Lean 56968 مالک ارسال شده در 14 بهمن، 2015 دست بر زخم کهنه ام نگذار ، دردها بی درنگ می آید از زمانی که آمدم دنیا ، همه جا بوی جنگ می آید روی قالیچه های قرمز شهر ، وقت اکران بمب و رگباران فصل مرموز التهاب و هراس ، باز با پای لنگ می آید ... در تنوری که بوی خردل و خون ، میچکد روی هر همآغوشی باز یک نسل گر گرفته از آن ... نطفه ها گیج و منگ می آید ... روی پیراهنش زمین انگار ، طرح تحریم باغ میکارد روی پیراهنش ملیله بدوز ، دارد اینجا فشنگ می آید 1
Lean 56968 مالک ارسال شده در 24 بهمن، 2015 دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره بیدار و خموش مانده ام چشم به راه همه چشم و همه گوش مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ آری این پنجره بگشای که صبح می درخشد پس این پرده تار می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ 2
Lean 56968 مالک ارسال شده در 17 اسفند، 2015 همیشه به دنبال کسی بودم که ازش چیزی یاد بگیرم کسی که موتور محرک باشه نه ترمز، کسی که دغدغه هاش از امور سطحی و روزمره زندگی فراتر باشه ، اهل فکر تصمیم و عمل ، به آدم حس ناامیدی دست میده وقتی میبینه نه تنها نمیتونه چیزی به آموخته هاش اضافه کنه بلکه باید تلاش کنه تا بدیهیات رو به طرف مقابل اموزش بده 4
Lean 56968 مالک ارسال شده در 22 اسفند، 2015 ساقی به دست باش که این مست می پرست چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست بیچاره دل که غارت عشقـش به باد داد ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست . . . 2
Lean 56968 مالک ارسال شده در 28 اسفند، 2015 فردا که باستانشناسان بقایای مرا واکاوند، در لایههایی از من به رگههایی از طلا خواهند رسید، مربوط به دورانی که تو در من میزیستی. 4
Lean 56968 مالک ارسال شده در 1 فروردین، 2016 با این همه، ای قلبِ دربِدر! از یاد مبر که ما ــ من و تو ــ عشق را رعایت کردهایم، ازیاد مبر که ما ــ من و تو ــ انسان را رعایت کردهایم، خود اگر شاهکارِ خدا بود یا نبود.. 3
Lean 56968 مالک ارسال شده در 18 فروردین، 2016 نیمه جانی بر کف کوله باری بر دوش مقصدی بی پایان قرن ها پشت افق سحری سرگردان که در آن آتش کم نور نگاهی تنها سینه ساکت صحرای سحرگاهی را مثل یک آینه رو به برهوت پی سوسوی نگاهی دیگر بی ثمر می کاود وحشتی بیگانه در سراپای وجود لذتی پرآشوب پای محراب سجود در دل ویرانی آخرین دلخوشیم چشم ویرانگر توست خسته از جنگیدن آخرین فرصت صلح عشق عصیانگر توست کاش غیر از منو تو هیچکس باخبر از ما نشود نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز نوبت بازی دنیا نشود… 1
Lean 56968 مالک ارسال شده در 28 فروردین، 2016 چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟ که ناگه دامن از من درکشیدی چه افتادت که از من برشکستی؟ چرا یکبارگی از من رمیدی؟ به هر تردامنی رخ مینمایی چرا از دیدهٔ من ناپدیدی؟ تو را گفتم که: مشنو گفت بد گوی علیرغم من مسکین شنیدی مرا گفتی: رسم روزیت فریاد عفا الله نیک فریادم رسیدی! مرا چون صید خود کردی، به آخر شدی با آشیان و آرمیدی تو با من آن زمان پیوستی، ای جان که بر قدم لباس خود بریدی 1
Lean 56968 مالک ارسال شده در 30 خرداد، 2016 آزادی برای همه ملت ها، سقف دارد. سقف آزادی رابطهی مستقیم با قامت فکری مردمان دارد. با همت بلند مردمان، سقف بلند میشود. در جامعه ای که قامت تفکر و همت مردم کوتاه باشد،سقف آزادی هم بهمان نسبت کوتاه میشود. وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدمهای بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند. آدمهای کوتوله اما راحت جولان میدهند. بعضی از آدمهای بزرگ هم برای بقا، آنقدر سرشان را خم میکنند که کوتوله میشوند. آن وقت سقف ها هی پایین و پایین تر می آید و مردم هی بیشتر و بیشتر قوز میکنند، تا اینکه تا کمر خم میشوند و دیگر نمیتوانند قد راست کنند. آزادیِ مردم، نیز میشود یواشکی و زندگی شان میشود جهنم!!!
Lean 56968 مالک ارسال شده در 2 تیر، 2016 سه سیلی محکم، که بشر را از خواب چندین هزار ساله بیدار کرد!! سیلی اول را، "کوپرنیک" نواخت! او ثابت کرد زمین مرکز کائنات نبوده؛ بلکه سیاره ای کوچک است که گرداگرد خورشید میگردد! سیلی دوم را، "چارلز داروین" نواخت! او به انسان که "اشرف مخلوقات" نامیده میشد، نشان داد که چندان اختلافی با سایر جانداران ندارد! سومین سیلی را، "زیگموند فروید" به گوش انسان زد. او اثبات کرد که عقل پادشاه انسان نیست. رفتار و گفتار بشر سر چشمه مهم تری دارد و آن ناخودآگاه است! و سیلی ای که امروز میبایست مردم خواب آلوده سرزمین های بخواب رفته را بیدار کند این است که: راه آزادی و مدنیت نه از خیابان با مشت های گره کرده، بلکه از آرامش کتابخانه ها می گذرد! برای همین است که کتابخانه در سرزمین های به خواب رفته، امن ترین مکان برای عنکبوت هاست..! 1
Lean 56968 مالک ارسال شده در 6 تیر، 2016 فرقي نمي کند تو که باشي، هر که خواهي باش، اگر بذر نااميدي و ناچاري افکندي، اگر «احساس پايان» و اصلاح ناپذيري را تلقين کردي، اگر ضرورت تغييرات همه جانبه و يکجا را تاکيد کردي، اگر خواستي پديده ها را با معجزه و در يک چشم به هم زدن تغيير دهي، اگر به تغييرات کوچک و اندک رضايت ندادي، اگر جامعه را يکباره آرماني خواستي، اگر از دموکراسي فقط کاملش را طلبيدي و به کمتر از کامل رضايت ندادي، اگر در پي برپايي آرمانشهر روي زمين بودي و اگر زندگي را قابل تحمل ندانستي مگر با حذف رقيبي يا محو نقيبي، تو اصلاح طلب نيستي تو يک انقلابي هستي که احساست بر انديشه ات پادشاهي مي کند و سرعت را مي پرستي و بي ثباتي را مقدس مي داري و تدريج را و اطمينان را نابود مي کني. 2
Lean 56968 مالک ارسال شده در 6 تیر، 2016 برای کسی که میفهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمیفهمد هر توضیحی اضافه است... آنان که میفهمند عذاب میکشند و آنان که نمیفهمند عذاب میدهند..! مهم نیست که چه مدرکی دارید مهم این است که چه درکی دارید، مغز کوچک و دهان بزرگ میل ترکیبی بالایی دارند،کلماتی که از دهان شما بیرون می آید ویترین فروشگاه شعور شماست.. پس وای بر جـماعتـی که لب را بی تامل وا کنند چرا که کم داشتن و زیاد گفتن مثل نداشتن و زیاد خرج کردن است.! پس نگذارید زبان شما از افکارتان جلو بزند.!!! 4
Lean 56968 مالک ارسال شده در 3 مرداد، 2016 ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﻢ"ﺍﺳﺒﺎﻥ" ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ,ﺧﺒﺮﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ... ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﯼ "ﺍﺭﺑﺎﺏ" ﺷﺪﻧﺪ ﻓﺼﻞ ﺗﻐﯿﯿﺮ"ﻣﺒﺎﺷﺮ" ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ "ﺑﯿﺴﻮﺍﺩﯼ"ﮐﻪ ﺩﻭ ﺧﻂ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺖ... ﺣﺎﻝ ﺑﺎ ﺭﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﺎﺷﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺁﺧﺮ ﺁﻥ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﺀ ﺗﻮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﺷﻬﻮﺕ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﭼﻨﮓ ﺑﻪ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻣﺎ ﻧﻨﮓ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﺎ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣﺪﻩ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﯼ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﻡ ﺁﺗﺸﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﭘﺎ ﮐﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﯼ ﺳﻮﺧﺘﻪ"ﺑﻠﻮﺍ" ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ﺟﻨﮓ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺑﺲ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻮﻫﻮﻡ ﻭ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﺑﺲ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﺳﻔﺮﻩ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺲ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﻭ ﭼﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﻦ؟ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ ﻋﺸﻖ ﺷﺪ ﺣﺴﺮﺕ ﻣﻦ؟ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻠﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ؟ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺁﺯﺍﺩﯼ؟ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﻭ ﻣﺒﺎﺷﺮ ﺧﻼﺀ ﺗﺪﺑﯿﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﻫﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺍﺳﺖ ﻫﺮﮐﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻮﯼ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﭘﺎﯼ ﻫﺮ ﻣﻌﺘﺮﺿﯽ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺍﺳﺖ ... ﺩﻩِ ﻣﻦ ﻫﻤﭽﻮ ﻋﺮﻭﺳﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﭘﺪﺭ ﺗﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭﯼ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣﺪﻩ ﻧﻮ ﻋﺮﻭﺳﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽِ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻣﺪﻩ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﺩِﻩ ﺑﺎﻻ ﻏﻤﺸﺎﻥ ﮔﻨﺪﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ, ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﺎﻧﯽ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻥ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ 3
Lean 56968 مالک ارسال شده در 22 شهریور، 2016 بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم. زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود ،بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا. نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب، بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا. ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع، بر رویمان ببست به شادی در بهشت. او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش، گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت. توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست، كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم. چون سینه جای گوهر یكتای راستیست، زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم. مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم، مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛ زیرا درون جامه بجز پیكر فریب، زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم! آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید، گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛ دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق، نام گناهكاره رسوا! نداده بود. بگذار تا به طعنه بگویند مردمان، در گوش هم حكایت عشق مدام! ما. “هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما 2
Lean 56968 مالک ارسال شده در 4 مهر، 2016 جانانی و جان بر تو سپردیم و نمردیم در هرم نگاه تو فسردیم و نمردیم نقش است به پیشانی چین خورده ز غیرت ما جان بدر از داغ تو بردیم و نمردیم ابرو گره در هم زده چشمان شفق رنگ دندان به لب خویش فشردیم و نمردیم ظرف دل بی حوصله جوش آمد و سررفت خون دل جاری شده خوردیم و نمردیم اقبال نگون بخت نگر کاین همه سر را تا مرز قدم های تو بردیم و نمردیم یک عمر نفس آمد و برگشت و به تسبیح عمر دل بی عار شمردیم و نمردیم ما زنده عشقیم که با عشق بمیریم صدمرتبه از داغ تو مردیم و نمردیم 1
Lean 56968 مالک ارسال شده در 31 آبان، 2016 قهر مکن ای فرشته روی دلاراناز مکن ای بنفشه موی فریبابر دل من گر روا بود سخن سخت از تو پسندیده نیست ای گل رعناشاخه خشکی به خارزار وجودیم تا چه کند شعله های خشم تو با ماطعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا ناز ترا میکشم به دیده ی منت سر به رهت مینهم به عجز و تمنااز تو به یک حرف ناروا نکشم دست وز سر راه تو دلربا نکشم پاعاشق زیباییم اسیر محبت هر دو به چشمان دلفریب تو پیدااز همه بازآمدیم و با تو نشستیم تنها تنها به عشق روی تو تنهابوی بهار است و روز عشق و جوانی وقت نشاط است و شور و مستی و غوغاخنده گل را ببین به چهره گلزار آتش می را ببین به دامن میناساقی من جام من شراب من امروز نوبت عشق است و عیش و نوبت صحراآه چه زیباست از تو جام گرفتن وزلب گرم تو بوسه های گوارالب به لب جام و سر به سینه ساقی آه که جان میدهد به شاعر شیدااز تو شنیدن ترانه های دل انگیز با تو نشستن بهار را به تماشافردا فردا مگو که من نفروشم عشرت امروز را به حسرت فردابس کن ز بی وفایی بس کن بازآ بازآ به مهربانی بازآشاید با این سرودهای دلاویز باردگر در دل تو گرم کنم جاباشد کز یک نوازش تو دل من گردد امروز چون شکوفه شکوفا 1
Lean 56968 مالک ارسال شده در 13 آذر، 2016 چه حرفها که درونم نگفته می ماند خوشا به حال شماها که شاعری بلدید... 1
Lean 56968 مالک ارسال شده در 22 آذر، 2016 آزادی نه پیش از انقلاب بود نه بعد از آن یک عمر مسیر را اشتباه رفتیم آزادی باید حوالی "بهشت زهرا" باشد...!
ارسال های توصیه شده