اینو میگییییید :دی
من و داداش و ابجیم رفته بودم پارک جنگلی .. داشتیم بستینی میخوردیم و میگفتیم و میخندیدیم ... البته بابا هم همون دورو بر بود ...
بعد منو ابحیم بلند شدیم رفتیم عکس بگیریم .. ک یهووووو صدای ی خانوم ک فقط دماغش پیدا بود ما رو سر جامون نگه داشته ... صدامون کرد .. برگشتیم عقب .. دیدیم داداشمون داره با ی اقایی ک میانسال و لباس پلیس مثلا پوشیده جر و بحث میکنه ... خانومه اومد طرفمون .. ی لحظه فکر کردیم مواد مخدر همرامونه یا ی کاری کردیم ک اینا مارو تعقیب کردن از بس ترسیده بودیم ... اخه همه داشتن مارو نیگا میکردن :دی او اقاهه هم ک با خشانت تمام با داداش بحث میکردن...
خانومه هم ک همش از اسم و فامیل و نام پدر و اینا میپرسید.. خونوادتون کجاست و اینجور سوالا ... رفتیم سمت داداشم .. بعد از اقاهه پرسیدیم چ مشکلی پش اومده ؟؟؟ تازه فهیمیدیم اینا فک میکنن ما دوس دوختر دوس پسریم داریم دنبال ی جای خلوت میگردیم :)))))))))) شاید باور نکننین ولی اگه هرکی از صد کیلومتری مارو ببینه میفهمه ما خواهر برادریم از بس شبیه همیم :)))))) ولی اینا باور نمیکردن ک ... اخرش بابا رو صدا زدیم تا اینا باور کردن بعد ک ثابت شد ما خواهر و برادریم گیر داده بودن چون جواب مارو دادین و مثلا زبون درازی کردین باید بریم پاسگاه تا تکلیفتون روشن بشه
البته داداشم بعد ی سال اومده بود ایران و بار اول بود ک رفته بودیم بیرون مثلا ... کلی اعصابشون خورد شد:دی