اجازه بفرمایید ، موجب خوشحالی بنده خواهد بود . پیر مرد پرسی میشه بفرمایید امرتون چیه . دختر گفت ، می شه نگم . پیر مرد پرسید ، چرا ؟ دختر گفت ، آخه برام سخته ، پیر مرد گفت ، نمیشه حالا که سخته چند بار بفرمایید ؟ دختر گفت ، اگه بگم به من نمی خندی ؟ پیر مرد پرسید ، چرا باید بخندم ؟ مگه میخواهید جوک بگید ؟ دختر گفت ، میشه حرفهای منو جدی بگیری ؟ پیر مرد گفت ، اشکال نداره صدای شما رو چند نفر دیگه بشنوند ؟ دختر گفت ، من قبلا به خدا گفتم ، دیگران که اهمیت ندارند . اما به اونها بگو ، هزارتا از شما را روی هم بچینند یه جو معرفت و کمال شما را ندارند . دختر دوباره تکرار کرد . میشه حرف منو جدی بگبرید . پیر مرد گفت . شما جدی بگید من هم جدی میگیرم . دختر گفت ، میشه من زن شما بشم . و ادامه داد ، الان چند ساله حاج خانم فوت کردند . اون موقع من ده سالم بود و همیشه به حاج خانم میگفتم ، شما اجازه میدید من زن حاج آقا بشم ، حاج خانم میخندید و میگفت ، هنوز خیلی کوچکی و باید چند سال صبر کنی . و از اون موقع تا حالا صبر کردم تا بزرگ بشم . پیر مرد گفت ، اونموقع شما کودک بودید ، بخاطر ای میگفت که شما بزرگ میشوید و متوجه تفاوت سنی تان میشوید ، و خودتان پشیمان میشوید . دختر گفت ، من از همان موقع هر کسی به من میگفت زن پسر من میشوی ، میگفتم نه من خودم نامزد دارم . و تمام این سالها منتظر این روز بودم ، الان هم سال دوم دانشگاه رشته پزشکی هستم . پیر مرد گفت ، پس الان انسان درس خوانده و دارای عقل و هوش مناسبی هستید ، پس باید در خصوص تفاوت سنی من و خودتان باشید . پس بهتره با یکی از هم سنو سالهای خودتان وصلت کنید ، میدانم که خیلی ها از شما خوششان میآید . دختر گفت ، حاج آقا اذیتم نکنید ، اینهمه سال منتظر نشدم نه بشنوم . پس بهتره کمی بیشتر فکر کنید و خودتان را راضی به ازدواج با من کنید . من چند روز دیگر زنگ میزنم و قرار میگذارم ببینمتان . خیر پیش . و ارتباط قطع شد . هیچ یک از افرادی که دور پیر مرد ایستاده بودند متوجه نشدند که تا ایستگاه پایانی رسیدن . از بلندگو اسم ایستگاه را گفتند . همه با شنیدن صدا از شوک خارج شدند . و معلوم شد هر کدام از ایستگاه خود جامانده . قسمتی از داستان ، گوشها گویا برهان فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  7. من تجربه خرید بیمه جمعی رو هم دارم ، بشرط اینکه بیمه مورد نظرتون معتبر باشه خوبه . البته کمی مطالعه در این زمینه را برای شما لازم میدانم . موفق باشید فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  8. خدا به همه مریضی سلامتی بدهد . فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  9. سلام دوست عزیزم ، داری زرنگی میکنی . نیست دور از تو بسی در رخش آکنده شوی نیست همچون قمری در نگهش خوانده شوی نیست روزی که در آن خاک شوی پاک شوی نیست همت که تو هم ساغرو سجاده شوی .... گویا برهان فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  10. سلام به کل هستی ، بی حساب و بی کتاب . سلام به پنج هزار خدایی که فقط در کره زمین پرستیده میشه ، و یا واسطه ای هست برای پرستیدن نیرویی که دختر گلم میگفت (سارا-افشار) . و باور دارم که اون واسطه حتی در وجود یک درخت، یک سنگ ، یک قطر اشک و یا اشک یک عاشق در فراق یار ، و هر یک از آنها نشانه وجود یک مدیر مدبره است . سلامی ، بی واسطه و بدون هیچ حد و مرزی و بی هیچ دلهره و نگرانی . به دلبری که عاشقانه و عامدانه منو به خالق هستی نزدیک و معتقد میکنه که بشر از هر دریچه و هر اسمی میتونه ، به ایزد منان ، خداوند جهانیان ، پروردگار هستی ، الله ، رب العالمین ، و هر اسم دیگر ، با غلط املایی و بدون غلط املایی و به هر زبانی او را بخواند . بخواهد ، بنالد ، اشک بریزد ، تقاضای بخشش کند ، حتی از جدایی شکایت کند . تو کجایی تا شوم من چاکرت ، چارقت دوزم کنم شانه سرت ، فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  11. luhrasp.kashvad

    وصف حالتان با زبان شعر

    میهمان من باش . بی کم و کاستی ، به رویاهایت گره می خورم . نشان مرا ، از تمامی خواب هایت بجو . من به تاریکی گیسوانت گره خورده ام . شادی هایم را ، در برق نگاهت می یابی . وغم هایم را ، در زردی سیمایت خواهی یافت . من اهل ، تمامی لحظات خاطراتت هستم . آندم که ،کوتاهی لحظاتش شوقی صد چندان به ارمغان می آورد . من لحظه لحظه با تو بودنم ... گویا برهان فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  12. luhrasp.kashvad

    شعـری بـرای تـو...

    می نویسم که تو از حال خرابم بروی می کنم سجده تو از رحل و سرابم بروی می روم تا نگهت آتش خود برگیرد بیم ناکم که تو از تنگ شرابم بروی .... گویا برهان فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  13. luhrasp.kashvad

    دلتنگستـان

    دلم خیلی بهانه میگیره ، همش نق میزنه . دلی که تا مدتی پیش نه غمی داشت نه غصه داشتن و نداشتن ، نه نیاز به کسی رو احساس میکرد . نه و نه و هزارتا نه دیگر . عجب خدای بزرگی داریم . صاف گذاشت تو قابلمه دل ما . گفت حالا مردی طاقت بیار . توی سنی که از مرگ هم نمیترسیدم ، از همه وابستگی های این دنیا بریده بودم . یک نفرو جلوی راهم قرار داد . ببخشید ، شرمنده ام توی سن نزدیک شصت سال عاشقم کرد . دلم بی تابه . چشمم دائم به تلفنه ، که پیامی بیاد . اما مثل اینکه ، نه . خدا فقط میخواست با این دختر تبانی کنه و آه منو در بیاره . دمت گرم آخدا . میدونم که تو قادر مطلقی ، ما که غرور توی کارمون بود ، و نه مدعی پاکی بودیم . فقط یه آدم ساده ای بودیم که با داشته ها و نداشته ها بیگانه بودیم . توقعی نداشتیم به همه مردم عشق میورزیدیم . از کسی کینه به دل نمیگرفتیم ووووو . اشکال نداره همین که دادی پس بگیر ، حتی جانم را ، که بی اجازه دادی . الهی ششششششکرت فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  14. luhrasp.kashvad

    تیم رباتیک نواندیشان

    شفارش ، منم هستم . در ضمن هرچه یاد بگیرم به دوتا نوه گلم آموزش میدم . فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
  15. luhrasp.kashvad

    شعـری بـرای تـو...

    ما که حیرانیم تو گر مستی بگو دیده گریانیم تو گر هستی بگو ما غمت را خورده ایم خود دار باش تو اگر از ما جدا رستی بگو ما بضاعت را به پای او نهیم گر بضاعت پیشه ای هستی بگو .... گویا برهان فرستاده شده از SM-G355Hِ من با Tapatalk
×
×
  • جدید...