رفتن به مطلب

alborzrad

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    318
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

alborzrad آخرین باز در روز ۲۵ خرداد برنده شده

alborzrad یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,116 Excellent

درباره alborzrad

  • درجه
    <b><font color="#0000CC" face="Tahoma">کاربر انجمن</b></font>
  • تاریخ تولد ۳۰ بهمن ۱۳۶۴

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    مذکر
  • محل سکونت
    آذربایجان شرقی
  • تخصص ها
    دوستدار صادق هدایت
  • علاقه مندی ها
    تنهایی،تنهائی،تنها بودن ....باشد که بیاید!!

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    سایر رشته ها
  • گرایش
    اکابر
  • مقطع تحصیلی
    دیپلم و کمتر از آن
  • شغل
    سبزی فروش !
  1. من مالک کویرم منو گربه ایران هر دو در میانه دلمان کویری داریم بس سترگ جگر هر دویمان سوخته از داغ کویرهامان ترک برداشته ایم از تف این کویر تفدیده ای آب دیده بر این کویر تشنه ام ببار تا مرهمی شوی بر زخم هزار چاک آن اما چه سود که آب شور، سم است بر این زخمِ دهان بازِ دل باز من ماندمو کویری مملو از تن هایی که محصورم کرده اند تا تنها نباشم! ای تن های محاط کرده، تنهایم کنید. (زندانی تردید! دربند خویشتن خویشم!!)
  2. چَشمانم را می بندم نه اینکه نبینمت ... میبندم تا در قفس نگاهم نباشی! تا من باشم و قفسی مملو از حجمِ سیاهِ هیچ! (زندانی تردید! دربند خویشتن خویشم!!)
  3. ای پیمانه یِ خویشتن، زمان کوچ نزدیک است حرکت با نوای صور در پیش است بر مرکب اسوار خویش افسار بباید بر بست گله کردار خویش گرد بباید نمود بر چادر سیاه دشتِ دنیا، داغ سفید باید زد بر پشت مرکب امید سوار باید شد نگاهی بر آسمان از چشمه معرفت گذر باید کرد پیمانه خویشتن را تا جای پر باید کرد باید گذاشت و گذشت ازین بازیچه لغو، که پایانِ قمارِ بی برد نزدیک است... (زندانی تردید! دربند خویشتن خویشم!!)
  4. امان از سردی روزهای تابستان، امان از مرداد و روزهای سردش، سردی نگاهی آسمان نگاهی را بارانی میکند، سردی دستانی تب دستانی را قطع می کند ، سردی کلامی آهنگ کلامی را می دزدد ... تنها زمستان هوایش ناجوانمردانه سرد نیست تابستان هم سرمای جگرسوز دارد! (زندانی تردید! دربند خویشتن خویشم!!)
  5. مکعب هایی هستیم یکسان در شکل کالبَد انسانی ، پس ای آدم بی تکرار کجایی؟ تو که نیم خدایی کجایی؟ شاید نکند رخت بربستی به ناکجایی؟ ما گرفتار کالبَد پُر تکراریم! از روز ازل محصور اضلاع این اَشکالیم ای واحدِ بی کثرت؛ ویران بکن این تکرار را از اولِ نو رسم کن این اَشکال را تا اِشکال نباشد این اَشکال را آی آدم ها پشت دریا ها، شهری نیست به خطایش خواندند آن شهر همینجاست در درون من و شما هر کدام از ما ، شهری هستیم جدا مردمانش اهل خود ما پس ای کالبد انسانی بنگر به درون خویشتن تا پی ببری بر وحدت اشکال درون خویشتن (زندانی تردید! دربند خویشتن خویشم!!)
  6. ایستاده ام ما بین کبوتر و باز به لذت پرواز بیاندیشم یا با غرورِ اوج، فخر گیرم؟ دل در گروی پرواز کبوتر دارم اما شوق خلسه اوج گیری باز، امانم را بریده! نمی دانم با دسته کبوتران به پرواز درآیم یا با تک باز آسمان هفتم اوج گیرم! شاید روز ازل لانه ام را خطا برده اند که اینچنین اسیر خاک سردم! (زندانی تردید! دربند خویشتن خویشم!!)
  7. اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری غزل شمارهٔ ۱۲۸۰ جانه منست او هی مزنیدش، آنه منست او هی مبریدش آب منست او نان منست او ،مثل ندارد باغه امیدش باغو جنانش آب روانش ، سرخی سیبش سبزیه بیدش متصلست او معتدلست او، شمعه دلست او پیش کشیدش
  8. ثروتم «هو»ست... حروف چه با ارزشند و کلمات چه پرمعنا زمانیکه دست هم را بگیرند و از جاده قلم عبور کنند تا در دشت کاغذ آرام گیرند... خدایا «ثروت» را در قلمم قرار ده و آنرا ارزشمند گردان «فقر» را از ذهنم پاک کن تا ایمانم به مسلخ تباهی نرود، «قدرت» را در قلبم ودیعه بگذار تا جاده سربالای عشقت را تاب رفتن کنم «منصبم» را در اشکم بنه تا شوریدگی پیشه کنم در پیشگاهت... که من انسان ثروتمندی شوم (زندانی تردید)
  9. من از هنر بویی نبرده ام اما اعتراف میکنم قلبی عاشق هنر در سینه دارم امشب قلبم درد کشید مسحور غرق تماشای درد کشیدنش شدم که بی دست چه زیبا درد را می کشید، دردهای ناکشیدنیرا، دردهایی که برای دیگران بی معناست ... پس به کشیدنت ادامه بده که خوب می کشی... (زندانی تردید)
  10. چای حسود نیست... گاه یک استکانِ چای هم حکم یک دیوار میشود ، در هجوم رَمه چشم اغیار؛ اشکِ چایِ داغ نشسته روی شیشه چون حجابی میشود که دل سردت را گرم می کند، شوریدگیت را دو صدچندان جمع می بندد تو را با خیالت ... چایت که سرد شد تو می مانی و خیالی و رمه ای از چشم های اغیار! (زندانی تردید)
  11. کبوتر دلم در قمار روزگار، مات پنجه باز شد آنجا که چه دیر گفتند کبوتر با کبوتر باز با باز! (زندانی تردید)
  12. اعتراف میکنم معلم راهنمایی من کرم ابریشم است او که در شروع کلاسش کفن سفید پیله اش را به تن نمود غسل تعمید در حمام روح پیله اش گرفت فعل پروانه شدن را برای تک تکمان صرف نمود ... اما کو گوش شنوا فریاد کشید یوسف شو تا که از چاه «حضیض» بگذری، «عزیز» شوی غرق پیله ات شو زبان خدا را بلد شو اما افسوس که لالم ... براستی خدا با کرم در پیله تنهاییش چه سری را زمزمه نمود که مجنون وار در پیله اش لولید چه آتشی در پیله اش انداخت که پروانه شد؟! کج اندیش کسیکه کرم خواندش این ققنوس زمانه را !! (زندانی تردید)
  13. آنسو؛ دست، چانه و یک نگاه اینسو دنیایی ویران... ! گاهی برای تخریب جهانی نیاز به سلاح کشتار جمعی نیست ، یک نگاه هم کافیست پس فقط دستت را بگذار زیر چانه ات...! (زندانی تردید)
  14. چه رازیست بین سیم و روزگار که تا به سیم آخر زدم روزگار سازش را برایم کوک کرد! اما دیگر چه سود... که خوابیده ام در قبری از خاطرات سپری شده!! (زندانی تردید)
  15. نمی دانم «اهل» کجایم، به هرکه می رسم اهلیتم را می پرسند انگار اهلی بودن در این مکاره بازار، متاعی قیمتیست با اینهمه به گاو حسودیم می شود که اهلیست شاید اهل گاو باشم شاید هم اهل سگ...! کاش اهلی می شدم تا مدام نگویند اهل کجایی؟! خدایا، تو اهلم کن؛ اهلی شدن با این جماعت با من!! (زندانی تردید)
×
×
  • اضافه کردن...