sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 روی سنگ قبرم بنویسید: شاید تنها بود ولی پر از تنهایی بود بنویسید با خون دلم که دلم خون بود بنویسید: تنها اومد تنها موند تنها مرد.. 1
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 وقتي که نيستي عبور قرن ها را احساس ميکنم دلم براي تمام کوه هاي نهان دنيا ميسوزد و هر لحظه دلم تو را فرياد مي کند وقتي که نيستي هيچ کس نيست و من تنها و دلگير منتظر پايان دنيا هستم و مينشينم 1
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر? یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند 1
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی 1
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 دنیای من بیا و ببین که امشب برایت معجر سیاه بر سر کرده ام ٬ بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند ٬ بیا و ببین که غم ندیدن تو چه بر سر شبهایم آورده است ٬ بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای به من لبخند نمی زند ٬ بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند ٬ بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم 1
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 *مي روم خسته افسرده وزار* *سوي منزگه ويرانه ي خويش* *مي برم به يادگاري از شما* *دل شوريده وديوانه ي خويش* *مي برم تا كه در آن نقطه ي دور* *شستشويش دهم از رنگ نگاه* *شستشويش دهم از لكه ي عشق* *زين همه خواهش بي جا تباه* *مي برم تا ز تو دورش سازم* *زتو اي جلوه ي اميد محال* *مي برم زنده بگورش سازم* *تا از اين پس نكند ياد وصال* *بخدا غنچه ي شادي بودم* *دست عشق آمد واز شاخم چيد* *شعله ي آه شدم ،صد افسوس* *كه لبم باز بر آن لب نرسيد* *عاقبت بند سفر پايم بست* *مي روم،خنده به لب،خونين دل* *مي روم از دل من دست بدار* *اي اميد عبث بي حاصل 1
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 درون سینه آهی سرد دارم رخی پژمرده رنگی زرد دارم ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟ همی دانم دلی پر درد دارم 2
moh@mad 5513 سازنده ارسال شده در 10 مهر، 2011 ای کاش که سجاده به زنار فروشند این طایفه دین چند به دینار فروشند حق از طرف برهمنان است که امروز صد سبحه به یک حلقه زنار فروشند ترسم که به خاکستر گلخن نستانند زان جنس که این طایف دربار فروشند در کار دلم کرد همه عشوه چشمش خوبان دغا مهر به اغیار فروشند مخمور دو چشم تو رضی گشته نگاهی کاین باده نه در خانه خمار فروشند . . . 1
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 10 مهر، 2011 روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حق گزاران یاد باد گر چه صد رود است در چشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد باد راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغا رازداران یاد باد 2
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 هوس کوچ به سرم زده. شاید هم هجرت. نمی دانم. ز این بی دلی ها خسته شدم. دستانم رابه دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان. دیوانگی هم عالمی دارد 1
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 شبی ساقی زمن پرسید: که جانا آرزویت چیست؟ بگفتم بودن یار که جز او آرزویی نیست.. 2
zahra22 19502 ارسال شده در 10 مهر، 2011 من به آمار زمین مشکوکم تو چطور؟ اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست؟ بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست چه کسی تنها نیست؟ همه از هم دورند همه در جمع ولی تنهایند من که در تردیدم تو چطور؟ نکند هیچکسی اینجا نیست گفته بود آن شاعر : هر که خود تربیت خود نکند حیوان است آدم آنست که او را پدر ومادر نیست من به آمار،به این جمع و به این سطح که گویند پر از آدمهاست مشکوکم نکند هیچکسی اینجا نیست من به آمار زمین مشکوکم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟ من که می گویم نیست گر که هست دلش از کثرت غم فرسوده ست یا که رنجور و غریب خسته ومانده ودر مانده براه پای در بند و اسیر سرنگون مانده به چاه خسته وچشم به راه تا که یک آدم از آنچا برسد همه آن جا هستند هیچکس آن جا نیست وای از تنهایی همه آن جا هستند هیج کس آنجا نیست هیچکس با او نیست هیچکس هیچکس من به آمار زمین مشکوکم من به آمار زمین مشکوک چه عجب چیزی گفت چه شکر حرفی زد گفت:من تنهایم هیچکس اینجا نیست گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم اندر این تنهایی به خدا می شکنم به خدا می شکنم من به آمار زمین شک دارم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟ 3
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 11 مهر، 2011 این روزها كه می گذرد جور دیگرم دیگر خیال و فكر تو افتاده از سرم دیگر دلم برای تو پرپر نمی زند دیگر كلاغ رفته به جلد كبوترم دیگر خودم برای خودم شام می پزم دیگر خودم برای خودم هدیه می خرم دیگر بلد شدم كه خداحافظی كنم دیگر بلد شدم كه بهانه نیاورم اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس این روزها من اسم كسی را نمی برم من شعر می نویسم و سیگار می كشم تو دود می شوی و من از خواب می پرم 2
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 13 مهر، 2011 ترسم آن روز بیایی که نباشد جسدم کوزه گر کوزه بسازد زخاک جسدم لب آن کوزه بسازد زخاک لب من بی خبر لب بگذاری به لبان جسدم 2
moh@mad 5513 سازنده ارسال شده در 14 مهر، 2011 مه من به جلوهگاهی که تو را شنودم آنجا جگرم ز غصه خون شد که چرا نبودم آنجا گه سجده خاک راهت به سرشک میکنم گل غرض آنکه دیر ماند اثر سجودم آنجا من و خاک آستانت که همیشه سرخرویم به همین قدر که روزی رخ زرد سودم آنجا به طواف کویت آیم همه شب به یاد روزی که نیازمندی خود به تو مینمودم آنجا پس ازین جفای خوبان ز کسی وفا نجویم که دگر کسی نمانده که نیازمودم آنجا . . . 2
moh@mad 5513 سازنده ارسال شده در 14 مهر، 2011 سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا از من امروز جدا میشود آن یار عزیز همچو جانی که شود از تن بیمار جدا گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ریخت دل خونگشته جدا دیده خونبار جدا زیر دیوار سرایش تن کاهیده من همچو کاهیست که افتاده ز دیوار جدا من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا دوستان قیمت صحبت بشناسید که چرخ دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا . . . 2
moh@mad 5513 سازنده ارسال شده در 14 مهر، 2011 مشتاق درد را به مداوا چه احتیاج بیمار عشق را به مسیحا چه احتیاج چون جلوهگاه سبزخطان شد مقام دل ما را به سبزه و صحرا چه احتیاج تا کی به ناز رفتن و گفتن که جان بده جان میدهم بیا به تقاضا چه احتیاج چون ما فرح ز سایه قصر تو یافتیم ما را به فیض عالم بالا چه احتیاج واعظ ملامت تو به بانگ بلند چیست آهسته باش این همه غوغا چه احتیاج تا چند بهر سود و زیان دردسر کشیم داریم یک سر این همه سودا چه احتیاج . . . 2
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 14 مهر، 2011 به یادت آرزو کردم که چشمانت اگر تر شد به شوق ارزو باشد نه تکرار غم دیروز...
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 14 مهر، 2011 دنیا را بد ساختند کسی را که دوست داری ولی او تو را دوست ندارد کسی را که تو دوست نداری او تو را دوست دارد اما کسی که تو دوستش داری واو هم تو را دوست دارد به رسم آیین زندگانی به هم نمیرسند واین رنج است درد دردی بی پایان دردی که هیچ کس جز خودم لمسش نمیکند
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 14 مهر، 2011 ای عشق به انتظار یك لحظه بایست دیوانه شدم به خاطرت كافی نیست ..؟! برگرد و نگاهم كن و یك جمله بگو تكلیف دلی كه عاشقش كردی چیست؟ من با این دل چیکار کنم؟
ارسالهای توصیه شده