sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، ۱۳۹۰ «نورمن میلر» ۳۱ ژانویه سال ۱۹۲۳ در خانوادهای یهودی در نیوجرسی آمریکا به دنیا آمد. اجدادش از روسیه به آمریکا مهاجرت کرده بودند و پدرش، «ایساک» حسابدار بود و مادرش «فانی» در یک آژانس خانهداری کار میکرد. وقتی چهار سالش بود به همراه پدر و مادر به بروکلین رفت و همانجا درس خواند و سپس در سال ۱۹۳۹ برای تحصیل مهندسی هوا و فضا وارد دانشگاه هاروارد شد. خالهها و به خصوص مادرش در کودکیاش بسیار تاثیر گذاشتند. مادرش «فانی» از همان کودکی به استعداد نویسندگی وی توجه کرد و دستنوشتههایش را تا سالها نگه داشت و او را تشویق میکرد بنویسد. در دانشگاه بود که به نویسندگی علاقهمند شد و مدت کوتاهی پس از فارغالتحصیلی در سال ۱۹۴۳ شروع به نوشتن کرد. در این ایام که جنگ جهانی دوم موضوع روز بود و توجهی اغلب نویسندگان را به خودش جلب کرده بود، «میلر» بعنوان افسر تکنسین به مدت هجده ماه در اقیانوس آرام در جنگ شرکت کرد. در سال ۱۹۴۸ با استفاده از تجربیات و آموختههای خود از جنگ نخستین رمانش را به نام «مرده و برهنه» منتشر کرد. کتاب با استقبال خوبی روبرو شد و شهرت خوبی را برای «نورمن میلر» بیست و پنج ساله به ارمغان آورد. «مرده و برهنه» موفقیت خوبی برای یک نویسندهی جوان بود و به همین خاطر توجه رسانههای ادبی به «نورمن میلر» جذب شد. این کتاب سال بعد در انگلستان هم به چاپ رسید و قبل از توزیع بیش از ده هزار نسخه فروش کرد. وی سپس در سال ۱۹۵۲ رمان «ساحل بارباری» را منتشر کرد و «پارک آهو» را در سال ۱۹۵۵ نوشت. این دو رمان نیز هر دو با فروش خوبی روبرو شدند و مورد توجه رسانههای ادبی قرار گرفتند. 3 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، ۱۳۹۰ «میلر» در سالهای پنجاه میلادی به موضوعات متعددی از جمله خشونت، سرطان و مواد مخدر علاقهمند شد و دربارهاشان مطلب نوشت. وی همچنین به بوکس علاقه زیادی داشت و در این باره مقالات مفصلی نوشته است. «میلر» در طول عمر هشتاد و چهار سال خویش، شش مرتبه ازدواج کرد و حاصل این ازدواجها هشت فرزند برای او بود. در این بین، زندگی مشترکش با «آدله مورالز» بیشتر از همه سر زبانها بود چرا که «میلر» یک بار او را مجروح کرد. سپس در سال ۱۹۶۲ از او طلاق گرفت و با دختر یک اشرافزادهی اسکاتلندی به نام «ژان کمپل» ازدواج کرد و تنها یک سال با او زندگی کرد. وی سپس در سال ۱۹۶۳ با «بورلی بنتلی» بازیگر سینما ازدواج کرد. «میلر» در سالهای بین ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۹ تنها دو رمان به نامهای «رویای آمریکایی» و «چرا در ویتنام هستیم؟» نوشت. وی به جز داستاننویسی به روزنامهنویسی، نمایشنامهنویسی و کارگردانی فیلم هم علاقه داشت و همراه «ترومن کاپوتی» و «تام ولف» از ابداعگران ژانر «نئو ژورنالیسم» یا «کتابهای خلاقانه غیرداستانی» به حساب میآمد. «میلر» در کنار رماننویسی، روزنامهنگاری میکرد و در این مدت دربارهی مهمترین اتفاقات زمان خودش از جمله، فمینیسم، جنگ ویتنام و سفر به فضا مطالب مهمی نوشت. «نورمن میلر» از نویسندگان بعد «نسل گمشده» به حساب میآید. «نسل گمشده» عمدتا نویسندگانی بودند که به خاطر گرانی آمریکای پس از جنگ جهانی اول به پاریس مهاجرت کرده بودند و تاثیر شگرفی را در ادبیات زمان خود و بعد خود گذاشتند. «نورمن میلر» به گونهای نتیجهی «نسل گمشده» بود. او که از نویسندگان «نسل گمشده» همچون «ارنست همینگوی»، «جان دوسپاسوسی» و «اسکات فیتزجرالد» تاثیر زیادی گرفته بود، در سال ۱۹۶۸ جوایز ادبی «پولیتزر» و «جایزه کتاب ملی» آمریکا را بخاطر کتاب «ارتش شب» از آن خود کرد و در طول عمرش نزدیک به دوازده رمان نوشت. 3 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، ۱۳۹۰ «رابرات مککرام» سردبیر بخش ادبی «آبزرور» به سراغ «میلر» رفت و با او دربارهی آخرین رماناش به نام «قصری در جنگل» گفتوگو کرد. این کتاب توسط یک موجود پلید به نام «دیاتر» روایت میشود و در اصل ماجرای کودکیهای «آدلوف هیتلر» است. «مککرام» در ابتدای این گفتوگو مینویسد: «نورمن میلر اسطوره شده، نمادی از آمریکای بزرگ، نویسندهای که همه به او احترام میگذراند و نمیشود به این سادگیها از کنارش گذشت.» وی در ادامه به تواناییهای مختلف «میلر» اشاره میکند و به این نکته اشاره میکند که وی در اصل تنها یک نفر نبوده، در این رابطه در «آبزرور» مینویسد: «مگر با چند تا نورمن میلر میشود گفتوگو کرد؟» «مککرام» سپس در جواب این سئوال استفهامی، به خودش جواب میدهد: «نویسندهای خشن، نویسندهی بخشنده، نویسندهای جنایی، اوه خدای من! اگر بخواهم همه را نام ببرم، نزدیک به سی و پنج عنوان می شود.» وی همچنین به فعالیتهای «میلر» در حوزههای دیگر اشاره کرده است. «مککرام» در همین رابطه مینویسد: «میلر تهیه کننده و کارگردان سه فیلم عجیب آمریکایی بود، فیلمهای آنسوی قانون، نود وحشی و میداستون.» وی همچنین به مشتزنیهای «میلر» اشاره کرده و به فعالیتهای سیاسی وی نیز پرداخته است. منتقد ادبی «آبزرور» در ادامه مینویسد: «نورمن میلر در سال ۱۹۶۹ کاندید شهردار شهر نیویورک شد و با «جان اف. کندی» چایی خورد. در جنگ ویتنام شرکت کرد و دربارهی موضوعات مختلف داخلی و خارجی در روزنامه مقاله نوشت.» «آبزرور» در این گفتوگو که فوریهی امسال انجام شده به «سرزنده» بودن «میلر» برخلاف سن هشتاد و چهارسالهاش اشاره کرده و مینویسد: «شگفتی اینجاست که کتاب جدید میلر در آمریکا و انگلیس با فروش خوبی روبرو شده است و میلر هم با رسانههای مختلفی در سراسر جهان دربارهاش حرف زده.» «مککرام» اشاره میکند که «میلر» خود نزدیک به سیصد گفتوگو با نویسندگان و شخصیتهای مختلف کرده و با ریزهکاریهای این کار آشنا است. در این جای کار، ناگهان «میلر» شروع به سئوال کردن از «مککرام» سئوال میکند و میپرسد: «راستی این همه راه فقط به خاطر من آمدی آمریکا؟» منتقد آبزرور در جواب میگوید: «بله.» میلر اما تعجب میکند و میگوید که لابد از «قصری در جنگل» حسابی خوشت آمده است و «مککرام» میگوید: «بله، کتاب فوقالعادهای است.» 1 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، ۱۳۹۰ «نورمن میلر» خود دربارهی نوشتن «قصری در جنگل» به «آبزرور میگوید: «در سالهای ۱۹۳۲ مادرم همیشه میگفت که هیتلر بالاخره یک بلایی سر یهودیها میآورد. آن موقع نه سالم بود و این فکر از آن وقت همیشه توی ذهنم بود. تمام زندگیام به این موضوع فکر کردهام. این که این هیتلر از چه ساخته شده بود؟ جواب این سئوال همیشه برایم معما بوده است.» وی در ادامه درباهی «هیتلر» میگوید: «هیتلر به بصیرت حمله کرد. با هیچ منطق و راهی نمیشود هیتلر را فهمید. بالاخره هم آن بلا را سر یهودیها آورد و با کشتن شش میلیون یهودی، ذهن بازماندگان یهود را نابود کرد. قبل از هیتلر، یهودیها ذهن باز و فوقالعادهای داشتند.» «نورمن میلر» دربارهی دوران کودکیاش به «آبزرور» میگوید: «من در یک محیط یهودی بزرگ شدم و از همان موقع بود که با رفتارهای ضدیهودی مواجه شدم، شاید به این خاطر است که در این سن کتابی دربارهی «هیتلر» نوشتهام.» «مککرام» اشاره میکند که «میلر» در هشتاد و چهار سالگی، مثل خیلی از هنرمندان دیگر، در خانهاش در «پراوینستون» مشغول نوشتن است. وی در این رابطه مینویسد: «پراوینستون محلهی خاطرهانگیزی برای «میلر» بوده است. جاییاست که وی آنجا زندگی کرده، دعوا کرده، بازداشت شده، میلیونهای کلمه نوشته و شش دهه در آن سپری کرده است. پراوینستون هم میلر خوب را نشان میدهد و هم میلر بد را.» مجله ادبی «پاریس ریویو» نیز در شمارهی تابستان ۲۰۰۷ خود به سراغ «نورمن میلر» رفت و با او گفتوگو کرد. «پاریس ریویو» ابتدا این سئوال را از او کرد که آیا «میلر» به خاطرش هست که هنگام خودکشی «ارنست همینگوی» کجا بوده و «نورمن میلر» در پاسخ گفت: «خیلی خوب به یاد میآورم. با «ژان کمپبل» در مکزیکو بودیم و قبل از ازدواجمان بود. من حسابی ماتم برد. یک قسمتی از وجودم هست که هیچ وقت با این ماجرا کنار نیامده. در واقع میشود گفت که هشدار مهمی بود. آن چیزی که او میخواست بگوید این بود که تمام رماننویسان باید به آن گوش کنند. خیلی رک بگویم: وقتی رماننویس هستی؛ یعنی به سفر روانشناختی خطرناکی پا گذاشتهای و همه چیز میتواند در صورتت منفجر شود». «پاریس ریویو» در ادامه از «میلر» پرسید که آیا این ماجرا را میتواند با شجاعت همینگوی مطابقت بدهد یا نه؛ که «میلر» در پاسخ گفت: «از فکر کردن به اینکه مرگش بتواند همچین کاری را بکند، متنفرم. من به فرضیهای رسیدهام: همینگوی زودتر از اینها در زندگیاش یاد گرفته بود که هر چه زودتر مرگ را به مبارزه بطلبد بهتر برایش تمام است. ماجرا را مثل یک پزشک میدید؛ جرات درگیر شدن در نزدیکی با مرگ. این تصور را هم میکردم که وقتی به مری گفت خداحافظ؛ شب به شب که تنهاتر میرفت به تختخواب؛ شستش را روی ماشهی اسلحه قرار میداده و لوله تفنگ را توی دهانش میگذاشته و کمی ماشه را فشار میداده و میلرزیده و میجنبیده و تلاش میکرده تا ببیند چقدر میتواند ماشه را فشار بدهد بیآنکه اتفاقی بیفتد. اما شب آخر زیادی فشار داده. این به نظرم معقولتر از این میآید که خودش ضربه نهایی را زده باشد. به هر حال؛ این تنها یک تئوری است. واقعیت این است که همینگوی خودکشی کرده». «نورمن میلر» در ادامه گفت: «وقتی دارید رمان خوبی مینویسید، به جستجوگری تبدیل میشوید و وارد ماجرایی میشوید که خودتان هم پایانش را نمیدانید، و پایان از قبل مشخص نیست. ترکیبی از ترس و هیجان شما را به پیش میبرد. به نظرم؛ رمان ارزش نوشتن ندارد مگر آنکه با چیزی دست و پنجه نرم کنید که در آن شانس موفقیت داشته باشید. ممکن است شکست بخورید. شما با اندوختههای راونیتان قمار میکنید. مثل اینکه فرمانده ارتشی باشید و کل ارتش را به بنبست بکشانید». میلر هنگام این گفتوگو که امسال انجام شد، چهرهی افتادهای داشت اما با این حال کهولت سن روی ذهنش تاثیر منفی نگذاشته بود، در این رابطه به «پاریس ریویو» گفت: «وقتی سن آدم بالاتر میرود؛ دلیلی وجود ندارد که بعنوان رماننویس نتوانید مثل گذشته باهوش باشید. هر سال از زندگی باید چیز بیشتری درباره طبیعت بشر یاد گرفته باشید.» اما «پاریس ریویو» سماجت نشان داده و تلاش کرده بگوید که به اعتقاد بعضیها نویسندهها باید در پیری نویسندگی را بگذارند کنار، «میلر» اما در جواب گفت: «من اینطور فکر نمیکنم. اگر کسی بیاید و همچین چیزی به من بگوید من هم میگویم، شوخی سر جایش، اما گورت را کم کن.» «نورمن میلر» همچنین در گفتوگویی که ماهنامهی ادبی «مگزین لیتهرر» دسامبر سال ۱۹۸۳ با او انجام داد؛ گفت: «رمان تا حدی زندگی ما را تغییر میدهد. پیش آمده که ازدواجهایی از بین رفته، مثلا؛ یکی از دو نفر رمان خوانده و به این نتیجه رسیده که زندگی به گونهی دیگری بهتر از این زندگیاست که دارد میکند». «رویای آمریکایی»؛، «عصرهای قدیمی»، «تبلیغات برای خودم» و «افسانه کوتاه نورمن میلر» از دیگر آثار موفق «نورمن میلر» محسوب میشوند. نوشته ی سعید کمالیدهقان 3 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر، ۱۳۹۱ [h=1]مترجم: شیلا ساسانی نیا[/h] نورمن میلر، رمان نویس سرشناس، جنجالى و آتشین قلمى که سایه او بیش از هر نویسنده دیگر هم نسلش بر ادبیات آمریکا سنگینى مى کرد چندى پیش در سن ۸۴ سالگى درگذشت و مرگ او به علت نارسایى کلیوى اعلام شد. میلر در سال ۱۹۴۸ با کتابى تحت عنوان «برهنه و مرده» که رمانى شبیه بیوگرافى در باره جنگ جهانى دوم بود به شهرت دست یافت و تا شش دهه بعد از انتشار این رمان کمتر از کانون توجه محافل ادبى و حتى سیاسى به دور بود. او بیش از ۳۰ اثر از جمله رمان، بیوگرافى و آثار غیرداستانى منتشر کرد و دوبار براى آثار« ارتش شب» (۱۹۶۸) – که همچنین جایزه ملى کتاب رادریافت کرد – و «آواز جلاد» (۱۹۷۹) موفق به دریافت جایزه معتبر پولیتزر شد. او همچنین چند فیلمنامه نوشت، فیلم کارگردانى کرد و خود درچندین فیلم کم بودجه به ایفاى نقش پرداخت و علاوه بر همه این فعالیت ها یکى از پایه گذاران نشریه هفتگى The village voice بود. میلر تا چند سال مهمان ثابت برنامه هاى گپ ها و گفت وگوهاى تلویزیونى بود که از این حضور به عنوان بهانه اى براى ابراز عقاید جنجالى خود استفاده مى کرد که البته واکنش هاى مثبت و گاه منفى بسیارى را براى او به همراه داشت. میلر متعلق به مکتب ادبى قدیم بود؛ مکتبى که رمان نویسى را عملى قهرمانانه تلقى مى کردند و رمان نویسان را کسانى که دست به آفرینش شخصیت هاى قهرمان پرورى مى زدند که وجودى متعالى داشتند.او به وضوح بلندپروازترین نویسنده نسل خود بود آن چنان که نه تنها خود را در رقابت با هم عصرانش بلکه با غول هایى همچون تولستوى و داستایفسکى مى دید. او همچنین یکى از خطرپذیرترین و جسورترین نویسندگان پس از جنگ جهانى دوم در آمریکا بود که برخلاف هم عصرانش از جلب توجه مردم ابایى نداشت و کنجکاوى دیگران در مورد فعالیت هاى ادبى و زندگى شخصى و عمومى اش را مانعى بر سر شکوفایى خلاقیت ها نمى دید. او درمقاطع مختلفى از زندگى اش ابعاد متفاوت و گاه ضد و نقیضى از شخصیت اش را برهمگان آشکار کرد. از یک مرد خانواده دوست تا سیاستمدارى که مى خواست شهردار نیویورک باشد، از یک اگزیستانسیالیست تا یک مخالف جنگ و از یک ضد فمینیسم تا یک آدم دعوایى همگى بخش هایى اجتناب ناپذیر از شخصیت میلر به عنوان یک انسان ایده آل طلب و آرمانگرا بودند که ادبیات دلمشغولى اصلى او بود. میلر یک نویسنده خستگى ناپذیر بود که تا پیش از مرگش مشغول نوشتن دنباله اى بر رمان «قلعه اى در جنگل» بود که در سال ۲۰۰۷ منتشر کرد. حتى اگر برخى کتاب هایش به دلیل مضیقه مالى یا فشار از سوى ناشران به خوبى اى که خود انتظار داشت نبودند هیچ کدام به فراموشى سپرده نشدند و یا از ارزش و اعتبار او به عنوان یکى از غول هاى ادبیات مدرن آمریکا نکاستند. و اگر اونتوانست آن رمان برجسته و بزرگ آمریکایى را بیافریند هیچگاه به خاطر ترس از نتوانستن نبود . میلر در طول همه این سال ها روزنامه نگارى در آمریکا را متحول کرد و با معرفى برخى تکنیک هاى رمان نویسى به ادبیات و نوشته هاى غیرداستانى و با قراردادن شخصیتى کامل، بى عیب و نقص و باشکوه درکانون گزارش هایش از بانیان ادبیات غیرداستانى خلاق یا روزنامه نگارى نو به شمار مى رفت. نورمن کینگزلى میلر در ۳۱ ژانویه ۱۹۲۳ در ایالت نیوجرسى به دنیا آمد. پدرش آیزاک بارنى یکى از مهاجران آفریقاى جنوبى و کاسبى نه چندان با لیاقت بود و این مادر نورمن «فنى شیندر» بود که در حقیقت کانون نفوذ در زندگى خانوادگى شان به شمار مى آمد. اگرچه کودک دیگرى در سال ۱۹۲۷ به جمع خانوادگى آنها افزوده شد اما نورمن همچنان عزیزدردانه و فرزند محبوب مادرش باقى ماند. میلر در سال ۱۹۴۳ از دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل شد و از همان زمان تصمیم گرفت به فعالیت هاى ادبى رو بیاورد اما متأسفانه در سال ۱۹۴۴ به خدمت فراخوانده شد و پس از ازدواج با «بى سیلورمن» در ژانویه همان سال از سوى ارتش آمریکا براى خدمت به فیلیپین فرستاده شد. او در مدت خدمت چندان در صحنه جنگ نبود و توانست به عنوان آشپز در ژاپن اشغالى آن زمان آن دوره را به اتمام رساند. با این حال تجربیات او از دوران جنگ چارچوب موضوعى کتاب «برهنه و مرده» را شکل دادند که سکوى پرتاب میلر براى ورود به دنیاى ادبیات آمریکا بود. میلر این رمان را در باره یک پلاتون سیزده نفره که با ژاپنى ها در یک جزیره مى جنگند ظرف ۱۵ ماه نوشت و وقتى به چاپ رسید بى درنگ در تمام دنیا مورد تحسین قرار گرفت . برخى منتقدان آن را جزو بهترین رمان هاى نوشته شده درباره جنگ برشمردند و این کتاب با ۲۰۰هزار نسخه فروش ظرف تنها سه ماه – که رقم رکوردشکنى در آن روزها بود – همچنان یکى از شاهکارهاى ادبى میلر و موفق ترین اثر او به لحاظ فروش تلقى مى شود. میلر بعدها در باره آن گفته بود: «بخشى از وجودم براین باور بودکه این کتاب درخشان ترین کار پس از «جنگ و صلح» تولستوى است در حالى که از طرف دیگر فکر مى کردم من هیچ چیزى در باره نویسندگى نمى دانم. دهه ۵۰ دهه کم کارى و رخوت ادبى او بود – میلر در سال ۱۹۵۵ به همراه دو دوستش دانیل دلف و ادوین فرانچر نشریه روزانه «ویلیج وویس» را راه اندازى کردو با داشتن ستونى ثابت در آن سبک نوشتارى اش راکه جسور، شاعرانه ، متافیزیک و گاه فلسفى بود اشاعه داد. در زندگى خانوادگى ، میلر پدرى متعهد اما سنتى بود و عمدتاً از اوایل دهه ۶۰ تأمین معاش براى یک خانواده پرجمعیت او را به سمت و سوى حق التحریرنویسى براى چندمجله و یا نوشتن متوالى چند اثر براى دریافت هرچه سریعتر حق التألیف سوق داد. مجموعه اى ازمقالات براى نشریه Esquire در باره گردهمایى هاى جمهوریخواهان و دموکرات ها در سال ۱۹۶۸ مبناى کتاب «میامى و محاصره شیکاگو» شدو عقاید شخصى اش در مورد اعتصاب ضدجنگ در سال ۱۹۶۷ در مقابل پنتاگون محوریت رمان «ارتش شب، تاریخ به مثابه رمان، رمان به مثابه تاریخ » او را شکل داد. محبوب ترین کتاب میلر به گفته او در مصاحبه اى در سپتامبر سال ۲۰۰۶ «شب هاى باستانى» (۱۹۳۸) بود. این رمان در باره مصر باستان با واکنش مرسوم منتقدان مواجه شد. برخى ها در مورد زیبایى خیره کننده بخش ها و فصل هایى از این رمان اتفاق نظر داشتند در حالى که برخى دیگر کلیت کار را نپسندیدند. همچنین درمورد کتابى که منتقدان آن را شاهکار او مى پندارند یعنى «آوازجلاد» میلر خود احساسات ضد و نقیضى داشت چون تماماً کار خود او نبود. «آواز جلاد» درباره گرى گیلمور قاتلى محکوم به مرگ، ایده لاورسن شیلر، یک نویسنده و فیلمساز بود که بیشتر گزارشات مستند کتاب را ارائه داد و از گیلمور و خانواده اش فیلم گرفته و حرف هاى آنان را ضبط کرده بود. شیلر همچنین به میلر در نوشتن کتاب دیگرى به نام «داستان اسوالد: یک معماى آمریکایى» (۱۹۹۵) درباره لى هاروى اسوالد که قاتل جان اف کندى بود، کمک کرد. میلر چندین زندگینامه هم نوشت که بحث انگیزترین آنها درباره مرلین مونرو بود که در آن گفته بود این هنرپیشه محبوب هالیوود توسط مأموران اف.بى.آى و سازمان سیا کشته شده است . آخرین رمان او با نام «قلعه اى در جنگل» درباره کودکى هیتلر بود اما راوى داستان دستیار شیطان است. 1 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر، ۱۳۹۱ مصاحبه اى که در پى خواهید خواند یکى از آخرین مصاحبه هاى انجام گرفته با این نویسنده درباره همین کتاب جدید او، افکار و اندیشه هایش و طرز تفکر مردم درباره او به عنوان نویسنده اى است که در نوشته هایش عناصر روزنامه نگارى بیشتر در عناصر داستانى به چشم مى خورند. آیا فکر نمى کنید «قلعه اى در جنگل» بهترین کتابتان باشد- آن رمان برجسته آمریکایى [مکث] من ۹ فرزند دارم و مسلماً نمى خواهم بین آنها فرق بگذارم و بگویم یکى از همه عزیزتر است. درمورد کتاب هایم هم دقیقاً همین حس را دارم. مى خواهم کتاب دیگرى در دنباله این اثر بنویسم و در آن به ادامه زندگى هیتلر بپردازم. این ماه هشتاد و چهار سالم مى شود. در نتیجه هیچ قولى را نمى توانم بدهم اما اگر عمرى باقى باشد و فرصتى داشته باشم در آن کتاب نکات جالب دیگرى از زندگى هیتلر را بازگو خواهم کرد و آن صورت شاید این دو اثر یک رمان دو جلدى درست و حسابى را تشکیل بدهند. علت این که این سؤال را پرسیدم این بود که شما چند سال پیش در جایى گفته بودید که اگر این کار یعنى «قلعه اى در جنگل» را به اتمام برسانید ممکن است بهترین کارتان باشد. واقعاً غیرممکن است که بتوانید پیش بینى کنید کتابتان با چه واکنشى پس از چاپ روبه رو خواهدشد. همیشه احتمالات زیادى وجوددارد. ممکن است خیلى راحت در میان آثار بسیار خوبى که امسال به بازار آمده است گم شود. امسال، سال فوق العاده اى بوده است و خیلى از رمان هاى خوب واقعاً در میان انبوهى از رمان هاى بهتر گم شدند. امسال آثار جدیدى از کورمک مک کارتى، جان آپدایک و توماس پینچون به بازار آمد و در کل سالى به این پربارى به یاد ندارم. آیا همه این رمان ها را خوانده اید هیچکدام آنها را نخوانده ام. کتاب هاى دیگران را زیاد این روزها نمى خوانم چون به دردسر مى افتم. وقتى رمان خیلى خوبى را مى خوانم بیش از حد هیجان زده مى شوم. در نتیجه وقتى فکر مى کنم رمانى خیلى خوب است از آن فاصله مى گیرم. خیلى دوست دارم کتاب «جاده» مک کارتى را بخوانم و یا همینطور «علیه روز» پینچون را اما حس مى کنم اگر این کارها را بکنم این کتاب ها مرا به جهت هاى مختلفى خواهند فرستاد. اما آیا فکر مى کنید کسى واقعاً به این رمان ها توجه نشان داد به نظر من این کتاب ها مورد توجه قرار گرفتند و واکنش هاى مثبت و منفى هم در پى داشتند درست مثل هر کتاب دیگرى در طول تاریخ اما یک چیزى دارد در فرهنگ آمریکا اتفاق مى افتد که دوست ندارم. علاقه به رمان خیلى کم شده. رمان من هم چاپ خواهدشد و واکنش مثبت و منفى خواهدداشت وحتم دارم که واکنش هاى منفى آن زیاد خواهدبود. اما این بحث دیگرى است. همچنین حتم دارم که بخش هایى از آن به نفرت و انزجار زیادى دامن خواهدزد. زمانى گفته بودید: چه فایده اى دارد که نویسنده باشید اگر نتوانید مردم را با نوشته هایتان تکان دهید و یا حتى آنها را عصبانى کنید. ببینید، بیشتر نویسندگانى که ترسو هستند مى ترسند مردم را ناراحت یا ازدست خودشان عصبانى کنند چون حس مى کنند بخشى ازمخاطبان خود را از دست مى دهند . به نظر من آدم باید از این که به چنین نویسنده اى تبدیل شود بترسد. بهتر است یک نویسنده با این باور و طرز تفکر اثرى را بنویسد که اگر کارش خوب باشد مى تواند زندگى دیگران را تحت تأثیر قرار دهد و گاه آن را دگرگون کند. به نظر من این یکى از قوى ترین انگیزه هاى نویسندگى و نویسنده شدن است: این که سطح آگاهى مردم را بالاتر برده اید و این کار را مى توان با بازکردن ذهن آنها انجام داد. حال چنین کارى ممکن است براى بعضى ها دردناک باشد و یا بدتر از آن مردم را عصبانى کند. اما دیگر این راهى است که پیموده اید و نباید به عقب برگردید. باز قبلاً در جایى گفته بودید که این (قلعه اى در جنگل) کتابى بوده که از ۵۰ سال پیش به فکر نوشتن آن بوده اید. حال سؤال من این است که چرا آنقدر دیر شروع کردید البته منظورم این نبوده که ۵۰ سال موضوع این کتاب را درسر داشتم. آنچه که واقعاً در سر داشتم یک جور دغدغه ذهنى درباره هیتلر به مدت ۷۵ سال بود یعنى از زمانى که تنها ۹ سال داشتم. نوشتن این کتاب را ۴ سال پیش یا کمى بیشتر شروع کردم. درنتیجه باید بگویم براى ۷۰ سال تمام فکر و ذکرم هیتلر بود. البته نه به این معنا که صبح با فکر او بیدار مى شوم. بلکه بیشتر از این زاویه که او همیشه به عنوان کسى که نمى توانستم شخصیت او را درک کنم در فکرم بود. آیا فقط مى خواهید یک کتاب درباره هیتلر بنویسید چون وقتى با دستیار آرشیو شما مایکل لنون صحبت کردم او گفت که ممکن است یک تریلوژى درباره داستان هیتلر بنویسید. خب. مایکل خیلى خوشبین است [مى خندد] قبلاً جسته و گریخته گفته ام که رمان بعدى ام اگر بتوانم از عهده نوشتن آن برایم مرا به سال ۱۹۳۵ خواهدبرد و شاید جلد سومى هم در کار باشد. اما مطمئن نیستم که روال کار همینطور پیش برود. نمى دانم آنقدر زنده بمانم یا نه چون براى نوشتن چنین تریلوژى اى به ۱۵ سال دیگر نیاز دارم و من مسلماً ۱۵ سال دیگر براى نوشتن عمر نخواهم کرد. درنتیجه باید به این فکر کنم که بهترین کارى که مى توانم با داشتن ۳ یا ۴ سال بکنم، چیست. واقعاً فکر مى کنید نهایتاً ۳ یا ۴ سال دیگر زنده بمانید منظورم این نیست که فقط ۳ یا ۴ سال دیگر عمر مى کنم. منظورم این است که مى توانم تا ۳ یا ۴ سال دیگر با این سطح که الآن دارم مى نویسم بنویسم. نمى خواهم در سطح متوسط بنویسم چون در این صورت نباید بنویسم.(او واقعا 4 سال بعد درگذشت!) آیا هنوز آن قدرتى را که در نوشتن در دهه ۸۰ داشتید را دارید دارم اما نمى خواهم درباره آن پز بدهم. مطمئنم که براى من کتاب بعدى مثل بالا رفتن از یک سر بالایى خواهد بود. قطعاً حافظه من در مورد رویدادها این روزها دیگر مثل سابق نیست. دایره واژگانم تقریباً خوب است و یکى از دلایل من براى جدول حل کردن هم همین است چون به نظر من مغز را تیز و تقویت مى کند. آیا از فکر این که در سن ۸۰ سالگى هنوز هم یک رمان نویس حاذق هستید نمى ترسید اصلاً چند رمان نویس داریم که در ۸۰ سالگى باشند. خیلى نیستیم و آخرین اثر آنها چقدر خوب است تازه من هیچ رمان نویسى را نمى شناسم که به ۹۰ سالگى رسیده باشد. برخى منتقدان مى گویند نسل هاى بعد شما را بیشتر براى آثار غیرداستانى تان – همچون «ارتش شب» تا براى رمان هاى تان که جنبه داستانى دارید به یاد خواهند آورد. چرا این مسأله باعث تشویش شما مى شود فکر مى کنم رمان گونه متعالى ترى است. همین و بس. حالا یک مثال بزنم. یک ارل نمى خواهد او را کنت صدا بزنند و همین طور یک مارکى دوست ندارد او را بارون خطاب کنند. نوشتن رمان خیلى سخت تر است. من با شما موافق نیستم که مرا به عنوان یک ژورنالیست یا خالق آثار درخشان غیرداستانى به یاد خواهند آورد، اگرچه مطمئنم پس از مرگم خیلى ها این را خواهند گفت و تازه نکته اصلى اینجاست که نفوذ من به عنوان یک ژورنالیست خیلى بیشتر بوده تا به عنوان یک رمان نویس و این بدان خاطر است که رمان هاى من همه با هم فرق دارند. مثل کارهاى همینگوى نیست که اگر یکى از آنها را خوانده باشید گویى چیزهاى زیادى در مورد بقیه رمان هاى او مى دانید. آیا آرزو نمى کنید وقت بیشترى را صرف رمان کرده بودید نه من در طول همه این سال ها از ژورنالیسم پول خوبى درآورده ام و زندگى خوبى داشته ام چون آنها را در مقایسه با رمان خیلى زودتر تمام مى کنم. رمان نویسى و پرداختن به رمان یک جورهایى مثل عاشق شدن است. نمى توانید با اطمینان بگویید هفته آینده عاشق خواهید شد. ممکن است چند سال بگذرند و از آن الهام خاص براى نوشتن یک رمان خبرى نباشد. آیا این مسأله شما را ناراحت نمى کند که بجز کتاب اول تان «برهنه و مرده» واکنش در برابر رمان هاى دیگرتان متفاوت بوده است ناراحت مى کند فکر مى کنم منظورتان کفرى شدن باشد. البته که ناراحت مى شوم اما نه خیلى زیاد. آیا مى توانید ثابت کنید که شما نویسنده بزرگى هستید تنها به این دلیل که برخلاف نویسندگان دیگر با مردم در تعامل بودید و در اصل چهره اى مردمى بودید نه. وقتى نویسنده اى باشید که آثار جدى مى نویسد همیشه این احتمال هست که فکر کنید بهترین هستید. اما جالب اینجاست که بقیه نویسنده ها هم همین فکر را در مورد خودشان مى کنند. در حال حاضر آمریکا ده نویسنده خیلى خوب دارد که فکر مى کنند بهترین هستند. بعضى از آنها دان دلیلو، ونه گات، جان آیروینگ و دوکتورو هستند. شاید تعدادشان به ۲۰ نفر هم برسد. کسى چه مى داند تاریخ به ما خواهد گفت چه کسى بهترین است و تازه تاریخ هم ممکن است اشتباه کند. اما این شما بودید که بیشترین آثار را در مورد نقاط عطف تاریخ این کشور، رئیس جمهورها، جنگ ها، ستارگان سینما و ورزش نوشتید. من امتیازات خاصى داشتم و خیلى زود مطرح شدم. چون یکى از آثار شما پرفروش بود بله و لازم نبود تا چندین سال نگران پول درآوردن باشم. در نتیجه زندگى ام را وقف نوشتن کردم و دو بار که سعى کردم کار دیگرى انجام دهم شکست خوردم. مى خواستم وارد سیاست شوم و شکست خوردم. کارگردان سینما باشم و شکست خوردم و حتى نتوانستم یک ورزشکار سطح متوسط باشم. در نتیجه تنها کارى که مى توانستم به آن برگردم و به آن تکیه کنم نویسندگى بود. و آیا فکر نمى کنید که این عمر طولانى خسته کننده شده نه، به هیچ وجه. یک چیز خوب درباره پا به سن گذاشتن وجود دارد که مردم نمى فهمند و آن این است که اگر سن بالاى معقولى داشته باشید، درد جسمى خاصى نداشته باشید و با همسر و فرزندان تان هم مشکلى نداشته باشید چیزى که اتفاق مى افتد این است که کم کم یاد مى گیرید خونسرد باشید. این خونسردى خاصى است که قبلاً تجربه نکرده اید. تازه مى فهمید که این همه برده اید و باخته اید و این چیزى است که براى همه اتفاق مى افتد و شما استثنا نبوده اید. آنها هم مى برند و مى بازند. بعد به شکست هایتان فکر مى کنید و براى یک لحظه مى گویید به درک. پس شما الآن خونسردید به عبارت بهتر من این روزها رضایتى از خودم دارم و آرامشى در خود حس مى کنم که تا سال ها نداشتم و بیش از هر زمان دیگرى در زندگى ام احساس هوشیارى مى کنم. واقعاً خب قضاوت این با شماست!منبع: روزنامه ایران ۲۸ آبان ۸۶ 1 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده