mani24 29665 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 روی آب های مواج احساسم سوار بر زورق خــــــــــــــیال پارو می زنم در جستجوی ساحل امن یقین .. وقتی به ابرها می نگرم باران زیباتـر از همیشه ترانه می خواند اینجاست که در می یابم عشـــــــــــــــــــــــ ـــــق سر پناهی گرم در باور های شاعرانه ی من است .. 2
mani24 29665 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 هـــــــے ...! دل ِِ خوش باورم چه هنرمندانه زجر مے کشی از کمال الملک زیباتر...! 4
mani24 29665 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 دیوار احساس من را، همه… کوتاه می پندارند ، اما چه می دانند ، در پس این دیوار کوتاه ، زمینش عمق فراوان دارد… 4
"nazanin" 3610 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 اینجا من هستم؛ سکوتی محض سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمرهگی خالیتر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستادهام اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی من هستم و سازی مبهم اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم من هستم و یکرنگی شکستهام اینجا در شهری دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که میایی در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ من هستم سیمایی شکستهتر از همیشه اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی 2
S a d e n a 11333 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 امشب اي اشك تو هم تنهايي ساز اين خانه خاموش ز تاب افتادست سيل اشك از دل من مي جوشد ابر چشمم نه خيالي دارد نه تواني كه ببارد امشب از دل خسته شب سايه دوست غم خودروي دلم مي پاشد 2
"nazanin" 3610 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 هر روز با تو در سرزمین رویا قدم میزنم. هر روز با عطر تن تو رویاهایم را معطر میکنم. در حالی که تو عشق منی اما من در حسرت آغوش تو ام. تو از من رویت را برمیگردانی اما من عاشق نگاه تو ام. تو در برابرمن سکوت میکنی اما من تشنه شنیدن صدای تو ام. تو از من بی اعتنا میگذری اما من در حسرت روزی هستم که بی ریا پناهم باشی.... عزیزترینم ایکاش روزی بیاد که تو به این باور برسی شاهزاده نازنینی 2
"nazanin" 3610 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 شاهزاده من!اغوشت را باز کن دیگر ازجدال بین عقل واحساسم خسته شده ام! میخواهم بیایم در امن ترین جای زندگی ام. میخواهم از عطر تن تو مست شوم و تا ابد به آرامش برسم 2
"nazanin" 3610 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 همنفس نازنین بند بند وجودم را به ضریح پاک و مقدس چشمان تو گره زده ام تا بدانی چشم انتظار معجزه نگاه تو هستم 2
"nazanin" 3610 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 قسم خورده بودم هرگز خود را فراموش مکنم عهد بسته بودم که تنها خود را به خاطر خود دوست داشته باشم چشمان خویش را در برابر هیچ چشم دیگری نگشایم وتنها با خود اندیشه کنم اما تو آمدی وسوگند مرا شکستی چشمانم را در برابر چشمانت گشودم عهد خویش را فراموش کردم وخود را به خاطر تو فراموش کردم باخود اندیشیدم فقط برای تو نمیدانی با من چه کردی سراسر وجودم را از من گرفتی دیگر توانی برایم نمانده جز تنها عشق ابدی تو آمدی وبا آمدنت برای همیشه شکستم صدایم زدی وهمراه صدایت درخود محوشدم باورم باورتو بود وبودنم بودن تو دوستت دارم 1
"nazanin" 3610 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 اي اميد آخرينم بدان که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه به در گاه آفريدگار تو دعا مي کنم تا فقط يک بار بتوانم چشمانم را زنداني نگاهت کنم 1
"nazanin" 3610 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 گاهی وقت ها روزگار اینقدر حسود میشود سرنوشت اینقدر بی رحم میشود که نمی گذارند من در کنار تو نفس بکشم اما عزیزترینم تو طاغت بیار من حاضرم با اشکهایم همه گلها را آپاشی کنم تا این دنیای بی ارزش بپذیرد که من بی تو میمیرم 1
"nazanin" 3610 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 عزیزترینم من دیگر حریف این دنیا نمیشوم تو بیا و دستان من را در دستانت بگیر و به این سرنوشت گستاخ بفهمان که ما برای هم آفریده شده ایم پس بیهوده با جدایی تبانی نکند ومارا به حال خودبگذارد:5c6ipag2mnshmsf5ju3 2
mani24 29665 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری دوری، فاصله و فضا بین ماست و تو این را نشان دادی و ثابت کردی نزدیک، دور، هر جایی که هستی و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد یک باره دیگر در را باز کن و دوباره در قلب من باش و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم و این عشق می تواند برای همیشه باشد و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم دوران صداقت، و من تو را داشتم در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید نزدیک، دور، هرجایی که هستی من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید یک باره دیگر در را باز کن و تو در قلب من هستی و من از ته قلب خوشحال خواهم شد تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم می دانم قلبم برای این خواهد تپید ما برای همیشه باهم خواهیم بود تو در قلب من در پناه خواهی بود و قلب من برای تو خواهد تپید 4
mani24 29665 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 يكي هست تو قلبم كه هر شب واسه اون مي نويسم اون خوابه نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من اینهمه بیتابه یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیونه یه نامه که خیسه پر از اشک و باز کسی اون و نمیخونه یه روز همین جا توی اتاقم یدفعه گفت داره میره چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره گریه میکردم درو که می بست میدونستم که میمیرم اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمی یاد انگار یه روز همین جا توی اتاقم یدفعه گفت داره میره چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره گریه میکردم درو که می بست میدونستم که میمیرم اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم يكي هست تو قلبم كه هر شب واسه اون مي نويسم اون خوابه نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من اینهمه بیتابه یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیونه یه نامه که خیسه پر از اشک و باز کسی اون و نمیخونه 4
"nazanin" 3610 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 یاد دارم هر زمان که با دوریت یارای پیکارم نبود چشمها می بستم در خیالم با دو بال خویشتن سوی تو پر میزدم اوج پرواز خیالم بی افق بود مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود کاش می دانستی چشم من از باز بودن خسته است کاش می دانستی من به چشم بسته از آن آسمانها میگذشتم تا بدان جا رسیدم کز خودم چیزی نبود هرچه هم بود از تو بود در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت وقت و لحظه معنی خود را نداشت در من امید نگاه عاشقانه اوج میافت اما در خیال خام خود بودم... نمیدانستم دست تقدیر برایم چه نوشت! و از آن روز دگر غصه آن عشق نافرجام در من مانده است و از آن لحظه فقط اشکها یار وفادار منند درک من از عشق این شد که اگرخاطرت با رفتنم آسوده است من میروم 4
mani24 29665 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 امشــــب... زیــرِ نــور مهتــاب چتــرم رو بــاز کــردم . می نـــویســـم... به یـــادِ تــو...نیــمه ی گمــشده ی دنیــای خیــالیِ مَـــن... عشــق جاودان و بــی پایانِ تاریکــی های ذهــنم و ســـمفونــی آرامــش بــخش قــلـــبم.... از لابه لــای همـــان نــرده های پنجــره ی قلــبم... بـــه تــو می نــگرم و آتــش و هــیزُم عشــق را روشــن می کُنم... ای رویای واقــــعی ای سکــوتِ محـــض ای فــریاد خامــوش از ســراب بــه دور هــستی... و اَز چمــــدان جدایی رهـــا چتـــر هامان پا بــرجا... شمــع هامان روشــن و پــروانه ها به دورمـــان... در ایــن تاریکـــی شــب نمی هــراسم... خــدا در ایـــن نــزدیکی ســـت.... پشــتِ ایــن همــه سکــوت نشستــه ای با همــان لبــخندِ همیـــشگــی قاصــدک ها بایــد بــروند و خـــبــر بـــاران را به سرزمیــنِ بارانـــی ها بــدهـــند... آری اِمشــب باران دارِد چشـــمِ مــن... 5
"nazanin" 3610 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 من باران را دوست دارم باران تمامی غمهایی که در فراق تو پیکره مرا آلوده کرده اند و به من اجازه نفس کشیدن نمی دهند می شوید, مرا پاک میگرداند! ماه نازنین من زیر باران روحم را جسمم را همه هستی ام را تطهیر می دهم درانتظار تلالو عشق تو, در آسمان تنهاییم می مانم 5
mani24 29665 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 سپبده دم...! میبینمت پشت پنجره ی خدا تو دست در دست خدا گام به گام قدم بر میداری نم نم باران میبارد گویی،تو با صدای خش خش برگ ها به جاودانــــگی پایــــیز میرسی... سکوت آسمان.. ! پرواز کبوتر ها...! آرامش پرواز...! کم کم نزدیک میشوی، خدا دستانت را در دستانم قرار میدهد... هنوز هم باران میبارد ، با بوی برگ های زرد و نارنجی به هم خیره می شویم...! عشق همینجاست... عشق همینجاست... میان دستهایمان در لحظه لحظه های زندگی در بـــارانی ترین شب ها باز هم فریـــادِ سکــــوت ! اشک آسمان ! بهت پایــــیز ! آرامش تو ... ! باز هم نگاهت به نوشتـــن وادارم کرد آرام تر از همیشه دور از راه راهِ زندگی به یک رنگی کاغذ دل میدهـــیم باران تنــــهایی کافی نبود از خودِ آسمان هم که بپرسی برای خیس شدن ،یک قلب کافی نیـــست قلب هایــــمان را یکی کردیـــم با حـــــــــرف هایمان با اشــــــــک هایمان با دیوانگــــی هایمان این بار، با یـــــک نوشته... جاری در قطره های باران عشـــق و محو در دو نقطه خـــطِ زندگی قدم به قدم با خدا ... ! 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 هیچ جای این شهر از یادت در امان نیستم حتی به کوچه ی علی چپ که می روم! رضا محبی راد 5
mani24 29665 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 یادمــــان باشــــد وقتـــــی کـــســـی را به خـــودمـــان وابــســـتـــه کـــردیـــمـــــ ، در بــرابـــرش مســـــئولیــــمـــــ ... در بـــرابــر اشــکـــــ هایـــش ، شـــکــســتــن غــــرورش ، لــــحــظــه هـــای شــکــســتــنــش در تنـــــهـــایی و لـــحـــظـــه هـــای بـــی قـراریـــش ... . و اگــــر یـــادمـــان بـــــرود ، در جـــایی دیـــگـــر ســــرنـــوشـــت یـــادمــان خــواهــد آورد ، و ایــن بار مــــا خــــود فــــــــــــرامـــــــــ ــوش خـــــواهـــیـــمــــــــ ــ شــــد. 4
ارسال های توصیه شده