-
تعداد ارسال ها
2962 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Sepideh.mt
-
✣ گـاه نوشته های نواندیشانی ها ✣
Sepideh.mt پاسخی برای from_hell ارسال کرد در موضوع : گاه نوشته های نواندیشی ها
یکم میخوام با خانم یا آقای محترمی که نمیتونه حتی تو بدترین شرایط هم رو حس کنجکاویش غلبه کنه حرف بزنم (مخاطب خاص داخل انجمنی نداره) خانم/آقای محترم وقتی تو گردش،مهمونی، یه جمع شاد و درحال خوشی یه نفر رو میبینی که یکی از عزیزاش یه مریضی سخت یا صعب العلاج داره به پرسیدن حالش در حد حالش چطوره بسنده کن ... شرح حال ازش نخواه، واسش آسون نیست توضیح حال عزیزش...اگه بخواد خودش واست توضیح میده...اومده یه ذره خوش باشه خانم/آقای محترم تو همچین موقعیتی کلید نکن هی بپرسی از کجا شروع شد بعدش چی شد دکترا چیکار کردن و.... بعدم یه نشونه هایی از خودت توصیف کنی و بگی میترسم منم مثه اون بشم...نگران سلامتیت هستی برو دکتر ... اگرم مریض باشی اون آدم تواناییه فهمیدنش رو نداره ... وسط مهمونی و خوشی شادیه اون آدم رو خراب نکن خانم/آقای محترم یه ذره به شعورت رجوع کن ببین کار درستیه وقتی طرف درحال خندیدن و قهقهه زدنه و از شدت خنده اشک داره از چشماش میاد بری بگی راستی فلانی وقتی که این عضو رو از دست داده میتونه فلان کار رو انجام بده؟...بعد خنده رو لبای طرف خشک شه و بگه نه بعد بگی واییی چقد سخت...من اینجوری بشم خودمو میکشم ... تصورشم نمیتونم بکنم خواهشا تصورات خودت رو با واقعیات تلخ زندگیه دیگران محک نزن...یا حداقل بیانش نکن خانم/آقای محترم وقتی میبینی یه نفر عزیزش داره جلو چشماش دست و پا میزنه و خوده طرفم از شدت ترس داره میلرزه و گریه میکنه و هرچی دکتر و پرستاره قسم میده که عزیزش رو نجات بدن نرو ازش بپرس مشکلش چیه چرا اینجوری شده!!!! باور کن تنها حسی که اون لحظه داره اینه که دوس داره با مشت بزنه تو صورتت اگه میتونی دستاشو بگیر و یه لبخند مهمونش کن ... اگه اینارو بلد نیستی برو،نباش...اون بدون تو و اون سوالای مسخره و نگاه ترحم آمیزت راحت تر از پسش برمیاد تو و سوالات و نگاهت یاد آوریه تفاوت زندگیه اون با یه زندگیه عادیه ... بفهم اینو -
نظرسنجی مســـابقه طنز ( خاطره ای از کودکی )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
خب نظرسنجی بسته شد و وقت اعلام نتایجه خاطره شماره 4 با 13 رای ... اول،150 امتیاز ... ازsahar&shahin خاطره شماره 5 با 9 رای ... دوم،100 امتیاز ... از ooraman خاطره شماره 3 با 5 رای ... سوم، 50 امتیاز ... از kolah_ghermezi سایر دوستانی که شرکت کردن خاطره شماره 2 از ماتینا خاطره شماره 1 از شاروک ممنون از حضور شرکت کنندگان و رای دهندگان- 33 پاسخ
-
- 6
-
-
محفل دوستانه كاردانی به كارشناسی معماری
Sepideh.mt پاسخی برای fifa09 ارسال کرد در موضوع : مباحث کاردانی، کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا
چقد دیر اومده نتیجه ها- 89 پاسخ
-
- كاردانی به كارشناسی
- كاردانی به كارشناسی معماری
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
[Hidden Content] [Hidden Content] بعضیا چرا جفتشو تشکر زدن...تکلیف سارا چیه؟؟؟
- 158 پاسخ
-
- 5
-
-
نظرسنجی مســـابقه طنز ( خاطره ای از کودکی )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
تاپیک آپ بیاین رای بدین دوستان...شرکت که نکردین بیاین رای بدین- 33 پاسخ
-
- 5
-
-
نظرسنجی مســـابقه طنز ( خاطره ای از کودکی )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
میشه ویرایشش کرد- 33 پاسخ
-
- 6
-
-
نظرسنجی مســـابقه طنز ( خاطره ای از کودکی )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
نویسنده اش این رنگی فرستاد منم همونجوری کپی کردم- 33 پاسخ
-
- 5
-
-
فراخوان مسابقه : خاطره ای از کودکی ( طنز )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
[Hidden Content] -
نظرسنجی مســـابقه طنز ( خاطره ای از کودکی )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
خاطره شماره 1 خواهر کوچیک من به خاطر ته تغاری بودنش معمولا خیلی بهش حق داده میشد و فکر میکرد که چه خبــــره از اونجایی که از دست نق زدناش و خبرچینیاش گاهی عاصی میشدم با خودم فکر میکردم که باید تنبیه و تربیتش کنم اولش باهاش مهربون میشدم و خاله بازی میکردم و اون هر بار بهم میگفت چه مهربون شدی آبجی ولی خبر نداشت که چه نقشه ای براش کشیدم بعدش آروم آروم به اجرای عملیات نزدیک میشدم:gnugghender: بهش میگفتم: آبجی اون فیلمه یادته که بچه رو گذاشته بودن پشت در خونه؟!! میگفت: آره ...آره.... و حالا زمان اجرای نقشه بوووووووووود بهش میگفتم : توام وقتی بچه بودی پشت در خونه پیدات کردیم خواهرمم با اشک نگام میکرد تا بقیه نقشه رو اجرا کنم بعدش میگفتم:ببین من شبیه بابام ولی تو نه....ببین اون روز واسه من چیپس خریدن و.....اینا همش واسه اینه که تو خواهر واقعی من نیستی بعدش آبجیم با اشک و آه میرفت پیش مامانم تا حقیقت رو کشف کنه اون لحظه احساس آرامشی پیدا میکردم که نگـــــــــــو خلاصه تا یه چند هفته ای با این تصور که بچه سر راهیه تو لاک خودش میرفت و دیگه کاری به کارم نداشت خاطره شماره 2 ابتدایی بودم. حیاط مدرسه ما خیلی بزرگ بود یه شیلنگ کنار شیر آب خوری بود فردا هم قرار بود اردو هم بریم شیلنگ وصل کردم به شیر آبخوری. هوا هم خیلی گرم بود . شیر آب رو باز کردم شروع کردم دوستام رو خیس کنم با هم کلی آب بازی کردیم کل حیاط رو خیس کردم ناظم مدرسه اومد گفت کی اومد این کار رو کرد منم شیلنگ دستم مونده بود به من و همه دوستام گفتن فردا اردو نیاین. فرداش که همه رفتن اردو ما بچه ها مدرسه نرفتیم و فردا بعد از اردو معلم به ما گفت چرا اردو نیومدین ما هم گفتیم شما به ما گفتین نیاین ما هم نیومدیم خاطره شماره 3 سلام به همه. یادمه 6 سالم بود، یکی از فامیلامون اومده بودن خونمون، دلم میخواست زودتر برن از خونمون نشستم واسه خودم فکر کردم چه کنم که برن، در اخر به این نتیجه رسیدم یه بلایی سر پسرشون که 1 سالم از من بزرگتر بود بیارم. رفتم تی شرتشو ورداشتم با ماژیک و مداد شمعی روش نقاشی کشیدم، اومد دید شروع کردیم به کتک کاری.......... چند وقتی بود دلم پرنده میخواست ، بابام واسم نمیخرید ینی مامانم نگران کثیف شدن خونه توسط پرنده ها بود. وسط دعوام با اون پسره این مسئله یهو یادم اومد، پیش خودم گفتم از طریق این پسره پرنده دار شم و... رفتم از حیاط یه چوب اوردم هی زدم تو سرش که از اون پرنده ها که تو کارتون تام وجری بالای سرشون در میاد بالا سرش در بیاد اما نیومد ، سرش شکست و اونام از خونه ما رفتن....... الان که یادم میافته کلی میخندم. خاطره شماره 4 من و داداشم با هم 3 سال اختلاف سنی داریم، این اختلاف سنی کم باعث شده بود که تو بچگی دست به کارهای خارق العاده ای بزنیم یا به قول مامانم آتیش بسوزونیم. یکی از این انفجارات من و داداشی::gnugghender: یه روز یکی از دوستای بابا به همراه خانوم و 2عدد بچه از یه شهر دیگه اومده بودن خونه ی ما! اون 2تا بچه هم 1دختر و 1پسر هم سن و سال ما بودن.( سمیرا و معین 4 و 6ساله) اینا اونقد ساکت بودن که کم کم داشت حوصله ی من و داداشم سر میرفت که ناگهان نقشه ی شومی به ذهن هردوی ما خطور کرد...:thk: با داداشی تصمیم گرفتیم که این 2 کودک ساکت رو ببریم بیرون و بستنی و پفک بخریم... مامان که مارو میشناخت و چشمش از ما ترسیده بود مانع شد ولی ما هی اصرار میکردیم تا بلاخره قبول کرد و گفت زود برگردین که ناهار آماده ست! ما به راه افتادیم...:gnugghender: 1کوچه... 2کوچه... 1خیابون... 2خیابون... دور ودورتر شدیم... حالا وقتش بود! به داداشی اشاره کردم، من دست سمیرا رو ،و داداش دست معین رو ول کرد و... فرااااااااااااااااااااااا ااااااررررررررر تا جایی که تونستیم با سرعت دویدیم و بیخبر از اون 2تا طفل معصوم ،خودمون رو به خونه رسوندیم! شاد و خجسته به این فکر میکردیم که عجب کار جالبی کردیم وارد خونه که شدیم دیدیم ناهار آماده ست و با پر رویی تمام سر میز نشستیم. منم هی داد میزدم مامان؟؟؟ بدو من گشنمه همه اومدن سر میز ،با تعجب به ما نگا کردن یهو مامان گفت: پس سمیرا و معین کجان؟؟؟ من و دادشم یه نگاهی به هم کردیم و ...====>>> مامان جریان و گرفت یه دفعه همه پا شدن و از خونه زدن بیرون. من موندم و داداش و یه میز غذا... 2 ساعت ونیم بعد در خونه باز شد، مامان اینا به همراه سمیرا و معین که به شدت گریه میکردن وارد خونه شدن. من و داداش====>>>:whistle: مامان اینا====>>> همه اومدن به سمت ما و دیدن... به به، اشتهامونم خوب بوده، گوشت تو خورشتا نمونده. ما همچنان سر میز داشتیم غذا میخوردیم:ws28: من وداداشم بعد اون جریان تا 1هفته تنبیه شدیم ولی هنوز کلی نقشه ی شوم تو کلمون بوووود...:gnugghender::gnugghender: خاطره شماره 5 دوست خانوادگی سانتی مانتالی داشتیم که خیلی به خودش میرسید و اون وقتایی که کسی زیاد تو نخ تیپ و شکل و ظاهر نبود اون همه جوره آلا مد بود،شوهرشم فوت کرده بود و خلاصه فقط سر کار میرفت و پولاش و خرج خودش میکرد یه روز مامانم تمام دوستای خانوادگی رو دعوت کرد خونمون که دور هم باشن وبهشون خوش بگذره،از قضا دوست دیگه ای داشتیم که از همسرش جدا شده بود و با این خانوم خوشگله به نظر میومد که فکرایی برای آیندشون دارن و درواقع یکی از مقاصد این دعوت هم همین بود که یه جورایی این دو نفر تشویق بشن و ماجرا علنی بشه ساعت دعوت رسید و مهمونا اومدن،خانوم X که همیشه گل مجلس بود دیگه این دفعه دوبله سوبله به خودش رسیده بود و میدرخشیدآقای y هم که چشم ازش برنمیداشت... منم 5-6 ساله بودم و اون وسطا واسه خودم ول میچرخیدم که یهو پاهای خانوم X توجهم و جلب کرد....چن دقیقه ای بهش خیره شدم شدم و کم کم شروع کردم به گریه کردن وسه 4 دقیقه بعدم که دیگه عر میزدم ....حالا نزن و کی بزن! همه جمع شده بودن که چی شدههههههه؟منم فقط با انگشت پای خانم X ونشون میدادم و عربده میزدم،اون بدبختم هی رنگ به رنگ میشد و میگفت آخه عزیزم چیه؟تا میخواست بیاد جلو و مثلا من و ناز کنه من جیغم بنفش تر میشد بالاخره لابه لای جیغ و فریاد و گریه مامانم فهمید که از جورابای رنگ پای خانوم ترسیدم ،مامانمم قه قهه زنان گفت فک میکنه پاهات مصنوعیه ،از جورابات ترسیده بدبخت بیچاره تا بناگوش سرخ شد،جماعت خواستن من و ببرن تو اتاق که خانوم جورابش و دربیاره و نشونم بده که پاهاش واقعیه ولی ازاونجا که من به هیچ صراطی مستقیم نبودم دسته مبل و چسبیده بودم و هرکی میومد سمتم وسط گریه نعره میزدم نیم ساعتی همه علاف من بودن تا بالاخره خانوم Xمجبور شد جلوی همه جوراباش و دربیاره و به من نشون بده که پاهاش واقعیه وقاعله رو ختم کنه- 33 پاسخ
-
- 15
-
-
نظرسنجی مســـابقه طنز ( خاطره ای از کودکی )
Sepideh.mt پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در مسابقات ادبی
درود خب یه راست بریم سر مسابقه از همه دوستانی که تو مسابقه شرکت کردن سپاسگزاریم چون تعداد کمه فقط به یک نوشته میتونین رای بدین نظرسنجی تا روز سه شنبه بازه رای دوستانی که زیر 50 پست ارسالی دارن از تعداد آرا کم میشه اینم قوانینی که هیچوقت کسی نمیخونه : قوانین عمومی شرکت در مسابقات تالار ادبیات با تشکر از حضورتون- 33 پاسخ
-
- 14
-
-
فراخوان مسابقه : خاطره ای از کودکی ( طنز )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
چرا گلم یه چی میدونم که میگم سه تا یه نفر انصراف داد- 51 پاسخ
-
- 3
-
-
از اینکه دعوتم کردی ممنونم مهند جون
- 60 پاسخ
-
- 4
-
-
معرفی شخصیت شناسی مادران متولد مهر
Sepideh.mt پاسخی برای YAGHOT SEFID ارسال کرد در موضوع : بخش بانوان
پانی من و تورو میگه- 23 پاسخ
-
- 3
-
-
فراخوان مسابقه : خاطره ای از کودکی ( طنز )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
یه نفر وقت خواسته تا امشب برگزار میشه عجله نکنین ... تعداد زیاد شه بهتره- 51 پاسخ
-
- 3
-
-
دفتر مديريت تالار موسیقی و فيلم
Sepideh.mt پاسخی برای shadmehrbaz ارسال کرد در موضوع : موسیقی و فیلم
[Hidden Content] مهند منو ببخش- 98 پاسخ
-
- 4
-
-
فراخوان مسابقه : خاطره ای از کودکی ( طنز )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
باید پ.خ کنی دیگه- 51 پاسخ
-
- 3
-
-
فراخوان مسابقه : خاطره ای از کودکی ( طنز )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
ایهیم- 51 پاسخ
-
- 2
-
-
فراخوان مسابقه : خاطره ای از کودکی ( طنز )
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
با 3 نفر؟- 51 پاسخ
-
- 2
-
-
نظرسنجی مســـابقه گاهنوشته های شخصی (دور سوم)
Sepideh.mt پاسخی برای Sepideh.mt ارسال کرد در موضوع : مسابقات ادبی
خب نظر سنجی بسته شد زمان اعلام نتایجه گاهنوشته شماره 4 با 21 رای ... از شاروک عزیز ... 150 امتیاز گاهنوشته شماره 5 با 19 رای ... از peyman2133 عزیز ... 100 امتیاز گاهنوشته شماره 2 با 18 رای ... از *sepid* عزیز ... 50 امتیاز به هر سه نفر تبریک میگم سایر دوستانی که تو مسابقه شرکت کردن: گاهنوشته شماره 1 ... 17 رای ... از کهربا گاهنوشته شماره 3 ... 12 رای ... از Mr. Specific گاهنوشته شماره 6 ... 12 رای ... از *shahdokht *1983 گاهنوشته شماره 8 ... 11 رای ... از *pedram* گاهنوشته شماره 7 ... 10 رای ... از moein.s ممنون از حضورتون- 35 پاسخ
-
- 9
-
-
ونوس به جفتشون یه لینک دادی جدا نیستن
- 75 پاسخ
-
- 2
-
-
اون موقع که بودی من نبودم تو انجمن امروز رفتم پروفایلت فهمیدم متولد مهری پاییزت مبارک
- 678 پاسخ
-
- 9
-
-
پرسش کسی راجع به گرایش تکنولوژی معماری چیزی میدونه؟
Sepideh.mt پاسخی برای hapashtia ارسال کرد در موضوع : مسابقات و گفتگوهای معماری
خواهش میکنم -
پرسش کسی راجع به گرایش تکنولوژی معماری چیزی میدونه؟
Sepideh.mt پاسخی برای hapashtia ارسال کرد در موضوع : مسابقات و گفتگوهای معماری
من اوناییکه میدونستم رو گفتم ... حالا بازم چیزی بود میام همینجا میگم این تاپیکم ی سر بزنید منابع خوبی داره: [Hidden Content] -
پرسش کسی راجع به گرایش تکنولوژی معماری چیزی میدونه؟
Sepideh.mt پاسخی برای hapashtia ارسال کرد در موضوع : مسابقات و گفتگوهای معماری
خب عیبی نداره بخون کنکورشو بده این گرایشم واسه شوما که عمران خوندی فکر کنم خوب باشه -
من الان انقد هوسه این پیراشکی رو کردم
