sadafv 6585 ارسال شده در 9 خرداد، 2013 گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن ! به رفتن که فکر میکنی ؛ اتفاقی میفتد که منصرف میشوی .... میخواهی بمانی ، رفتاری میبینی که انگار باید بروی ! این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است ... !!! 2
*mishi* 11920 ارسال شده در 10 خرداد، 2013 چقـــدر دورتـــر از احساسمـــ ایســـتاده ای ...! آنجـــا کہ تو ایســـتاده ای ... صـــدای مـــرا همـــ نمی شـــنوی ...! چہ برســـد بہ دلتنگـــی ... 10
Mr.101 27037 ارسال شده در 10 خرداد، 2013 دنیایم را میدهم برای لبخندت… هراسی نیست.. شاد که باشی دنیا از آن من است… 8
Mina Yousefi 24162 ارسال شده در 11 خرداد، 2013 تنهایم ... اما دلتنگ آغوشی نیستم ... ! خسته ام ... ولی به تکیه گاهی نمی اندیشم ...! چشمهایم تر هستند و قرمز ... ولی رازی ندارم ...! چون مدت هاست ... دیگر کسی را "خیلی" دوست ندارم!!! 7
sadafv 6585 ارسال شده در 11 خرداد، 2013 صبح صدایت کردم.... اصلاً به روی خودم نياوردم .... که نيستی...... 7
"nazanin" 3610 ارسال شده در 12 خرداد، 2013 شهامت میخواهد دوست داشتن کسی که هیچ وقت هیچ زمان سهم تو نخواهد شد ...!! 10
Mr.101 27037 ارسال شده در 12 خرداد، 2013 مهربانی زبانی است که … برای کور دیدنی… برای کر شنیدنی … و برای لال گفتنی است … 10
S a d e n a 11333 ارسال شده در 13 خرداد، 2013 [h=5]نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد ! نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد ! نباید بی تفاوت ! چتر ماتــــــــــــ ـــــم را . . . به دست ِ خیـــــــــــــ ـــس باران داد ! کبوترها که جز پرواز ، آزادی نمی خواهند ! نباید در حصار میـــــــــــــ له ها با دانه ی گنــــــدم . . . به او تعلیم مانـــــــــــد ن داد[/h] 7
Mr.101 27037 ارسال شده در 13 خرداد، 2013 تمام قندهای توی دلم را آب کردم برای تو… تویی که چایت را همیشه تلخ میخوری… 7
S a d e n a 11333 ارسال شده در 14 خرداد، 2013 پرواز آفتاب و نسیم و پرنده را می دانم و صفای دلاویز دشت را اما ، من این میان پرواز لحظه ها را ، افسوس می خورم پرواز این پرندهٔ بی بازگشت را 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 خرداد، 2013 هوای امشبم با فکرت خرابه بدون تو خورشید محاله بتابه تو فانوس شبهای بیداریم باش نجاتم بده واسه گریه کردن به پای تو دیره یه جوری شکستم که گریه ات بگیره همین امشب از حال من با خبر باش نجاتم بده صداش از جنس بارونای هر روزه دلش وقتی که دلتنگم نمی سوزه چرا بی طاقتی هامو نمی بینه کسی که رو چشام چشماشو می دوزه بیا دنیامو عاشق کن به رویایی که شیرینه می دونی روزگار من تو باشی بهتر از این خلاصم کن از این حبسی که رنگ آب و آتیشه داره مثل تو تنهایی یه جوری عادتم میشه 2
sadafv 6585 ارسال شده در 14 خرداد، 2013 مـــن نه به رفتـــن عـــــادت داشـــتم ...نه به نبــودن!... . . تـــــــــــو بــودی کــه بنـــد کفـــش هایــــــم را محــــکــم کـــردی! 7
mani24 29665 ارسال شده در 15 خرداد، 2013 گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدکها قسمت کنم تا..... تا به گوش تو برسانند یادت هست می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غـم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار من اکنون صاحب دشتی قاصدکم اما نگفته بودی قاصدک هایی که ازاشک خیس شده اند میمیرند.... 10
mani24 29665 ارسال شده در 15 خرداد، 2013 حوصلِــ ـه ِ لبــ ـهایــــِ نا آشـنــــا را نـَــدارمـــــ ... دیـگـــَر هیـچـــــ مَـزـه ایــــ دِلــ ـچــَســبـــــ نـَخـواهـَد بـود ... چـِرا کـ ـه مــــَ ـن ، تــَمـــامـــِ حــِــســــ ِ چـِشــــایـ ـی اَمـــــ را رویــــِ لـــَبـانـَـشـــــ جـــــــــا گـُـذاشتــَـمــــــــ ... 10
mani24 29665 ارسال شده در 15 خرداد، 2013 مــرد بــایـد .:. حــرفـش .:. .:. قــولــش .:. .:. فــکــرش.:. .:. نـگـاهـش .:. .:. قـلـبـش.:. و ... آنــقــدر مــردانــه باشد... کـه بـتـوان تا بـیـنهـایــت دنـیــا... »» بـه او اعـتــمــاد کــرد «« 13
azarafrooz 14221 ارسال شده در 15 خرداد، 2013 لعنت به دلتنگی، اون وقتی که نمیدونی برای چی و برای کی... 8
S a d e n a 11333 ارسال شده در 15 خرداد، 2013 می خواهم آسمان شوم حتی اگر تمام ستاره هایم در پاییز به انزوای مرگ کوچ کنند! 5
"nazanin" 3610 ارسال شده در 16 خرداد، 2013 مخاطب خاص من برگـَـــرد.. یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی.. نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم که برای بُردنَش بر می گردی .. 3
"nazanin" 3610 ارسال شده در 16 خرداد، 2013 دفتری بود که گاهی من و تو می نوشتیم در آن از غم و شادی و رویاهامان از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم من نوشتم از تو: که اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد که اگر دل به دلم بسپاری و اگر همسفر من گردی من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!! تو نوشتی از من: من که تنها بودم با تو شاعر گشتم با تو گریه کردم با تو خندیدم و رفتم تا عشق نازنیم ای یار من نوشتم هر بار با تو خوشبخترین انسانم� ولی افسوس مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!! 3
ارسالهای توصیه شده