bar☻☻n 5895 ارسال شده در 12 بهمن، 2013 مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید؛ هیچ کسی به او کار نمی داد. همه می گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری. یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد. صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او، با هیچ رنگی پر نشد... 7
ارسال های توصیه شده