mani24 29665 ارسال شده در 15 بهمن، 2012 در آغوشم بودی قطره اشکی بر گونه ات لغزید خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما... اما آن قطره اشک برای انگشتانم آشنا بود ... یادم آمد...آن هنگام که خداوند تو را می آفرید خاک تو را با اشک های من سرشت راستی به گونه های خیس من نگاه کن اشک های من برای انگشتانت آشنا نیست؟!زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و در آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه هاست... 2
mani24 29665 ارسال شده در 15 بهمن، 2012 نمیدانم تو چه نسبتی با اشک داری که تا نامت بر زبانم جاری می شود تا یادت در قلبم شکل می گیرداشک از خانه چشمم سرک می کشد تا نگاهت را بر ذهن می آورم ، قلبم تپیدن آغاز می کند در گوشه تنهایی ام خاطراتم را مرور می کنم خاطرات تلخ و شیرین بودن ونبودنت را لحظه های با تو بودن را لحظه های تنهایی و انتظار را ، و اکنون می فهمم که عشق چه ها می کند درآخرموسیقی متن این خاطرات اشک من است که از گونه هایم جاريست 2
mani24 29665 ارسال شده در 15 بهمن، 2012 کسی محبت . . . به حراج نمی گذارد . . . و عشق و امید . . نایاب ترین واژه هاست در اینجا . . . و آنکه مهربانی اش چشمه ی جوشانی ست بی شک ثروتمند ترین انسانهاست خود پسندی آغاز سقوط است و فخر فروشی تکیه بر پوسیده گی های جهان واژه . . خریدنی نیست واژه ها تکه های وجود آدمی اند و قلب وسعت می یابد با هر واژه ی محبت و هستی را ذره ذره در خویش ذوب می کند و جاذبه اش جهان را بر مدار خویش می گرداند . 3
S a d e n a 11333 ارسال شده در 15 بهمن، 2012 تو راحـ ـ ـــت بخوابـــــ ـ ـ…من مشق گریهــ هایم ـهنـــوز مانـده… 2
S a d e n a 11333 ارسال شده در 15 بهمن، 2012 کاش یک لحظه به جایم بودی تا بدانی که چه دردی دارد وقتی اندازه سنگینی یک کوه دلت غمگین است کاش یک لحظه به جایم بودی تا بدانی که چه دردی دارد وقتی از عشق نداری سهمی و در آنجا که دلی هست وسیع نیست یک ذره برایت جایی نه پشیمانم از این گفته خویش که اگر یک لحظه ، و فقط یک لحظه تو به جایم بودی می شکستی آسان کاش هرگز تو نباشی چون من.... 2
پاییزان 3604 ارسال شده در 15 بهمن، 2012 شهر من این جا نیست این جا.... آدم که نه ! آدمک هایش همه ناجور رنگ بی رنگی اند و جالب تر این که...... این جا هر کسی هفتاد رنگ بازی می کند تا میزبان سیاهی دیگری باشد شهر من این جا نیست این جا.... همه قارقار چهلمین کلاغ را.... دوست می دارند و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد شهر من این جا نیست این جا.... سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا دو زرده اند من به دنبال دیارم هستم شهر من این جا نیست.... شهر من گم شده است.... 1
laden 4758 ارسال شده در 16 بهمن، 2012 اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشکِ آن شب لبخندِ عشقام بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من دردِ مشترکام مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخنمیگوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخنمیگویم نامات را به من بگو دستات را به من بده حرفات را به من بگو قلبات را به من بده من ریشههایِ تو را دریافتهام با لبانات برایِ همه لبها سخن گفتهام و دستهایات با دستانِ من آشناست. در خلوتِ روشن با تو گریستهام برایِ خاطرِ زندهگان، و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام زیباترینِ سرودها را زیرا که مردهگانِ این سال عاشقترینِ زندهگان بودهاند. 4
mani24 29665 ارسال شده در 16 بهمن، 2012 برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت اسانتر باشد.عشقت را بردار و برو.خوب برو. زیبا برو. سر به زیر برو هر چند با اندوه با لبخندی بر لب برو هر چند باری سنگین بر دل و بر دوش. شاد برو،شاد ازاین باش که اگر ترا نشناخت،عشق شناخت برو و بدان هر جا بروی دست عشق را بر شانه ی خود حس خواهی کرد نگاهت عاشقانه خواهد شد و صدایت اشنا. وقار را در گام هایت می توان دید و اندوهی عارفانه را در لبخندت. همه ی اینها از ان است که عشق قلب ترا ماُمنی برای بیتوته ی خویش یافته است و همراهت خواهد ماند تا محضر حضرت دوست، انکه می ماند اسیر عادت و خویشتن خواهی میشود. ذائقه ی جانش تلخ میشود از شور و شیرین های زود گذر و غبار مینشیند بر اینه ی روحش. رفتن همیشه بد نیست. انگونه باید بروی که دیده شوی و حضورت مثل لمس بال یک پروانه حس شود. انگونه برو که هیچ نگاهی نتواند ترا انکار کند و هیچ دلی نتواند... برو،فقط برو. وقتی بروی همه چیزهایی که باید بیاید می اید. 4
mani24 29665 ارسال شده در 16 بهمن، 2012 هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری دوری، فاصله و فضا بین ماست و تو این را نشان دادی و ثابت کردی نزدیک، دور، هر جایی که هستی و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد یک باره دیگر در را باز کن و دوباره در قلب من باش و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم و این عشق می تواند برای همیشه باشد و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم دوران صداقت، و من تو را داشتم در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید نزدیک، دور، هرجایی که هستی من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید یک باره دیگر در را باز کن و تو در قلب من هستی و من از ته قلب خوشحال خواهم شد تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم می دانم قلبم برای این خواهد تپید ما برای همیشه باهم خواهیم بود تو در قلب من در پناه خواهی بود و قلب من برای تو خواهد تپید 4
mani24 29665 ارسال شده در 16 بهمن، 2012 من براي يادبود لحظه ها ياد خود را با تو قسمت مي كنم تا كه شور و شادي اين لحظه ها يادمان باشد هميشه ، هر كجا من براي عاشقـانه زيستن عشق را از يك نگاه پاك تو از پرتو نورانـي چشمان تو ماهرانه مي ربايم،صادقانه مي ستايم من براي روزهاي زندگي نقش چشمان تو را بر آسمان مي گذارم جاي خورشيد زمان تا دگرگونه شود نقش و نگار اين جهان من براي ظلمت شبهاي تار از رخ پر نور و زيباي تو هم بهره مي گيرم بجاي ماه و يك مهتاب ناب تا كه شب روشن تر از روزم شود من براي گلسـِتان زندگي از لبان تو بجاي غنچه گلهاي سرخ از دو چشم تو بجاي نرگس خمّار يار مي نشانم جايْ جايش را گل نيكو سرشت من براي بلبلان ساده دل از صداي دلنشين،آهنگ خوب صوت تو مي كنم پُر يك نوار حنجره تا كه با زيبايي صوتت ترانه سر دهند من براي بوستان شاعري شعر خود را از تو و با ياد تو مي سرايم ، با تو نجوا مي كنم 4
*mishi* 11920 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 باید خودم را ببرم خانه باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد دلداریاش بدهم که فکر نکند بگویم که میگذرد که غصه نخورد باید خودم را ببرم بخوابد من خسته است 7
S a d e n a 11333 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 باز تنهایی من بیشتر است نه از ان شب که ز عشق می گفتی تا همه خواب مرا دزدیدی نه از ان شب که به باغ رویا دست در دست گل خاطره ها می چیدی گوشم از زمزمه خاطره هایت پر بود همسفر بودی و از درد سخن می گفتی ونه از امشب و خاموشی تو من و تنهایی وای خاطره ها همچنان به هم می نگریم نقش تو روی همه خاطره هاست قلبم از دوری تو می نالد عشق تو مانده و خاموشی من 3
S a d e n a 11333 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 امشب ای اشک تو هم غمگینی مثل بارن بهار از دل من نقش خود را همه جا می ریزی این چنین باز شتابان شده ای پای در راه کجا میگذری خاطراتم همه بیدار شدند سایه اش را همه جا میبینم که سراغ دل من می اید عابری خسته ز بیداری شب گم شده در دل خویش آشنائیست به تاریکی شب که به دیدار خودش می اید با صدائی که ز غم می لرزد با نگاهی که پراز خاطره هاست بر لب تشنه خاموشی شب بوسه ها می زند و خنده باد خواب اشفته بیدار مرا در پس اینه ها می شکند خواب می ماند و تنهائی من 6
laden 4758 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 برای فرار از یاد تو بازی می کنم با کلمات و تو برای فرار از یاد دیگری بازی می کنی با من 3
S a d e n a 11333 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 بیراهه ای که به کوچه عشق می رسید اشتباه نبود !راه را اشتباه آمده بودم پشیمان نیستم راهنما شده ام 3
laden 4758 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 قلبم را باز میکنم به امید مرور ِ خاطراتی با تو دست روی ِ هر جای ِ خاطراتش که می گذارم! درد بی تو بودن را برایم تدائی می کند ... 3
S a d e n a 11333 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 قشنگ ترین لحظه هایم را با سخت ترین دقایقت عوض می کنم تا بدانی عاشق ترین پروانه ات بودم و مجنون ترین دیوانه ات هستم. 3
S a d e n a 11333 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش می شد دفتر تقدیر عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت 3
laden 4758 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 بــــــرگـــــرد و زمـــــان را غــــافـــــلـــگيـــــر کـــــــــن مــــــن بـــا تـــک تـــک ثـــانــــيــــه هـــا شــــرط بــــســــتــه ام ... 3
ارسال های توصیه شده