Ariyayi-eng 1648 ارسال شده در 15 مهر، 2010 همه می گن بد گمونم همه فکر می کنن من دیوونم همه به من لبخند می زنن ولی دوست دارن من بمیرم زهر می ریزن تو قهوه م شیشه خورده می ریزن تو آشم عنکبوت می زارن تو کفشم چلغوز میذارن تو کلوچه م بذار تعریف کنم واست که از کی شروع شد ببین پدرم می خواست دختر داشته باشه مادرم دوقلو می خواست پدر بزرگم هیتلر رو می پرستید من که متولد شدم حسابای همشون به هم ریخت. هر کاری که می کردم اشتباه بود ولی بقیه شو تعریف نمی کنم واست چون تو هم داری لبخند می زنی می دونم که از این شعر هم متنفری آره ........ می دونم زوری داری گوش می دی چون نمی خوای به من بر بخوره فقط منتظری من برم تا بتونی به زیپ شلوارم که بازه بخندی تویی که زهر می ریزی تو قهوه م تویی که شیشه خورده می ریزی تو آشم تویی که عنکبوت می زاری تو کفشم تویی که چلغوز میذاری تو کلوچه م من می دونم حاشا نکن من می دونم ! می دونم! 10
Astraea 25351 ارسال شده در 29 آبان، 2010 روزي خدا با لبخند به من گفت: ببينم، دلت مي خواد براي مدتي دنيا روتو بگردوني؟ گفتم: بله، به امتحانش مي ارزه. بعد پرسيدم: محل كارمكجاست؟ چقدر حقوق مي گيرم؟ كي براي ناهار مي ريم؟ بعدازظهر كي مرخص ميشم؟ خدا گفت: اون گردونه رو بده به من! اينطوري حتما كار دنيا رو به هم ميريزي 7
Astraea 25351 ارسال شده در 29 آبان، 2010 عاشق كه شدم عاشق كه شدم دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت انقدر بالا وبالاتر رفت كه به خورشيد چسبيد و تركيد حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم يه نخ به سر دنيا ببندم كه خيلي بالا نره... آخه ، مي ترسم اين بار هم، يا گمش كنم يا بتركه:ws44: 8
Astraea 25351 ارسال شده در 29 آبان، 2010 جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه. نیک گفت:نخیرم.لاغر و درازه. لن گفت:یه ریش سفید بلند داره. جان گفت:نه.صورتش سه تیغه س. ویل گفت:سیاه پوسته.باب گفت:سفید پوسته. رونداروز گفت:دختره. من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود، به هیچ کدومشون نشون ندادم 8
Astraea 25351 ارسال شده در 29 آبان، 2010 اگه يه قاليچه پرنده داشته باشي كه بتونه تو رو همه جا ببره ... به اسپانيا، استراليا، يا آفريقا ... فقط كافي باشه كه بهش بگي كجا بره. اونوقت چيكار مي كني؟ پروازش مي دي و خودت سوار بر اون پرواز مي كني؟ ازش مي خواي كه تو رو به جاهايي ببره كه هيچوقت نديدي؟ يا اينكه نه؟ چند تا پرده همرنگ اون مي خري و روي زمين اتاقت مي اندازيش ... ؟ 8
Astraea 25351 ارسال شده در 29 آبان، 2010 تقدیم به Architect عزیز...روحت شاد... از وقتی که عاشق شدم فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم وبعد زمین بخورم و این عالی است هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن راندارد تو این شانس رو به من بخشیدی متشکرم 9
Astraea 25351 ارسال شده در 29 آبان، 2010 پاهام گفتند:اهای!بیا بریم رقص زبانم گفت:بیا چیزی بخوریم مغزم گفت:چه طوره یک کتابه خوب بخونیم چشم هام گفتند:بهتره چرتی بزنیم پاهام گفتند:نه؛بریم قدم بزنیم پشتم گفت:بریم ماشین سواری باسنم گفت:تا شما تصمیم میگیرید من می نشینم این گوشه.... 8
Astraea 25351 ارسال شده در 1 آذر، 2010 بیرون پناهگاهت وایساده ام بیرون پناهگاهت وایساده ام و اون تو رو نگاه میکنم وقتی بمبا میریزن رو سرم تو خیلی شیرین و گرم و امنی. تا حالا بهت گفته بودم که نگرانتم؟ بهت گفته بودم که تو معرکه ای؟ ورنجم میده دوریت؟ بیرون پناهگاهت وایساده ام عزیز ولی آرزوم اینه که تو قلبت باشم! 8
آرماندیس 4786 ارسال شده در 29 آذر، 2010 خورشيد را مي دزدم فقط براي تو! ميگذارم توي جيبم تا فردا بزنم به موهايت فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم! فردا تو مي فهمي فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت . مي دانم! آخ ... فردا! راستي چرا فردا نمي شود؟ اين شب چقدر طول كشيده... چرا آفتاب نمي شود؟ يكي نيست بگويد خورشيد كدام گوري رفته؟ شل سیلور استاین 9
ruya 499 ارسال شده در 3 مهر، 2011 از گور خری پرسیدم : آیا تو سیاه هستی با خط های سفید یا سفیدی با خط های سیاه ؟ و گور خر از من پرسید : آیا تو بدی با عادت های خوب ؟ یا خوبی با عادت های بد ؟ آیا تو آرامی اما بعضی وقتها شلوغ میکنی یا شلوغی بعضی وقتها آرام میشوی ؟ آیا شادی بعضی وقتها غمگین میشوی ؟ یا غمگینی بعضی روزها شاد؟ آیا مرتبی بعضی روزها نامرتب ؟ یا نامرتبی بعضی روزها مرتب ؟ و همچنان پرسید و پرسید و پرسید . دیگر هیچ وقت از گورخری درباره خط روی پوستش نخواهم پرسید !! (سیلور استاین) 5
Astraea 25351 ارسال شده در 6 مهر، 2011 اگه میخوای با من عروسی کنی،باید اون کارایی که باید انجام بدی: باید یاد بگیری که چه جوری یه خوراک مرغ عالی بپزی، باید جورابهلای سوراخ سوراخمو بدوزی ذهن آشفته منو آروم کنی. یه فوت و فنی برای خاروندن پشتم جور کنی کفش هام رو همیشه پاک کنی و برق بندازی وقتی هم که من استراحت میکنم،برگها رو با چنگک جمع کنی موقعی هم که تگرگ یا برف میاد ،پاشی و سر راه منو پارو کنی... وقتی هم که باهات حرف میزنم،ساکت و آروم باشی دیگه بگم.............. هی!!!!!!!! کجا رفتی؟؟؟؟ 4
Astraea 25351 ارسال شده در 5 مرداد، 2012 این تاپیک خیلی زیاد بود...چی شده حالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با احترام به آرشیتکت عزیز و سایر دوستان....:icon_gol: وقتی که نیستم آنگاه که نیستم تو چه خواهی کرد؟ چه کسی برایت مینویسد و نقش میزند؟ کسی هوشمندتر؛کسی نورسته ایا؟کسی بهتر تو خود چه بسا..... 8
Astraea 25351 ارسال شده در 5 مرداد، 2012 به من بگو که باهوشم.بهمن بگو که مهربانم به من بگو که با استعدادم. به من بگو که دوست داشتنی ام به من بگو که حساسم. بگو که متینم و عاقل به من بگو که بی عیبم. بگو اما حقیقت را بگو 7
Astraea 25351 ارسال شده در 5 مرداد، 2012 من نبودم کسی که در خانه ات را کوبید من نبودم کسی که به تو سلام داد من نبودم کسی که سالهاعاشق تو بود و هر کجا که می رفتی دنبالت می کرد دروغ گفتم من بودم!. من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی. با این حال آری! من بودم که عاشق تو بودم هنوز هم عاشقت هستم حالا این را باصدای بلند فریاد میزنم و تو گریه می کنی و می گویی "چرااین را زودتر نگفتی؟ !" :ws44::ws44: 6
Astraea 25351 ارسال شده در 5 مرداد، 2012 از وقتی که عاشق شدم فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پروازکنم فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم وبعد زمین بخورم و این عالی است هر کسی شانس پرواز کردن و به زمینخوردن را ندارد تو این شانس رو به من بخشیدی متشکرم عاشق كه شدم عاشق كه شدم دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوارفت انقدر بالا و بالاتر رفت كه به خورشيد چسبيد و تركيد حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم يه نخ به سر دنيا ببندم كه خيلي بالا نره... آخه ، مي ترسم اين بار هم، يا گمش كنم يا بتركه 6
spow 44198 ارسال شده در 6 مرداد، 2012 عکس توی آب هر وقت توی آب یه آدمی رو می بینم که سروته وایساده نگاش می کنم و هرهر می خندم گو اینکه نبایست اینکارو بکنم چون شاید توی دنیای دیگه ای در زمان دیگه ای در جای دیگه ای چه بسا درست وایساده همون آدم و این منم که سروته وایسادم ! 5
spow 44198 ارسال شده در 6 مرداد، 2012 نوک زدن دارکوب غم انگیزترین چیزی که در عمرم دیده م می دونید چی بود؟ دارکوبی بود که به یه درخت پلاستیکی هی نوک زده بود . بعد دارکوبه نگاهی به من کرد و گفت : « ای رفیق صمیمی ... ای ... درخت هم درخت های قدیمی 6
spow 44198 ارسال شده در 6 مرداد، 2012 زبان تن پاهام گفتند:اهای! بیا بریم رقص زبانم گفت: بیا چیزی بخوریم مغزم گفت:چه طوره یک کتابه خوب بخونیم چشم هام گفتند:بهتره چرتی بزنیم پاهام گفتند:نه؛بریم قدم بزنیم پشتم گفت:بریم ماشین سواری باسنم گفت:تا شما تصمیم می گیرید من می نشینم این گوشه 5
spow 44198 ارسال شده در 6 مرداد، 2012 امتحان امتحان امتحان! تا جون دارم از ما امتحان می گیرن تو مدرسه اونقدر از ما امتحان می گیرن که از نفس میوفتیم بس که امتحان دادیم و امتحان دادیم امتحان دادیم انگار که جز این کاری ندارم اگر می تونستی توی کلمونو نگاه کنی می دیدی که مغزمون سیاهو کبود شده از بس که امتحان دادیم و امتحان دادیم وامتحان دادیم همه فکر و ذهنمون همینه انقدر هر هفته امتحان دادیم که اصلا وقت نمی کنیم چیزی یاد بگیریم 6
spow 44198 ارسال شده در 6 مرداد، 2012 مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید در خانه ای سرد ، بالای خیابان سالیوان ، آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید ، در شرف مردن بود عینک افتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد که او گریه می کرد یا نه . همه معتادها و همه علاف ها و همین طور همه کافه دارها دور تختش جمع شده بودند . وصیت کرد تا تکلیف اموالش را روشن کند و آخرین کلمه ها را به زبان آورد: گفت : ( کفش هایم را برای مادرم بفرستید ، بلوزم را به جا لباسی آویزان کنید . گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید . برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم . خانه ام را به یک آدم مستمند بدهید و بگوئید که اجاره آن تمام و کمال پرداخت شده . پول ها و موادم را خودتان بردارید ، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید . مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ، با عینک آفتابیم . گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .) گفت : ( جوجه خروس هایم را به کسی بدهید که آنها را می خواهد . شعر هایم را به کسی بدهید که آنها را می خواند. زیر کافه برایم قبری بکنید ، و آهنگ غم انگیزی پخش کنید . همه را شاد و شنگول کنید در لحظه ای که مردم ، و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید . مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ، با عینک آفتابیم . گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید . کفش های راحتی اش را پرت کردیم وسط خیابان ، بلوزش را گذاشتیم همانجا ، روی زمین . گیتارش را فروختیم در کافه گوشه خیابان به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد . موادش را دود کردیم . پول هایش را خرج کردیم. شعر هایش را دور ریختیم . کسی ، نوارهایش را برداشت ، و دیگری ، کتابهایش را ، و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم . گفت : (مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ، با عینک آفتابیم . گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .) 6
ارسال های توصیه شده