-
تعداد ارسال ها
543 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط sanaz.goli
-
هوس کوچ به سرم زده. شاید هم هجرت. نمی دانم. ز این بی دلی ها خسته شدم. دستانم رابه دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان. دیوانگی هم عالمی دارد
-
درون سینه آهی سرد دارم رخی پژمرده رنگی زرد دارم ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟ همی دانم دلی پر درد دارم
-
درون سینه آهی سرد دارم رخی پژمرده رنگی زرد دارم ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟ همی دانم دلی پر درد دارم
-
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد شهر را از تب بیماری من جایی نیست راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
- 581 پاسخ
-
- 6
-
-
*مي روم خسته افسرده وزار* *سوي منزگه ويرانه ي خويش* *مي برم به يادگاري از شما* *دل شوريده وديوانه ي خويش* *مي برم تا كه در آن نقطه ي دور* *شستشويش دهم از رنگ نگاه* *شستشويش دهم از لكه ي عشق* *زين همه خواهش بي جا تباه* *مي برم تا ز تو دورش سازم* *زتو اي جلوه ي اميد محال* *مي برم زنده بگورش سازم* *تا از اين پس نكند ياد وصال* *بخدا غنچه ي شادي بودم* *دست عشق آمد واز شاخم چيد* *شعله ي آه شدم ،صد افسوس* *كه لبم باز بر آن لب نرسيد* *عاقبت بند سفر پايم بست* *مي روم،خنده به لب،خونين دل* *مي روم از دل من دست بدار* *اي اميد عبث بي حاصل
-
دنیای من بیا و ببین که امشب برایت معجر سیاه بر سر کرده ام ٬ بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند ٬ بیا و ببین که غم ندیدن تو چه بر سر شبهایم آورده است ٬ بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای به من لبخند نمی زند ٬ بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند ٬ بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم
-
... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
-
دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر? یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند
-
وقتي که نيستي عبور قرن ها را احساس ميکنم دلم براي تمام کوه هاي نهان دنيا ميسوزد و هر لحظه دلم تو را فرياد مي کند وقتي که نيستي هيچ کس نيست و من تنها و دلگير منتظر پايان دنيا هستم و مينشينم
-
روی سنگ قبرم بنویسید: شاید تنها بود ولی پر از تنهایی بود بنویسید با خون دلم که دلم خون بود بنویسید: تنها اومد تنها موند تنها مرد..
-
هوس کوچ به سرم زده. شاید هم هجرت. نمی دانم. ز این بی دلی ها خسته شدم. دستانم رابه دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان. دیوانگی هم عالمی دارد
-
قانون عشق ورزی دلها عوض شده است یوسف عوض شده زلیخا عوض شده است سر همچنان به سجده فروبرده ام ولی درعشق سالهاست که فتوا عوض شده است از من کشیده دست طبیبم گمان کنم فهمیده دردراکه مداوا عوض شده است خوکن به قایقت که به ساحل نمیرسی خوکن که جای ساحل ودریاعوض شده است آن بی وفاکبوترجلدی که پرکشید اکنون به خانه آمده اماعوض شده است حق داشتی مرانشناسی به هرطریق من همچنان همانم ولی دنیا عوض شده است
-
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست
-
چشمک زدی ودورشدی ومن به دنبال تو راه افتادم کاش به خانه ات می رفتی که ميان قصه بود و رويا ويابه موزه ويا به ..... اماراه به خیابانی بردی که باهم میرفتیم.. راه به نیمکتی بردی که با هم مینشستیم لعنت برتو! من حالا سالهاست که روی آن نیمکت مینشینم به انتظار تو که شاید باز آیی
-
*دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد* *دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد* *دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد* *نشسته اي به اميد كه؟ گر بگير اي عشق* * هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد* *تو اشتباه نكردي گناه آدم بود* *اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد* *من آشناي تو بودم ولي ندانستم* *غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد* *براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است* *كه با نگاه شما عن قريب ميسوز
-
*مي روم خسته افسرده وزار* *سوي منزگه ويرانه ي خويش* *مي برم به يادگاري از شما* *دل شوريده وديوانه ي خويش* *مي برم تا كه در آن نقطه ي دور* *شستشويش دهم از رنگ نگاه* *شستشويش دهم از لكه ي عشق* *زين همه خواهش بي جا تباه* *مي برم تا ز تو دورش سازم* *زتو اي جلوه ي اميد محال* *مي برم زنده بگورش سازم* *تا از اين پس نكند ياد وصال* *بخدا غنچه ي شادي بودم* *دست عشق آمد واز شاخم چيد* *شعله ي آه شدم ،صد افسوس* *كه لبم باز بر آن لب نرسيد* *عاقبت بند سفر پايم بست* *مي روم،خنده به لب،خونين دل* *مي روم از دل من دست بدار* *اي اميد عبث بي حاصل*
- 581 پاسخ
-
- 5
-
-
نقد و بررسی آذربایجانی ها بیان تو
sanaz.goli پاسخی برای ENG.SAHAND ارسال کرد در موضوع : زنجان، اردبیل، آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی
به جور چیم بوردا.... جورم چه بیزیم بو بالاجا گوشوموز جلیبده... جوزده گانادارین آیریسین گانادانا ایلیشمسین چه اوزوم گیرتارام.... -
دنیا را بد ساختند کسی را که دوست داری ولی او تو را دوست ندارد کسی را که تو دوست نداری او تو را دوست دارد اما کسی که تو دوستش داری واو هم تو را دوست دارد به رسم آیین زندگانی به هم نمیرسند واین رنج است درد دردی بی پایان دردی که هیچ کس جز خودم لمسش نمیکند
-
داستان من و تو ، افسانه ی قشنگي است. يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگي دارد؛ يا ندارد؟ يادم نيست. زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم مي داند. برايش صبر مي کنم ، تا افسانه ی قشنگمان را به پايان برساند. مي داني، من مي دانم- هر چه که پيش آيد - هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند ، به خودش خواهد گفت : داستان من و تو ، افسانه ی قشنگي است.
-
*روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است* *بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است *بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست* *او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است* *صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست* *در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است* *بنويسيد اگر شعري ازاو مانده بجاي* *مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است* *مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست* *بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است* *غزل هجرت من را بنويسيد همه جا* *روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است
-
ای کاش نقاش چیره دستی بودم تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم . ای کاش شاعر بودم تا لحظات خوب با تو بودن را در شعری می گنجاندم و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم . ولی حال که هیچ یک از اینها نیستم فقط میتوانم بگویم : دوستت دارم دیوانه وار ولی تو هیچ وقت نخاستی بفهمی
-
من پسرک عاشقی را می شناسم که در آغوشم آرام می گیرد در میانه ام زندگی میکند در دستانم گل می گذارد و بر تمامیت من بوسه می زند... چشم هایش که بی تردید و شفاف نگاهم کرده است ساعت ها بر جای جای روحم آواز سر داده اند ومن سرشارم از او خالی شده ام ز خود ز پوچی ز تنهایی سروده است مرا چه نرم و چه نازک و من دخترکی میشوم در دستان نوازشگر او می سراید مرا می نوازد مرا می نشاند مرا در عمیق ترین زوایای ذهنم آنجا که دیگر من هستم و او... وهیچ کسی قادر به جدا کردن من و تو نیست...
-
تا زمانی که سوی خدا پر نکشم تا زمانی که عجل خط و نشانی نکشد دارمت دوست به حدی که خدا میداند راز این قصه فقط باد صبا میداند..
