moein.s 18985 ارسال شده در 9 مهر، 2012 دلخوشم با کاشتن هر چند با آن داشتن نیست گرچه بی برداشت کارم جز به خیره کاشتن نیست سرخوش از آواز مستان در زمستانم که قصدم لانه را مانند مور از دانه ها انباشتن نیست حرص محصولی ندارم مزرع عمر است و اینجا در نهایت نیز با هر کاشتن برداشتن نیست سخت می گیرد جهان بر سختکوشان و از آنروز چاره ی آزاده ماندن غیر سهل انگشاتن نیست گر به خک افتم چو شب پایان چه بک از آنکه کارم چون مترسک قامت بی قامتی افرشاتن نیست از تو دل کندن نمی دانم که چون دامن ز عشق است چاره دست همتم را جز فرونگذشاتن نیست سر به سجده می گذارم با جبین منکسر هم در نماز ما شکستن هست اگر نگزاشتن نیست پ.ن:چقد زیبا می گه این حسین جان منزوی حرص محصولی ندارم مزرع عمر است و اینجا در نهایت نیز با هر کاشتن برداشتن نیست 3
moein.s 18985 ارسال شده در 9 مهر، 2012 از زیستن بی تو مگو زیستن این نیست ورهست به زعم تو به تعبیر من این نیست از بویش اگر چشم دلم را نگشاید یکباره کفن باد به تم پیرهن این نیست یک چشم به گردابت و یک چشم به ساحل گیرم که دل اینست به دریا زدن این نیست تو یک تن و من یک تن از این رابطه چیزی عشق است ولی قصه ی یک جان دو تن این نیست عطری است در این سفره ی نگشوده هم اما حون دل آهوی ختا و ختن این نیست سخت است که بر کوه زند تیشه هم اما بر سر نزند تیشه اگر کوهکن این نیست یک پرتو از آن تافته در چشم تو اما خورشید من - آن یکتنه صد شب شکن - این نیست زن اسوه ی عشق است و خطر پیشه چنان ویس لیلای هراسنده ! نه ، تمثیل زن این نیست پ.ن:مرد میدان نیستی نیا،عشق این نیست!اینو منزوی گفته بخون دوباره از زیستن بی تو مگو زیستن این نیست ورهست به زعم تو به تعبیر من این نیست از بویش اگر چشم دلم را نگشاید یکباره کفن باد به تم پیرهن این نیست یک چشم به گردابت و یک چشم به ساحل گیرم که دل اینست به دریا زدن این نیست 4
moein.s 18985 ارسال شده در 15 مهر، 2012 بانوی اساطیر غزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم که سرانجام به دریا بزنم دل هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل آسودگی ام نیست که معنای من اینست هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست صاحبنظرم علم مرایای من اینست گیرم که بهشتم به نمازی ندهد دست قد قامتی افراز که طوبای من اینست همراه تو تا نابترین آب رسیدن همواره عطشنکی رؤیای من اینست من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت نایاب ترین فصل تماشای من اینست دیوانه به سودای پری از تو کبوتر از قاف فرود آمده عنقای من اینست خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار امروز بجشوند که سودای من اینست دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم کولکم و برفم همه فردای من اینست پ.ن:بی گدار به آب نزن!گفتم که سرانجام به دریا بزنم دل هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست 3
moein.s 18985 ارسال شده در 4 آبان، 2012 ای نسیم عشق ! از آفاق شهابی آمدی از کران های بلند آفتابی آمدی تا کنی مستم ، همه زنبیل ها را کرده پر از شمیم آن دو گیسوی شرابی آمدی سنگفرش از نقره کردند اختران راه تو را شب که شد از جاده های ماهتابی آمدی نه هوا نه آب - چیزی از هوا چیزی از آب تابنک از کهکشانهای سحابی آمدی بار رویایی سبک سنگین از افیون از شراب بستی و تا بستر بیدار خوابی آمدی دیری از خود گم شدی در عشق نشناسان و باز تا که خود را درغزل هایم بیابی آمدی تا غبار از دل فرو شوییم در ایینه ات همسفر با آسمان و آب آبی آمدی در کنارت دم غنیمت باد بنشین لحظه ای آه مهمان عزیزی که شتابی آمدی پ.ن:آمدی..ولی دیر آمدی 3
moein.s 18985 ارسال شده در 4 آبان، 2012 ای خون اصلیت به شتک ها ز غدیران افشانده شرف ها به بلندای دلیران جاری شده از کرب و بلا آمده و آنگار آمیخته با خون سیاووش در ایران تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر ترکید بر ایینه ی خورشید ضمیران ای جوهر سرداری سرهای بریده وی اصل نمیرندگی نسل نمیران خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران آن شب چه شبی بود که دیدند کوکب نظم تو پرکنده و اردوی تو ویران و آن روز که با بیرقی از یک تن بی سر تا شام شدی قافله سالار اسیران تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند باید که ز خون تو بنوشند کویران تا اندکی از حق سخن را بگزارند باید که ز خونت بنگارند دبیران حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران پ.ن:شیران بیشه کجان؟ 3
moein.s 18985 ارسال شده در 4 آبان، 2012 ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار آنسوی پنج خندق - پشت چهار دیوار ای قصه ی تو و من - چون قصه ی شب و روز پیوسته در پی هم ، اما بدون دیدار سنگی شده است و با من تندیسوار مانده است آن روز آخرین وصل ،و آن وصل آخرین بار بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی از بوسه تا که بستی چشم مرا ، به رگبار دانسته بودی انگار ، کان روز و هر چه با اوست از عمر ما ندارد ،دیگر نصیب تکرار آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار ؟ پ.ن:قصه ی تکراری ای قصه ی تو و من - چون قصه ی شب و روز پیوسته در پی هم ، اما بدون دیدار 3
moein.s 18985 ارسال شده در 4 آبان، 2012 مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من کوبی زمین من به سر آسمان من درمان نخواستم ز تو من درد خواستم یک درد ماندگار! بلیت به جان من می سوزم از تبی که دماسنج عشق را از هرم خود گداخته زیر زبان من تشخیص درد من به دل خود حواله کن آه ای طبیب درد فروش جوان من نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را تا خون بدل به باده شود در رگان من گفتی : غریب شهر منی این چه غربت است کاین شهر از تو می شنود داستان من خکستری است شهر من آری و من در آن آن مجمری که آتش زرتشت از آن من زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این با تو شود تمام جهان اصفهان من پ.ن:دردی که درمانی نداره تشخیص درد من به دل خود حواله کن آه ای طبیب درد فروش جوان من 2
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 به آب و تاب که را جلوه ی ستاره ی توست ؟ که آفتاب در این باب استعاره ی توست همین امید نه ترجیع مهربانی تو که عشق نیز به تکرار خود دوباره ی توست نسیم کیست به چوپانی دلم ؟ که تویی که گله های گلم پیش چوبپاره ی وست بهار با همه ی جلوه و جمل گلی به پیش سینه ی پیراهن بهاره ی توست سپیده را به بر و دوش خود چرا نکشی ؟ که این حریر جدا بافت از قواره ی توست تو داغ بر دل هر روشنی نهی که به باغ چراغ لاله طفیل چراغواره ی توست رضا به قسمت خاکسترم چرا ندهم ؟ به خرمنم نه مگر شعله از شراره ی توست ؟ ستاره نیز که باشم کجا سرم به شهاب که رو به سوی سحر قاصد سواره ی توست اگر به ساحل امنی رسم در این شب هول همان کنار تو آری همان کناره ی توست پ.ن:راست می گه چرا هی باید شاکی باشیم رضا به قسمت خاکسترم چرا ندهم ؟ به خرمنم نه مگر شعله از شراره ی توست ؟ 3
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 نگفت و گفت : چرا چشم هایت آن دو کبود بدل شده است بدین برکه های خون آلود ؟ درنگ کرد و نکرد آنچنانکه چلچله ای پری به آب زد و نانشسته بال گشود نگاه کرد و نکرد انچنان به گوشه ی چشم که هم درود در آن خفته بود و هم بدرود اگر چه هیچ نپرسید آن نگاه عجیب تمام بهت و تحیر ، تمام پرسش بود در این دو سال چه زخمی زدی به خود ؟ پرسید گرفته پاشخ خود هم بدون گفت و شنود چه زخم ؟ آه ، چه زخمی است زخم خنجر خویش کشنده زخم به تدریج زخم بی بهبود پ.ن:بیشتر مواقع خنجر دست خودمون 3
sam arch 55881 سازنده ارسال شده در 22 مهر، 2013 اي ياد دور دست ، که دل ميبري هنوز چون آتش نهفته به خاکستري هنوز هر چند خط کشيده بر آيينه ات ، زمان در چشمم از تمامي خوبان سري هنوز سوداي دلنشين نخستين و آخرين عمرم گذشته است و توام در سري هنوز اي چلچراغ کهنه که ز آنسوي سالها از هر چراغ تازه ، فروزان تري هنوز بالين و بسترم همه از گل بيا کني شب بر حريم خوابم اگر بگذري هنوز اي نازنين درخت نخستين گناه من از ميوه هاي وسوسه ، بارآوري هنوز آن سيب هاي راه ، به پرهيز بسته را در سايه سار زلف ، تو مي پروري هنوز وآن سفره ي شبانه ي نان و شراب را بر ميزهاي خواب ، تو مي گستري هنوز سوداي جاودان نخستين و آخرين عمرم گذشته است ، توام در سري هنوز با جرعه اي ز بوي تو از خويش مي روم آه اي شراب کهنه که در ساغري هنوز 2
sam arch 55881 سازنده ارسال شده در 22 مهر، 2013 من ترا برای شعر بر نمی گزینم شعر،مرا برای تو برگزیده است در هشیاری به سراغت نمی آیم هر بار از سوزش انگشتانم در می یابم که باز نام ترا... می نوشته ام.. 3
sam arch 55881 سازنده ارسال شده در 22 مهر، 2013 چشمان تو که از هیجان گریه می کنند در من هزار چشم نهان گریه می کنند نفرین به شعر هایم اگر چشمهای تو اینگونه از شنیدنشان گریه می کنند شاید که آگهند ز پایان ماجرا شاید برای هر دومان گریه می کنند بانوی من ، چگونه تسلایتان دهم چون چشم های باورتان گریه می کنند وقتی تو گریه می کنی ، ای دوست در دلم انگار که ابرهای جهان گریه می کنند انگار عاشقانه ترین خاطرات من همراه با تو ، مویه کنان گریه می کنند حس می کنم که گریه فقط گریه تو نیست همراه تو زمین و زمان گریه می کنند 3
sam arch 55881 سازنده ارسال شده در 27 خرداد، 2014 بی تو شهرم قفس است ای همه آزادی من غم مرا هم نفس است ای تو همه شادی من بی تو آوارم و بر خویش فرو ریخته ام ای همه سقف و ستون و همه آبادی من منگر اینک به سکوتم که جهانی شر و شور خفته در سینه ی خاموشی فریادی من نز تو مجموعه ی آرامشم از هم پاشید که سرشتی است پریشانی بنیادی من چون در او، پنجه ی تقدیر به جز باد نکاشت غیر توفان چه درو میکنی از وادی من؟ منم و حیرت و مقصد گم و ره ظلمانی خود مگر کوکب چشم تو شود هادی من بیستون دفتر و تیشه قلم و شیرین تو تا چه نقشی بزند، خامه ی فرهادی من 2
Hanaaneh 28168 ارسال شده در 18 تیر، 2014 کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟ که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت به قصه ی تو هم امشب ، درون بستر سینه هوای خواب ندارد ، دلی که کرده هوایت تهی است دستم اگر نه برای هدیه به عشقت چه جای جسم و جوانی ... که جان من به فدایت چگونه می طلبی هوشیاری از من ِ سرمست که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت هزار عاشق دیوانه در من است ... که هرگز به هیچ بند و فسونــی نمی کنند رهایت دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست اگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی ؟ که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی نهم جبین وداع و سر سلام به پایت
Hanaaneh 28168 ارسال شده در 6 مرداد، 2014 تو مبین که خاکم از خستگی و شکستگی ها ! تو بخواه تا به سویت ، ز هوا سبک تر آیم !
Hanaaneh 28168 ارسال شده در 2 فروردین، 2015 گرسنگی ام قديمی است به عشق که رسيدی قوت مرا با مشت و شتاب پيمانه کن از بد حادثه به سراغ تو نيامده ام از پيراهنت دستمالی می خواهم که زخم عتيقم را ببندم و از دهانت بوسه ای که جهانم را تازه کنم ..
ارسالهای توصیه شده