Lean 56970 سازنده ارسال شده در 7 اردیبهشت، 2015 روزی گذشت سانتافه ای از چهارراه از اگزوزش صدای مهیبی به پای خاست پرسید بچه فال فروش از رفیق خود این لکسوز است؟ نه، به گمانم که زانتیاست آهی کشید دخترک گلفروش و گفت: این که گذشت ذره ای از پول نفت ماست این اشک دیدهی پدر و مادر من است این خون جاری از رگ و از ریشهی شماست این گفت و خواست تا برود، فالگیر گفت: نه، این شعارها همه اش باد در هواست این پولدارها که نباشند، خود بگو در این چهارراه چه کس مشتری ماست؟ از تو خودت بگو چه کسی گل خریده است آن کس که پولدار خفن هست یا گداست یا فال من وسیلهی تفریح کیست؟ هان؟ آن کس که پشت شیشهی بنز گرانبهاست جایی که پول خمس و زکات: آستین شیخ نذر و نذور مردم ما گنبد طلاست؛ جایی که اختلاس و چپاول طبیعی است؛ سرمایه های ملت ما دست دزدهاست؛ ما کودکان کوچه خیابان و چارراه روزی مان نه دست خدا، دست اغنیاست 7
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 10 اردیبهشت، 2015 کودکان عزیز ایرانی بچه های قشنگ مامانی چار زانو نشسته گوش دهید قصه ای کهنه را به سبک جدید سی چهل سال پیش تر از ما در زمان پدر بزرگ شما بود یک شاه ظالم خودسر زیر پاهای او حقوق بشر هرچه میگفت وحی منزل بود منطق او فقط مسلسل بود ارتشی ها و مجلس و دولت تحت امر همان قدر قدرت دادگاه، دادگستری، قاضی چون عروسان خیمه شب بازی نخشان دست شاه بود همه باعث قاه قاه بود همه پاسخ اعتراض زندان بود چوب و شلاق، اوین و دژبان بود هر رقم انتقاد از حکام معنیش بود دشمنی نظام در نظامی که شاه حاکم بود تک صدایی محض قائم بود جز یکی حزب ها همه بسته آن یکی هم به شاه وابسته تلوزیّون و رادیو به دروغ خبر خالی و چاخان در بوق تیغ سانسور بود و مطبوعات چوبه ی دار بود و منتقدات «داد» چون راز چند مجهولی دزدی و اختلاس، معمولی پول نفت و معادن دولت رانت های کلان با لذت فک و فامیل شاه می خوردند ژنرال های شاه می بردند ملتی زیر خط ناداری پول ها جیب اهل درباری اعتیاد به شیره و هروئین بین نسل جوان بیا و ببین کاسه ی صبر ملتی لبریز یا علی گفت و بعد با یک خیز انقلابی نمود جانانه شورشی کرد قهرمانانه تا مگر ظلم ریشه کن گردد تا مگر این وطن، وطن گردد بهمنت پر ز یاس و پوپک باد دهه ی فجرتان مبارک باد 4
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 11 اردیبهشت، 2015 نگاه کن که نريزد، دهی چو باده بدستم فدای چشم تو ساقی، بهوش باش که مستم کنم مصالحه يکسر به صالحان می کوثر بشرط آنکه نگيرند اين پياله ز دستم ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند بوجه خير و تصدق، هزار توبه شکستم چنين که سجده برم بی حفاظ پيش جمالت بعالمی شده روشن که آفتاب پرستم کمند زلف بسی گردنم ببست به مويی چنان فشرد که زنجير صد علاقه گسستم نه شيخ ميدهدم توبه و نه پير مغان می ز بس که توبه نمودم، زبس که توبه شکستم ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پی زلفش که در ميان دو دريای خون فتاده نشستم ز قامتت چه گرفتم قياس روز قيامت نشست و گفت قيامت بقامتيست که هستم نداشت خاطرم انديشه يی ز روز قيامت زمانه داد به دست شب فراق تو، دستم بخيز از بر من، که از خدا و خلق، رقابت بس است کيفر اين يک نفس که با تو نشستم حرام گشت به يغما بهشت تو، روزی که دل به گندم آدم فريب تو بستم 5
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 11 اردیبهشت، 2015 من علیه سلطهی سفید و علیه سلطهی سیاه جنگیدهام. آرمانِ جامعهای دموکراتیک و آزاد را که در آن تمام مردم با هم در آشتی و با فرصتهای برابر زندگی کنند بزرگ داشتهام. این آرمانی است که امیدوارم برای آن زندگی کنم و به آن دست بیابم. اما اگر لازم شد، آرمانی است که حاضرم برای آن بمیرم. نلسون ماندلا اولین سخنرانی بعد از 27 سال زندان نه دولتی تعیین کرد و نه دهن دولتی زد 4
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 11 اردیبهشت، 2015 درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا از آستین عشق او چون خنجری در آمدی فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی 4
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 13 اردیبهشت، 2015 خسته ام... خسته از تكرار زمان خسته از اين همه غوغا و سكوت خسته از روزگاران پر هياهو خسته از رفتن، ماندن، سكون خسته از گامهاي بي رمق شبانه خسته از دل، از حرارتهاي دل خسته از خود خسته ام خسته... ای مرگ مرا دریاب 3
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2015 امشب منتظرم برای آن لحظه نمناک و سرد ، تو بخواب من دلم گرفته آنقدر زیاد ،که تکان شانه هایم را نمیبینم دگر،تو بخواب منتظرم باران ببارد ، امشب قدمی خواهم زد به تمام غصه هایم نم نمک یک سری خواهم زد خیس شوم ، کاسه ام را پر کنم از بوی خاک تو بخواب ای آرزوهایم ، من پر از باران و خاکم ...! لحظه ای دیگر منم آماده ام ، ته نشین خواهم شد در کنارت ، دست من را هم بگیر ، بی بهانه آمده ام در خوابت ........! تو بخواب 3
مرغ باغ ملکوت 1609 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2015 تصویب قانونی بودن ازدواج با فرزند خوانده ، تاسف میشه غیر از افسوس خوردن کار دیگه ای کرد؟ خیلی تاپیک جالب بود 2
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 21 اردیبهشت، 2015 انسان ظالم ترین و فاسد ترین حیوانات است، به غیر از منفعت و هوا و هوس خود چیز دیگری را نمی بیند. خودش از مرگ می ترسد، ولی سبب مرگ دیگران را فراهم می آورد. 3
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 26 اردیبهشت، 2015 پرسی که ز بهر مجلس افروختنی در عشق چه لفظ هاست بردوختنی ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه اندوختنی 2
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 28 اردیبهشت، 2015 این پندار غلط را که حاصل یک بیماری تاریخی است از ذهن خود بزداییم که :برای رهایی باید منتظر قهرمان بود. "قهرمان شمایید و مسئولانی شایسته شمایند که خواست شما را درک و در جهت آن حرکت کنند." گمان مبر که به آخر رسید کار مغان..........................هزار باده ناخورده در رگ تاک است. سید محمد خاتمی 4
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 28 اردیبهشت، 2015 سال 83 که آخرین حضور خاتمی در دانشگاه در کسوت ریاست جمهوری بود پرحاشیهترین حضور وی نیز بود. از آنجا که برای سخنرانی رئیس جمهور سالن نسبتا کوچکی را نسبت به جمعیت استقبال کنندگان پیش بینی کرده بودند، در حین سخنرانی، هجوم دانشجویانی که بیرون سالن بودند باعث شکسته شدن شیشه های درب سالن شد. این اتفاق خود هیجاناتی را بوجود آورد. عده ای از دانشجویان در هنگام سخنرانی خاتمی فریاد میزدند «بسه دروغ، بسه دروغ!»؛ که خاتمی پاسخ داد «شما باید منطقی باشید.» بعد از سخنان نماینده برخی از تشکلهای دانشجویی، عده ای از دانشجویان فریاد زدند «مرگ بر دیکتاتور. خاتمی! تو به ما پشت کردی» که خاتمی پاسخ داد: «نه! هنوز رویم به طرف شماست.» خاتمی ادامه داد: «باید دموکراسی را قبول داشته باشیم. فقط دیکتاتورها هستند که غیر خودشان را قبول ندارند... ما باید عقاید مختلف یکدیگر را تحمل کنیم ... »؛ که عده ای شعار دادند: «باز دروغ، باز دروغ!». رئیس جمهور گفت: «اگر بنای شما بر این است که من حرف نزنم من پا میشوم و میروم. اگر به من حق میدهید که حرف بزنم لطفا ساکت باشید و هر کس نمی خواهد برود بیرون تا کسان دیگر بیایند داخل». خاتمی همچنین گفت: «حالا نوبت من است»؛ عده ای شعار دادند «بازم حرف، بازم حرف». خاتمی گفت: «: بعد از من کسانی خواهند امد که عمل خواهند کرد و شما نتیجه عملشان را خواهید دید». 4
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 28 اردیبهشت، 2015 تـــــفنگـ هاے پـــــر بـــــراے شليڪ بہ مغزهاے پر ساخته شده اند! و مغزهاى خالــــے براۍ پر ڪردن اين تـــــفنگـ ها! از ڪسے ڪہ ڪتابخانہ دارد و ڪتابهاے زیادے میخواند نباید هراسید اما از ڪسے باید ترسید ڪہ تنہـا یڪ ڪتاب دارد و آن را مقدس میپندارد...!!! 5
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 28 اردیبهشت، 2015 با عوامل تكفیر صنف ارتجاعی باز حمله میكند دایم بر بنای آزادی در محیط طوفان زای ، ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی شیخ از آن كند اصرار بر خرابی احرار چون بقای خود بیند در فنای آزادی دامن محبت را گر كنی ز خون رنگین می توان تو را گفتن پیشوای آزادی فرخی یزدی ۱۳۱۸-۱۲۶۶ 4
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 1 خرداد، 2015 دیشب الهه هنر آمد به خانه ام گرمی گرفت خلوت سرد شبانه ام در محفلی که غمناک مینمود جز ما کسی نبود رنگ سیاه طالع من در دو چشم او خوش آرمیده بود وقتی که لب گشود گویی که در دهان او بوی بهار بود گفتم که ای الهه اسطوره ای چرا دیگر به بزم شاعران، ساقی نمیشوی ؟ آیا سبوی کهنه ات خالیست از شراب ؟ آنهم شراب ناب ؟ یا آنکه ما ز بزم تو بیگانه مانده ایم ؟ بر داستان بیژن و مجنون عامری دیگر مجال گوش دادن دل سپردن نیست ما را چه رستم و سهراب مرده اند دیگر داستان پهلوانان، کهنه گشته است دیدم الهه خنده تلخی نمود و گفت ای کودک حریص من، بس کن گلایه را وقتی به جای قصه شیرین عاشقان بر هر لبی حکایت پول است واقتصاد وقتی صدای تیشه فرهاد مهرورز در کوهسار خستگی، خاموش گشته است دیگر چگونه افسانه مستانه سر دهم ؟ دیگر زمان زمانه ما نیست ای دریغ از ما گذشته است اینک سبوی من تهی نه، شکسته است از سنگ روزگار شش قرن پیش آخرین جام شراب را در کام آن شوریده شیراز ریختم آنگاه از شلوغی موهوم شاعران یکسو گریختم بس کن گلایه را … 3
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 1 خرداد، 2015 مادری دلشکسته و تنها خسته اما جسور و بیپروا برفِ پیری نشسته بر مویاش رخت بربسته خنده از رویاش با غمی جانگداز در سینه قابِ عکسی فشرده بر سینه شده چشم و چراغِ او خاموش یادبودی گرفته در آغوش پیشِ چشمِ جهانیان چون شیر قد علم کرده با یکی تصویر آتشی در نگاهِ او خفته بر لباش حرفهایِ ناگفته: هستیِ من که در تب و تاب است بهرِ این نازنینِ در قاب است پسرم زیرِ چکمهها جان داد چکمه را ره چهکس به زندان داد؟ او که چیزی نخواست جز شادی کرد خود را فدایِ آزادی 3
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 3 خرداد، 2015 ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﻭﯾﺪ! ﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ ﯼ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﺪ ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺘﺎﻥ ﮐﻨﯿﺰﮐﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻣﺪﺍﺭِ ﻣﻄﺒﺦ ﻭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﮐﻒِ ﺩﺳﺖﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺎﺗﻞِ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽﺍﻧﺪ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯿﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﺎ ﺁﻥﻫﺎ؟ ﺩﺳﺖﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶِ ﺯﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺳﯿﺪ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺕﻫﺎﺷﺎﻥ ﭘﺎﮎ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡِ ﺑﯽ ﭼﻬﺮﻩ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﻭﯾﺪ! ﻣﺎ ﻗﺮﻥﻫﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱِ ﺍﺳﯿﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ. ﮐﺎﺳﻪﯼ ﺍﺳﯿﺪﺗﺎﻥ ﺍﺯ ﻧﯿﺰﻩﯼ « ﭼﻨﮕﯿﺰ » ﻭ ﻗﺪﺍﺭﻩﯼ «ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ » ﺧﻄﺮﻧﺎﮎﺗﺮ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮِ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ ﻭ ﺯﻥﻫﺎﯼ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﺩﺷﺎﻥ ﭘﺮﭼﻢ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ. 5
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 7 خرداد، 2015 حتی مارکس هم از بعضی کارگرها متنفر بود… کارگری شغل شرافتمندانه ای است انسان نان بازوهایش را میخورد هرچند خیلی وقت ها گرسنه مانده ام دروغ و ناسزا شنیده ام بیکار بوده ام اما هرگز حاضر نیستم در ساختمانی کار کنم که قرار است روزی بر سر در آن بنویسند؛ زندان مرکزی 3
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 10 خرداد، 2015 انسان بی عقل ترین گونهء زندهء روی زمین هست، خدایی نامریی را پرستش می کند و طبیعتی مرئی رو نابود... بدون اینکه متوجه بشود طبیعتی که نابودش می کند، همان خدای نامریی است که پرستش می کند. 4
Lean 56970 سازنده ارسال شده در 15 خرداد، 2015 ناظم تو میکروفون پرسید: کی میدونه پایتخت آمریکا کجاست؟ داد زدیم: واشینگتون گفت یه مرگ بر آمریکایی بگین که تو واشینگتون بشنون. ما هم یه داد زدیم که فتق و حلقمون پاره شد. ناظم پرسید کی میدونه حرم آقا اما حسین کجاس؟ داد کشیدیم: کربلا گفت: حالا یه صلوات بفرستین که آقا تو کربلا بشنون!! ما هم یه فریاد کشیدیم که نزدیک بود قالب تهی کنیم! گذشت اون روزا......خیلی طول کشید که بفهمیم همین واشنگتن مهد دمکراسی و مبارزه با تبعیض و برده داری است لس انجلس مهد تاریخ سینماست نیواورلئان مهد موسیقی جاز است نيويورك مهد اقتصادیاد گرفتیم باید از اون همسایه ای که ساعت هفت صبح با صدای عربدمون بیدارشون کردیم عذر بخوایم! یاد گرفتیم به هرکس و ناکسی نگیم مرگ بر تو!! ولی نفهمیدیم تو واشنگتن و کربلا صدامونو شنیدن؟؟! واشنگتنیا فهمیدن چیزی تو دل این بچه ١١ساله نبوده؟هیچگاه درک نکردم، چرا کافری که بیمار می شود، دچار عذاب الهی شده و مسلمانی که بیمار می شود، دچار آزمون الهی!مرض که یکی ست! شاید تفاوت در نگرش انسانهاستچرا فکر نکردیم به جای این حرفا داد بزنیم:مرگ بر بیسوادی! مرگ بر عقب افتادگی! مرگ بر گشنگی! مرگ بر خونریزی و دشمنی! مرگ بر خرافات!به اینجای متن که رسیدم به خودم گفتم این که نشد، تا کِی می خواهیم تو این دور باطل سِیر کنیم! باز هم که میگیم مرگ؟! کی می خواد این واژه از لغت نامهء اجتماعی ما پاک بشه؟ اصلا چرا مرگ؟بجای مرگ بر بیسوادی بگیم: درود بر خردورزی بجای مرگ بر عقب افتادگی بگیم: درود بر پیشرفت بجای مرگ بر گشنگی بگیم: درود بر عدالت اجتماعی بجای مرگ بر خونریزی و دشمنی بگیم: درود بر انسان گرایی و درود بر صلح بجای مرگ بر خرافات بگیم: درود بر خرافه زدایی 4
ارسالهای توصیه شده