spow 44198 ارسال شده در 8 مهر، 2010 سلام حالا بعدا با داستانها ترکیبش کنید:banel_smiley_52: بزار اون پیغام اصلیش برسه بعد داستان انسانی که تنها یک روز زندگی کرد! دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است ، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود ، پریشان شد . آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت !( فرشته سکوت کرد ) آسمان و زمین را به هم ریخت !( فرشته سکوت کرد ) جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت !( فرشته سکوت کرد ) به پرو پای فرشته پیچید !( فرشته سکوت کرد ) کفر گفت و سجاده دور انداخت !(باز هم فرشته سکوت کرد ) دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد! اینبار فرشته سکوتش را شکست و گفت : (( بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی ! تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ! )) لابلای هق هقش گفت : ( اما با یک روز .... با یک روز چه کاری می توان کرد ....؟ ) فرشته گفت : (( آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید !)) و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : (( حالا برو و زندگی کن !)) او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید . اما میترسید حرکت کند ! میترسید راه برود ! نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد .قدری ایستاد ....بعد با خود گفت : ( وقتی فردایی ندارم ، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد ؟!!! بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم .) آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ... او در ان روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد ، اما .....اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید ، و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد ! او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : او درگذشت ،کسی که هزار سال زیسته بود. 12
سارا-افشار 36437 ارسال شده در 8 مهر، 2010 من اگه یه روز از عمرم باقی باشه حتما اون یه روز رو عقلمو پرش میدم بره 1
pesare shad 1097 ارسال شده در 9 مهر، 2010 زندگی همین لحظاتی است که بی صبرانه در انتظار گذشتن آن هستیم. (یادم نیست از کیه) زندگی باغ گلیست، که از آن باید چید؛ عشق را ؛ عاطفه را ؛ ودر گلدان دل خویش نهاد. (سهراب) پس نتیجه اینکه : شاد باشید 1
ارسال های توصیه شده