هوتن 15061 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 تا حالا بهش عمیق فک کردی؟ نمیدونم دقیقا چیکار میکنم اما حتما اونروز رو کامل میدم یه فیلم بردار فیلم برداری کنه بعد باهاش میرم جاهایی که دوست داره شاید برم کنار دریا یا قله یه کوه زیبا و خیلی کارا البته اگه مطمئن باشم که کاری از دست کسی برای جلو گیری از این پیش امد بر نمیاد 9
Avenger 19333 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 غایب عزیز طبق معمول همه تاپیکایی که زده میشه شما اومدی و مخالفت کردی اگر از تاپیکی خوشت نمیاد راحت میتونی نظر ندی و شرکت نکنی همون جور که من از خیلی از تاپیکای شما خوشم نمیاد نه مخالفت میکنم نه نظر میدم پس همیشه نیاز نیست تو هر تاپیکی همه نظر بده حتی خود من لطفا تو ذوق دوستان نزن لیلی عزیز بعداز برگشتنش این اولین تاپیکی بود که تو گفتگوی آزاد استارت کرد و من ازش ممنونم در مورد انتقادی که الان داری از گفتگوی آزاد میکنی اینجا یه تاپیک داره به اسم دفتر گفتگوی آزاد که دوستان انتقاد و پیشنهاد شون رو اونجا مطرح میکنن نه توی تاپیک دوستان و دوباره میگم اگر خوشت نمیاد میتونی شرکت نکنی و خیلی صریح و شفاف میگم اگر شما یا هر کاربر پیشکسوتی بخواد بخواطر اینکه فلان تاپیک چرا اینجا استارت شد این تالار و ترک کنه اصلا هیچ مهم نیست چون ما هنوز یاد نگرفتیم هر کس هر نظر و عقیده ای داره و بلد نشدیم به نظر همه احترام بذاریم اگر جوابی دارید در دفتر تالار مطرح کن تا تاپیک از بحث اصلی منحرف نشه گوش شنوا کیلو چند :w74: 5
Avenger 19333 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 اگه بهتون بگن عزیز ترین کسی که دارین ( دقت کنین اول عزیز ترین شخص رو در نظر بگیرین که در مقابل شما هم براش عزیزید)تنها یک روز دیگه زنده ست... چی کار میکنین؟!؟ اول خودم بگم! من به هیچ وجه گریه نمیکنم حتی ناراحت هم نمیشم برعکس همه ی اون روز رو باهاش میگذرونم و همه ی سعیمو میکنم بهش خوش بگذره و فقط به خوشحالیش فکر میکنم برای گریه زاری فرصت هست نه؟ ممنون میشم نظراتتون رو بگید و بعد من میگم دنبال چی بودم که یه همچین سوالی کردم!! میبرمش جایی که ارزو میکنه بره حالا هر جا باشه 6
DCBA 8191 مالک ارسال شده در 29 فروردین، 2011 من اصلا دلم نمی خواد به این موضوع فکر کنم شما مثل اینکه خدارو شکر تو چنین شرایطی قرار نگرفتی و برا همین به این راحتی این سوال رو پرسیدید و نظرتون رو می گید اون لحظه ... نه خدارو شکر قرار نگرفتم... میدونی... همیشه مرگ نیست که جدایی میاره... شاید تو موقعیت مشابهش قرار گرفتم که یه همچین فکری به ذهنم رسیده... البته هدفم چیز دیگه ای هم هست... به هر حال از نظرت ممنونم... خواسم جواب بدم ولی نتونستم حتی نمیتونم بش فکر کنم حق داری عسل جونم... من همیشه سعی میکنم به موقعیت های دردناک زندگی که ممکنه برام پیش بیاد هم فک کنم... خب این جوری حداقل تا حدودی میتونم اون موقعیت رو مدیریت کنم... ممنون گلم از نظرت... نابود ميشم...ولي سعي مي كنم تو خودم بريزم همه چيو...و اون شخصو...فقط نگاهش مي كنم ... پیشنهاد جالبی بود... گاهی دلم میخواد فقط نگاش کنم بلکه تصویرش برای همیشه تو ذهنم حک شه... ممنون از نظرت الهام جان... آدم هر چی به حوادث بد فک کنه سرش میادول کنید این افکار منفی گرا رو :دی اگه بهم بگن با کسی که عزیزترینمه سالها کنار هم میمونیم کلی خوشحال میشم شاید برا خبر دهنده هم یه آبنبات خریدم البته ............................................... ............... 6
DCBA 8191 مالک ارسال شده در 29 فروردین، 2011 این تاپیک موضوعش خیلی کسل کننده و منفیه. اول صبح حالم گرفته شد. حالا نتیجه اش به چه درد میخوره ؟ همش مرگ همش مرگ عزیزان . اینا رو جمش کن لیلیان جان. مردم به امید زنده اند. باور کن اصلا خوشم نیومد. از نظرت ممنونم غایب جان مرگ قسمتی از زندگی ماست نمیشه نادیده ش گرفت حالا یا مرگ خودمون یا عزیزانمون به نظرمن مهم اینه که برا هر پیشامدی آماده باشیم اگه ناراحتت کردم عذر میخوام همچین قصدی نداشتم... غش ميكنم:icon_pf (34): فرصت برای غش کردن هست... نمیخوای از فرصت باقی مونده استفاده کنی؟! :icon_gol: :icon_gol: اومدم همینا رو بگم که دیدم شما گفتین! واقعا به این موضوع رسیدم که آدم به هر چی فکر کنه سرش میاد! پس به چیزای خوب فکر کنیم نه این چیزا از حضورت ممنونم ادر جان... 9
DCBA 8191 مالک ارسال شده در 29 فروردین، 2011 واما نظر خودملیلی سوالت سخته آدم تا وقتی مجرد میگه عزیز ترین کسم پدر و مادر و خواهر و برادر وقتی ازدواج میکنه همسر هم اضافه میشه وقتی بچه دار میشه که کلا موضوع بر میگرده و عوض میشه :girl_in_dreams: در کل فقط این و میدونم اگر بگن یه روز دیگه زندس اون یه روز و با استرس و گریه در کنارش میگذرونم ولی آدمیزاد خیلی پوستش کلفته یه روزی فکر میکردم هرگز تاب و تحمل مرگ عزیزم و ندارم و حتما یا خودم و میکشم یا سکته میکنم ولی نشد وقتی پدرم فوت کرد و خبرش و بهمون دادن فقط شکه شدم چون خیلی یهو و بدون هیچ مریضی تموم کرد و نه سکته کردم نه خودم و کشتم فقط یه داغ بزرگی و یه آتیش بزرگی ته دلم همیشه هست در کل اونی که مرگ و آفریده صبر هم آفریده با استرس و گریه؟ البته این طبیعیه... و فکر میکنم معقول تر از کاری باشه که من میکنم منم همیشه فک میکردم تاب و تحمل مرگ رو ندارم خداروشکر هنوز چنین سختی ای سر راهم قرار نگرفته اما تغییراتی تو زندگیم به وجود اومده و که به این جمله ی خاک سرده باور پیدا کردم زندگی جاریه ... نمیتونیم انکارش کنیم... (اونی که مرگ رو آفریده صبر روهم آفریده.... ممنونم!) ممنون گلم از نظرت... 6
DCBA 8191 مالک ارسال شده در 29 فروردین، 2011 نمیدونم دقیقا چیکار میکنماما حتما اونروز رو کامل میدم یه فیلم بردار فیلم برداری کنه بعد باهاش میرم جاهایی که دوست داره شاید برم کنار دریا یا قله یه کوه زیبا و خیلی کارا البته اگه مطمئن باشم که کاری از دست کسی برای جلو گیری از این پیش امد بر نمیاد با اون پیشنهاد فیلم بردار خیلی موافقم.. خیلییییییییی.... میبرمش جایی که ارزو میکنه بره حالا هر جا باشه ممنون ازنظرت وحید جان... 4
DCBA 8191 مالک ارسال شده در 29 فروردین، 2011 از توجه و نظر همه ی دوستان ممنونم حالا نظر خودمو کامل میکنم... راستش خیلی به این موضوع فک کردم... همه ی جوانبو در نظر میگرفتم حتی موقعیت های مختلفو تو ذهنم میاوردم و در آخر به اون نتیجه ای که گفتم میرسیدم.... ولی یه مقدار که بیشتر فک کردم از خودم بدم اومد میدونید چرا!؟ با خودم گفتم یعنی فقط لذت و قدردانی از عزیزانمو باید لحظه ی مرگشون انجام بدم!؟ چرا زودتر این کارو نکنم.... هر لحظه از زندگیمو دارم باهاشون سپری میکنم هر موفقیتی که دارم خوشبختی و سلامتیمو و تک تک نعمت هایی که دارم و یه جورایی مدیون یکی شون هستم.... چرا همین الان دست مادرمو نبوسم؟ چرا همین الان پدرمو در آغوش نگیرم و نبوسمش؟ چرا همین الان به عزیزترین دوستم زنگ نزنم و ازش به خاطر کمکهای زیادی که کرده از ته قلبم تشکر نکنم؟ چرا... چرا.. . . دم رو غنیمت بشماریم! همین! 9
شقایق31 40377 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 از توجه و نظر همه ی دوستان ممنونم حالا نظر خودمو کامل میکنم... راستش خیلی به این موضوع فک کردم... همه ی جوانبو در نظر میگرفتم حتی موقعیت های مختلفو تو ذهنم میاوردم و در آخر به اون نتیجه ای که گفتم میرسیدم.... ولی یه مقدار که بیشتر فک کردم از خودم بدم اومد میدونید چرا!؟ با خودم گفتم یعنی فقط لذت و قدردانی از عزیزانمو باید لحظه ی مرگشون انجام بدم!؟ چرا زودتر این کارو نکنم.... هر لحظه از زندگیمو دارم باهاشون سپری میکنم هر موفقیتی که دارم خوشبختی و سلامتیمو و تک تک نعمت هایی که دارم و یه جورایی مدیون یکی شون هستم.... چرا همین الان دست مادرمو نبوسم؟ چرا همین الان پدرمو در آغوش نگیرم و نبوسمش؟ چرا همین الان به عزیزترین دوستم زنگ نزنم و ازش به خاطر کمکهای زیادی که کرده از ته قلبم تشکر نکنم؟ چرا... چرا.. . . دم رو غنیمت بشماریم! همین! :icon_gol: 4
سارا-افشار 36437 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 سلام لی لی جونم سوالت مثل همیشه سخته منم ادم دل نازک نمیدونم چیکار کنم فقط اینو که خوندم برا یه لحظه حس حسرت به دلم هجوم اورد بدترین حسه 6
کتایون 15176 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 به نظر من عزیز ترین شخص تو زندگی هر کس خودشه؟ به نظر شما نیست؟ اما در مورد اشخاص دیگه برام پیش اومده یه چنین چیزی ولی پشت سر گذاشتمش البته خیلی سخت... البته خب زمانم بیشتز از یه روز بود ولی واسش سنگ تموم گذاشتم... 7
royan aria 2423 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 نمیدونم من دارم همه زندگیمو با همین ترس خراب میکنم همه خوشی هام همیشه با ترس از دست دادن همراهه:icon_pf (34): خیلی کوچیک بودم که پدرمو از دست دادم و از اون روز همش به این فکر میکنم اگه یه روز مادرمم نباشه ...:banel_smiley_52: حالا که دیگه ترس از دست دادن یکی دیگه رو هم دارم 8
غایب 4790 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 از نظرت ممنونم غایب جان مرگ قسمتی از زندگی ماست نمیشه نادیده ش گرفت حالا یا مرگ خودمون یا عزیزانمون به نظرمن مهم اینه که برا هر پیشامدی آماده باشیم اگه ناراحتت کردم عذر میخوام همچین قصدی نداشتم... منم از شما تشکر میکنم. نظری بود که من دادم و شما با لطف و محبت پاسخ زیبایی دادی. از شما ممنونم. اونایی که بیخودی میخواستند جو رو مخدوش کنند شاید جوابشونو گرفتند. 3
ارسال های توصیه شده