بدو گفت خندان که نام تو چیست
تن بی سرت را که خواهد گریست
مرا مادرم نام مرگ تو کرد
زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
(شاهنامه فردوسی)
.
فرهنگ ایرانیان سرشار است از رجزخوانی
از ادبیات کهن و نو گرفته تا مکالمات روزمره
از دنیای سیاست گرفته تا ورزش و اقتصاد و مذهب
گویی این مردم با رجزخوانی در تک تک سلول های وجودیشان انرژی مضاعفی احساس میکنند!
.
اما همین رجز خوانیهای مداوم اغلب بلای جان این جامعه شده است. کنترل خشم را دشوار کرده و سطح انواع تنش را در تعاملات داخلی و خارجی بالا برده است.
بسیار ضروریست که به این مسأله بیاندیشیم که چگونه می توانیم پاهایمان را بیشتر از آنکه با شدت بر زمین رجز خوانی بکوبیم، به آرامی بر زمین واقعیت قرار دهیم و پیش از رجز خوانی برای دیگری، ظرفیت و توان خویش را بهتر درک کنیم.
.
به نظر شما ریشه های رجز خوانی در فرهنگ ما چیست؟
آیا فاصله گرفتن از این فرهنگ به نفع ماست یا ضرر ما؟