رفتن به مطلب

parikoochooloo

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    3233
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    17

تمامی مطالب نوشته شده توسط parikoochooloo

  1. یادش بخیر ، چقدر زود گذشت ?
  2. سلام، سلام، سلاممممممممممم واااااااای چه حالی میده بعد از ۱۰ سال با کلی فشار آوردن به مغزت که پسووردت چی بوده بیای و همه ی قدیمی ها رو‌ببینی ۱۰ سال میشه اینجا فعالیت نداشتم خیلی یهویی تو سرچ اینترنت نواندیشان رو دیدم ، دلم برای همتون تنگ شده و یاد اون دوران بخیر ....
  3. زن که باشی، عاقبت یک جایی، یک وقتی، به قول شازده کوچولو دلت اهلیِ یک نفر می شود.. و دلت، برای نوازش هایش تنگ می شود، حتی برای نوازش نکردنش! تو می مانی و دلتنگی ها، تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد، سراسیمه می شوی، بی دست و پا می شوی، دلتنگ می شوی، دلواپس می شوی، دلبسته می شوی، و می فهمی، نمی شود زن بود و عاشق نبود!!!
  4. چقدر دلم برات تنگ شده بابا، هنوزم باورم نمیشه که رفتی، بابا؟ بابای عزیزم؟! رفتی بدون اینکه خداحافظی کنیم، گریه کردم، هنوزم گریه می کنم، رفتی، منو تنها گذاشتی... دلم برات تنگه، پُر از بغضم، پُر از حرفم، ولی کجایی؟! رفتی بدون اینکه نگاهم کنی، دلم می خواد یه بار دیگه صدام کنی، نه اینکه وقتی بستری بودی اومدم پیشت منو به یه اسم دیگه خوندی، دلم می خواد داد بزنم و بگم دوسِت دارم، چـــــــــــرا؟! چـــــــــی شد؟! وااااااااااای چقدر دیگه از روز پدر بدم میاد، امسال باید بیام کجا؟! چطوری بهت تبریک بگم؟! چطوری ببوسمت؟! چطوری بغلت کنم و بگم بابای خوبم روزت مبارک؟! چقدر دلم برات تنگ
  5. دلم می خواهد کسی باشد، باشد، باشد... همه ی این بودن هایش فقط برای من باشد، فقط من!!!
  6. بی قرار رفتن می شوم، دلم می گوید، پاهایم می رود، راه مرا می خواند، به کجا؟! نمی دانم! فقط می دانم که ماندنم بی تابی می کند، اینجا هیچ ترانه ای مرا به ترنّم نمی خواند، هیچ نگاهی احساس خیس خورده ی مرا بدرقه نمی کند، راه تاریک است، از سیاهی می ترسم، فانوس یادهایم را بر می دارم، به راه می افتم، آنقدر می روم که فانوس خاموش می شود، بی یادها! تاریکی، من و راه بی عبور، از سیاهی می ترسم، برایم فانوس دیگری بیاور، لطفاً!!!
  7. دوست دارم با تو قسمت کنم، همه چیزم را، همه ی بودنم را!!!
  8. اینجا زمین است، حوّا بودن تاوان سنگینی دارد! در سرزمین من، هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست، و هیچ خیابانی، بن بست ها امّا فقط زنها را می شناسد انگار... در سرزمین من، سهم زنها از رودخانه ها تنها پل هایی است که پشت سر آدمها خراب شده اند... اینجا، نام هیچ بیمارستانی مریم نیست، تخت های زایشگاهها امّا پُر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک مسیح را آبستن نیستند... من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد! نمي دانم چرا شعار از لياقتم، صداقتم، نجابتم و ... مي دهي، تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته، اَنگ هرزه بودن مي زني و مي روي، اما بگرد
  9. هوا هوای خواستن است، استنشاق این هوا بدون تو تهوع آور است، ماسماسَکِ این ویار تا انتهای قلبم را قلقلک می دهد، ویاری که باید تو باشی ویارونه اش، اگر نبودی، نمی دانستم آبستن شدن بدون همخوابگی امکان پذیر است، اگر نبودی، نمی دانستم همخوابگی با فکرت تا این اندازه لذت بخش است. حوّا شدم انگار، که تنها روی زمین تو را می بینم، حواست باشد! حوّایت آبستن مرگ است و هر بار ندیدنت می شود تولّد این نابودی! پس بیا... بیا تا این جنین بی رحمانه سِقط شود!!!
  10. کاشکی گاهی وقتا خدا از پشت ابرها می اومد بیرون، و گوشم رو محکم می گرفت و داد می زد که: آهـــــــــــــــــااااااای دختره! بشین سر جات دیگه، انقدر غُر نزن، همینه که هست! بعد یه چشمک می زد و آروم توی گوشم می گفت: همه چی درست میشه!!!
  11. احمق شدن از آنجايي شروع مي شود كه مي گويي اين يكي با بقيه فرق دارد!!!
  12. وقتی دِلَت خسته شد دیگر خنده معنایی ندارد، می خندی تا از دیگران پنهان کنی غمِ آشیانه کرده در چشم هایت را! وقتی دِلَت خسته شد حتّی اشک های شبانه آرامت نمی کند، گریه می کنی چون عادت کرده ای به گریه کردن! وقتی دِلَت خسته شد هیچ چیز آرامت نمی کند به جز پرواز... پدر... دِلَم خسته ست!!!
  13. نیاز به نقد و بررسی یه دانشکده دارم
  14. سلام بچه ها. من عکس از شیت هایی که مربوط به نقد و بررسی آثار معماران هست رو می خوام که ازشون ایده بگیرم. . . . . . کسی عکس از داستان های تصویری هم داره؟! استاد بهمون گفته یه داستان روی شیت به تصویر بکشیم بدون هیچ نوشته ای!
  15. شاید امشب وقتی خواب بودم، موهای دلتنگم را نوازش کنی. دلم تنگ است پدر...
  16. آقا گمانم من شما را دوست... حسّ غریب و آشنا را دوست... نه، نه! چه می گویم؟!! فقط اینکه آیا شما یک لحظه ما را دوست... منظور من اینکه شما با من... من با شما قصّه ها را دوست... ای وااااای! حرفم این نبود امّا سردم شده آب و هوا را دوست... حس عجیب پیشتان بودن... نه! فکر بد نه! من خدا را دوست... از دور می آید صدای پا، حتّی همین پا و صدا را دوست... این بار دیگر حرف خواهم زد، آقا گمانم من شما را دوست...
  17. حس می کنم این روزها برایت تمام می شوم...
  18. من... من دلم می خواهد... من دلم گرفته!!!
  19. امشب از آن شبهایی است که اگر اجازه بدهی به فردا نرسد... اینجا هیچ بوئی نمی آید جز عطرِ خواستن. لبانت را نزدیکتر بیاور... بیا و روی لاله های گوشم بنشان و بی پرده حرف بزن با من، گوشم بی پرده راحتتر حرفهایت را می فهمد... دستت را ببر زیر پیراهنم و حس کن جیوه ای را که مدام از این حرارت بالاتر می رود، دلم را می گویم، گرم شده به دلگرمی های وسوسه آمیز این نزدیک و دوری های شبانه... امشب دگرگونم!!!
  20. من... اگر می دانستم به کجا باید رفت، چمدانم را می بستم و از اینجا می رفتم!!!
  21. من... من؟!! من هیچ... تو زندگی کن!!!
  22. من سرشار بودم از همه با تو بودن ها، برای تو بودن ها، افسوس... اندیشه ی من از پی تو میامد و نگاه تو از پی دیگری میرفت. درست به همین سادگی!!!
×
×
  • اضافه کردن...