ترمه جون 1381 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 . . . . . . . . . . . از تو بعید بود این حرف . . .! . . . . . . . . . . . چرا؟:w410:
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 همون که من براي تفريح بهش سر ميزدم یه سوال شما کدومشی؟اون با حساسه یا بی احساسه ؟ 1
842 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 یه سوال شما کدومشی؟اون با حساسه یا بی احساسه ؟ نميدونم احتمالا بي احساسه باشم چون اسپمينگم کمه اگه روحي غير از من رو ديديد اين رو از طرف من بهش بگيد : :w00: 4
ترمه جون 1381 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 پس خونه شما بود آقا من شرمندم.ببخش نشناختم. خونه ی ما خیلی خوش گذشته نه؟ نمیخوای بری؟:167: 3
*--T--* 1699 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 یادمه تو باشگاه مهندسان یه خانمی بود با نام کاربری اقیانوس . . . نسبت به خیلی از همکاراش مخش خیلی بیشتر کار میکرد . . .! اونم از این چیزاا دیده بود . . .!:icon_pf (34): 1
842 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 آقا من شرمندم.ببخش نشناختم.خونه ی ما خیلی خوش گذشته نه؟ نمیخوای بری؟:167: خيلي خونه دنجي داريدا همون موقه که با ساتور ديدمت، ديگه حساب کار دستم اومد:banel_smiley_52: 3
842 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 یادمه تو باشگاه مهندسان یه خانمی بود با نام کاربری اقیانوس . . . نسبت به خیلی از همکاراش مخش خیلی بیشتر کار میکرد . . .! اونم از این چیزاا دیده بود . . .!:icon_pf (34): اون ديگه من نبودم. امشب چقدر اسپمينگم مياد 3
ترمه جون 1381 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 اون ديگه من نبودم. امشب چقدر اسپمينگم مياد راحت باش.کی جرات داره به شما چیزی بگه. من میرم که احتمالن خواب حرومش کردم.امشب مخواد سر به سرم بذاره. 2
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 نميدونماحتمالا بي احساسه باشم چون اسپمينگم کمه اگه روحي غير از من رو ديديد اين رو از طرف من بهش بگيد : :w00: مطمئنی کمه؟؟؟ باوشه اگه دیدم سلامتو +:w00:بهش میرسونم 1
Mohammad Aref 120459 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 این همه تاپیک نصفه شبی جای انیجور تاپیکاس :w00: من این چیزی که میگم واسه خیلی وقت پیشه. شاید 15 سال پیش. اتفاقیه که شاید بیشتر از 10بارم واسم افتاده :banel_smiley_52: نصفه شب با صدای چند نفر از خواب بلند میشدم. چند نفری که در مورد من صحبت میکردن و خنده های ناجوریم داشتن :banel_smiley_52: از ترس هیچ تکونی نمیخوردم و فقط به زور یه چشمو باز میکردم ببینم چیه. اما هیچی نمیدیدم. بعد از صحبتاشون میگفتن بیا بریم. بعدش من یکی دو متری از رو زمین بلند میشدم و از ترس جرأت نمیکردم حرف بزنم یا تکون بخورم. خوب کوچیکم بودم :w165: اما بلند کردنشون همین یکی دو متر بود و دوباره میذاشتن زمین و با همون قهقهه ها دور میشدن و میرفتن. این اتفاق تو چند سال بیشتر از 10 بار واسم افتاد. هنوزم وقتی یادش میفتم ... :banel_smiley_52: 7
میلاد 24047 ارسال شده در 3 شهریور، 2010 این همه تاپیک نصفه شبی جای انیجور تاپیکاس :w00: من این چیزی که میگم واسه خیلی وقت پیشه. شاید 15 سال پیش. اتفاقیه که شاید بیشتر از 10بارم واسم افتاده :banel_smiley_52: نصفه شب با صدای چند نفر از خواب بلند میشدم. چند نفری که در مورد من صحبت میکردن و خنده های ناجوریم داشتن :banel_smiley_52: از ترس هیچ تکونی نمیخوردم و فقط به زور یه چشمو باز میکردم ببینم چیه. اما هیچی نمیدیدم. بعد از صحبتاشون میگفتن بیا بریم. بعدش من یکی دو متری از رو زمین بلند میشدم و از ترس جرأت نمیکردم حرف بزنم یا تکون بخورم. خوب کوچیکم بودم :w165: اما بلند کردنشون همین یکی دو متر بود و دوباره میذاشتن زمین و با همون قهقهه ها دور میشدن و میرفتن. این اتفاق تو چند سال بیشتر از 10 بار واسم افتاد. هنوزم وقتی یادش میفتم ... :banel_smiley_52: دروغه:banel_smiley_52: 1
pesare shad 1097 ارسال شده در 13 شهریور، 2010 با نهایت تاسف ، دیروز وقتی داشتم از کلاس کارگاهیمون که بیرون از شهر بود بر میگشتم ، توی اتوبان توحید ، دیدم که چندین ماشین و موتور پر از آدمهایی با صورتهای گاها" معصوم و گاها" بچه سال ولی با لباسهای حولناک و ترسناک که مربوط به جنگهای چریکی میشه:banel_smiley_52: و با در دست داشتن ابزارهای شکنجه مردم خودی:167:،برای خاموش کردن سکوت ایرانیای معترض به انتصاب بعضیها در یک چنین روزی ، عزمشون رو جزم کرده بودند و با تمام قوا به سمت خیابان انقلاب و آزادی هجوم تلخی می بردند.:w410: :w00:
mohammadhoseni 283 ارسال شده در 13 شهریور، 2010 1بار من سیاحت غرب رو گوش کردم 3بار فیوز خونه پرید دیگه نگم داشتم خودم رو خیس می کردم ولی خودمونیم خیس کردم در حد رئال مادرید خوب چیکار کنم ترسیده بودم تنها هم بودم 2
mohammadhoseni 283 ارسال شده در 13 شهریور، 2010 ترمه توهماخه من یه مدت تنها بودم بعد عادت دارم روزی دو بار دوش بگیرم از اردیبهشت به بعد زمانی که میومدم دوش بگیرم سایه یه ادم پشت در میدیدم بعد سریع حوله میپوشیدم میومدم بیرون میدیدم کسی نیست تمتم اتاقا را میپشتم کسی نبود همش صدای باز بسته شدن در میومد اما هیچ دری باز و بسته نمیشد:banel_smiley_52: داداشمم هر وقت رفت تو اون خونه میپ تا میخابم یکی دستشو میزاره رو شونم بیدارم میکنه با دو نفر هر وقت میریم تو اون خونه یه اتفاقی واسمون میافتاده مامانم فکر میکرد دروغ میگم :banel_smiley_52: توهم ابجی
anthonio montana 3249 ارسال شده در 13 شهریور، 2010 من دیوونه نیستم. :ws28::ws28:..... هیچی نمی تونه رضا رو بترسونه.......یه بار یه جن از بقلم رد شد گفت بسم الله...این دیگه چی بود:banel_smiley_52: 2
هولدن کالفیلد 19946 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 یکی از خاطرات خدمت سربازی م این بود که اهل نماز خوندن نبودموبه هرشکلی زیربارش نمیرفتم ..مثلا صبا که برا نماز بیدارمون میکردن من هم، برای اینکه ده دقیقه بیشتر بخوابم هم نماز نخونم ..شبها میرفتم زیرتخت میخوابیدم .ارشدکه میامد تخت منو خالی میدید و فک میکرد بیدارشدم ..... البته پیش می امد که تو کمد لباسی هم بخوابم شبایی که هواسرد تر بود و نیاز به پوشش سرد بود ... هی روزگار .... 4
Waffen 15118 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 اینارو جدی میگی ؟ یعنی منم بعدا باید برم تو کمد لباس بخوابم ؟ 1
spow 44198 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 اینارو جدی میگی ؟ یعنی منم بعدا باید برم تو کمد لباس بخوابم ؟ راههای زیادی برای رسیدن به خدا وجود داره ارش فقط دوتا راهشو پیدا کرده بود هرموقع خواستی بری بیا پیش خودم راه وچاهشو بهت میگم چجوری دودره بازی دربیاری 3
هولدن کالفیلد 19946 ارسال شده در 16 شهریور، 2010 اینارو جدی میگی ؟ یعنی منم بعدا باید برم تو کمد لباس بخوابم ؟ البته ابعضی جاها فایل می دن کمد نمیدن اون وقت که ...زیر تخت راهشه . 1
ارسال های توصیه شده