قلمرو حکمرانی اش هر لحظه تنگ تر می شد
به تنگی یک شهر
یک خانه
یک اتاق
و کفش هایش...
خود را سوزاند
بر خاکستر پیکرش تف انداخت
سپس
انگشتش را
به ملاط سیاه آغشته کرد
و بر سنگ قبرش نوشت:
هیچ کس!
من یک عابر پیاده هستم
واژههایم را
عنکبوتهای هار به تاراج بردهاند !
یک عابر پیاده
که خواب مانده
که قضا شده ...
که دیگر با هیچ نمازی به جا آورده نمیشود ...!
.
.
.