رفتن به مطلب

Shiva-M

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2105
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shiva-M

  1. Shiva-M

    نوشته های ماندگار...

    طي سال هاي خشك مردم سال هاي پربار و مساعد را از ياد مي بردند و در سال هاي بعد ، وقتي باران به فراواني مي باريد ، خشك سالي را . هميشه اين طور بوده است . شرق بهشت | جان اشتاين بک
  2. [TABLE] [TR] [TD=align: right] آنا کارنینا [Anna Karenina]. رمانی از لئو نیکولایویچ تولستوی (1828-1910)، نویسنده روس، که در سالهای 1875-1877 منتشر شد. زمینه آن، همانند جنگ و صلح، بعضاً وصف دنیای اشراف و تحلیل روان‌شناسانه صنوف انسانی است. ولی در جنگ و صلح این وصف زمینه تاریخی فراخ‌تری دارد، در حالی که آناکارنینا سیر رویدادها در محیطی است متعلق به عصر تولستوی و مطابقت توصیف با واقعیت از مشاهده مستقیم و بلافصل کسی که خود دست‌اندرکار بوده ناشی گشته است. از جمع چهره‌های گوناگونی که به روی صحنه آورده شده‌اند چهره آنا کارنینا برجسته و ممتاز است و او زن جوانی از طبقه اشراف است که بدون عشق و علاقه با یکی از بلندپایگان دولتی ازدواج کرده و گرفتار عشق ورونسکی پرزرق و برق ولی خام جان شده است. رمان درحول این انتریگ دور می‌زند و در آن مراحل گوناگون این عشق،مبارزه آنا برای آنکه تسلیم کشش عواطف خود نشود، خیانت او به شوهرش، ترک گفتن فرزندش و رفتن در پی معشوقش به خارج از کشور و سرانجام پریشاندلی و عذاب وجدان او که در باطن نفسی شریف و صافی و مستقیم دارد- نشان داده می‌شود. در حقیقت، این زن جوان کاملاً بر خطای موقع خود آگاه است و همین امر سرانجام در او و در ورونسکی عدم تفاهمی خشم‌آگین را باعث می‌شود که هرچند سطحی است، رفته رفته همدلی آنان را تیره و کدر می‌سازد. کتاب با گزارش خودکشی زن جوان ختم می‌شود که به کیفیت دوپهلوی زندگی هدر رفته او پایان می‌بخشد؛ وی خود را به زیر قطار می‌اندازد. به موازات عشق ناخجسته آنا کارنینا و معشوقش و در تباین با آن، عشق خجسته کیتی و لوین در این رمان وصف می‌شود. این داستان در بادی امر فرعی به نظر می‌رسد،ولی در واقع برای ایجاد تعادل ضروری است، چون ارائه متناوب شباهتها و تقابلهایی را میسر می‌سازد. تولستوی، در جنب ورونسکی پرزرق وبرق، که زندگیش در جستجوی احساسهای دلپذیر و آسان‌یاب و آتشین می‌گذرد و سپس همه آسانی و راحت خود را در بن‌بستی فاجعه‌بار از کف می‌دهد، لوین را جای داده است. نویسنده پاره بزرگی از وجود خود را در این چهره داستانی جایگزین کرده است. لوین مردی است دارای حیات باطنی سرشار از کشمکش، ناتوان از اعتماد کردن، خشن وترشرو، که نیاز به محبت آزارش می‌دهد و مع‌الوصف مستعد آنکه، اندک اندک به همدلی واقعی با همنوعان خود دست یابد. همچنین، کیتی، برخلاف آنا-که جلوه‌ای است از جامعه‌ای بهره‌مند از لطف ذوق ولی ناتوان از فرا رفتن از دایره وجود خویش چون به حق خود را بی‌نظیر می‌داند- نمودگار زنی است با ذهنیت سالم و مستعد ارضای توقعات مرد و درک آنها به طور کاملاً طبیعی، در پرتو فرزانگی غریزی؛ و هم قادر به اعتلا از درجه سادگی کودکانه ونیل به زندگی جدی سالمندان، بی از دست دادن جاذبه زنانگی. این تابلو با توصیف خانواده اوبلونسکی کامل می‌گردد که بین خانواده‌های کارنینا و لوین، دریا را به ما نشان می‌دهد، و او زنی است باوفا و تسلیم، که از غم و اندیشه وظایف مادری و خانه‌داری فرسوده شده، ولی گاه گاه با محبتهای شیرینی که او را در برمی‌گیرند پرتو رنگ‌باخته‌ای از مهر برجانش می‌افتد؛ شوهرش لذت‌جویی است بی‌وفا ولی صاف‌دل. نویسنده، ورای این سه منظر خانوادگی، دو خانواده دیگر را نشانده است:‌یکی خانواده شچرباسکی ، از خویشاوندان کیتی و داریا، خانواده اشرافی قدیمی که در آن پدر، با بالارفتن سن، عاقل شده و زندگی یکنواخت دارد و وظیفه پرداختن به امور جاری را به همسرش واگذار کرده است؛ دیگری خانواده نامشروع یکی از برادران لوین، به نام نیکولای، انقلابی ناکام و دائم‌الخمر که با زنی از طبقه پایین، به نام ماریا عمر به سر می‌بردو سرانجام از بیماری سل می‌میرد. پس قهرمان واقعی این رمان یک مرد نیست، بلکه خانواده روسی است، به نظر تولستوی، قلب جامعه فرد نیست بلکه هسته خانوادگی است. نویسنده، در حول این گروههای بس متفاوت، چهره‌های داستانی و محیطها و اقلیمهای اجتماعی بس متنوعی را مجسم می‌سازد که تنها زمینه رویدادها نیستند بلکه بیان عقلانی هرچه مؤثرتر آن نیز به شمار می‌روند. جامعه اشرافی سن پترزبورگ، اشراف و اعیان مسکو، که آنا و ورونسکی را احاطه کرده‌اند، عالیترین جلوه خود را گویی در صحنه بزرگ مسابقه‌های اسب‌دوانی پیدا می‌کنند؛ آنا در اثر آبستنی نامشروعی که نتیجه آن در درونش می‌جنبد آشفته‌حال است و دلش بر بلایی که بر سر او خواهد آمد گواهی می‌دهد، تلاش دارد که اضطراب مبهم عاطفی او، که معروض کنجکاوی این خیل مجالس و جامعه اشرافی است، به بیرون درز نکند. همچنین، صحنه مختصری از عشق میان دهقانان، در روستای شهرستان روس، به نویسنده امکان می‌دهد تا بیانگر آن سودای زندگی سالم و ابتدایی در دل طبیعت باشد که بر سراسر رمان اشراف دارد و لوین در کندوکاو بی‌قرارانه خود درهوای آن است. این اثر اگر رمانی است بی‌نقص، در عین حال نوعی شعر هم هست که در همان جریان فکری نطفه آن بسته شده که جنگ و صلح از آن بر دمیده است. بدین‌سان، آنا کارنینا به سلسله‌ای از تابلوهای بزرگ تجزیه می‌شود که در آنها چهره‌های داستانی و رویدادها و عناصر بازنمونی-خواه جمع محافل اشرافی باشد خواه درختان و آسمان وخانه‌ها- همه و همه غرق در فضایی حماسی‌اند. این رمان، به محض انتشار، واکنشی به مخالفت با ناتورالیسم فرانسوی شمرده شد: این قول، از آنجا که نویسنده چنین نیتی نداشته، نادرست است. چون دقیقتر بنگریم، پی می‌بریم که به خلاف، تولستوی از آن بیم نداشته که به روشهای ناتورالیستی توسل جوید، چون ارزش و معنای فکری این اثر از وسایلی که در آن به کار رفته به غایت فراتر است: در حقیقت تولستوی با مشاهده وفادارانه واقعیت، به حقیقتی اخلاقی دست می‌یابد که از واقعیت فراتر می‌رود و بر آن تعالی می‌جوید. این اصول و مبانی ترجمان دریافت والای تولستوی از هستی انسانی است، دریافتی بس دور از بدبینی مکتب ناتورالیستی: آدمی تنها تابع سلسله‌ای از رویدادهای جسمانی بی‌قدر و بی‌محل نیست، بلکه پیش از هرچیز قهرمان غایله اخلاقی اسرارآمیزی است. همه چهره‌های داستانی آنا کارنینا درگیر این غایله‌اند، حتی در آن هنگام که به نظر می‌آید که از آن فرار می‌کنند؛ همه آنها نوعی ریاضت اخلاقی پیشه کرده‌اند، حتی وقتی که این ریاضت به ظاهر مقارن نوعی انحطاط برونی یا آفت و ویرانی می‌گردد. ورونسکی که در نخستین صفحات رمان، موجودی آشکارا سطحی و از زمره مردانی وصف شده که اگر بیست و چهار ساعته بدهی قمار خویش را نپردازند خود را شرف‌باخته حس می‌کنند ولی در عوض، پرداخت صورت حساب خیاط خود را از یاد می‌برند؛ ورونسکی این افسر پرزرق و برق و سر به هوا و به ظاهر فاقد زندگی درونی، سرانجام طی بدبختیهای هولناک خود، به حیات باطنی دست می‌یابد. او باید از شغل و از آینده خود دل ببُرَد. تنها وبا طعمه دلهره‌ای بی‌فرجام زندگی کند و پس از مرگ آنا، سرباز مزدور‌شود. تندبادی که از فراز او گذشته به خاکش افکنده است. بی‌گمان این زندگی درونی که او به آن رسیده بی‌راه حل و بی‌نور است؛ لیکن چنین می‌نماید که در دل شکست او در زندگی نشانه خوش عالمی معنوی و بازشناختِ برخی از الزامات اخلاقی نمودار می‌گردد که ورونسکی، اگر گناه از او سرنمی‌زد، هیچ‌گاه گمان وجود آنها را نمی‌برد. هرچند ستوان ورونسکی به طریقی هیاهوانگیز از مجالس سن پترزبورگ ناپدید می‌شود، هرچند شخص ورونسکی بدان نایل نمی‌شود که بر گناه خود فایق آید، این چهره، با توان رنج کشیدن و تاوان دادن از مایه خود، سرانجام یک بار دیگر تأیید می‌کند که دروجود انسان صدق عقیدت و شرف و کرامتی نهفته است که حتی زمانی که به نجات تمام و کمال خویش دست نیابد، او را بازمی‌خرند. آنا نیز، که زیبایی خود را فدا کرده، با افکندن خویش به زیر قطار، به نوبه خود چنین می‌نماید که تجسد ترک علاقه مأیوسانه از این ظواهر پوچ است که بدان آسانی در آن مظفر و پیروز بود. مع‌الوصف، این عاشق و معشوق، با شکست معنوی خود، به آستانه ساحتی برتر از صحنه‌ای رسیده‌اند که عرصه کسب نام و آوازه آنان در مجلس اشرافی بود. اگر بدان نایل نمی‌شدند که در این ساحت جا خوش کنند، لااقل ضرورت تغییری را صلا می‌دهند و چنین می‌نماید که با رنج کشیدن در تزکیه همگانی سهیم می‌شوند. از این نظرگاه می‌توان گفت که تولستوی، در آنا کارنینا با قوت تأثیر انسان‌منشانه به مراتب بیشتر و با درجه‌ای از واقعیت هنری که در آثار دوران شبه عرفانی بعدی خود هرگز به آن نمی‌رسد، آرای دینی خود را اظهار کرده است. آنا و ورونسکی نمودگار نخستین مرحله هنوز دارای جنبه منفی بازجستی عقلانی‌اند که لوین و کیتی تجسد دومین مرحله آن به شمارند: آنا و ورونسکی باید از دعویهای مجالس اشرافی خود عاری گردند و چشم‌بسته، به این کار وادار می‌شوند- با همان واکنشهای مرموزی که ولع شهوی آنها، در برخورد با تلقینات باز کورکورانه و مبهم و پراکنده وجدان، برانگیخته است؛ لوین و کیتی، به خلاف، چون از پیش آماده این ترک دلبستگی هستند، می‌توانند دعوی نوسازی اخلاقی کامل داشته باشند. بدین‌سان، تولستوی، چنان که خود گفته بود، با شروع از پژوهشی صرفاً ناتورالیستی، یعنی با نشان دادن سقوط بانویی اشرافی، توانسته است به این مضمون لحنی جهان شمول ببخشد- مضمونی که معنا و ارزش واقعی آن در سرلوحه رمان آنا کارنینا نهفته است و آن چنین است: «خدا گفته است: و من حق انتقام گرفتن را برای خود محفوظ داشته‌ام.» آیا این انتقام –که آدمیان حق گرفتن آن را در مورد تقصیر و گناه ندارند، چون گناه از پیش حاوی کیفر خویش است- منبع هرگونه تزکیه‌ای نیز نیست؟ [/TD] [/TR] [/TABLE]
      • 1
      • Like
  3. Shiva-M

    اخرین فیلمی که دیدی چی بود؟

    انتهای خیابان هشتم کارگردان: علیرضا امینی بازیگران: ترانه علیدوستی صابر ابر حامد بهداد من این فیلم رو فقط و فقط بخاطر ترانه علیدوستی دیدم. درباره ی این فیلم نمیدونم چی بگم، از هر لحاظ که بخوایم حساب کنیم ضعیفه، از فیلمنامه ی پر از چال و چولش گرفته تا بازیای لوث شده و کارگردانی و تدوین و.... عکس العملا هم بدون اسنثنا کلیشه.. البته من بازیای صابر ابر و ترانه رو همیشه دوست داشتم ولی اینجا دیگه زیادی اگزجره شده بازیاشون..شخصیت پردازی هم که اصلا معنا محلی از اعراب نداره در این فیلم.فقط حرص خوردم موقع دیدنش. باور بفرمایید وقتی فیلم به اون شکل تموم شد تا 2 مین همینجور مونده بودم که این چی بود!!!!!!!!! فقط میتونم بگم متاسفم برای این سینما. ضمن اینکه من آثار این آقای امینی رو به هیچ عنوان قبول ندارم. فیلماش هیچ چیز نداره به جز ادعا. پ.ن : هر کسی فهمید جناب بهداد چرا همیشه و همه جا انقدر ادا اطوار در میاره و تیک داره خواهش میکنم بگه. دغدغمه واقعا. جدی بیماره؟ نمره ی من 10/4
  4. مرسی، تاپیک خوبیه مال من 32 ثانیه طول کشید، بی تقلب چطوره؟
  5. وقتی امتحانی که اصلا وقت نذاشتی واسش رو خیلی خوب میدی :hapydancsmil:
  6. Muse - Sing for Absolution یکی از بهترین کاراشونه
  7. خوردن چی پف با شیر لذتی که تو این هست تو هیچی نیست true story
  8. اختیار دارید آره بریتیشو یادم رفت میخای شما 1 کم تواضع داشته باش نــــــــــــــــــــــه؟ :biggrin:
  9. بابا انگلیســـــــــــی بابا مسلط :ws3:
  10. ما نیز پایه بودنمون رو اعلام میکینم فقط تایمو هماهنگ کنید که بدونیم همه من دوشنبه ت میشه امتحانام :ws3:
  11. از فیلم های امسال که خیلی خوب بودن و لذت بردم ازشون اینا رو معرفی می کنم: Cloud Atlas Beasts of the southern wild Holy Motors Looper Brave
  12. Shiva-M

    اخرین فیلمی که دیدی چی بود؟

    اتفاقا من اخیرا انیمیشن frankenweenie رو دیدم کارهای تیم برتون همیشه خوبن ولی واقعیتش من خیلی از این فیلم خوشم نیومد، برای من خیلی خسته کننده بود، هرچند فضا سازی و داستان خوبی داشت. البته آخرای فیلم 1 چندتا ضعف بد داشت ولی در کل خوب بود. من به این فیلم امتیاز 7.5 میدم پ.ن: عصر یخبندان 4 رو هم من دیدم چند وقت پیش، اون هم خوب بود ولی برای من 1 کم کلیشه بود.که البته کلا سلیقه ای هست(مخصوصا در مورد انیمیشن) . همین frankweene یا Brave به نظرم ساختار بهتر و نو آوری بیشتری داشتن.
  13. Shiva-M

    اخرین فیلمی که دیدی چی بود؟

    تماشای Brave برای من واقعا لذت بخش بود، همه چیز خیلی خوب بود تو این فیلم ، از داستان گرفته تا موسیقی و جلوه های ویژه و روایت داستان، و اون رابطه ی مادر و فرزندی که تو فیلم وجود داشت ، باعث شده بود که از اون کلیشه های مرسوم خارج بشه و مهم ترین چیزی که این فیلم داشت این بود که ادعا نداشت اصلا. به نظرم بخت اصلی اسکار بهترین انیمیشن امسال هست و امیدوارم که ببره
  14. Shiva-M

    اخرین فیلمی که دیدی چی بود؟

    این فیلم،تم فلسفی داره، باید با دقت دیدش، صرفا یک فیلم ساینس فیکشن نیست. هرچند با توجه به موضوع خیلی جدی و خوبی که داره ، به شخصه معتقدم اونطور که باید پرداخت نشده. در مورد آخرش پرسیده بودید، باید بگم که به این صورت بود که ازون جایی که اون engineer که همراه با سفینه ش برای نابودی زمین را میفته،خلبانه کل سفینشون و کل افرادی که اون تو بودن رو منفجر میکنه و باعث میشه که برخورد کنن به هم و سفینه ی engineer سقوط میکنه، فقط چارلیز ترون و نائومی رپیس (الیزابت) که تو سفینه نبودن زنده میمونن که چارلیز ترون سفینه میفته روش و میترکه در این اثنا اون جانوری که از نائومی متولد شده و خیلی سریعم رشد کرده میزنه اون engineer رو از بین میبره، و یک جانور جدید و به مراتب پلید تری از ترکیب این دو جانور بوجود میاد که احتمالا در فیلم بعدی بش پرداخته میشه. و اما الیزابت(نائومی رپیس)... ایشون فکر میکنه که تنها گیر افتاده تو سیاره و راه فراری نداره، اما اون رباته (چارلی) هم هست و با بیسیم بش میگه که بره پیشش و کمکش کنه اونم میره و پیداش میکنه و با هم با یکی از سفینه هایی که از همون مقر engineer ها بر میدارن از اون سیاره خارج میشن و میرن به دنبال یافتن پاسخی برای سوال اصلی فیلم: خالق اصلی ما کیست؟ امیدوارم خوب توضیح داده باشم :ws3:
  15. وقتی 1 دوست قدیمی بعد مدتها بهت زنگ میزنه
  16. داستان مسخ کافکا نشان تنهايي انسان معاصر است. انساني که نخواهد تابع بي چون و چراي جامعه و هنجار هاي حاکم بر فرهنگ باشد برچسب کجروي بر او مي زنند. داستان غم انگيز زندگي گره گوار سامسا حاکي از اين بيگانگي با هنجارهاست. گويي او خود مي خواهد که بين تابعيت محض از اجتماع و مسخ شدن، مسخ شدن را برگزيند. در نتيجه مي توان گفت که مسخ شدن گره گوار نوعي فرار از واقعيت حاکم است. سر انجام همانطور که علاقه ي بيش از حد گره گوار به موسيقي و به طور عام هنر نشان مي دهد، او به طور کامل خود را از جهان مادي خلاص کرده است. گره گوار تنها زماني توانست از شنيدن موسيقي لذت ببرد و نفس واقعي خودرا در يابد که از اجتماع و قراردادهاي آن گريخت و به معناي ديگر مسخ شد. در يکي از صحنه ها که پدر گره گوار به سمتش سيب پرت مي کند تا او را به اتاق خود براند را مي توان کنايه اي از گناه حضرت آدم و رانده شدن او از بهشت دانست. گره گوار هنجارشکني کرده بود و مي بايست از بهشت اجتماع رانده شود. از طرفي مي توان گفت مسخ شدن گره گوار باعث شد که تنها ظاهر او تغيير کند ولي شيوه ي تفکر او بدون تغيير باقي ماند. هرچند او پس از مدتي شروع به بالا رفتن از ديوار مي کند و بيشتر سعي مي کند که در تاريکي باشد تا روشنايي اما هنگامي که مادر و خواهرش مي کوشند که وسايل اتاقش را بيرون ببرند با مقاومت شديد او رو به رو مي شوند. او ديوانه وار به تابلوي روي ديوارش چنگ مي زند و سعي مي کند که وسايلي که مربوط به گذشته ي انسان بودنش است را حفظ کند. اين تعارض تا آخر داستان باقي مي ماند. ولاديمير ناباکوف در مورد اين داستان گفته است: «اگر کسي"مسخ" کافکا را چيزي بيش از يک خيال پردازي حشره‌شناسانه بداند به او تبريک مي‌گويم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پيوسته است.»
  17. مسخ نویسنده: فرانتس کافکا مَسخ (به آلمانی: Die Verwandlung)‏ رمان کوتاهی از فرانتس کافکا است که در پاییز ۱۹۱۲ نوشته شده و در اکتبر ۱۹۱۵ (میلادی) در لایپزیگ به چاپ رسید. لحن روشن و دقیق و رسمی کافکا تضادی حیرت انگیز با موضوع کابوس وار داستان دارد. رمان مسخ از آنجایی آغاز می شود که گره گوار سامسا از خواب آشفته ای می پرد و خود را در حالی می یابد که به حشره ایی تمام عیار تبدیل شده است. گره گوار آشفته و پریشان از ظاهر وحشتناک خود به اطراف نگاه می کند تا از حقیقت داشتن آنچه که رخ داده اطمینان کسب کند. او در حالی که به علت جثه ی سنگینش به سختی می توانست تکان بخورد به شغل اجباریش می اندیشد. به اینکه هر روز می بایست به علت قرض سنگین خانواده اش کار بکند و زندگیشان را بچرخاند. این کار سنگین همیشه مانع از آن می شد که گره گوار بتواند دوستی داشته باشد و او را بیش از پیش در انزوا می کشید. «اگر پای بند خویشانم نبودم، مدتها بود که استعفای خودم را داده بودم. مسخ سر گذشت انسانیست که تا وقتی می‌توانست فردی مثمر ثمر برای خانواده خود باشد و در رفع نیازهای آنان بکوشد، برای آنان عزیز و دوست داشتنی است. اما همین که به دلایلی دچار از کار افتادگی می گردد و دیگر قادر تامین مایحتاج خانواده نیست، نه تنها عزت و احترام خود را از دست می‌دهد بلکه به مرور به موجودی بی‌مصرف، مورد تنفر خانواده و حتی مضر تنزل پیدا می کند. این خانواده سمبل جامعه‌ایست که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بی‌رحم است و آنها را مضر و مخل برای خود میبینند و از انسان‌هایی فرصت انجام کوچکترین کارها را دریغ می‌کند که شاید بتوانند منشا کارهای بزرگ در آینده شوند. انسان رمان مسخ انسانیست که جامعه او را طرد کرده و او ناخواسته به گوشه تنهایی پناه برده و بدون اینکه آزاری برای دیگران و جامعه داشته باشد، جامعه قادر به تحمل موجود بی‌آزاری چون او نیست. هر لحظه زندگی برای او و اطرافیانش غیر قابل تحملتر می‌شود تا جایی که دیگران و حتی خود او نیز، از سر شوق، لحظه‌ها را برای رسیدن به مرگ می شمارند. نگاهی به مسخ: درداستان مسخ با شخصیت منفعلی روبرو هستیم که در جهانی زندگی می کند که با خود ودیگران غریبه است.البته حکومت ،جامعه وسیستم اداری آن زمان سهم بزرگی از غریبه بودن گره گور با خود ودیگران را بازی می کند. گره گوری که فقط بخا طر ورشکستگی پدر مجبور می شود برای تامین خانواده از علاقه ی خود، از استعداد خود و از خانواده خود دست بشوید و بخاطر دیگران تبدیل به دیگری شود که با خود نیز غریبه است.گره گوری که از کابوس روزمرگی به کابوس بزرگتری می رسد.کابوسی که بین انسان وحشره بودن درگیر می شود حشره انسان نمایی یا به تعبیبری انسان حشره نمایی که حرف دیگران را می فهمد ولی دیگران حرف او را نمی فهمند.گره گور یکی از قربانیان سیستم مدرن وصنعتی آن دوران است انسانی که تا وقتی کار می کند به حساب می آید؛حق انتخاب ندارد وبه محض ازکارافتادگی از جامعه حذف می شودوکم کم انسانها رابه موجودهای تبدیل می کند که فقط به فکر فردای خویش اند که فردا چه بپوشند وچه بخورند. دراین کتاب شاید گره گور انسانی است که به هئیت حشره در آمده وخانواده حشراتی که به ماهیت انسان درآمده اند.مسخ واقعی هنگامی رخ می دهد که خانواده ای که به هئیت حشره در آمده اند کم کم به خودشان می آیند که انسان بودن به چه معنا است دراواخر ماه مارس که حشرات از خواب زمستانی بیدار می شوند خانواده گره گور نیز از خواب غفلت و نسیان زدگی بیدار می شوند ،پنجره ها راباز می کنند وزندگی را به خانه خود دعوت می کنند.خانواده ای که اکنون همه اعضا درآن می تواند کار ی کندوبرای زندگی آینده امیدوار می شوند. درزیر به نکات مثبت ومنفی داستان مسخ می پردازیم: *کافکا به خوبی توانسته است شخصیت اصلی داستان گره گور سامسا را درکل کار شخصیت منفعلی نشان دهد.شخصیتی که نه درباره وضعیت ذهنی خویش سخن می گوید نه مثل ستون مند های روش فکر درباره دیگران نظر می دهد. *انتخاب خوب زاویه دید سوم شخص توانسته است به خوبی بار اصلی داستان را از دوش راوی برداشته و برعهده حوادث داستان بگذارد که این انتخاب هوشمندانه توانسته است کتاب راازیک رمان بلند به یک رمان کوتاه تبدیل کند. * فضای خانه گره گور سامسا درداستان به خوبی توصیف شده به طوری که خواننده با جلو رفتن داستان به راحتی می تواند خانه را باتمام جزئیات تجسم کند.حتی در کتاب آموزش داستان نویسی داستان مسخ به عنوان یکی از داستانهای که به خوبی توانسته مکان را توصیف کند معرفی شده است. همچنین وی به خوبی توانسته است با نور بازی کند وبه خوبی ازنور تاثیر بپذیرد درکل کار درگیر فضای تاریکی هستیم که حشره با تعقیب نورها وروشن وخاموش شدن ها متوجه بیداری ووضعیت اطرافیان می شود. *خواننده با داستان به سمت جلو حرکت می کند با حوادثی که پله پله رخ می دهندخوانده را با جهان خارج مواجه می کندهمچنین جهان خواننده همان جهان گره گور حبس شده در اتاق نه چیزی بیشتر ونه چیزی کمتر. حتی حرف های اطرافیان تجسم گره گور است وما تصویری از اطرافیان نمی بینیم . *داستان مسخ هیچ گونه گره وجذابیتی ندارد در ابتدای داستان با انسانی مواجه می شویم که تبدیل به حشره شده است وسپس اتفاقات وماجراها درسیری خطی رخ می دهند.علاوه براین در داستان اتفاق ترسناکی می افتد که ترسناک نیست شاید درابتدا به خواننده حس مشمئزکننده القاءشود ولی از ترس تبدیل یک باره یک انسان به حشره خبری نیست همچنین لحن داستان ساده و دقیق است وهیچ گونه جذابه وکششی ندارد. شایداین حوادث خطی ولحن ساده وبی جذابیت وماجرای ترسناکی که هیچ ترسی را در انسان القا نمی کند به گونه ای ماهرانه وعامدانه توسط کافکا پایه ریزی شده است به گونه ای که خود کافکا هم درجایی می گوید:می توانستم خیلی بهتر و خلاقانه تر بنویسم... شاید همه ای این عوامل بدین سبب رعایت نشده که ذهن خواننده را درگیر حوادث واتفاقات هیجان انگیز وجذابیت های ظاهری نکند وتمام انرژی و ذوق خواننده صرف فکری ورای داستان شود و یک تامل بزرگ در ذهن به وجود آورد:که چه؟ چرا؟ چرایی که یافتن پاسخ اش به مثابه ی یافتن پاسخ به زندگی است که چرا زندگی می کنیم. *درانتهای داستان ما نیز مانند جامعه و خانواده گره گور را فراموش می کنیم با خواهر وپدر ومادر گوره گور یکی می شویم وبه سمت زندگی حرکت می کنیم وکافکا استادانه خواننده را به فراموشی متهم می کند، فراموشی که یکی از دغدغه های اصلی کافکا و زائیده ای انسان مدرن وصنعتی است. نسیان زدگی که انسان نه تنها خود بلکه دیگران را نیز فراموش می کند.
  18. Shiva-M

    دیالوگ های به یاد ماندنی

    یه دیالوگ فوق العاده داشت فیلم V 4 vendetta: I hope that whoever u are can escape this place I hope that the world turns and things get better, but what I hope most of all, is that u understand what I mean when I tell you that even though i do not know u and even though i may never meet u,laugh with u,cry with u,or kiss u,I love u,with all my heart, I love u. valery V for Vendetta
  19. rock R&B pop Reggae
×
×
  • اضافه کردن...