spow 44202 ارسال شده در 8 مهر، 2010 سلام حالا بعدا با داستانها ترکیبش کنید:banel_smiley_52: بزار اون پیغام اصلیش برسه بعد داستان انسانی که تنها یک روز زندگی کرد! دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است ، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود ، پریشان شد . آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت !( فرشته سکوت کرد ) آسمان و زمین را به هم ریخت !( فرشته سکوت کرد ) جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت !( فرشته سکوت کرد ) به پرو پای فرشته پیچید !( فرشته سکوت کرد ) کفر گفت و سجاده دور انداخت !(باز هم فرشته سکوت کرد ) دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد! اینبار فرشته سکوتش را شکست و گفت : (( بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی ! تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ! )) لابلای هق هقش گفت : ( اما با یک روز .... با یک روز چه کاری می توان کرد ....؟ ) فرشته گفت : (( آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید !)) و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : (( حالا برو و زندگی کن !)) او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید . اما میترسید حرکت کند ! میترسید راه برود ! نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد .قدری ایستاد ....بعد با خود گفت : ( وقتی فردایی ندارم ، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد ؟!!! بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم .) آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ... او در ان روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد ، اما .....اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید ، و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد ! او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : او درگذشت ،کسی که هزار سال زیسته بود. 12
سارا-افشار 36440 ارسال شده در 8 مهر، 2010 من اگه یه روز از عمرم باقی باشه حتما اون یه روز رو عقلمو پرش میدم بره 1
pesare shad 1097 ارسال شده در 9 مهر، 2010 زندگی همین لحظاتی است که بی صبرانه در انتظار گذشتن آن هستیم. (یادم نیست از کیه) زندگی باغ گلیست، که از آن باید چید؛ عشق را ؛ عاطفه را ؛ ودر گلدان دل خویش نهاد. (سهراب) پس نتیجه اینکه : شاد باشید 1
ارسال های توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری