رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

سلااااااااااااام، وقتتون بخیر[emoji4] [emoji4][emoji257] [emoji257] [emoji257] [emoji257]

امروز برنامه پاکسازی طبیعت درکه داشتیم. با حضور

سجاد فیلابی و دوستشون، مهدی و محمد عارف، سمانه و هدی و المیرا و مریم، مینا یوسفی و سوگند ( یوحنا اسم کاربریش هست)، ایمان، جاوید، محمد 1675 که باز آخرای برنامه رسید [emoji52]

قرار ساعت و نه و نیم بود که فکر کنم با 45 دقیقه تاخیر شروع شد[emoji52]

الان که تاپیک میزنم تو راه برگشت هستم. دوستای دیگه خاطرات رو تعریف کنن، منم بعد میگم.[emoji257] [emoji257] [emoji257] [emoji257]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

1- خوب بود. البته زیاد راه نرفتیم. بدک نبود از لحاظ ورزش بودنش.

2- محیط نسبتا تمیز شد.

3- از ایمان بگم ک چ دست پختی !! باعث تجیر من شد.:ws3: سالاد اولیه ها خوب بودن :w02:

4- محمد هزار و سیصد و هفتاد و پنج هم دیر رسید. ولی بازم، گلی بگوشه جمالش ک اومد.:a030:

5- اگ بخام اون بخث منتظر شدن هام رو بزارم کنار، در کل برنامه خوبی بود.

6- ی عده هم ک مدام عکس خراب میکردن :banel_smiley_4: خدا خیرشون نده vahidrk.gif

7- پانتومیم پلنگ صورتی لایک داشت :ws3:

8- بیشتر از همه ایجاد تاپیک در طول مسیر، لایک داشت w58.gif

9- کیک یزدی ها رو نفهمیدم از کجا اومدن :ws3: ولی می دونم ب کجا رفتن :whistle:

10- جالبه ، یکی از بچها انجمن نمیاد، کوه رو اومده بود :banel_smiley_4:

 

 

** اسم سعی کردم نبرم، هر کی دوست داشت بیاد خودش رو رسوا کنه :w02:

 

 

فعلا همین رو داشته باشین :a030:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

عاطی میگه محمد 1675

ترسناک ارشد میگه 1375

منم انجمن زیر و رو میکنم ببینم این کاربر محیط دوست کیه:ws3:

سپاسام میبینم ک تازه میفهمم عععع این ممد خودمونه ممد معمار بگید ن تاریخ تولد نمیدونم کی ک گذاشته جلو نام کاربریش والا بوخدا خودش هم سن بابام داره مجردم هس ترشیده:ws28:

ممد داداش خونم حلال شد اره؟:ws28:

محمد 1675 معروف ب ممد داداش معمار:ws3:

داداش خوشحال شدم بسی بسیار ک رفتی و 1نفر خوشحال شده از دیدنت خیلیییییییی زیاد....والا بخدا همچین خوشحاله مارو تجویل نمیگیره...دارم واسش:banel_smiley_4:

 

من اسپم نکنم نمیشه.

شرمنده خو چیکار کنم دوستان تو معرفی ادم گمراه میکنن:ws3:منم اصلاح کردم ک همه بشناسن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

چرا کسی خاطره نمیگه؟؟؟؟؟؟؟[emoji52] [emoji52] [emoji52]

مرسی از سجاد ک اومد و کمییی تعریف کرد از امروز[emoji120] [emoji257]

امروز من هفت و بیست دقیقه مترو بودم، البته اگه پل عابر پیاده خراب نبود و خیابون ب اون درازی و خطرناکیو مجبور نبودم رد کنم زودتر میرسیدم[emoji19]

تو هر ایستگاه که پیاده شدیم مجبور بودیم یه ده دقیقه ای حداقل صبر کنیم که دوستای دیگه برسن، با همین تاخیرا 45 دقیقه حدودا دیر رسیدیم، زیرپای سجاد و دوستش فکر کنم علف سبز شد که زودتر از همه رسیده بودن درکه[emoji16]

بین مسیر مترو تجریش تا درکه، جاوید حدس میزد کی، کی هست. منو سریع تشخیص داد از روی عکس آواتارم[emoji15] [emoji15] ( آواتار من درخت هست والا[emoji52] چجور تشخیص داد رو نمیدونم دیگه[emoji52] )

وقتی داشتیم میرفتیم بالا سمانه حرفی زد ک همه رو تحت تاثیر قرار داد:" بیایید رسالت آشغالمون رو انجام بدیم دیگه"[emoji15] [emoji15]

البته منظورش این رسالت جمع کردن زباله بود که مثلا مخفف کرده بود[emoji52] [emoji19]

جاوید صخره میدید، میدویید بالا مثل گونه capra spp. [emoji16] ماشالله خیلی فرز و تیز بود[emoji122] [emoji16]

 

خوشبختانه درکه تقریبا تمیز بود و از اون خوشبختانه تر اینکه دقیقا کمی جلوتر از ما یه گروه بودن که اونا هم برای پاکسازی درکه اومده بودن[emoji16] اولین زباله رو جاوید از وسط رودخونه برداشت[emoji122]

موقع رفت زیاد زباله جمع نکردیم

برای ناهار بعد کلی پیاده روی ی جا کنار رود اتراق کردیم. ایمان کلا خیلی مجهز اومده بود، برای غذا هم کتلت خوشمزه ای درست کرده بود که حتما باید امتحان کنید[emoji108] [emoji108] [emoji108] [emoji4]

برای ناهار بجز غذای ایمان انواع و اقسام الویه داشتیم[emoji16]

بعد از خوردن و جمع کردن اسباب و اثاثیه، پانتومیم بازی کردیم با اجرای سجاد و دوستش و جاوید،

جوابها پلنگ صورتی، الکترون، قلعه اردکها، و بقیش یادم نمیاد، بود[emoji4]

بازی ک تموم شد، دستکشا رو دستمون کردیم و کیسه بدست رفتیم ب جنگ آشغالا، [emoji61]

وسط راه رفتیم چای خوردیم جاتون خالی، ک یهو محمد1675 هم ب ما پیوست.

بعد خوردن چای هم برگشتیم و عکس و حرفای پایانی و خداحافظی و تمام[emoji4]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلاام دوستان عزیز.

جای هرکی نمیتونست بیاد خالی بود. جای هرکی هم می تونست بیاد و ناز کرد نیومد، اصلاً خالی نبود :ws3:

 

فکر کنم برنامه با یه ساعت تأخیر شروع شد. icon_pf%20%2834%29.gif آخرین نفر هم جاوید اومد :banel_smiley_4: دو نفر از بچه ها هم که گفته بودن میان، کلاً نیومدن. خبری ازشون نشد w58.gif

 

تو اون ساعت دم مترو تک و توک کسایی میدیدیم که دارن با کوله میرن سمت کوه، امیدوار میشدیم که فقط ما نیستیم که ساعت 10،11 تازه داریم میریم کوه :whistle:

 

تا موقع جمع شدن بچه ها، همون اول راه تقریباً یه نیم کیلو گوجه سبز پیاده شدیم :banel_smiley_4: ولی عجب گوجه سبزایی بود. :ws3: عجببببب گوجه سبزایییی :ws3:

 

بالاخره همه جمع شدن و یه ون گرفتیم راه افتادیم سمت درکه و به سجاد و دوستش مسعود اضافه شدیم.

 

حرکت کردیم و راه افتادیم، همون اول تو یه دو راهی بچه هایی که جلو بودن داشتن مسیرو اشتباه میرفتن که حیف شد بهشون خبر دادن که دارین اشتباه میرین. بساط خندمون نصفه موند :ws3:

هنوز به کوه نرسیده بودیم که بچه ها به دنبال رسالت آشغال بودن. منم به دنبال کشف معنای این واژه پر نغز :thk:

 

هرچی جلوتر میرفتیم شدت آفتاب بیشتر میشد. لامصب آفتاب خیلی لامصبی بود :mpr:

 

اولین جای قشنگی که رسیدیم یه آبشاری بود که بچه ها خیلی ذوق زده هجوم بردن بهش برای عکس گرفتن. hapydancsmil.gif من خودم یه لحظه فکر کردم همه از صحرای آفریقا اومدیم و تا حالا آب ندیدیم :ws3: 10 دقیقه یه ربع مشغول عکس گرفتن تو اونجا بودیم :ws28: ولی انصافاً آب رودخونه خیلی خوب

دوباره راه افتادیم و مسیرو ادامه دادیم و به دنبال جای مناسب برای نشستن. wht.gif تو بین راه هم جاوید مثل بز کوهی یهو از یه جا میرفت بالا، از یه جا دیگه میومد. :ws3: نزدیک جای نشستن رسیدیم که دیدم یه صدایی پشت سرم اومد، تالااااااپ...!! برگشتم دیدم یکی از بچه ها ولو شده زمین، زانوش به فنا رفته :ws3:

 

بعد حدود 2 ساعت پیاده روی به یه جایی رسیدیم برای نشستن. ولی خب بچه ها نشسته میخواستن برگردن w58.gif

ولی خب نشستیم و کیف ایمان باز شد. کیف ایمان مثل کت مستربین بود، دست میبرد تو کیف یه چیزی در میومد. پرتقال، سیب، گوجه و ... چه پرتقالای خونی خوبی بود :gnugghender: لامصب کیف ایمان از یخچال ما پرتر بود :ws28:

سجاد و مسعودم که رفتن یه گوشه یواشکی پرتقالشونو پوست کندن و خوردن، مثلاً کسی هم نفهمید :whistle:

 

ولی خب یه چای گیاهی سجاد آورده بود، خیلی عالییی بود. به همه در حد یکی دو قوروت رسید :ws3: دستش درد نکنه حسابی.

 

میوه ها تموم شد، ناهار شروع شد. ناهارا رو شد، به غیر از دو نفر، همه الویه آورده بودن :ws28: جاویدم که کلاً خیلی سنگین اومده بود :banel_smiley_4: یه عینک آفتابی با 6 تا دستمال عینک :banel_smiley_4:

 

چه کتلتی درست کرده بود ایمان، دستپخت عالییییی. :ws17: از الویه مینا هم خوردم بسی خوشمزده بود. همینطور جوجه سوگند :gnugghender: دست هر سه نفر درد نکنه :w02:

 

مسعود هم بنده خدا خیلی خجالتی بود و تعارف میکرد سر ناهار. hanghead.gif :banel_smiley_4:

 

ناهار هنوز وسط مری بود، بچه ها جمع کردن که بریم w58.gif به بهونه پانتومیم اینا یه دقیقه آنتراک گرفتیم حداقل غذا از مری بگذره :ws3:

 

ساعت 2 دستکش ها پوشیده شد و نایلون ها آماده شد و اینچنین رسالت آشغال شروع شد. :ws3: فقط نمیدونم چرا من میگفتم آشغال، بچه ها دنبال اصغر میگشتن :banel_smiley_4:

 

من و ایمان پشت سر همه با یه کیسه میرفتیم، هرچی جا میموند برمیداشتیم، لامصب فقط دستمال کاغذی و کاغذ شکلات و ته سیگار جمع کردیم، انقدر ریز بودن، هرچقدر جمع کردیم، کیسه زباله تا نصف هم پر نشد آخرش :ws28: بعضی از دوستان هم که نقش ناظر رو داشتن :banel_smiley_4:

 

بین راه هم یه جا وایسادیم چایی اینا بخوریم که محمد هزار و ششصد و هفتاد و پنج اومد. چه خوب شد ما رو دید و رد نشد، چون آنتن هم تعطیل بود icon_pf%20%2834%29.gif سر همین آنتن نبودن هم، سجاد و مسعود که جلو جلو داشتن میرفتن (فکر میکردن عقب تر از بقیه هستن :ws3: ) رفته بودن و نتونستیم باهاشون تماس بگیریم که وایسن. رفته بودن پایین کوه و یه ساعتی هم تو برگشت منتظر مونده بودن icon_pf%20%2834%29.gif

 

نشسته بودیم رو تخت چایی میخوردیم که محمد اومد سمتمون، دست بده، کوله پشتش ول شد، همچین خورد به تخت که بچه هایی که تکیه داده بودن اون سمت، دو متر پرت شدن جلو. همون لحظه هم داشت میگفت کوله ام خالیه w58.gif بعداً کاشف به عمل اومد که چقدر خالی بوده :banel_smiley_4:

 

برگشتیم پایین و سجاد یکی دیگه از اون چای گیاهی های خوشمزش، به بچه ها داد و مراسم خداحافظی شد و بچه های مترویی از غیرمترویی جدا شدن. :ws3:

 

ما که مترویی بودیم، تو راه مهدی یه آب هویج بهمون داد، فکر میکردیم سر اونایی که با ما نیومدن کلاه رفته. ولی بعداً فهمیدیم یه گروه دیگه که با محمد رفته بودن، محمد برده آبشار تهران، واسشون جوجه درست کرده داده TAEL_SmileyCenter_Misc%20%28305%29.gif با همون کیف خالی که گفته بود :banel_smiley_4: این وسط فقط سجاد و مسعود سرشون بی کلاه موند :ws3:

 

و این چنین بود که یه روز پرخاطره دیگه تموم شد :ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

بسی شاد گشتم از خاطره تعریف کردنتون اقا محمد....عالی بود...یه لحظه حس کردم اونجام...خیلی خوب بود....:ws37:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلام ....:gnugghender:

طبق معمول من مختصر و مفید میام یه چیزی یادگاری میگم و میرم:ws3:

 

خب از ولش شروع کنم که صبح من و سمانه دیر رسیدیم مترو و با صحنه تاسف بار رد شدن مترو مواجه شدیم .... و دوستان که گویا از شیشه های مترو برامون بای بای کردن .... که هییییی ما رفتیم:ws28:

 

ولی ممنون از دوست خوبم عاطفه که منتظرمون موند .....:icon_gol:

 

خلاصه در ایستگاه صادقیه به یکدیگر پیوستیم...و راهی بسی طولانی تا ایستگاه تجریش را پیمودیم imoksmiley.gif

 

در ایستگاه تجریش منتظر آقا جاوید شدیم .... و خلاصه اکیپ درکه نوردان نواندیش تکمیل شد ....و رهسپار شدیم و این نکته قابل ذکر ( درکه نوردان با رسالت زباله جمع کنی ):ws28:

 

خلاصه رفتیم و رفتیم ...اگر اشتباه نکنم یک ساعت یا دو ساعت به سمت بالا حرکت کردیم.....در طول مسیر هم اختلاف نظر هایی برای رفتن به سمت جنگل و چشمه وجود داشت ....که رای با اکثریت آرا

 

تصویب شد که راه مستقیم را طی نموده....و در جایی مناسب استراحی کنیم :w16:

 

بلاخره در جایی مناسب در کنار رودخانه بساط را پهن کردیم و کوله ها رو باز کرده و با خروج انواع خوراکی های خوشمزه خلا سلاح کردیم:ws3:

 

دوستان که دیگه کم کم میزان گلوکز خونشون گویا بسیار پایین اومده بود اصرار وافری بر خوردن ناهار داشتن .... و در همین حال بود که سفره پهن شد و در یک چشم بهم زدن دیدیم ای دل غاااااافل همه سفر شد الویه که .... ( کوچک و بزرگ )icon_pf%20(34).gifالبته همینجا جا داره که از کتلت بسیار خوشمزه ی آقا ایمان تشکر کنم .... عالی بود :icon_gol:

 

بساط نهار جمع شد و دوستان تصمیم گرفتن پانتومیم بازی کنن.... حدس کلمه پلنگ صورتی بسیار جالب بود :ws28:

 

خلاصه تصمیم به برگشت گرفته و با سرعت چندان بالایی به سمت پایین روانه گشتیم ..... در همین حین بود که دوستان خود را به سلاح دستکش تجهیز کرده و یک نایلون دیگر را در دست گرفته و مشغول

 

انجام رسالت خود شدن :whistle: منم در کنار دوستان به عنوان نظار گر بهشون انرژی میدادم:whistle:

 

بعد از انجام رسالت ... خورن چایی داغ در یک جای مناسب بسیار لذت بخش بود ... :w16:

 

به سمت پایین که رسیدیم....ناگهان غافلگیر شدیم .. آقا سجاد و دوستشون که در حین رسالت از ما جدا شده بودن .... در کنار درختی ایستاده و فلاسک به دست منتظر دوستان هستند:ws3:

 

ودر آخر به پایین که رسیده خداحافظی کرده و به 2 گروه تقسیم شده .... و این روز فوق العاده رو به پایان رسوندیم .... ممنون از همه دوستان خوبم که حضور داشتن:icon_gol:

 

ببخشید طولانی شد خواستم سوپرایزتون کنم ....:ws28:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

قسمت دوم خاطره:[emoji16]

از دوستای مترویی ک جدا شدیم، من و سما و المیرا و مریم رفتیم ک سوار ماشین محمد1675 بشیم ک زودتر برسیم کرج

ولی هرچی راه رفتیم ب ماشین نمیرسیدیم، گفتیم شاید کرج پارک کرده، تا کرج قراره پیاده بریم، کاش با مترو رفته بودیم[emoji24]

فک کنم بعد بیست دقیقه یا نیم ساعت بالاخره ب ماشین رسیدیم و سوار شدیم.[emoji4]

نزدیک چیتگر بودیم که یکی گفت بریم چیتگر، محمد هم سریع پیچید سمت چیتگر[emoji55]

که یهو یکی دیگه گفت حالا که میخواهیم بریم چیتگر، بریم دریاچه مصنوعی، محمد هم آدرس پرسید رفتیم سمت دریاچه، وسطای راه باز از یه نفر دیگه آدرس پرسید، یه آدرس دیگه دادن کلا[emoji52] دوباره دور زد و رفت و رفت تا به یه نفر دیگه رسید که یه آدرس دیگه دادن[emoji19]

داشتیم به سمت آثرس جدید میرفتیم ک محمد یه سوپر مارکت دید، پرید رفت جوجه و زغال و چیپس و پفک و نوشابه و نون و... گرفت و آدرس از فروشنده پرسید که باز یه آدرس جدید داده بود[emoji30]

سوار که شدیم، مریم گفت بریم آبشار تهران، نزدیکه و خیلی بهتر از دریاچه چیتگر هست، با راهنمایی مریم رفتیم و رسیدیم به آبشار تهران که واقعا خیلی زیبا بود[emoji108] [emoji108] [emoji108] [emoji4]

وقتی رسیدیم ب آبشار و وسایل رو برداشتیم و راهی شدیم و ی بیست دقیقه ای دنبال جا گشتیم و با تیزبینی مریم یه جای خوب پیدا کردیم، محمد مشغول روشن کردن آتش و درست کردن کباب شد، ما هم مشغول خوردن چیپس و پفک و آلو و عکس گرفتن[emoji4]

کبابا ک حاضر شد، کباب خوردیم و بعدش سریع جمع کردیم و برگشتیم سمت ماشین

پیدا کردن راه خروج داخل شهرک خیلی سخت بود، هرجا رفتیم بن بست بود[emoji52]

بعد دیدیم فقط ما نیستیم که داریم دنبال خروج میگردیم[emoji16]

خلاصه راه پیدا شد و محمد زحمت کشید همه رو برد رسوند سرخیابونی که نزدیک خونشون بود و اینگونه بود یه روز خوب به پایان رسید[emoji4]

ولی کسانی که آب هویج خوردید بدون ما، چطور از گلوتون پایین رفت[emoji24]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
بگید ک جای من خالی بود....:w02:

واقعا جات خالی بود[emoji257] [emoji257] [emoji257] [emoji257]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

معمولا رسمش اینه که در همچین تاپیک هایی چند تا عکس هم میزارن تا اونایی که نیومدن بیشتر حسرت بخورن! ولی اونجایی که روحیه همتون ورزشکاری از این کار خود داری کردید! آفرین :whistle:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
بگید ک جای من خالی بود....:w02:

 

جای مهناز جونم بسیار بسیار خالی :icon_gol::icon_gol:

 

من یادت بودم ... کاش میومدی hanghead.gif

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
معمولا رسمش اینه که در همچین تاپیک هایی چند تا عکس هم میزارن تا اونایی که نیومدن بیشتر حسرت بخورن! ولی اونجایی که روحیه همتون ورزشکاری از این کار خود داری کردید! آفرین :whistle:

 

:ws28::ws3:مثل من

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
جات خالی بود مهنازی..

 

 

وای فرزانه جونی مگه رفته بودی:ws3:

 

مرسی عزیزم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
واقعا جات خالی بود[emoji257] [emoji257] [emoji257] [emoji257]

 

 

عاطفه جونم مرسیییی عزیزم....خیلی دوست داشتم بیام.....یه مدته کلا برنامه هام جور نمیشن....:icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol:

دوستان بجای ما...:w16:

 

ایشالا سری بعدی...بعد از امتحانات...:w02:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
جای مهناز جونم بسیار بسیار خالی :icon_gol::icon_gol:

 

من یادت بودم ... کاش میومدی hanghead.gif

 

 

بسیار بسیار...ینی خعیلیییی قشنگ...:ws3::ws28:....یادش بخیر چقدر خوش گذشت هدی جونی...:w16:

مرسی خانومیییییی مهربون....خاله همیشه ازت تعریف میکنه....:icon_gol::icon_gol:

 

اره عزیزم خودم هم دوست داشتم بیام...تا اخر شب هم تلاش کردم ک جمعه رو بتونم اکی کنم...اما نشد....:icon_pf (34):...سری بعدی میام حتمانی....:w02:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلام

جای همتون خالی خیلی خوش گذشت:w16::icon_gol:، البته همونطور که محمد اشاره کرد جای بعضیا هم خالی نبود.:whistle:

 

زیاد صحبت نمیکنم، خیالتون راحت:ws3:

 

جاوید که رسما فکر کنم آخری نفری بود که از قطار پیاده شده بود، یه نفرم کنارش نبود اومد بالا.:ws3: همین که رسید منو گفت، نمی دونم از کجا می دونست.:w58:

 

سجادم که دوستشو آورده بود، وقت نکرد مخ بقیه رو کار بگیره.:ws3:

 

 

اینم عکس آبشار که محمد گفت:

e7poq0jc4cv4jasj5ei2.jpg

 

 

9l7z7hpgxcxbcp2dapl.jpg

 

آب رودخونه هم خیلی سرد بود، بیشتر از چند ثانیه نمی تونستی پاتو تو آب نگه داری.:w02:

 

نهارم شخصا نگران جاوید و دوست سجاد بودم، جاوید که با خیار خودشو سیر کرد، دوست سجادم که به قول محمد تعارفی:whistle:

 

تو راه برگشت هم همراه محمد رسالت آشغال رو به انجام می رسوندیم، ولی چون هم یه گروه قبل ما اونجا رو تمیز کرده بودن و هم اینکه من و محمد تو گروه خودمون هم پشت سر همه بودیم جز پوست شکلات و دستمال کاغذی چیزی پیدا نمی کردیم.:ws3:

 

البته چون خیلی خالصانه :whistle: داشتیم اینکار رو می کردیم، دو نفر از ما درخواست پلاستیک و دستکش اضافه برای خودشون کردن، ما هم با یه پلاستیک و چند تا دستکش یه بار مصرف اونا رو به آرزوشون رسوندیم که مثل من و محمد بشن.:w02::ws28:

 

بقیه هم دیگه دوستان تعریف کردن، فقط موندم یه سری میگن آب هویچ چجوری از گلومون پایین رفت، حالا بازم این مایع بود:ws3:، جوجه چجوری از گلوشون پایین رفت.:w02: البته سجاد اینا هر دو به اون پرتقالی که تنهایی با دوستت خوردی در.:ws3:

 

آها تو مترو هم عمو مهدی اینو واسه یکی از بچه ها خرید:ws28:

vid_WP_20160422_17_47_21_Pro_120fps (2).rar

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...